آدميان ميميرند و به وادي نيستي رفته و از پهنهي روزگار فراموش ميشوند. اما در اين ميان برخي، تنها اندكي، نام شان تا مدتي ماندگار ميماند. بسيار نادرند آنهايي كه نامشان با تاريخ هماهنگ يا همسنگ شده و سدهها و هزارهها در ذهن و زبان نسلها تكرار و تكرار ميشود.
قرن بيستم اين دستاورد بزرگ را برايمان به ارمغان آورد كه گوشه اي از زندگي و كردار اين نوادر دوران نيز در تاريخ ثبت شود و اين جز به ياري صنعت و هنر سينما ممكن نبود. اكنون تاريخ افزون بر سنگ و كتيبه و پوست و كاغذ بر پرده ي نمايش نيز ماندگار است. آن چه را كه آدميپيش تر تنها ميتوانست درگمان و پندار خويش و آن هم فقط با نيروي تخيل متصور باشد، حال به راحتي، آشكارا ميبيند.
بسياري از ما واژهي «ساديسم» را شنيده ايم، اما تنها اندكيمان خاستگاه اين واژه را ميدانيم.
خاستگاه ساديزم (sadism) در منابع و مراجع روان پزشكي، روانشناسي و سكسولوژي آمده است اما اكنون اين خاستگاه را در فيلم – كه به ويژه براي ما ايرانيان سهل الوصولتر و راحتالحلقوم تر (!) از كتب مرجع است – نيز ميتوان وي گرفت.
زندگي «ماركي دوساد»نويسنده وهنرمند فرانسوي كه بسياري او را از پايهگذاران و پدربزرگان سورئاليزم ميدانند، بارها و بارها در قرن بيستم به تصوير كشيده شده است اما نسخهي قرن بيست و يكمي، اين بار ارزشهاي روان شناختي و جامعه شناختي فراوانتري دارد.
افزون بركافمن، كارگردان متفاوت دنياي سينما، فيلم«قلمپرها(Quills)»، بازيگران بزرگ و ستارگان هاليوود چون كيتوينسلت، مايكل كين، يواكين فنيكس،جفري راش و... هنر نمايي كردهاند.
زيبايي و پختگي كيتوينسلت در اين فيلم قابل قياس با بازي او در نقش رز در فيلم تايتانيك نيست ؛ هر جند او در اين فيلم به جاي لباسهاي فاخر و گران بهاي رز در تايتانيك، رختهاي يك كمك رخت شوي تيمارستان كليسا را به تن كرده است و بيش از سبدي پر از رختها و ملافههاي چرك به همراه ندارد. بيش از 90% فيلم در تيمارستان كليساي كاتوليك ميگذرد، اما فيلم با صحنه اي ماندگار در زير گيوتين آغاز ميشود و ما را با خود به دريايي از خون فرو ميبرد. سبد زيرگيوتين پر از سر است و در گاريها از پيكرهاي بدون سر دزدي ميشود! اين سكانس آغازين فيلم، عيان و عريان به رفتار شناسي «انقلاب» ميپردازد و مسخ ارزشهاي اخلاقي و انساني را در معركه ي خشم و كينه و انتقام به تصوير ميكشد. اين گونه است كه «انقلاب» با «انتقام» سرشته ميشود و دههها خونريزي پيامد «اين هم آني» ميگردد.
پس از اين شناخت آغازين از پس زمينه و متن و بافت رويداد فيلم، وارد تيمارستان ميشويم. تيمارستاني كه زير نظر مستقيم كليساي كاتوليك به درمان و ارشاد بيماران دچار اختلالات روانپزشكي مشغول است. وهمين جاست كه نابغه بيمار و باني دگرگوني Love به Genital Love محبوس و زنداني است، البته زنداني با امكانات و رفاه يك افسر ارتش اشرافزاده.
جرم محبوس«نشر پندارهاي نامعمول» است، پندارهايي كه به «كردارهاي خارج از عرف» ميانجامند.
داستان فيلم به روشني، شگفتآور و تابوستيز بودن اين پندارها را در آن زمان براي تودهي جامعه – كه خود از زشتي و تباهي و انحراف غوطه ور و سرگردان است – نشان ميدهد و البته پشت سر نهادن مرزهاي به هنجاري و اخلاق را از سوي نويسندهي عصيانگر تأييد نميكند.
ماركي محبوس، داستانهاي پورنويش را با ياري كمك رخت شوي تيمارستان از قفسي با ديوارهاي سنگي ستبر و دري پولادين به ناشران زير زميني پاريس ميرساند و مردم از هر دسته ي اجتماعي و رده ي فرهنگي، متن يا كتاب منتشره را زير ميزي و زيرزميني در كوچه و پس كوچهها مشتاقانه جستجو و خريداري ميكنند و همزمان از زمان انتشار نسخه ي بعدي ميپرسند!
آري، انسان بدنبال تجربه ي ناآزمودههاست و ذاتاً سركش و كنجكاو آفريده شده. بسياري معتقدند«انرژي حيات» و «غريزه» براصل «لذت» و «كاميابي» استوار شده است؛ اين لذت به سان «چاه ويل»، ژرف و بي پايان است و اگر با «خرد »، «وجدان»، «اخلاق»و «معنويت» چارچوب و چارهاي براي اين «اشتياق و نياز» انديشيده نشود، آدميرا اسير و برده ي خود ميسازد و به واژه اي ناخوشايند ميانجامد :«اعتياد»؛ كه خود گونههاي بسيار دارد.
در فيلم، كليساي كاتوليك - با وجودي كه آن سلطه و ديكتهي قرون وسطايي خود را ندارد - حكم به محروم كردن ماركي از كاغذ و دوات و قلم (پر) ميدهد و اين حكم از سوي كشيش و درمانگر جوان كليسا- كه سرپرستي تيمارستان را نيز برعهده دارد- اجرا ميشود. ماركي در اعتراض به كتابي مقدس تف مياندازد و آن را به زمين ميكوبد و رگباري از دشنام را نثار درمانگر جوان ميكند.
اما ذهن خلاق و درعين حال عصيانگر ماركي متوجه جناغ مرغ و شراب ميشود و به جاي كاغذ و دوات با شراب بر ملافهها مينويسد تا كمك رخت شوي از روي ملافهها داستان را بر كاغذ آورد. اين كار انجام ميشود و داستان به اسب سوارهميشگي سپرده ميشودتا به دست ناشر برسد.
كليسا، درمان گر جوان را مورد شماتت و توبيخ قرار ميدهد و كشيش (درمانگر) ارشد خود را به همراه تكنسين ويژهي او به تيمارستان ميفرستد.
درمانگر (كشيش)ارشد پيش از رفتن به محل مأموريت، دختر نوجوان زيبارويي را كه سالها پيش – با وجود دههها اختلاف سن – براي همسري خويش برگزيده و او را به منظور دور ماندن از هرگونه «فساد روح» و «ايجاد ارتباط نامشروع» به دير راهبگان كليسا سپرده، با خود همراه ميسازد.
درمانگر به محض رسيدن به محل مأموريت، در خانهاي مصادرهاي و مجلل متعلق به اشراف اعدام شده هنگام انقلاب اقامت ميگزيند و معماري جوان را براي نوسازي دكوراسيون خانه استخدام ميكند.
مراسم عروسي كشيش درمانگر ارشد- با بازي بسيار هنرمندانه و درخشان مايكل كين – به شب عزاي نوعروس نوجوان مبدل ميشود و ساديزم كشيش معظم، تعاليم معنوي كليسا و پير راهبگان روحاني را با سقوط نمادين مجسمهي مريم مقدس پيش چشمان نوعروس فرو ميريزد. 
نوعروس آشفته و دردمند شرح انحراف جنسي كشيش ارشد را نزد پير راهبگان آموزگار خود آشكار ميسازد و اين راز ناگفتني از سوي اين پير راهبگان به ظاهر وارسته، دنيا گريخته و پرهيزگار به پسران جوان دهكده گفته ميشود! راز پيش اهالي دهكده فاش ميشود و كمك رختشوي زيباي تيمارستان آن را به ماركي طغيان گر ميگويد.
درمانگر جوان كه سرپرستي و درمان بيماران با هنر ( موسيقي، تئاتر، نقاشي و...) را بر عهده دارد، جشن خوشامد گويي به درمانگر ارشد برپاي ميدارد و بدين مناسبت بيماران را تشويق ميكند كه نمايشي در اين جشن اجرا كنند.
ماركي دوساد كارگردان و نمايش نامه نويس ميشود، اما نمايش نامه را در واپسين شام پيش از اجرا تغيير ميدهد و مراسم عروسي كشيش ارشد و همسر نوجوانش را دست مايهي نمايش ميكند. ساديزم كشيش «درمانگر» ارشد سوژهي نمايش است!
سكانس اجراي اين نمايش از نقاط اوج فيلم است كه هم زمان اوج لذت و كاميابي ذهن بي پروا، خلاق و تابوستيز او را در كنار عزت نفس بالاي او نشان ميدهد تا جايي كه او براي نشان دادن اوج شادي و شعفش به عادت پيشين يعني شلاق زدن ميپردازد؛ هر چند اين بار تازيانه به جاي يار آميزش بر زمين كوفته ميشود!
درمانگر (كشيش) ارشد با خشميفرو خورده، با ظاهري آرام بر ماركي لبخند ميزند و همسرش را به رغم ميل آشكار او براي ديدن ادامهي نمايش به بيرون ميفرستد و در پايان نمايش خود نيز در پي او روانه ميشود.
درجهي ديگري از محدوديت براي زنداني اعمال ميشود. همهي وسايل اتاق او و از جمله تخت و ملافه و استخوان و شراب از ماركي گرفته ميشود. اما نبوغ و خلاقيت در رگ و خون ماركي هم چنان عصيان ميكند!
ماركي با شيشهاي شكسته نوك انگشتان را به نوبت زخم كرده و اين بار به كمك تكه شيشهي برنده بر سرتاسر لباس خويش داستان مينويسد و با سوء استفاده از اعتماد كمك رختشوي از قفس سنگي و پولادين خود ميگريزد و بر ميز ناهار بيماران پريده، داستان هرزه نگاشته را از گوشه گوشهي پوشش خود ميخواند و پاي كوبي ميكند و با ديگر بيماران ريسه ميرود! 
كمك رخت شوي تازيانه ميخورد و ماركي با حالتي بر آمده از ساديزم خود، بي هيچ عذاب وجدان يا اندك ناراحتي، بدين صحنه مينگرد.
درمانگر(كشيش) جوان پيراهن خود را ميكند تا به جاي معشوقه - رخت شوي زيباروي - تازيانه بخورد كه كشيش ارشد مانع ميشود.
محدوديت زنداني بيشتر ميشود. لباس حتا ستر عورت از ماركي ستانده ميشود و ماركي عريان در قفس خالي نگه داشته ميشود.
دستور تأديب ماركي طغيانگر داده ميشود ؛ ماركي به ابزاروآلات شكنجه بسته ميشود تا به راه آيد و ادب شود. اما ذهن شورشي و لج باز و«تمايز خواه» او رام نشده، در كيفرگاه زير شكنجه نيز هرزه ميبافد و دست از داستانهاي آن چناني خود بر نميدارد و عرف و اخلاق و معنويت مرسوم را به ريشخند ميگيرد.
تا بدين جا ماركي به هر صورت تحميل ميشود تا رخدادي دردناك براي كشيش معظم (درمانگر ارشد )روي ميدهد.
همسر نوجوان درمانگر ارشد كه از فرداي روز تئاتر بيماران، كنجكاو و پيگير انديشه و داستانهاي ماركي شده است، به كوچه پس كوچههاي بازار كتاب فروشان غير قانوني و زير زميني ميرود و كتابي جديد از ماركي را خريداري ميكند.
جلد آن را ميكند و با دقت و ظرافت فراوان، كتاب را در جلد انجيل مقدس اهدايي راهبگان صحافي ميكند و روز و شب بهجاي دعا و نيايش آن را مطالعه ميكند. بالاخره همسر نوجوان از شكنجههاي ساديزميدرمانگر ارشد به ستوه ميآيد و با دكوراسيونر جوان ميگريزد.
اين جاست كه خشم و كينهي شخصي به اجراي دستورات الهي افزوده ميشود و درمانگر ارشد در پي فرصتي براي انتقاميسخت و دشوار لحظه شماري ميكند.
ماركي عريان، اين بار داستان را واژه به واژه و جمله به جمله، زبان به زبان و سينه به سينه از سلولي به سلول ديگر به پيش ميراند تا در واپسين سلول، جلاد سابق متصدي گيوتين انقلاب و بيمار امروز تيمارستان آن را به كمك رختشوي زيبا بگويد تا او آن را بر روي كاغذ آورد.
داستان اين بار پرآب و رنگ تر، محرك تر و دگران آزارنهتر است و همهي بيماران را به وجد و اوج ميآورد و جلاد، كه بيماريهايپرسكسوال است، تاب تحمل از دست ميدهد، سنگهاي ديوار سلول را ميكند و به قصد كام جويي به كمك رخت شوي زيبا هجوم ميبرد.
كمك رخت شوي فرياد بر ميآورد كه ديگران به ياري اش بشتابند، اما اين فرياد در توفان آتشي كه بيمار دچار جنون آتش افروزي (Pyromania) برپا كرده، در ميان صدها فرياد گم ميشود.
درمانگر ارشد درست در لحظاتي كه كمك رختشوي زيبا را در چنگ جلاد مييابد و ميتواند او را نجات دهد، ديگران را به سويي ديگر ميبرد و اجازه ميدهد كه جلاد جنايتي ديگر را تكرار كند. فرياد قطع ميشود و واپسين داستان ماركي عينيت مييابد. زبان دختر با قيچي كنده شده و كالبد بي جان او در ديگ رخت شوي خانه در خون غوطهور ميشود.
اكنون، دستيار ماركي به كيفر خود رسيده و نوبت جزاي ماركي است! ماركي به تخت شكنجه بسته شده و تكنسين درمانگر ارشد، زبانش را از ته بريده، بيرون ميآورد.
زبان ماركي در داخل شيشهاي حاوي الكل بر ميز كشيش معظم قرار ميگيرد تا زخم نارسي سيستيك و غرور شكستهي مردانگي اور ا تسكين دهد.
اسب سوار سر قرار هميشگي به در پشتي تيمارستان ميآيد، اما از كمك رختشوي جوان اثري نميبيند و تيمارستان را نيمه سوخته و دودزده مييابد.
درمانگر (كشيش) جوان كه اندوه و سوگ از دست دادن معشوق را بر دل و شانه دارد، براي عيادت ماركي به ژرفترين سياهچال تيمارستان ميرود و با شگفتي مشاهده ميكند كه ماركي مجروح بر سراسر ديوارهاي اين واپسين قفس با لختههاي خون پانسمان حلقومش داستان نوشته است ؛ واين واپسين داستان چه به غايت تابوشكنانه، عرف ستيزانه و كفرآميز روايت شده!
ماركي تحليل رفته و خرد شده از مرگ كمك رخت شوي دلبندش و نيز عدم امكان نشر انديشههايش، خونين و زنجير به دست در كف سياه چال از حال رفته است.
درمانگر جوان، سر ماركي را به زانوي خود گرفته، پانسمان از دهان زنداني زنجير شده بر ميگيرد و با او آرام ميگريد و از او ميخواهد كه از خداوند طلب آمرزش و آرامش نمايد.
ماركي وانمود به پذيرش اين خواسته ميكند و خواستار بوسه زدن برصليب گردن كشيش جوان ميشود. آن گاه ناگهان در يك آن، صليب را با دندان كنده و آن را به زور قورت ميدهد تا خفه شود كه اين گونه هم ميشود.
ماركي در واپسين اثر خود پيروز ميشود، اثري كفرآميز و آزار گرايانه! اكنون ماركي چهرهاي آرام و متبسم دارد.
ماركي به وسيلهي نماد مهر و محبت و بردباري و گذشت مسيحيت خود را ميكشد و افسار ناپذيري و مهار نشدن خود را با بانگي بلند اعلام ميكند.
اما واپسين نماي فيلم، تكان دهنده ترين نماي آن هم هست.
كشيش جوان مجنون شده در سلول ماركي محبوس است و مادر كمك رختشوي كه رختشويي نابيناست، قلم (پر) و دوات و كاغذ را چون دخترش در سبد لباسها و ملافهها براي جانشين ماركي ميآورد تا روايت داستانهاي ماركي پايان نيابد.
و اما تيمارستان واحد«كاردرماني» تأسيس كرده كه در اصل كارگاه چاپ و صحافي كتاب است و زير نظر مستقيم درمانگر ارشد، با وسواس بسيار، همهي داستانهاي ماركي دوساد را توسط بيماران – اين ياران وفادار ماركي – حروف چيني، صفحهآرايي، چاپ و صحافي ميكند و با كالسكههاي كليساي كاتوليك به كتاب فروشيهاي رسميو قانوني پاريس ميفرستد! !
فيلم آن چنان عريان واقعيتهاي روان شناختي را روايت ميكند كه نياز چنداني به تحليل و تفسير روان شناسانه احساس نميشود. گويي روايت فيلم خود تفسير و تحليل است!
در مورد ماركي دوساد- افسر ارتش و اشراف زادهي هنرمند و نويسندهي قرن 18 و 19 فرانسه- فيلمهاي بسياري ساخته شده است، اما آن چه اين فيلم را متمايز و متفاوت از ديگر فيلمها ميكند، توجه خاص كافمن به متن و پس زمينه (Context) اجتماعي – فرهنگي رخدادهاي فيلم است.
فيلم بيش از اين كه مسحور كردار دگرآزارانه (ساديستيك) شود و احتمالاً از اين گذر به وادي پورنوگرافي بيفتد، ستيز تاريخي «سانسور و انديشه» را روايت ميكند و تجربهاي واقعي از شكست برخورد با انديشه و كوشش در مهار و افسار نهادن بر آن را شاهد ميآورد.
كافمن عيان و آشكار نشان ميدهد كه مكانيزم دفاعي شناخته شدهي رؤيا و تخيل (fantasy) قفس ناپذير و افسار ناشدني است. رؤيا و تخيلي كه منشأ پيشرفت آدميو فرهنگ و تكنولوژي بوده و هست.
اما آنان چه اعتدال، انصاف و واقع بيني كافمن را به روشني نشان ميدهد اين است كه كارگردان نخواسته همهي حق را به جانب نويسندهي شورشي و طغيان گر بدهد و بر رفتارهاي پيشين و كنوني او مهر تأييد بزند. از اين رو وي اختلالات رواني ماركي از جمله طيف اختلالات خلقي دو قطبي و پندارهاي دگر آزارانهي او را در كنار ويژگيهاي شخصيتي اسكيزوئيد، نارسي سيستيك و هيستريونيك وي كاملاً عيان و نمايان نشان داده است.
مطالعات روان شناسانه و روان كاوانهي تاريخي، اختلالات روان پزشكي متنوعي را در نوابغ نامدار تاريخ ثبت كردهاند و بسياري، حتا غير متخصصان، « جنون(Madness) »و « نبوغ (Creativity)» را ملازمان جداناشدني يكديگر قلمداد كردهاند.
صرع و تشنج و از جمله صرع لوب تمپورال، طيف صفات و اختلالات شخصيتي، طيف اختلالات خلقي دو قطبي و تكقطبي و به ويژه افسردگي عميق، كج خلقي و سيكلوتايمي، روان پريشيهاي بازمينهي خلقي، اختلالات اضطرابي و از جمله وسواسهاي مختلف و متنوع( از جمله وسواسهاي جنسي و مذهبي)، اختلالات كنترل تكانه، انواع و اقسام تيكها، درخودماندگي (اوتيسم) و آسپرگر، اختلال بيش فعال – كم توجه بالغين، اختلالات و انحرافات جنسي، اختلال هويت جنسي، اختلال جهت يابي جنسي، آزارخواهي و دگرآزاري، اختلالات سوء مصرف الكل، مواد مخدر و محرك و... از جمله اختلالات روان پزشكي بسيار شايع و بارها ديده و گزارش شده در ميان افراد آفريننده و خلاق (Creative) و نخبه و نابغه است. گويي مغز و روان اينان، بنيان و برنامهريزي ويژهاي داشته و متمايز و متفاوت و «جدا» از NORM و NORMAL و NORMATIVE اجتماع يا جامعه و ديگران است.
براستي كدام نخبه و نابغهاي آهسته ميرفته و آهسته ميآمده تا گربه شاخش نزند؟!؟
خوشبختانه نيازي به نمونه آوردن از فرنگ نيست؛ عين القضات همداني، منصور حلاج، ابوعلي سينا، ابوريحان بيروني، ابو نصرفارابي، ذكرياي رازي، ناصرخسروقبادياني، مسعود سعدسلمان، مولوي، حافظ، سعدي و خيام – اين مدرنترين و پيشروترين فيلسوف ايراني – و حكيم بزرگ هويتساز ، ابوالقاسم فردوسي، كداميك در زندگي خصوصي و اجتماعي شخصيتي«سربراه» ، «پرهيزگرا (Avoidant)» و «وابسته و ناخودمدار(Dependent)» بودهاند؟!؟
در انديشهي واگرا(Divergent) پاسخهاي گستردهاند و همين گستردگي پاسخها و راهها ميتواند به پندار ، كردار و گفتار عجيب و غريب(odd) بينجامد كه حال صفات پررنگ و حتا اختلالات شخصيت «اسكيزوئيد» و«خود شيفته» و «وسواس جبري» و«افسرده» نخبگان و بويژه آفرينندگان(creative) است.
از اين رو نبوغ و آفرينندگي را ميتوان يك «مهار گسيختگي شناختي (cognitive dis inhibition)»دانست كه در پايان با وسواس دقيق با انديشه انتزاعي و منطقي(Logical Abstract thinking ) همراه ميشود.
در نبوغ و آفرينندگي بجاي شل شدن تداعيها (Loosening of Association) ، تداعيهاي نو(New Association) پديد ميآيد. تداعيهاي نويني كه در حالات «كم شيدايي(Hypomania)» به واسطه پرواز ملام انديشهها(Flight of Ideas) فرد چشمنوازتر و پرشتابتر رخ ميدهند.
نبوغ و آفرينندگي با همراهي انگيزش(Motivation) و پشتكار و پايداري (Persistence) آغاز شده و با نوجويي و تنوع طلبي (Novelty seeking) و خطرپذيري و بيباكي و جسارت (Low Harm Avoidance) و پاداش خواهي(Reward Dependence) برجسته ميشود.
گويي پيامرسان عصبي (نوروترانس ميتر) دوپامين مغزاست كه باعث و باني انديشهي واگرا – اين جوهرهي ذاتي نبوغ و آفرينندگي است.
اينگونه است كه زندگي خصوصي بزرگان و مشاهير براي ژورناليستها جالب و جذاب است و آنان كوشش خستگي ناپذيري در مطالعهي اين وادي به كاربرده و ميبرند.
فيلم «قلمپرها(Qnills)»، سه پيام مهم و اصلي دارد:
- انديشه آدميمهار پذير و افسار شدني نيست و تخيل آدميبه سان تن او در قفس محبوس نميشود و با مرگ او آزادتر و رهاتر منتشر ميشود.
- روان شناسي نوابغ و آفرينندگان و افراد نخبه و خلاق ازچارچوبهاي معمول تودهي جامعه فراتر ميرود. از اين رو بايد وجود بسياري از اختلالات و نابهنجاريهاي روانپزشكي را در ايشان پذيرفت.
- هر مميزي و ممنوعيتي، به «عطش و اشتياقي كاذب و چند صد برابر» ميانجامد.
تا بدان جا كه انديشه اي حتا نا بهنجار و بيمار، به صرف «تابوستيزي» و «عرف گريزي» مخاطبان بيشماري مييابد و كاركردي بسيار فراتر از قد و قوارهي خود پيداميكند.
و بياد بياوريم كه آدم و حوا بر همهي لذتها ميوههاي بهشتي چشم فرو بستند و محو «لذت چشيدن ميوهي ممنوعه» شدند و چارچوبها و قيد و بندها را به فراموشي سپردند تا رهايي را بيازمايند و حاضر شدند كه هزينهي اين سرپيچي را بپردازند. سرشت آدمي خواستار رهايي از قيد و بندهاست و از خردسالي تا پيري در اين راه هزينه ميدهد. اين خواست در نخبگان چندين برابر است.