تبليغاتX
یک روان پزشک

یک روان پزشک

روان و ما ایرانیان

 

 

 

ِDiego Rivera

 

 

 

Diego Rivera

 

 

 

Diego Rivera

 

 

 

Diego Rivera

 

 

 

Diego Rivera

 

 

 

Diego Rivera

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

Diego Rivera

 

 

 

 

Diego Rivera

 

 

 

Diego Rivera

 

 

 

Diego Rivera

 

 

 

 

Diego Rivera

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:22  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

مشاور ازدواج و طلاق

 

پس از روان پزشکی و س.ک.س.و.ل.ژ.ی بالینی و اجتماعی ، زوج درمانی ، خانواده درمانی و مشاوره ی ازدواج و طلاق را به عنوان سومین عرصه ی کار و کوششم برگزیدم.

این روزها مشاوره ی ازدواج جای خود را آرام آرام در تهران باز می کند و بسیاری از جوانان و خانواده ها - به درستی - بدون مشاوره درگیر پیوند زناشویی نمی شوند. 

پیش از ورود به بحث مشاوره ی ازدواج و در آغاز آن من خواندن با شکیبایی و اندیشه ی دست کم سه کتاب را به دو نفر دو سوی ازدواج سفارش می کنم :

۱) مردان مریخی ، زنان ونوسی ( جان گری )

۲) عشق هرگز کافی نیست ! ( آرون تی بک )

و ۳) آیا تو آن گمشده ام هستی ؟ ( باربارا دی آنجلیس )

اگر شما نیز در پی بستن پیمان زناشویی هستید ، پیش از هر چیز این سه کتاب سودمند و راه گشا را مد نظر داشته باشید. مطمئن باشید زیان نخواهید کرد. سپس مشاوره ی ازدواج را بیازمایید.

آن گاه اگر مرد میدان هستید به کاهش مهریه همت گمارید و  اگر خانم مورد خواستگاری ( یا حتا خواستگاری کننده ) اید ، در راه گرفتن « حق طلاق » از شوهر آینده تان از هیچ کوششی خودداری ننمایید.

اگر زن و مرد هر دو « حق ازدواج » دارند ، هر دو نیز باید « حق طلاق » داشته باشند. این برابری لطف و بخشش مرد نیست ، لازمه ی انصاف و انسانیت و عدالت اوست.

 

مشاور ازدواج و طلاق

 

یک دلیل و شاید مهم ترین دلیل افزایش « پدیده ی شوهر کشی » از سوی زنان - به تنهایی یا با یاری جستن از همدستی مردی بیگانه - در اجتماع سال های اخیرمان ، همانا نبود « حق طلاق » نزد زنان اجتماع در حال گذار ما ست.

سال ها پیش می گفتم که به باور من پدیده ی « شوهر کشی » هر روز بیش از دیروز خواهد شد.بسیاری می خندیدند و این باور مرا به ریشخند می گرفتند و میگفتند : " این نظریه را نیز به دیگر نظریه های دکتر بهنام اوحدی اضافه کنید ! " 

مدت هاست که راستی گمان و درستی باور من اکنون آشکار و نمایان شده است.

 امروز می گویم که پدیده ی ناخوشایند و فاجعه آمیز "  شوهر کشی "، پدیده ای ست که با تصویب قانون « حق مردان در اختیار نمودن  همسر دوم ( و چندم ) بدون اجازه ی همسر نخست ( یا همسران پیش تر !! ) »  بیش از پیش و افزون تر خواهد شد.

آری ، مشاوره ی طلاق یک راه پیشگیری ست اما نه یگانه راه و تنها گزینه ...   

 

 

مشاوره ازدواج   

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در ارزیابی روزگار و زندگی این قاتل  نمی بایست  نتها  به تشخیص های روان پزشکی موجود و محتمل در وی توجه و تمرکز نمود. بلکه جای آن دارد که به رویکردها , بنیادها و زمینه های خانوادگی و اجتماعی که این اختلالات و تشخیص های روان پزشکی را پدید آورده اند ,ژرف و با شکیبایی نگریست و دقت نمود.

 

هر چند با توجه به عدم مشاهده ی نشانه ها و آثار جنون و روان پریشی پایدار در این فرد از سوی کمیسیون محترم روان پزشکی قانونی ، افزون بر تشخیص ها و اختلالات روان پزشکی گفته شده , تشخیص قانونی و غیر بیمار برشمرده شده ی جرم و جنایت پیشگی ( CRIMINALITY ) نیز مطرح است.

 

 

 

 

 

در این مورد آشکارا می بینیم درست در همان دورانی که جانی این جنایات دل خراش , مراحل آغازین رشد  روانی – اجتماعی اش – یعنی  اعتماد ( Basic Trust ) در برابر بی اعتمادی ( Mistrust ) , خودمختاری ( Autonomy ) در برابر شرم و تردید ( Shame ) , ابتکار ( Initiative ) در برابر احساس گناه ( Guilt ) - را می گذرانده , با کینه توزی ها ، ستیزه جویی ها  و پرخاشگری های پیاپی و دراز مدت پدر و مادر و سپس ترک خانه از سوی پدر و پیوند زناشویی دوم او  روبرو می شود و آن گاه در دوران گذر از مراحل رشد روانی – اجتماعی  ( Psychosocial ) بعدی – یعنی سخت کوشی ( Industry )  در برابر احساس فرومایگی ( حقارت ) ( Inferiority ) , هویت یابی ( Identify ) در برابر گیجی و سردرگمی هویت ( Identity Diffusion ) و در پایان , صمیمیت ( Intimacy ) در برابر انزوا ( Isolation ) -  با پیامدهای بد سرپرستی و شبه یتیمی ناشی از ازدواج دوم پدر برخورد می کند تا در کویر راهبردهای روانی – اجتماعی شایسته و نبود راهکارهای آموزشی و پرورشی بایسته  ی لازم ، این « بوف کور » سرزمین اسپهان ( اصفهان ) سرنوشتی  والاتر و فرجامی خوشایند تر از چوبه ی دار پیش چشم عام نیابد...

 

 

اعدام

 

 

 درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:11  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

 

آن گاه که خودانگاره ( Self - Image ) ناخوشایند و عزت نفس ( Self - esteem ) پایین با احساس شکست و یاس و ناامیدی (Hopelessness ) تکرار شونده و مزمن و  سرخوردگی و درماندگی آموخته شده ی ( Learned Helplessness ) درازمدت همراه و پیوسته شود , احساس ناکامی ( Frustration ) , ناشایستگی و بی کفایتی ( Inadequacy ) هر روز بیش از پیش می شود.

 

این حالات و احساسات در حضور  درجاتی از پیوستار اختلالات درخودماندگی ( اوتیزم  Autism ) – از جمله آسپرگر -  و یا پیوستار اختلالات ژرف و فراگیر رشد و یا عقب ماندگی ذهنی خفیف و متوسط , تشدید و افزون می شود.

 

همه ی این ها به « اختلال افسردگی مزمن ، ژرف و شدید ( یک یا دو قطبی ) » و در همین حال « اختلالات شخصیت » - چون اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) ، اختلال شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) ، اختلال شخصیت ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل ( پاسیو - اگرسیو ) و اختلال شخصیت مختلط  - دچار می سازد.

آن چه که در مورد این قاتل حتمن باید رد شود , « اختلال آسپرگر ( Asperger Disorder ) » است که در بسیاری از چنین قاتلان مثله گری دیده شده است.هر چند این اختلال مانع و رافع  مسئولیت کیفری نمی شود و فرد را از مکافات کردار مجرمانه ی خویش مصون و مبرا نمی سازد.

برای آشنایی مختصر با اختلال آسپرگر – که نمایی از وجوه جنایت کارانه ی آن را می تو.ان در قاتلان فیلم های « هری کثیف » , « اره » و ........... به تماشا نشست – باید به معیارهاو ملاک های تشخیصی آن مراجعه نمود.

ملاک های تشخیصی برای

اختلال آسپرگر به طور خلاصه عبارت است از:

 

!لف )  تخریب کیفی در برهم کنش ( تعامل ) اجتماعی که دست کم با دو مورد از موارد زیر بروز می کند :

1) تخریب بارز در سود جستن از کردارهای نا کلامی گوناگون چون  نگاه چشم در چشم , حالت چهره , وضعیت بدنی و ایما و اشاره برای تنظیم برهم کنش اجتماعی

2) ناتوانی برای برقراری روابط با همسالان , به گونه ای که با سطح رشد متناسب باشد.

3)شخص به طور خودانگیخته به دنبال سهیم نمودن دیگران در شادی ها , دلبستگی ها( علایق و سلایق ) و پیشرفت هایش نیست.

4)نبود تقابل اجتماعی یا هیجانی

ب ) الگوهای محدود , تکراری و کلیشه ای کردارها , دلبستگی ها ( علایق و سلایق ) و کنش ( فعالیت ) ها که دست کم با یکی از موارد زیر نمایان می شود :

1) اشتغال ذهنی فراگیر با یک یا چند الگوی کلیشه ای و محدود علایق و سلایق که از نظر شدتیا تمرکز , نابهنجار برداشت می شود.

2) پیروی به ظاهر انعطاف ناپذیر از آداب و عادات خاص بی فایده

3) ادا و اطوار حرکتی تکراری و کلیشه ای ( قالبی ) در بخشی کوچک یا بزرگ یا همه ی بدن

4) اشتغال ذهنی مداوم با اجزای اشیاء

پ) اختلال از نظر بالینی تخریب قابل ملاحظه ای در عملکرد اجتماعی , حرفه ای یا دیگر زمینه های مهم پدید می آورد.

ت) تاخیر کلی قابل ملاحظه ای از نظر بالینی در مراحل رشد زبانی وجود ندارد.

ث) از لحاظ بالینی تاخیر چشمگیری در رشد شناختی یا مهارت های خودیاری متناسب با سن , کردارهای اجتماعی – به جز برهم کنش های ( تعاملات ) اجتماعی – و کنجکاوی در مورد محیط در دوران کودکی دیده می شود.

ج ) معیارهای اختلال اسکیزوفرنی یا اختلال فراگیر رشد اختصاصی دیگری وجود ندارد.

    البته همراهی اختلال آسپرگر از پیوستار اختلالات فراگیر رشد ( اوتیزم ) - تنها یک احتمال است.

 

 

 

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:10  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

جرم و جنایت

 

 

این جوان جانی و جنایت پیشه ی بگانه با مکتب و کتاب , این نام آورترین داستان ادبیات میهن خویش را خوانده است ؟؟ بعید میدانم !

نه , مسئله الگوگرفتن جانیان اجتماع پر آفت و گزند ما از تک شاهکارهای فرهنگ و ادب ایران زمین نیست. مربوط ساختن این گونه کردارهای جنایت کارانه با داستان توقیف شده ای چون « بوف کور » و نویسنده ی مغضوب و محاق گشته ای چون « صادق هدایت » , ساده انگاشتن و چشم فروبستن بر دردها و واقعیت های ناخوشایند و آزاردهنده ی اجتماع در حال گذار ما ست.

پیوندی نادرست و غیر منطقی در نبود سامانه ی مشاوره ی علمی رخ می دهد و به جای گسستن با زاده شدن فرزندان پی در بی ادامه می یابد تا آن هنگام که دلمه ی چرکین بر آمده از ناسازگاری شخصیت پدر و مادر با ازدواج دوم پدر باز شود و آثار و پیامد های ناگوار و آسیب زای خود را بر هر دو خانواده ی دربند و گرفتار فقر مادی , معنوی و علمی – فرهنگی چیره سازد.

اکنون مادربزرگی از یک نسل عقب مانده تر – نسلی بازنشسته  و سالخورده , با کمترین دید علمی – فرهنگی و سپری شده ترین بینش روان شناختی و تربیتی مسئولیت سترگ  پرورش و بالیدن کودک نیمه یتیم را افتان و خیزان بر دوش می کشد و در همان گام نخست اعتماد به نفس و هویت در حال شکل گیری کودک در جست و جو ی « دلبستگی با ارتباط دوسویه  Reciprocal Relationship in )(Attachment »  را با برچسب « عنکبوت » انگ خورده ، خدشه دار و تکه پاره می کند و به جای تربیت و پرورش او را آماج تحقیر و سرزنش قرار می دهد.

پدر جز برای نزدیکی شاید آن هم حداکثر هفته ای یک بار سراغی از خانواده ی نخست نمی گیرد و این چنین پسر درست  درمرحله ی ثبات و فردیت پذیرفتن و قوام و استقلال یافتن پیش از بلوغ و رسیدگی جنسی , از هر چه تمایلات و رفتار و احساسات و پاسخ های جنسی و آمیزشی ست بیزار و رویگردان می شود.

اما پسر تنها در خانه مورد سرزنش و تحقیر و تمسخر قرار نمی گیرد , « آقا » معلم هم درست در جایگاه مقدس آموزش و پرورش در پوشش و ردای نماینده ای دیگر از جنسیت مردانه ( Masculine ) , به تخریب و نابودی دوران  ثبات و فردیت پذیرفتن وقوام و استقلال یافتن ( Consolidation - Individuation ) کودک می پردازد تا هویت ( Identity ) و شخصیت ( Personality ) او بیش از پیش نابود و ناجور شود و بذر « مشکلات  هویت یابی  ( Identity Problem ) » و « اختلال شخصیت ( Personality Disorder ) » در نهاد و سرشت وی ریشه دواند و در سال های نوجوانی و جوانی به ثمر نشیند. ونکته ی در خور تامل و تعم این که نکوهش و سرزنش  و تحقیر و تخریب  در خانه و مدرسه بر « هویت » و « شخصیت » کودک و نوجوان و حتا جوان عجیب  اثر می کند و دانه ی « فرومایگی ( Inferiority ) » و « تضاد ( Paradox ) و تعارض ( Conflict ) » را سرشار پرورش می دهد تا به درختی ریشه دوانده و تنومند بینجامد.

 

 

جنایات و مکافات

 

 

 

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:10  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

بوف کور - صادق هدایت

 

 

رخداد دل خراش است. از واژگان و القاب  و رنگ و لعاب  ژورنالیستی  ماجرا فراتر باید نگریست و ژرف تر باید اندیشید. شرح ماجرا را همین امروز خواندم و چکیده ی خیر دستگیری جانی را ده روزی پیش.

با خواندن داستان « عنکبوت اصفهان » و شرح قتل و مثله شدن جسد کودک مقتول و نیز خواهر قاتل , به ناگاه خطوط شاهکارماندگار ادبیات ایران -  " بوف کور " صادق هدایت – پیش ذهنم رژه رفتند.

بیان جانی از زندگی سرشار از « محرومیت » خود و نیز مراسم قتل و آیین تکه تکه کردن کاسه ی مغز و جمجمه ی  خواهرو مثله گری و در آوردن چشم های جسد کودک نگون بخت , شباهتی نزدیک به صحنه ی جنایات و مکافات  مشهورترین و ماندگارترین داستان ادبیات ایران زمین دارد:

« از توی رختخوابم بلند شدم , آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم. قوز کردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم. بعد سر و رویم را با شال گردن پیچیدم – حس کردم که در عین حال یک حالت مخلوط از روحیه ی قصاب و پیرمرد خنزر پنزری در من پیدا شده بود......

از تمام خیالات موهوم نسبت به او شرمنده شدم. این احساس دقیقه ای بیش طول نکشید , چون در همین وقت از بیرون در  صدای عطسه آمد و یک خنده ی خفه , مسخره آمیز که مو را به تن آدم راست می کرد شنیدم – این صدا تمام رگ های تنم را کشید.اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم , اگر صبر نیامده بود , همان طوری که تصمیم گرفته بودم , همه ی گوشت تن او را تکه تکه می کردم , می دادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. خودم یک تکه از گوشت رانش را به عنوان نذری می دادم به پیرمرد قاری و فردایش می رفتم به او می گفتم : « می دونی اون گوشتی که دیروز خوردی , مال کی بود ؟ »

............... با خودم گفتم : « در صورتی که آخرش به دست داروغه خواهم افتاد ! »

ناگهان یک قوه ی مافوق بشری در خودم حس کردم : پیشانیم خنک شد , بلند شدم عبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم , شال گردنم را دو سه بار دور سرم پیچیدم , قوز کردم , رفتم گزلیک دسته استخوانی را که در مجری قایم کرده بودم , در آوردم و پاورچین پاورچین به طرف اتاق لکاته رفتم – دم در که رسیدم اتاق او در تاریکی غلیظی غرق شده بود. به دقت گوش دادم ..................

من آهسته در تاریکی وارد اتاق شدم , عبا و شال گردنم را برداشتم. لخت شدم ولی نمی دانم چرا همین طور که گزلیک دسته استخوانی در دستم بود , در رختخواب رفتم , .....................در این لحظه آرزو می کردم که زندگیم قطع بشود. چون در این دقیقه همه ی کینه و بغضی که نسبت به او داشتم , از بین رفت و سعی می کردم که جلو گریه ی خودم را بگیرم - ......................

هر چه کوشش کردم , بی هوده بود................... گمان کردم دیوانه شده است. در میان کش مکش , دستم را بی اختیار تکان دادم و حس کردم گزلیکی که در دستم بود , به یک جای تن او فرو رفت – مایع گرمی روی صورتم ریخت , او فریاد کشید و مرا رها کرد – مایع گرمی که در مشت من پر شده بود همین طور نگه داشتم و گزلیک را دور انداختم. دستم آزاد شد به تن او مالیدم , کاملن سرد شده بود. – او مرده بود.

در این بین به سرفه افتادم ولی این سرفه نبود , صدای خنده ی خشک و زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد – من هراسان عبایم را رو کولم انداختم و به اتاق خودم رفتم – جلوی نور پیه سوز مشتم را باز کردم , دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود .

رفتم جلو آینه , ولی از شدت ترس دست هایم را جلو صورتم گرفتم. دیدم شبیه , نه , اصلن پیرمرد خنزر پنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اتاقی بیرون بیاید که یک مار ناگ در آن جا بوده – همه سفید شده بود , لبم مثل لب پیرمرد دریده بود , چشم هایم بدون مژه , یک مشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در تن من حلول کرده بود . اصلن طور دیگر فکر می کردم & طور دیگر حس می کردم  و نمی توانستم خودم را از دست او – از دست دیوی که در من بیدار شده بود , نجات بدهم. همین طور که دستم را جلو صورتم گرفته بودم , بی اختیار زدم زیر خنده . یک خنده ی سخت تر از اول که وجود مرا به لرزه  انداخت. خنده ی عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله ی گمشده ی بدنم بیرون می آید , خنده ی تهی که فقط در گلویم می پیچید و از میان تهی در می آمد- من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم...........

من برگشتم به خودم نگاه کردم , دیدم لباسم پاره , سر تا پایم آلوده به خون دلمه شده بود , دو زنبور طلایی دورم پرواز می کردند و کرم های سفید کوچک روی تنم در هم می لولیدند – و , وزن مرده ای روی سینه ام فشار می داد ..... »  

 

 

 

 

 

بوف کور و صادق هدایت

 

 

 

 

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:9  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

كاشكي «عنكبوتم» نمي‌كردند!
كنكاشي120دقيقه‌اي در زندگي جواني كه از كشتن لذت مي‌برد
يك تحليلگر اجتماعي: هيچ چيز دردناكتر از برچسب ناروا به فرزندان نيست

سرويس: حوادث
1386/07/21
10-13-2007
14:36:21
8607-09966: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: حوادث

از خاطره‌اش هميشه لذت مي‌برم ...

با كليد روي ديوار مي‌كشيد، آرام‌آرام.

صداي خرت‌خرتش هنوز تو گوشمه.

به من رسيد ... خودش بود ...

دستاي عنكبوتيم را باز كردم

هميشه مسخره مي‌شدم:

مثل عنكبوت «لاغره»!!

آدم اينو مي‌بينه ياد عنكبوت مي‌افته ...

_ برو كنار مي‌خوام «تيليد بازي» كنم.

نگاهمون بهم خيره شد...

* مي‌ياي بريم توي خونه؟ من يه چيزايي دارم كه مي‌توني باهاش بازي كني...

مثلا چي؟؟

* بيا تو، خودت ببين.

وقتي وارد خانه شد، همه روياهايم به حقيقت پيوسته بود و ديگه مثل گذشته، هيچ ترس و اضطرابي نداشتم. به همه‌چيز غلبه كردم. در خانه را بستم، بچه داشت حرفهاي بچه‌گانه مي‌زد، من فلان چيزو دارم، تو هم داري؟

يك راست، بردمش سمت حمام. تشت آب را نشانش دادم و گفتم اونجا را ببين. بعد تا نشست، سرش را گذاشتم توي تشت. اصلا مقاومت نكرد... مرده بود.

حاضر نبودم اين فرصت را از دست بدهم. شور و هيجان وحشتناكي داشتم.

از توي حمام بلندش كردم، بردمش توي اتاقم و پرتابش كردم رو رختخواب. چند لحظه نگاهش كردم، انگار زنده بود.

تيغ موكت‌بري را آوردم و 5 تا 6 ضربه زدم توي شكمش، چند بار هم سرشو كوباندم تو ديوار. هنوز فكر مي‌كردم نكنه زنده باشه؟؟ بردمش توي حمام و سرش را دوباره در تشت آب فرو كردم. وقتي مطمئن شدم مرده، ديگه خيالم راحت شد.

اين زيباترين لحظه عمرم بود. از خاطره آن روز هميشه لذت مي‌برم!!

باز هم از آن روز مي‌گويد:

«بعد از اين كه كارم تمام شد، سرش را بريدم و تكه‌تكه‌اش كردم. تكه‌هاي بزرگش را ريز كردم، حتي چشمايش را هم درآوردم. همه‌چيز را چيدم كنار هم و ساعتها محو تماشايش شدم

از خاطره‌ آن روز هميشه لذت مي‌برم ...

فقط اي كاش با سرعت اين كارو نمي‌كردم؛ هميشه به تكرار اين لحظات فكر مي‌كنم!

به گزارش خبرنگار «حوادث» ايسنا دادگاه با شنيدن اظهارات اين جوان 23 ساله - كه اكنون در انتظار اجراي حكم قصاص است - و بررسي اقدامات جنون‌آميزش در نحوه ارتكاب جنايت، براي روشن شدن ابعاد شخصيت جنايي وي، از كميسيون تخصصي روانپزشكي دعوت به عمل آورد.

اعضاي كميسيون پس از انجام معاينات دقيق اعلام كردند: وي جنون يا اختلال حواس و سوابق رواني نداشته، اما مبتلا به نوعي اختلال در كننرل تكانه‌هاي دروني در كشتن اطفال و به ويژه دختران است.

اين مطالب قطعا موجب تاثر شديد شده و احساسات فردي را جريحه‌دار مي‌كند، اما بخشي از اعترافات تكان‌دهنده اين متهم، بسياري از مسايل زمينه‌ساز ارتكاب به چنين جنايتي را آشكار مي‌كند:

«جسد بچه را در حياط خانه دفن كردم، اما يك هفته بعد، بار ديگر جسد را درآورده و با چيدن اجزاي تكه‌تكه شده در كنار هم،‌ ساعتها مشغول حرف زدن با آن شدم. دوباره جسد را دفن كردم، اما با گذشت هفته‌اي ديگر، دوباره به سراغش رفتم، بو گرفته بود، طوري كه نتوانستم به آن نزديك شوم. 20 روز بعد دوباره بيرون آوردمش، سر بچه را درآوردم و شبها كنارم مي‌گذاشتم.»

«تا مدتها اين وضعيت ادامه داشت و در اين مدت، اعضاي خانواده به هيچ‌چيز مشكوك نشدند، چون ماهر شده بودم و احساس مي‌كردم با بچه يكي شدم، ديگر امكاني وجود نداشت كه خانواده‌ام بويي از ماجرا ببرند.»

به گزارش خبرنگار «حوادث» ايسنا، سيد ضياءالدين فائق، پژوهشگري كه واقعيت تلخ و تكان‌دهنده‌ زندگي اين جوان 23 ساله را در گفت‌وگويي 120 دقيقه‌اي كنكاش كرده، مي‌گويد: «در تمام طول اين مصاحبه، به چشم يك جنايتكار بالفطره به او نگاه نشد، چراكه واقعيت وجود چنين آدمي بايد در شرايطي بررسي مي‌شد كه ابتدا باور شود، چون او مولود فضايي بود كه نسبت به آن آگاهي نداشت، ولي شرايط خاص زندگي، او را به اين سمت و سو سوق داده بود؛ حقيقتي كه ممكن است در ارتباط با هريك از فرزندان جامعه رخ دهد. طبق نظريه تيم روانپزشكي او جنون نداشت».

كاشكي طعم تلخ حقارت را نمي‌چشيدم

كاشكي اين همه تحقير نمي‌شدم.

كاشكي فقط كمي ديده مي‌شدم.

كاشكي مادربزرگم عنكبوتم نمي‌كرد.

كاشكي معلم كلاس اولم، چارلي چاپلينم نمي‌كرد.

كاشكي اين همه تحقير نمي‌شدم ...

.

.

.

كاشكي يكبار ديگه، خاطره لذت آن روز برايم تكرار مي‌شد ...

سم حقارت ذره‌ذره در رگهاي ما تزريق شد

مادرم قديمي و سنتي بود، سواد نداشت و نمي‌توانست مرا بر اساس نيازهاي روحي و رواني شناخته‌شده تربيت كند. پدرم ازدواج مجدد كرده بود، در اين شرايط، اداره امور به مادربزرگم واگذار شده بود.

اخمهايش در هم فرو رفت: ياد عنكبوت افتاده بود.

_‌تو چرا مثل عنكبوت لاغري. آدم تو رو ببينه، انگار عنكبوت ديده ...

مادربزرگ از همان ابتدا ذره‌ذره سم حقارت را در رگهاي ما تزريق كرد، طوري كه احساس مي‌كردم هيچي نيستم؛ البته رفتارش از روي قصد و غرض نبود؛ صرفا آگاه نبود و نمي‌دانست اين حرفها و برخوردها در يك كودك چه آثاري مي‌تواند داشته باشد.

او عامل اصلي اتفاقاتي است كه زندگيم را به اينجا رساند. با هيچ‌كس رابطه نداشتيم، فقر گلوي زندگيمان را فشار مي‌داد. باورمان شده بود به هيچ دردي نمي‌خوريم.

براي كشف خودم، هر كاري كردم؛ دست خودم نبود. كنجكاوي، مرا به سوي وسايل خانه مي‌كشاند و هر بار كه با علاقه به خاطر فهميدن علتي با وسايل خانه‌ ور مي‌رفتم، حاصلي جز كتكهاي آنچناني نداشت.

از همان بچگي فهميدم كه هيچ‌چيز نيستم و نمي‌توانم به سوي علاقه‌هايم بروم؛ چون {كتك مي‌خوردم} و همين موضوع آنچنان {ترسي} را در من به وجود آورد كه آهسته‌آهسته، چيزهايي كه در زندگي برايم مهم بود را رها كردم.

مدرسه، روزنه اميدي كه زود بسته شد

فكر مي‌كردم اگر مدرسه بروم، اوضاع فرق مي‌كنه. روز اول با هزاران اميد به مدرسه رفتم. لباس‌هاي نو به تن داشتم، كفش‌هام را بابام خريده بود، بزرگتراز پام بود. سر كلاس هنوز ذوق روز اول، تو دلم بود. داغ‌داغ بودم.

آقا ... ، داشت اسم بچه‌ها را مي‌پرسيد؛ به من كه رسيد از جام پريدم، مي‌خواستم خودمو با صداي بلند معرفي كنم، ‌اما چشم‌هاي آقامعلم رو كفشام خشك شده بود: «ببينم بچه، كفش‌هاي چارلي چاپلين را پات كردي؟؟»

_ صداي انفجار خنده در گوشش زنگ مي‌زد؛ با گذشت اين همه سال هنوز هم اخمهايش درهم بود از دست آقامعلم؛

«يخ زده بودم، فكر مي‌كردم چگونه به خاطر كفشهايم، سال‌هاي سال مسخره شدن را متحمل شدم».

اي كاش آقامعلم به خاطر كفش‌هايم، بهم وصله نمي‌زد.

اي كاش چارلي چاپلينم نمي‌كرد.

تمام عشق به درس خواندن رفت و جاي آن را سال‌هاي سكوت و شنيدن حرفهاي تمسخرآميز همكلاسي‌هام پر كرد، به گونه‌اي كه اطمينان يافتم جز خودم، كسي را نخواهم داشت.

... وقتي به بلوغ رسيدم تا دختر مي‌ديدم، فرار مي‌كردم. هيچ‌وقت با آنها روبه‌رو نمي‌شدم. فكر مي‌كردم تا منو ببينن، مسخره‌ام مي‌كنن!!

مي‌گويند: چرا اينقد لاغر است؟!

«هميشه عاشق ستاره‌شناسي و اخترشناسي بودم. هر چي پول به دست مي‌آوردم، كتاب مي‌خريدم. دو ماه قبل از ارتكاب قتل، ترك تحصيل كردم؛ چون مدرسه محل مسخره كردنم شده بود. وضعيت مالي‌مان به شدت به هم ريخته بود، اگر اين همه ضربه نبود، شايد الان آدمي بودم پشت ميز نشين... با انگيزه و با علاقه.»

فائق، كارشناس مسائل اجتماعي از رقم خوردن آينده‌اي در مدارس خبر مي‌دهد كه براي دانش‌آموزان گرفتار، پيامي جز يأس و نااميدي ندارد.

«.... به من تلقين شده بود، آينده‌اي براي تو رقم نخورده است و قاعدتا از سرمايه‌هاي مادي محرومي؛ پس تو آينده‌اي نداري!!»

برخي مدارس الگوهاي هدف را بچه‌هاي مرفه قرار داده‌اند

اين كارشناس با بررسي آنچه در جريان كاوش‌هاي خود دريافته است، مي‌گويد: متاسفانه امروز برخي مدارس به دنبال شناسايي بچه‌هاي گرفتار نيستند تا نجاتشان دهند، بلكه برخي مدارس، الگوهاي هدف را بچه‌هايي قرار داده‌اند كه در رفاه و آسودگي هستند و به اين ترتيب از دانش‌آموزاني استقبال مي‌كنند كه دردسر درست نكنند و در اين ميان با دانش‌آموزي كه گرفتار بيش‌فعالي هستند و يا مشكلات روحي و رواني دارند و يا در خانواده‌هاي مطلوبي رشد نيافته‌اند، برخوردهاي مناسبي نمي‌كنند و به اين ترتيب اين كودكان به دليل روحياتشان و يا شرايط حاكم بر زندگي شخصي‌شان در همان روزهاي نخست تحقير مي‌شوند.

وي در تحليل ديگري از اين روند به گزارشگر ايسنا توضيح مي‌دهد: در واقع در اين سيستم، دانش‌آموز مرفه تشويق مي‌شود و بالا مي‌رود، اما در مقابل دانش‌آموزي كه درگير عرصه فقر، مشكلات خانوادگي و تضاد طبقاتي است، با برخوردرهاي ناعادلانه، كنار زده مي‌شود.

اين پژوهشگر معتقد است: سالها پيش، باور همه بر اين بود كه شخصيت و آينده آدمي تحت تأثير عواملي مانند ذات است؛ در حالي كه امروز تمامي آنچه در وجود فرزندان ما شكل مي‌گيرد، نتيجه برخورد با عواملي همچون خانه، اجتماع و مدرسه است.

فائق در تشريح گوشه ديگري از شخصيت متهم به قتل به اظهارات وي درباره زمان شكل‌گيري انديشه‌هاي منجر به طراحي نقشه‌هاي جنايي اشاره كرده و مي‌گويد: «بارها چنين صحنه‌هايي را در ذهنم مرور كرده و بسياري اوقات، با قرار دادن خود در آن نقش، تمرين مي‌كردم؛ خود را جاي مقتول مي‌گذاشتم و از كشته‌شدن لذت مي‌بردم. گاهي هم، قاتل خطرناكي مي‌شدم كه از وحشت اعمالم، احساس شعف مي‌كردم.

هر روز نقشه‌هاي زيادي براي خود مي‌نوشتم و ديگر زماني فرا رسيد كه احساس كردم ديگر نوشتن و طراحي كردن فايده ندارد و بايد به كارم جنبه عملي بدهم. خيلي ترسو بودم؛ بنابراين در اولين حركت، وسايل عملياتي كردن نقشه‌ام را مهيا كردم؛ تيغ موكت‌بري، تشت آب و ...»

«بزرگ شده بودم، اما هر بار كه وارد عمل مي‌شدم، درمانده بودم... بارها جلو درب منزل منتظر بودم تا طعمه‌اي از راه برسد، اما هر بار ترس مستولي مي‌شد...»

يك سفر، آرزوها را محقق كرد

«سرانجام روزي مطلع شدم خانواده‌ام قصد سفري 10 روزه دارند و در منزل نيستند. تصميم گرفته بودم حتما در اين فرصت، كارم را انجام دهم.»

«....اينجا ديگر ميل بود كه انتخاب مي‌كرد. موضوع برايم آزاردهنده شده بود؛ ديگر نمي‌شد در برابر آن مقاومت كرد. صبح تا شب، كارم اين شده بود كه جلو درب منزل بايستم و انتظار بكشم؛ موارد زيادي پيش آمد كه اگر نمي‌ترسيدم، معلوم نبود چه وضعي پيش مي‌آمد.»

«هنوز هم از خاطره آن روز لذت مي‌برم.»

«تازه آنموقع بود كه ابعاد ديگر لذت را شناختم...»

«اگر اين همه عوامل ضربه زننده وجود نداشت، خودمو آدم موفقي مي‌ديدم، اما با كشتن بچه، ديگه واسم مهم نبود كي هستم و چه مي‌كنم؟!

به نظرم با اين قتل، همه‌چيز تمام شده بود...»

كاشكي خواهرم را دوست نداشتم

«چند ماهي گذشته بود كه مي‌بايست عازم خدمت سربازي مي‌شدم. تصميم گرفتم خودكشي كنم، اما خودكشي من به يك مشكل برخورد. تنها كسي كه با او رابطه عاطفي داشتم، خواهرم بود. در حقيقت تنها كسي كه مرا درك مي‌كرد و من هم شرايط او را درك مي‌كردم، كسي جز خواهرم نبود. هزينه تحصيلش را به سختي تهيه مي‌كردم و هميشه نگران بودم، اگر من نباشم چه اتفاقي قرار است برايش رخ دهد؟ در واقع دو كفه ترازو بوديم كه هر اتفاقي براي او، براي من هم رخ مي‌داد.»

«.... اگر خواهرم زنده مي‌ماند، چه سرنوشتي برايش رقم مي‌خورد؟

مي‌خواد شوهر كنه و شبيه مادرم شه؟

مي‌خواد بچه‌اي بدنيا بياره كه شبيه من شه؟

اون بچه به هيچ دردي نمي‌خوره و آخرش مي‌شه من!

پس بهتره اصلا وجود نداشته باشه!»

«اين افكاري بود كه شب و روز با ميل خودكشي در من در جنگ بودند. ممكن بود خواهرم خيلي موفق شود، اما فكر مي‌كردم با ازدواج بدبخت مي‌شود؛ در زمستان بود كه افسردگي شديدي به سراغم آمد، نقشه قتلش را برنامه‌ريزي كردم. بايد همه اعضاي خانواده را مي‌كشتم، براي همين سه بار در غذايشان سم ريختم، اما عجيب زنده ماندند. سرانجام تصميم گرفتم شب هنگام به سراغشان بروم، چون در روز مقدور نبود، عرضه اين كار را نداشتم.»

«سرانجام در يك شب، در حالي كه خواهرم در اتاقش خوابيده بود، بالاي سرش رفتم و با ميله آهني كه از قبل تهيه كرده بودم، چندين ضربه محكم به سرش زدم.

«... سرش متلاشي شد، اما هنوز زنده بود. داشتم لذت مي‌بردم ... كيف مي‌كردم. با هر ضربه‌اي كه بر سر خواهرم مي‌زدم، بيشتر لذت مي‌بردم.»

كشتن يا نجات؟

«دو چيز همزمان به ذهنم هجوم آورده بود: ميل به كشتن و نجات خواهرم.»

«با آن كه سرش متلاشي شده بود، هنوز زنده بود. او را كشيدم و به حمام بردم. سرش را گذاشتم تو تشت آب و سرانجام مطمئن شدم، مرده است.»

به گزارش ايسنا، بنا بر اظهارات قاتل، او پس از قتل خواهرش به سراغ مادر و مادربزرگش نيز رفته است، اما در اين باره مي‌گويد: آنقدر ترسيده بودم كه ديگر تواني براي كشتن مادر و مادربزرگم نداشتم و با وجود اين كه كابل برق را آماده كرده بودم، اما از خانه فرار كردم.

موفقيت فرزندانمان را ساده جشن بگيريم

فائق، پژوهشگر و محقق در اين باره به ايسنا مي گويد: در حقيقت شخصيت جنايي اين فرد، تحت تأثير همان عواملي كه پيش از اين از آن ياد شد، يعني خانواده به عنوان اولين نقطه و سپس اجتماع و بعد مدرسه قرار داشته است. اگر بخواهيم منصفانه به قضاوت بنشينيم افرادي مانند او حاصل رفتارهاي نامناسب والدين، عدم پذيرش اجتماع و شرايط متفاوت حاكم بر محيط آموزش هستند.

وي ادامه مي‌دهد: تكامل كودكي و اخذ پايان‌نامه موفقيت در عرصه آن و ورود به جايگاه تعالي و نوجواني بستگي مستقيم به رفتارهاي والدين دارد، بايد بدانيم كه او مانند بسياري ديگر طعم تلخ اين دوران را چشيده، ممنوع شده، تحقير شده و در معرض اختلافات خانوادگي بوده، فقر را لمس كرده، زشتي، تمسخر و عيب‌جويي را حس كرده و بر اين اساس مي‌توان گفت كه هركس در اين وضعيت قرار بگيرد، آينده‌اي بهتر از اين نخواهد داشت.

فائق بر اين اعتقاد است كه از همان كودكي بايد محبت به همسر را، صادق بودن با او و چگونه در كيفيت مسائل خانه و خانواده مسوول بودن را به فرزندان بياموزيم. موفقيت‌هايشان را ساده جشن بگيرم. توانايي‌هايشان را با ديگران مقايسه نكنيم. منحصر به فرد بودنشان را ستايش كنيم. در مشكلات ياري‌شان دهيم تا ياد بگيرند اشتباهات برايشان عبرت‌آموز است. به آنها وصله و برچسب نزنيم كه هيچ‌چيز دردناك‌تر از اين نيست كه به ناحق به فرزندمان برچسب ناروا بزنيم.

درباره ميل به كشتن نيز مي‌گويد: «وقتي سوژه‌هايي را مي‌بينم ميل به كشتن به سراغمم مي‌آيد تا به دنبال آنها بروم و بكشمشان.»

وقتي از او سؤال مي‌شود آيا دوست دارد آدمهاي عادي را هم بكشد؟ پاسخ مي‌دهد: «به دنبال سوژه‌هاي كوچك و جمع و جور مي‌گردم تا قطعه‌قطعه‌شان كنم. اگر آزادم كنيد، باز هم از كشتن لذت مي‌برم. هنوز دلم مي‌خواهد آن روزها تكرار شود تا دوباره آن بچه‌ را ببينم. هميشه از خاطره آن روز لذت مي‌برم.»

«يكي از اشتباهاتم اين بود كه چرا مدت بيشتري با آن بچه نبودم.»

او اين روزها گاهي با صداي شنيدن كودكي در بند به سراغ صفحه تلويزيون مي‌رود و با تماشاي كودكان از ديدن تصاوير بچه‌ها لذت مي‌برد.

«... ديدن بچه‌ها، صحنه كشتن كودك را تداعي مي‌كند...»

از خاطره آن روز هميشه لذت مي‌برم...

انتهاي پيام

كد خبر: 8607-09966

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:7  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

     

     

    نه قرار نیست این وبلاگ همان مطالب و نوشته های وبلاگ ایران بد آن لاین من را در خود داشته باشد !

    امید و آرزویم این است که بتوانم چکیده ای کاربردی از درسنامه ی جامع روان پزشکی کاپلان و سادوک ( Comprehensive Textbook of Psychiatry , Kaplan & Sadock ) را به همراه برخی مقالات و مرور متون را به بیان ساده برای همگان ( از سیکل به بالا ) در این وبلاگ ارائه نمایم.

    به یاری پروردگار راستی ، مهر و خرد  پس از تکمیل مبحث اختلال شخصیت ، این کار گسترده را پی خواهم گرفت و در ایران بد آن لاین از دغدغه های اجتماعی و دلبستگی های دیگرم - جز روان پزشکی و روان شناسی - خواهم نوشت. 

     

    iran

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:7  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

    schizoid personality disorder

     

    اختلال  شخصیت اسکیزوئید

    (Schizoid  personality Disorder  )

    یک ویژگی بارز و همیشگی دارندگان این شخصیت  - که در دسته ی شخصیتی A طبقه بندی شده است - گوشه گیری و انزوای اجتماعی است.

    فرد دارای این شخصیت از برخوردها و برهم کنش های انسانی خشنود نمی شود و در موارد اختلال این شخصیت حتا ناراحت هم می شودشخصیت اسکیزوئید تنها و درون گراست و از تنهایی لذت می برد. حالت عاطفی این شخصیت ، کند و محدود و سرد است.دیگران این گونه آدم ها را عجیب – نامعمول و نامتعارف –گوشه گیر و تک رو می دانند.

    این شخصیت در مردان دو برابر زنان گزارش شده است.

    افراد دارای شخصیت اسکیزوئید جذب مشاغل انفرادی می شوند.بسیاری از آن ها شب کاری را بر کار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور نباشند با افراد زیادی برخورد کنند.بسیاری از سردی و نجوشی افراد دارای شخصیت اسکیزوئید ناراحت می شوند و توان تحمل آن ها را ندارند.

    شوخ و شاد و شنگول بودن برای افراد دارای شکل خالص « اختلال » این شخصیت دشوار است. افراد اسکیزوئید اغلب در سخن گفتن پیش دستی نمی کنند.این افراد ممکن است استعاره های غریب به کار برند و صنایع ادبی نامعمول بیافرینند.فرد اسکیزوئید به جای ارتباط با آدمیان شیفته ی تنها اندیشیدن در علوم نظری، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، موسیقی ،  نهضت های فلسفی و هنری ، مفاهیم متافیزیک ، اشیای بی جان ، راهبردهای اجتماعی و شیوه های نوین زندگی ( مانند گیاه خواری ، خام خواری و.........) هستند.

     

    شخصیت های اسکیزوئید دلبستگی بسیاری به حیوانات - به ویژه سگ و گربه و اسب – دارند و بر خلاف آدمیان به جانوران و گیاهان به سادگی عشق می ورزند.

    اسکیزوئید ها سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند.آن ها هیچ توجهی به رخدادهای روزمره و دلبستگی های دیگران نشان نمی دهند.

    اسکیزوئیدها دیرتر از همه به دگرگونی های مد در جامعه تن می دهند.

     

    زندگی جنسی اسکیزوئیدها ممکن است منحصرا در خیال و رویا طی شود و هربار برقراری و آغاز روابط جنسی  را به وقتی دیگر موکول کنند.مردان دارای این شخصیت  - به ویژه در اشکال پررنگ و خالص – ممکن است هیچ گاه ازدواج نکنند چون نمی توانند با کسی آن چنان صمیمی شوند که او را کاخ زیبا و دلچسب تنهایی خود راه دهند.

     

    این افراد حتا نمی توانند خشم خود را به گونه ی مستقیم ابراز کنند.

     

    اسکیزوئیدها فراوان غرق در رویا می شوند اما واقعیت سنجی خود را از دست نمی دهند.

     

    اینان از هیچ کاری لذت نمی برند یا فقط از کارهای اندکی خوششان می آید.به جز بستگان درجه نخست هیچ دوست صمیمی یا کاملا مورد اطمینانی ندارند.به تمجید یا تحقیر دیگران بی اعتنا و بی تفاوتند.از این رو نقد و قضاوت دیگران راهکارها و راهبردهای شان را دیگرگون نمی کند.

    از آن جا از نظر هیجانی سرد و بی اعتنا هستند و کردار پرخاشگرانه ی چندانی در مجموعه ی واکنش های معمول آن ها وجود ندارد چنان چه با تهدید و خطری واقعی و حتا خیالی رو به رو شوند بیشتر یا به تسلیم و رضا تن می دهند و یا در خیالات همه کارتوانی (Omnipotent)  فرو می روند. اینان مانند شخصیت های کلاستر بی ، وسواسی - جبری و پارانویید از هسته ی خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) بزرگ ، ژرف و گسترده ای برخوردارنند. 

    درخودماندگی ( اوتیسم )  و گوشه گیری این گونه افراد هنگامی که با مکانیزم دفاعی خیال پردازی ( Fantasy ) همراه شود می تواند در برخی از آنان به اندیشه های به راستی نو ، خلاقانه و ابتکاری و حتا راز گشایی از نادانسته های گیتی بینجامد.

    این ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید در بسیاری از بزرگان تاریخ دانش و اندیشه ی گیتی وجود داشته است.

     

    بديهي و روشن است كه شخصيت اسكيزوئيد نبايد با اختلال اسكيزوفرني اشتباه شده و يكي در نظر گرفته شود.

     

     

     

     

    ASPERGER

     

     

     

     

    اگر درخودماندگی این گونه افراد ژرف ، شدید و زود آغاز باشد ، باید تشخیص اختلال آسپرگر ( از جمله اختلالات طیف اوتیزم ) را مد نظر داشت.

    اختلال شخصیت پارانوئید شباهت و نزدیکی فراوانی به اختلال شخصیت اسکیزوئید دارد.اشتباه گرفتن این دو می تواند آسیب های جبران ناپذیری در دوستی و ازدواج و شراکت و ...  برای آدمی به ارمغان بیاورد.

    یکی از بدترین مصیبت ها گرفتار شدن آدمی در برداشت های ذهن بیمار و گاه روان پریش افراد دچار اختلال همزمان آسپرگر و اختلال شخصیت پارانوئید است.

    من خود در زندگی ام تاکنون ، سه بار در مصیبت روان پریشی های فرد دچار آمیزه ی این دو اختلال ژرف و فراگیر گرفتار شده ام:

     

    یک پزشک عمومی وبلاگ نویس « بوش شیدا  ( !! ) »  ،

     

    یک دستیار جراحی قلب و عروق « دو لول شیدا ( !!! ) » ،

     

    و یک روان پزشک فوق تخصص کودک و نوجوان « ASPERGER  شیدا ( !!!!! ) » ....

     

     

       

     

     ASPERGER

     

     

    بسیاری آلبرت اینشتین ( و بسیاری دیگر از نوابغ و مشاهیر ) را نمونه ای از اختلال شخصیت اسکیزوئید و آسپرگر می دانند.

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

     

    OCPD

     

    اختلال شخصیت وسواسی – جبری

    Obsessive – compulsive personality Disorder

    ویژگی های کلی این شخصیت - که در مردان شایع تر از زنان دیده می شود – عبارت اند از محدود بودن هیجانات ( مانند شخصیت اسکیزوئید )، نظم و ترتیب ، مداومت و پای فشاری ، سرسختی و یک دندگی و بلاتصمیمی ( مانند شخصیت افسرده ).

    شخصیت وسواسی _ جبری چون شخصیت افسرده کمال طلب و انعطاف ناپذیر است. رفتاری شق و رق و رسمی وخشک دارد. آن ها سرپیچی از آن چه آن ها را قواعد لازم الاجرا می دانند ، به هیچ روی تحمل نمی کنند .آن ها مهارت های بین فردی چندانی ندارند و دیگران را از خود فراری می دهند زیرا نمی توانند حد وسط را بگیرند و با پافشاری می خواهند دیگران را زیر سلطه ی خویش درآورند و تسلیم بی چون و چرای خواسته های خود کنند. اما اگر کسی را به نظرشان قدرتمند تر از خویش ببینند ، حاضرند خواسته های او را بی چون و چرا برآورده سازند. آن ها از اشتباه کردن می ترسند ، تردید دارند و نمی توانند به تصمیم قاطعی برسند و دایم در مورد تصمیمی که می خواهند بگیرند ، می اندیشند.خود را به شکلی افراطی وقف کار و بهره وری می نمایند و به راحتی از تفریح و روابط دوستانه شان می کاهند تا به کار بپردازند. بیش از اندازه پرهیزگار ، با وجدان و اخلاق گرایند و در مورد مسایل اخلاقی وارزشی کوتاه نمی آیند. از این رو اینان درگیر روابط خارج زناشویی نمی شوند اما گاه زندگی زناشویی شان را به سبب سخت گیری بیش از اندازه از دست می دهند.این افراد دوستان زیادی ندارند و زمان زیادی را در تنهایی وقف کار می کنند و در واقع نداشتن مهارت های ارتباطی را با این راهبرد جبران و انکار می نمایند.

    اینان هر چیزی را که روال و ثبات معمول زندگی شان را به هم بزند ، کنار می گذارند و اصولن هر رخداد و تغییر جدیدی آن ها را دچار تنش و اضطراب فراوان می نماید. این افراد به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب و سازمان یافتگی جدول زمانی امور بیش ازاندازه التزام دارند. آن ها بسیار کمال طلب اند به گونه ای که گاه نمی توانند تکلیف محول شده را به پایان برسانند ، چون می خواهند همه ی معیارها را به دقت رعایت کنند..افراد دچار این اختلال سلسله کردارهای آیینی خود را نه فقط بر زندگی خود و خانواده شان تحمیل می کنند ، بلکه به شدت کوشش دارند که این آیین های وسواسی را بر زندگی دیگران ، به ویژه زیر دستان خود چیره سازند.  

     

    آن ها کار و وظیفه ی خود را به دیگران واگذار نمی کنند مگر آن که دیگران کاملن تسلیم روش و قواعد آن ها باشند.

    اینان ولخرج نیستند و پول را با حساب و کتاب خرج می کنند .آن ها اشیای کهنه و از رده خارج شده و بی ارزش را نمی توانند به دور اندازند ولو هیچ ارزش عاطفی هم نداشته باشند. افراد دارای شخصیت وسواسی – جبری در سخن گفتن چون شخصیت اسکیزوئید پیش دستی نمی کنند.

    در این افراد اختلالات افسردگی به ویژه از نوع دیرآغاز  ( میان سالی و سالمندی ) شایع است.

     

     این اختلال در ژنرال ها و پروفسورهای جوامع پیشرفته شایع است. البته نه جوامعی که برخی افراد یک شبه چندین و چند پله ی ارتقا و پیشرفت را به یک باره می پیمایند !!! 

     

     افراد دچار شخصیت وسواسی - جبری ، مانند افراد دچار شخصیت اسکیزویید ( آسپرگر ) و شخصیت های کلاستر بی  ، از هسته ی خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) بزرگ ، ژرف و گسترده ای ی برخوردارند.

     

     

     

     

     

     

     

     

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:0  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

    kafka

     

     

    اختلال شخصیت افسرده

    (Depressive personality disorder  )

    ویژگی اصلی افراد دارای این شخصیت صفات مادام العمر طیف افسردگی است.

    این افراد بدبین ، بی لذت ، وظیفه شناس ، مردد به خود و به شیوه ای مزمن ناشاد و ناخشنودند.

    این شخصیت را پیش تر شخصیت مالیخولیایی ( ملانکولیک ) می نامیدند.شیوع این شخصیت در مرد و زن تقریبا به یک اندازه است.این افراد بیشتر اوقات بی کس ، جدی ، عبوس ، سلطه پذیر و بدبین هستند و خود را دست کم می گیرند.به زودی پشیمان می شوند و احساس بی کفایتی و نا امیدی می کنند.اینان اغلب موشکاف اند و در جست وجوی عیوب و نقایص خود ، دیگران ، اجتماع و جهان مته به خشخاش می گذارند.

    مانند شخصیت های وسواسی – جبری کمال طلب و زیادی با وجدان اند و دائما به کار می اندیشند و با شدت وحرارت احساس مسئولیت می کنند و با پیش آمدن موقعیت های جدید خیلی زود حال شان گرفته می شود.

    همیشه از این می ترسند که مورد تایید دیگران قرار نگیرند.بدون این که حرفی بزنند در درون خود رنج می کشند وحتا ممکن است خیلی زود اشک شان درآید. هرچند به طور معمول در حضور دیگران چنین کاری نمی کنند.

    شک و تردید و بلا تصمیمی و احتیاط باعث می شود که احساس نا امنی ذاتی آن ها بیشتر شود.

    خلق غالب معمول اینان عبارت است از اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، فقدان شادی و ناخشنودی.

    درک شان از خود حول محور باورهایی چون بی کفایتی، بی ارزشی و عزت نفس پایین دور می زند.

    نسبت به اجتماع چون خود سخت گیر و موشکاف و عیب جو هستند .شخصیت افسرده منتقد همیشگی خود و دیگران است.دایم در فکر و خیال بوده ومستعد و آماده ی نگرانی و دچار احساس گناه  شدن  است .این شخصیت بدبین و منتظر رخدادهای منفی ست.

    ویژگی های شخصیتی افسرده حتا تا مرز اختلال در بسیاری از مشاهیر  و اندیشمندان تاریخ وجود داشته است.

    خیام و کافکا و صادق هدایت و فروغ فرخزاد از این جمله اند.

     

     

    صادق هدایت

     

     

     

    معیارهای پژوهشی DSM - IV - TR برای اختلال شخصیت افسرده :

     

    الگوی ژرف و پایدار شناخت ها و رفتارها مبتنی بر افسردگی که از آغاز بزرگ سالی شروع شده و در زمینه های گوناگون وجود داشته باشد که با دست کم پنج مورد از حالات زیر مشخص می شود:

    ۱) ویژگی های معمول خلق افسرده ی چیره چون اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، نداشتن شادی ، ناخشنودی

    ۲) درک از خویشتن حول محور باورهای بی کفایتی ، بی ارزشی و عزت نفس پایین

    دور می زند.

    ۳) نسبت به خود عیب جو و تحقیر کننده است و در همه حال خود را مقصر و گناه کار می داند.

    ۴) دایم در اندیشه و گمان و مستعد نگرانی است.

    ۵) منفی کار ، عیب جو و نسبت به دیگران نکته بین ، نقاد و موشکاف است.

    ۶) بدبین است.

    ۷) مستعد احساس گناه یا پشیمانی است.

     

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

    malena

     

    دیشب درباره ی فیلم بسیار زیبا و ماندگار سینما پارادیزو نوشتم.

    از کارگردان این اثر به یاد ماندنی ـ جوزپه تورناتوره ( Giuseppe Tornatore ) - دو فیلم زیبای دیگر در دسترس هست که یکی از آن ها ( Malena ) را سال هاست که بارها و بارها دیده و ستایش نموده ام و در پی به چنگ آوردن دیگری ( Star Maker ) جست و جو و کنکاش می کنم. 

    malena فیلمی موزائیسمی و در همین حال یک پارچه و هماهنگ است !

    گاه کمدی ، گاه نیمه پورنو و نیمه اروتیک و گاه تراژیک و ملودرام است.

     

    malena

     

    ملنا آشکارا پستی ها و پلشتی ها و فرومایگی ها وناجوانمردی های اجتماعات انسانی را به تصویر می کشد و آدمی را به پرسش از سرشت چه بسا ناپاک و ددمنشانه ی خویش فرا می خواند.

    malena

     

    در فیلم ملنا ، دنیای پاک کودکی در گذار به فضای سرشار از غریزه و اروتیزم نوجوانی به نمایش گذاشته می شود و کودک و نوجوان در اندازه و قد و قواره ای برتر و بزرگ تر از میان سالان و سالمندان به ظاهر دانش آموخته و کارا شناسانده می شود.

     

    malena

     

    به احتمال فراوان کارگردان این اثر کودکی ، نوجوانی و جوانی سرشار ی داشته است.

    این آثار زیبا و جاودان انعکاس فانتزی ها و آرزوهای انسان مدارانه ی کودکی و نوجوانی اوست.

    آری ، هر کس هر چه دارد - پاک و ناپاک - از کودکی و نوجوانی اش دارد ...

     

     

    دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه آدمیان !

     

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:9  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

    cinema paradiso

     

    بالاخره فیلم زیبا و همواره ماندگار « سینما پارادیزو » را پس از گذشت مدت ها از خرید آن دیدم.

    امتحان بورد و کارهای پایان نامه ی دوره ی تخصص مانع تماشای این اثر به یاد ماندنی و ارزشمند شده بودند.

    از دیدن این تصویرگر زندگی واقعی نسل گذشته ی مقارن سال های جنگ جهانی دوم و کمی پس از آن اجتماع ایتالیا لذت فراوان بردم. دیدن این فیلم را به همه ی شیفتگان و دلبستگان سینما - به ویژه آنانی که چون من در حال و هوا و نوستالژی دهه های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ میلادی روزگار می گذرانند و بر رخدادهای امروزی آه کشیده و افسوس می خورند - سفارش می نمایم.

    فیلم « سینما پارادیزو » ، بیش از آن که داستان و فیلم باشد ، روایتی واقعی یا واقع بینانه از زندگی بسیاری از ما آدمیان است که درگیر گذار از سنت به مدرنیته ایم.

    اجتماع ایتالیای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ شباهت بسیاری با اجتماع ایران دو سه دهه پس از آن ایران دارد.

    داستان این فیلم با کمی تغییر - البته به شرطی که با خودسانسوری و دگرسانسوری همراه و پیوسته نشود - می تواند در ایران سال های ۱۳۲۵ تا ۱۳۵۵ نیز رخ دهد و روایت شود.

    سینما پارادیزو گوهری است که هرگز نباید آن را از دست داد ! 

     

    سينما پاراديزو

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

      TinyPic image

     

     

    شگفت انگیز است. مخلوط سگ و آدمی که با یاری جستن از فناوری هیبریداسیون و کلونینگ از سوی مرکز پژوهش های فوق محرمانه ی ارتش ایالات متحده ی آمریکا آفریده شده است.

    اما بسیار بیش از آن که شگفتی آور باشد ، هراس ناک و وحشت آور است.

    به راستی آدمی به کجا می شتابد؟!؟

    گویا چهار نمونه ی زنده از این موجود ( سگ - آدم : سگدم ! ) هم اکنون در مرکز فوق سری تحقیقات بیوژنتیک ارتش ایالات متحده آمریکا زنده نگهداری می شوند.

    این تصویر منتشر نشده را یکی از دانشجویان کوشا و تیز هوش پزشکی میهن مان در اختیار من نهاد.

    به نظر می رسد وب سایت های فوق سری ارتش آمریکا چندان هم هک ناپذیر و دارای ضریب امنیتی بالا نیستند !!! 

    پس از آگاهی پرزیدنت جورج بوش - که پس از ترک وابستگی ( اعتیاد ) به الکل و غسل توبه ، این روزها مدعی ارتباط با حضرت عیسی مسیح می باشد - و استفتاء و استعلام نامبرده از پاپ ، بودجه ی این گونه پژوهش ها و دستکاری های هراس انگیز و غیر اخلاقی قطع شده است...

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 20:47  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

     

    psychopath

     

     

     

    ددمنشی های ناخدای شیطان سگال و دیو سیرت از پس پرده برون آمد و هویدا شد.

    نزدیک یک سال است که این سگال کژ او برای من نمایان شده و از این رو رفت و آمدم را به دفتر و باشگاه ( ! ) ماهنامه روان شناسی توقیف شده اش ، با وجود مطالبات  مالی باقی مانده ام ، به کلی ، گسسته بودم.امید داشتم تا خود را به دکتر رفعتیان روان کاو بسپارد و تعارضات ذهن و روان بیمارش را چاره کند ، شاید « اعتیاد به س.ک.س » اش تا اندازه ای درمان شود.افسوس ..... 

    اشتباه بزرگ من این بود که در عین آگاهی به شخصیت کلاستر ‌B  اش ، او را نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ارزیابی نموده بودم ، ناآگاه و غافل از این که او یک بیمار دچار اختلال شخصیت آنتی سوشیال و یک « سایکوپات بالفطره » است !

    این گونه بود که من نیز چون بسیاری دیگر از نویسندگان و مترجمان حوزه ی سلامت و بهداشت روان ، بر کشتی موریانه خورده ، پوسیده و  آلوده - اما در ظاهر زیبا و پر طمطراق او سوار شدم و هر نوشته ام را در ماهنامه اش ، گامی در راستای اصلاح و ارتقای بهداشت و سلامت روانی - اجتماعی و جهادی در راه زدودن و کاستن آسیب های روان شناسی جامعه پر آفت و نگرانی مان می دانستم.

    من ساده دلانه به میهن و هم میهن می اندیشیدم و « حضرت استاد و جناب دکتر ( !! ) خانقاه روان شناسی » ، کژمدارانه و سیه دلانه به سوءاستفاده و اعمال زور ج.ن.س.ی سادیستی بیشتر و بیشتر و بیشتر رویا می داشت !

    ای کاش کمک هزینه ی دوره ی دستیاری تخصصی پزشکی ، برای گذران زندگی کافی و شایسته می بود تا آدمی تنها و تنها در این دوران سه چهار پنج ساله به درس خواندن و آموزه اندوختن و پژوهش بپردازد و مجبور نباشد برای شکستن کمر هزینه ی گزاف زندگی امروزی به هر علف پوسیده و گندیده ای چنگ بزند !

    در زندگی این گونه تجربه های تلخ و جانکاه ، خود را به آدمی تحمیل می کنند.تجربه هایی که شوربختانه بیشتر اوقات به بهایی گزاف به دست می آیند.

    این روزها اجتماع در حال توسعه ی ایرانیان ، تجسم شیطان را در « سریال اغما » جست و جو و دنبال می کند ، در حالی که روح و روان و پیکر شیطان دیو سگال پیش چشم و گوش آدمی کوشا و فریبا ست !!!

    هر چند از بیان این گونه زشتی ها - که پیش تر بخشی از آن ها در پستی با عنوان « وای به وقتی که بگندد نمک ! » در www.iranbod.blogfa.com  نوشته بودم ، دچار تهوع و چندش می شوم ، اما شاید در این باره باز هم بنویسم.

    از لیسانسیه ای که خود را « دکتر » می خواند و سایکوپاتی که سودای « استادی » و « اشو شدن » در ذهن بیمار خود می پروراند و اکنون از نه از هیات رئیسه ی « انجمن .......... » که از کل آن اخراج و رانده شده است و آن گونه که شنیده ام ، هر روز بر شمار خانم های شاکی از او در « انجمن ..... » و « نظام .... » و مراجع قضایی تهران افزوده می شود .............

    افسوس که حقوق ( کمک هزینه ی تحصیلی )  دوران دستیاری اندک و ناچیز و هزینه های زندگی سنگین و کمر شکن است.که اگر این گونه نبود گذار مان به دلیل هراس از غرق شدن ، به چنین کشتی های عفونی و آلوده ای نمی افتاد.

     افسوس که سلامت و شأنی چندان برای پزشکان باقی نمانده است !

     

     

     

     psychopath    

     

     

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

     

     

    معیار های تشخیصی DSM - IV -TR  برای اختلال شخصیت پارانو ئید :

     

    الف ) بی اعتمادی و شکاکیت ژرف و فراگیر نسبت به دیگران ، به گونه ای که انگیزه های دیگران را شرارت آمیز برداشت کند. این حالت باید از اوایل بزرگسالی آغاز شده و در زمینه های گوناگون به چشم بخورد که نشانه اش دست کم چهار تا از موارد زیر است :

     ۱ ) بدون دلیل کافی ، شک داشته باشد که دیگران دارند او را استثمار می کنند ، به او زیان می رسانند یا سرش کلاه می گذارند.

    ۲ ) مشغولیت دایم ذهنی اش شکی اثبات نشده در مورد وفاداری یا قابل اعتماد بودن دوستان و اطرافیانش باشد.

    ۳ ) به دلیل ترسی نا موجه از این که اطلاعاتی را که به دیگران می دهد ، مغرضانه بر ضد خودش به کار ببرند ، از اطمینان نمودن به دیگران اکراه داشته باشد.

    ۴ ) در پس اظهار نظر های بی غرضانه ی دیگران یا رخدادهای بی خطر ، معنی های تحقیر کننده یا تهدید آمیز پنهانی بیابد.

    ۵ ) همیشه دلخور و ناخشنود باشد. یعنی اگر حتا یک بار کسی توهین کرده ، آسیبی رسانده یا بی احترامی نموده باشد ، هرگز او را نبخشد.

    ۶ ) با کوچک ترین نکته و چیزی احساس کند به شخصیت یا اعبارش لطمه وارد شده است ( حال آن که دیگران چنان معنایی را در آن چیزها و نکات نیابند ) و شتابان واکنشی خشمگینانه نشان داده یا به ستیز بپردازد.

    ۷ ) مکررن و بدون هیچ دلیل به وفاداری همسر یا شریک ج.ن.س.ی اش شک کند.

     

    ب ) حالت مذکور منحصرن در سیر اسکیزوفرنی ، اختلال خلقی با ویژگی های سایکوتیک یا یک اختلال سایکوتیک ( روان پریشانه ) دیگر پیدا نشده باشد و ناشی از اثرات جسمی مستقیم یک بیماری طبی عمومی نباشد (چون تهمت زدن های افراد دچار اختلال شخصیت پارانو ئید می تواند آشکارا هذیانی و روان پریشانه باشد ). اگر این معیارها پیش از اسکیزوفرنی وجود داشته باشد ، قید « پیش مرضی » را باید افزود. 

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:44  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

    paranoid personality

     

     

    بیماران مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید ، مانند دیگر شخصیت های کلاستر آ ( اسکیزو ئید  و  اسکیزوتایپال ) و نیز بیماران دچار اختلالات طیف در خود مانده ( اوتیستیک ) - از جمله آختلال آسپرگر - حالت عاطفی محدودی دارند ، زیاد اجتماعی و خونگرم نبوده و به نظر می رسد بدون هر گونه احساس و هیجانی باشند. این ها نه تنها آدم های گرم و راحت و آرامی نیستند ، بلکه قدرت ، منزلت و کامیابی دیگران آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. در واقع ، ای گونه افراد اگر کسی را ناتوان ، بیمار یا دچار مشکل ببینند به وی به دیده ی تحقیر می نگرند.

    افراد دچار اختلال شخصیت پارانو ئید ممکن است در موقعیت های حرفه ای ، تحصیلی ، و اجتماعی ، آدم هایی دقیق ، منظم ، منظبط ، توانمند ، کوشا ، و کارا به چشم آیند ، حال آن که بیش تر می خواهند دیگران را بترسانند یا به جان یکدیگر بیندازند. و نه این که چون افراد دچار اختلال یا صفات پر رنگ شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) روابط بیش از حد مداخله جویانه و آشفته با دیگران داشته باشند.

    برخی از این افراد با پخته تر شدن ، افزایش سن  یا کاهش تنش ها و فشارهای روانی شان ، صفات بد گمانانه ی خود را « واکنش سازی » نموده و به این ترتیب ظاهرن به افرادی تبدیل می شوند که توجهی در خور ستایش به اخلاقیات و نوعدوستی و همنوع پروری از خود به نمایش می گذارند.

    اما در واقع ، بیماران دچار اختلال شخصیت پارانو ئید ، روی هم رفته ، تا پایان عمر ، در کار و زندگی با دیگران مشکل دارند.مشکلات شغلی و زناشویی در این بیماران شایع است.     

     

    paranoid personality

     

     تهمت زدن های افراد دچار اختلال شخصیت بدگمان  ( پارانو ئید ) می تواند آشکارا روان پرشانه و هذیانی و دور از منطق و واقعیت باشد که در این موارد باید برای رفع آن ها از دارو های ضد اضطراب و ضد جنون ( آنتی سایکوتیک ها ) - مانند هالو پریدول و پیموزاید - بهره جست.هر چند روان درمانی ، گاه بلند مدت  ، نیز لازم است. 

     

     

     

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:13  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

    paranoid personality

     

    بیماران دچار صفت پر رنگ و نیز اختلال شخصیت پارانوئید ممکن است در هنگام معاینه ی روان پزشکی ، رسمی و بسیار متشخص و منطقی به نظر برسند و از این که آن ها را مجبور ساخته اند که از روان پزشک کمک بگیرند ، گله داشته و ناراحت باشند.

    تنش عضلانی ، ناتوانی از آسوده بودن ، نیاز به کاوش محیط برای یافتن سر نخ ها و ........ از ویژگی های این بیماران است. حالت عاطفی آنان اعلب جدی و غیر مطایبه آمیز است.برخی از پیش فرض های آن ها در بحث و جدل های شان ممکن است نادرست باشد اما گفتاری منطقی و گاه بسیار شیوا دارند.در محتوای فکر آن ها شواهدی از برون فکنی ، پیش داوری و گاه افکار انساب به خود دیده می شود.

    ویژگی بنیادین شخصیت پارانوئید ، میل نافذ و فراگیری برای تفسر کردارهای دیگران به رفتاری است که گویا به قصد تحقیر یا تهدید بیمار انجام شده است.این تمایل در آغاز بزرگسالی شروع شده و در زمینه های گوناگونی نمایان می گردد.

    افراد دچار این اختلال ، تقریبن همیشه منتظر آن هستند که دیگران به شیوه ای آن ها را استثمار نموده یا به آن ها زیان برسانند. آن ها در بسیاری از اوقات بدون هیچ توجیهی ، در وفاداری یا راستی ( صداقت ) و امانت داری دوستان و همکاران خود تردید می کنند. این افراد در زندگی زناشویی و جنسی خود نیز اغلب به « حسادت بیمار گونه و مرضی » دچار می شوند و بالاخره روزی این شک و بد گمانی بدون دلیل و مدرک خود را نسبت به وفاداری همسر و یا شریک جنسی شان بیان می نمایند.  

    این گونه بیماران در واقع احساسات خودشان را برون سازی و فرا فکنی می کنند. یعنی تکانه ها و اندیشه های غیر قابل قبول و دردناک برای خودشان را به دیگران نسبت می دهند.

    افکار انتساب به خود و خطاهای ادراکی به گونه ای منطقی قابل دفاع است ، در این بیماران شایع بوده و آنها در واقع ، از این که مستدل و عینی می اندیشند ، به خود بسیار می بالند ، حال آن که چنین نیست ! 

     

     

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

     

     

    paranoid personality

     

    به بهانه ی آشنایی با ساختار شخصیتی صادق هدایت ، مقاله ای برای مجله ی ادبی شوکران نوشتم که بعدها با حذف های بسیار در هفته نامه ی چلچراغ نیز منتشر شد.

    پس از آن بود که برخی بیمار ذهنان روان پریش اصفهانی نتوانستند بخل و حسد و عناد شان را تاب بیاورند و به هتاکی و تهمت زدن در ستون نظرات وبلاگ های من و دوستان از دست رفته ام پرداختند.

    من کامنت های وبلاگم را مشروط به تایید نمودم و از هتک حرمت و حیثیت خود و ودیگران در آن پیشگیری نمودم و برخی خوش شعاران - با ادعای هواداری از آزادی بیان - این رویکرد را برنگزیدند و تاوان آن را با از دست دادن سلامت روان و آرامش و آسایش خویش و خانواده شان پرداختند !

    مدت ها بود که در نظر داشتم که دیگر اختلالات شخصیت  را نیز بشناسانم.

    پیشتر و در آن مقاله ی « رازگشایی آن ذهن پیشتاز » به شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، انزواطلب ( اسکیزوئید ) ، افسرده ( دپرسیو ) و وسواسی - جبری ( آبسسیو - کامپالسیو ) پرداخته بودم.

    امروز بنا بر اقتضای زمان و رخدادها به « شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) » می پردازم و به همین دلیل پیش از بیان دیگر شخصیت های باقی مانده ( اسکیزوتایپال ، بوردرلاین ، آنتی سوشیال ، هیستریونیک ، پرهیز گرا ، وابسته ، و پرخاشگر - منفعل ) به اختلال آسپرگر ( از طیف اختلالات اوتیستیک ) خواهم پرداخت.

     

    paranoid personality

     

    مشخصه ی صفت و اختلال شخصیتی بد گمان ، شکاکیت و بی اعتمادی دیرپا به همه ی افراد است.مسئولیت این احساسات از نظر آن ها نه به عهده ی خود آن ها ، بلکه بر دوش دیگران است.افراد پارانوئید اغلب متخاصم ، تحریک پذیر ، پرخاشگر و خشمگین هستند.

    افراد متعصب و جزم اندیش ، افرادی که مدارکی دال بر تخلف دیگران از قانون گرد آوری می کنند ، کسانی که به همسر خود سوء ظن مرضی دارند ، و اشخاص بد عنقی که اهل دعوا و مرافعه اند ، و ............... اغلب دچار اختلال شخصیت پارانوئید هستند.

    این گونه بیماران تقریبن هرگز خود به جست و جوی درمان بر نمی آیند و اگر هم صاحبکار یا همسرشان آن ها را برای درمان روانه سازد ، اغلب می توانند رنجیدگی خویش را پنهان سازند.این اختلال ( و صفت ) در مردان شایع تر از زنان است و به نظر نمی رسد که الگویی خانوادگی داشته باشد.در گروه ه های اقلیت ، مهاجران و ناشنوایان بیش تر از جمعیت عمومی است. 

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

    هذیان و جنون و روان پریشی شاخ و دم ندارد !

    آدم روان ریش ( سایکوتیک ) یا به تعبیر قدما دیوانه - پاک سیرت و دیو سیرت - همواره در نگاه نخست و به ویژه برای غیر روان پزشک و روان شناس دانش آموخته و آموزه اندوخته شناسایی نمی شود !

    ممکن است دانش و دانسته های پراکنده ی فراوان داشته باشد یا حتا در یک رشته توانایی و کارکرد چشمگیری داشته باشد که این واقعیت در مورد روان پریشی ( سایکوز ) های گذرای افراد دچار اختلال شخصیت هایی چون بدگمان (پارانوئید ) ، منزوی - خیال باف ( اسکیزوئید ) ، خرافاتی - ماوراء پرداز ( اسکیزوتایپال ) ، مرزی ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و البته افراد اوتیستیک - آسپرگر مشهود است.

    این واقعیت ( توانایی ذهنی و کارکردی بالا در عین وجود سایکوپاتولوژی عمیق و شدید روانی ) در درسنامه ی روان پزشکی کاپلان و سادوک به گونه ای عیان و با نص صریح در مورد افراد دچار اختلال اوتیستیک - آسپرگر ، اختلال شخصیت پارانوئید و اختلال شخصیت اسکیزوئید درج و بیان شده است.

    این گونه است که همواره در طول تاریخ بشریت ، بسیاری از اندیشمندان و اندیشه از برکنان - به ویژه در عرصه های علوم انسانی ( فلسفه ، ادبیات ، روان شناسی ، ......... ) و عرصه های دانش محض ( ریاضی ، نجوم ، فیزیک و ............. ) ، افزون  بر طیف و دامنه ی اختلالات خلقی یک ( افسردگی ) و دو قطبی ( افسردگی - شیدایی ) - که خود واجد و عامل دوره های زودگذر روان پریشی ( سایکوز ) هستند - دچار  این گونه اختلالات پدید آورنده ی سایکوز ( به عبارت دیگر : مشکل قضاوت و بینش ) بوده اند.

    حتا اگر بسیار صاحب نام و برگزیده بوده باشند.

    برای نمونه به دانشمند شریفی چون آلبرت اینشتین می توان اشاره نمود که در عین توانمندی های ژرف و گسترده ی  فیزیک و ریاضی ، دچار طیف اختلالات اوتیسم ( آسپرگر ) بوده است.

    فرد High Function  و نیز Dysfunction دچار اختلال آسپرگر را می توانید در فیلم هایی چون « افسانه ی ۱۹۰۰ » ، « سگ های پوشالی   ( که داستین هافمن بازیگر نقش آن است ) » ، « هری کثیف ( که به صورت قاتلی دیوانه به تصویر کشیده شده است ) » ، « اره SAW ( در چهره ی شخصیت اصلی فیلم : SAW ) ، « جانشین ( وکیل ) هادساکر ( مخترع هولاهوپ و فریز بی ! ) » به آسانی تماشا نموده و در زندگی روزمره از دوستی ، شراکت ، ازدواج و .... با آنان پرهیز نمایید.

    از سرنوشت من در دوستی با آن وبلاگ نویس پرخواننده ی اوتیستیک - آسپرگر دچار اختلال شخصیت اسکیزوئید - پارانوئید عبرت بگیرید.

    داشتن یک دوست - هر چند اندیشه خوان و سخن ورز - به این همه مصیبت و تهمت نمی ارزد !

    افسوس که در دوران دانش آموزی و دانشگاه ( سال های آغازین طب عمومی ) ، مبحث اختلالات شخصیت و اختلالات طیف اوتیستیک - آسپرگر را نمی شناختم و چون امروز بر آن چیرگی نداشتم.

    بگذریم که این چیرگی به لطف همین دوستان دچار سایکوپاتولوژی و نیز دشمنان در پوشش دوست به چنگم آمد !!!   

     

    فیلم سگ های پوشالی

     

    فیلم سگ های پوشالی : نمایی از بوالهوسی ( هیجان و تنوع طلبی ) دختری دچار اختلال شخصیت هیستریونیک - بوردرلاین در ازدواج با یک دانشمند جوان دچار اختلال اوتیستیک - آسپرگر High Function 

     

    فیلم سگ های پوشالی

     

    نمایی دیگر از همان فیلم

     

     

    saw film 

     

    saw film

     

    این گونه جنایت ها در قاتلان دچار  ASPERGER DISORDER  - به ویژه در حضور طیف شخصیتی سادیستیک ، سادومازوخیستیک ، پارانوئید ، اسکیزوتایپال + بوردرلاین و ..............  در تاریخچه ی جنایی جهان بارها و بارها دیده شده است .

    از فرد اوتیستیک - آسپرگر دچار اختلالات شخصیت فرسنگ ها بگریزید !!! 

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 13:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

     

    هنگامی که پس از یک دوره ی شش ماهه ی محرومیت خودخواسته از فیلم و اینترنت و روزنامه و خواب و گردش و پیاده روی و .......... ، آزاد و رها می شوی ، ناگهان از هول هلیم توی دیگ می افتی !

    پریشب تا دم سحر نخوابیدم و مسابقه ی جذاب و دیدنی والیبال برزیل و کره ی جنوبی را دیدم.

    از کودکی به سرویس زدن در والیبال دلبستگی داشتم و نقص کوتاهی پرش برای اسپک زدن را با پاسوری تیم و به ویژه سرویس زدن جبران می کردم.

    در سرویس زدن به سرویس پرشی - که در آن زمانه به آن « سرویس چکشی » می گفتند - دلبستگی بسیار داشتم اما آن چنان کمالانه و سنگین که دوست داشتم ، در آن چیره نبودم.

    نه امثال من دانش آموز آماتور و مبتدی ، که قهرمانانی چون حبیب کوزلی ، جلال شاهسون ، عزیز پرتوی و دیگر والیبالیست های تیم ملی نیز در انجام سروهای پرشی چیرگی نداشتند که به لطف خدا و کوشش مربیان و بازیکنان تیم ملی ، این کاستی چند سالی ست که برطرف شده است.

    من چون فوتبال در والیبال نیز هوادار تیم ملی برزیلم اما در غیاب شش یار اصلی تیم برزیل ، تیم کره درخشید و برزیل را هرچند پیروز اما خسته و کوفته و خیس عرق به رختکن و هتل روانه نمود.

    سرویس های پرشی هر دو تیم ، بسیار شتابان ، نیرومند و سنگین و در یک کلمه وحشت ناک بود و من تماشای پنج گیم بازی را مشتاقانه بر خواب شبانگاهان برتری دادم. 

     

    Match Point

     

    پیش از این مسابقه ، فیلم عبرت آموز و آموزنده ی Match Point - نوشته و ساخته ی Woody Allen - را درباره ی پیمان شکنی در زناشویی دیدیم.پیمان شکنی که بر پایه ی ازدواجی نادرست از لحاظ تناسب ج.ن.س.ی  ، و نیز هوس رانی برای پرش مالی و اقتصادی روی می دهد.

    از آن جا که امثال این مورد را بسیار فراوان در کلینیک مشکلات ج.ن.س.ی - ز.ن.ا.ش.و. یی و خانوادگی دیده ام ، تماشای این فیلم را نه تنها به همه ی درمانگران خانواده و مشاوران ازدواج ، که به همه ی جوانان مجرد و متاهل دهه های دوم تا پنجم عمر سفارش می نمایم. 

      

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:3  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

     

    young lions

     

     

    پس از پنج ماه فیلم دیدن را دوباره آغاز کردم ، البته بدون به حساب آوردن یک ربع « دایی جان ناپلئون » بامدادان پس از بازگشت به خانه از کتابخانه ی بیمارستان.

    فیلم زیبا و عبرت آموز « شیرهای جوان ( Young Lions ) » با بازی مارلون براندو   و  مونتگومری کلیفت را  دیدم و پسندیدم.

    فیلم به دوران آغاز روی کار آمدن آدولف هیتلر ، دیکتاتور آلمانی می پردازد که توده های محروم و مستضعف آلمان پس از جنگ جهانی نخست را به رفاه و پیشرفت و توانگری خوشدل و امیدوار ساخته بود اما در پایان برای شان جز مرگ و نابودی و فقر بیشتر به ارمغان نیاورد.

    فیلم طولانی است اما از آن فیلم های دلنشین سیاه و سپیدی ست که حال و هوای آدمیان دارای نوستالژیای روزگار سپری شده را خوب بر می انگیزد.

    بگذریم که تراژدی های یک جنگ ویرانگر و نابودی ملت ها را را به خوبی و عریانی نمایان می سازد.

    دیدن این فیلم برای همه ی ملت ها و جوامع در این روزگار پر دود و خون لازم و پند آموز است.

    فیلم در پیست های فرح بخش آلمان پیش از جنگ آغاز و با تسخیر اردوگاه ها و کوره های آدم سوزی و حیرت و سرگردانی و بی پناهی جوانان فریب خورده ی آلمانی پایان می یابد.

    ای کاش آدمیان در پی قضاوت های شتاب زده ، زود گمراه نمی شدند ! 

     

    young lions 

        

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

     

    پرویز فنی زاده

     

     

    امروز پس از ما ه ها ، نزدیک دکه ی فروش مطبوعات رفتم و پس از چندین روز روزنامه خریدم.

    هنگامی که نخست خواستار روزنامه ی « هم میهن » و سپس « شرق » شدم ، با نگاه روزنامه فروش احساس و افکار بیرون آمدگان از خواب سیصد ساله ی غار کهف را تجربه کردم !!

    روزنامه فروش با نگاهی شگفت زده پرسید : خارج تشریف داشته اید ؟!؟

    پاسخ دادم : نه ! همین جا بوده ام !

    گفت : پس حکمن خواب تشریف داشته اید !!!

    و  نمی دانست و احتمالن نمی فهمید که در شبانه روزتنها  ۴-۶ ساعت خوابیدن و باقی را در کتابخانه ی بیمارستان گذراندن به مدت یکصد روز برای آزمون بورد تخصص ، بسیار با خواب تشریف داشتن متفاوت است !!

    چهار ماهی می شود که از زمین و زمان بی خبر ،  و در غار کهف مدفون کتاب و جزوه و خلاصه و ژورنال و مقاله بوده ام. اعتیاد همیشگی به فیلم و روزنامه و مجله ترک شد و برای درگیر نشدن ذهنم حتا از نزدیک دکه ی مطبوعات فروشی نیز رد نمی شدم !!

    چاره ای نبود ! در ایران هر چه مدرک زیر بغلت بگذاری ، باز به زمین و زمان و رعیت و ارباب بدهکاری !! در ایران « مدرک » و « رتبه » و « عنوان » سرنوشت ساز است ، نه دانش و اندیشه و توانایی !!!

    دانشگاه ها و ادارات ایران زمین ، ملک « پوری فش فشو » ها بوده و هست !!!

    فیلم دیدن را ، روزنامه خواندن را ، پیاده روی را ، خواب بعد از ظهر را ، خرید و رستوران رفتن را و وبلاگ نوشتن را دوباره آغاز نموده ام. 

    در این چهار ماه همه چیز را فراموش نموده بودم ، حتا اصفهان نا نصف جهان و همه و همه را ، جز مونس و یار و یاور همیشگی ام : سریال " دایی جان ناپلئون " ، که هنگامی که خسته و کوفته ساعت  ۴ بامداد برای سه - چهار ساعت خواب به خانه می آمدم ، نیم ساعتی مرا در دامان پر مهر و آرامش بخش خویش می گرفت و مرا از تنش و تشویش درس و امتحان رها و سبک می نمود. 

    به پاس قدردانی از ایرج پزشک زاد ، ناصر تقوایی ، پرویز فنی زاده ، غلامحسین نقشینه ، نصرت کریمی ، پرویز صیاد ، پروین سلیمانی و دیگر هنرمندان ماندگار این سریال و سپاس گزاری از یاری و همدمی همیشگی آنان در سخت ترین و دشوارترین هنگامه های زندگی تحصیلی ام ، وبلاگ دایی جان ناپلئون ، مونس همیشگی  را بازگشودم تا هر هفت ، هشت ، ده روز یک بار از گوشه های آشکار و نهان آن بنویسم.   

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:27  توسط دکتر بهنام اوحدی 

     

    از غار کهف بیرون آمدم !

    آزمون بورد تخصصی امکان سر زدن به اینترنت که هیچ ، امکان روزنامه خواندن ، تلویزیون دیدن ، کتاب  تاریخی و ادبی خواندن و هیچ کار دیگری - حتا زندگی !! - جز درس خواندن و درس خواندن و درس خواندن آن هم کتاب درسنامه ی مرجع و معظم Kaplan & Sadock's Comprehensive Textbook of Psychiatry  برایم باقی نگذاشته بود.

    کار ۹ ماهه را در سه ماه انجام دادن فرسوده ساز و طاقت فرسا ست.

    با یک دست چندین هندوانه بلند کردن ، ماجراجویی و خطر پذیری است و من این کار را از مهر ماه ۱۳۸۵ - درست هنگامی که می بایست همه ی توان خودم را تنها و تنها بر درس خواندن و نکته گزیدن متمرکز می نمودم ، انجام دادم.

    اما آیا یا حقوق ۲۷۵ هزار تومانی دوره ی دستیاری می توان چرخ زندگی تازه تشکیل یافته ی متاهلی را آن هم در شمال تهران بزرگ چرخاند ؟!؟

    به هر حال با یاری و لطف و منت همیشگی بزرگ ترین پشتیبان همه ی دوران زندگی ام - پروردگار یگانه ی بخشنده و مهربان - این واپسین آزمون زندگانی را نیز با کامیابی و پیروزی پشت سر نهادم.

    به امید خداوند ، از امروز دوباره در فضای مجازی سرزمین خواهم نوشت.

    هر چند به دلیل پستی و پلیدی هایی که خوانندگان پیشین وبلاگ قبلی ام - www.iranbod.blogfa.com - شاهد آن بوده اند ، تا اطلاع بعدی سامانه ی نظرخواهی این وبلاگ و نیز وبلاگ دیگرم :www.iranbodonline.blogfa.com   بسته و غیر فعال خواهد بود و دوستان ارجمندی که احتمالن نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارند ، می توانند از طریق پست الکترونیک وبلاگ آن را برای این جانب ارسال نمایند.   

     

     

    مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
    + نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:9  توسط دکتر بهنام اوحدی 

    >