تبليغاتX
یک روان پزشک

یک روان پزشک

روان و ما ایرانیان







به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

 

هر ذره ز خاک کی قبادی و جمی ست

 

احوال جهان و اصل این عمر که هست

 

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست.

 

( خیام )

 

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه کامیاب و  آسوده می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان این روزها نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم و هم آغوشی و هم بستری – این زیبا و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را « خاک تو سری » و نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه در کردار آن چنان اصرار و تکرار می جوییم که بدان وابسته و معتاد شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم.

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده است و دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو جسته اند. راز چشم پوشی دانش وران و اندیش مندان را شاید باید در این سروده دانست :

« باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد »

 

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش ( ختنه ) سوران همراه است اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست ؛ مگر اندکی ، از تکفیر شده ای چون خیام ، حافظ ، مولانا ، ایرج میرزا ، صادق هدایت ، جمال زاده ، فرو غ فرخ زاد و .........

« به کجا چنین شتابان ؟ »

گورستان برای مان آرام کده و آرام گاه است. و چه بسیار برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است. شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این پایان گاه است. ما یگانه ملتی هستیم که این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایش گر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی ها مان بر پا می داریم و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم.

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند ! این همه پاس داشت شور مرگ و اشتیاق نابودی به جای شور زندگی و زیست مایه از کجا سرچشمه گرفته است ؟!؟

« به کجا چنین شتابان ؟ »

و این همان پرسشی ست که مهتاب شبی دلکش و گیرا بر بلندای بختیاری و زاگرس – درست بالا دست تالاب چغاخور – من و یاری خوش اندیش و نیکو نهاد ، داریوش نیک بخت ، را به چالش کشید و هفت سالی ست که گریبان ذهن من و او را رها نکرده است؛ گرچه هر بار پایان چالش در تلخند های مان بر هنر آفرینی ها ی ماندگار و طنز فخیم « دایی جان ناپلئون » و « سوته دلان » ، یا واژگان جادویی و جاودان « علویه خانم » گم شد و شور زندگانی زود گذر برگزیده.

پرداختن به این مبحث بنیادین و راهبردی خود فرصتی ویژه و فراغتی فراخ می خواهد اما پذیرفته ام تا نوشتاری از نگاه و اندیشه ی خود فراهم آورم پس اکنون چکیده ای کوتاه از آن چالش را ماندگار می سازم ، باشد نگرشی نوین به ژرفای چیستی و چرایی « مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » پدید آورد.

 

به ریشه های اندوه گزینی ، غم ستایی و مویه پروری ما ایرانیان از دیدگاه های گوناگون می توان نگریست. رویکرد های تاریخی ، سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، اقلیمی و روان شناختی از جمله ی این دیدگاه ها هستند. اما آمیختن و سرشتن این نگرش ها با یکدیگر کاری ساده و آسان نیست.

از این رو برای به چنگ آوردن دیدگاهی همه سویه و جامع نگر ، جدا ساختن این دلایل تاریخی و دیر پا و نگریستن به چگونگی چینش آن ها در کنار یکدیگر ضرورت دارد.

 

فرو داشته شدن ( تحقیر ) مداوم و مکرر تاریخی ما ایرانیان از سوی بیگانه گان و خودکامه گان

 

یکی از مهم ترین دلایل چیرگی اندوه و غم بر اجتماع سوگوار ایرانیان ، فرو دست و فرو مایه داشته شدن ( تحقیر ) مکرر و مداوم این مردمان است.

تحقیری که در پی « تجاوز » های پیاپی پدید آمده است. تجاوزی که تنها دامان مرز و میهن را لکه دار و آلوده ننموده و گریبان و میان دختر و پسر و زن و مرد فرو کوفته و به زیر کشیده را نیز جسته است.

در این میان ، جنگ های پر شمار هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بی اثر نبوده اند ، اما فرو داشته شدن ( تحقیر ) سترگ بنیادین از دو یورش عرب و مغول پدید آمد. چه در شکست های پیشین ، امپراتوری بزرگ شاهنشاهان ایران در ستیز با امپراتوری های پر آوازه ، نامدار و نیرومند گیتی – یونان و روم – ناکام مانده و به کنار افکنده شده بودند. عرب و مغول ، نه تنها از امپراتوری ، که از تمدن نیز بی بهره و نابرخوردار بودند. حتا چیرگی و پیروزی بر این دو قوم عشیره ای بادیه نشین و بیابان گرد به دور افتاده از گاهواره ی آفرینش نیز برای ایرانیان غرور و افتخاری همراه نداشت ، تا چه رسد به شکست و اشغال آب و خاک نیاکان نیکو نهاد.

عرب با وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری آمد اما شعار ، شعور و اشاعه نیافت. سخن سوی گزاف گذاشت و ادعا در عمل اخته شد.

ایرانی بیگانه با زبان و واژگان تازی ، « عجم ( گنگ ) » خوانده شد تا در سایه ی پرداخت جزیه و پیش کش اشغال ، « موالی ( مالیات دهنده ) » نام و نشان ستاند و جایگاهی نه برادر و برابر ، که فروتر از اسب و اشتر بادیه نشین یورش به کام و فیروز سودا یابد.

در پی این یورش ، تنها تاج و تخت و فرش تیسفون ، و آیینه و ایوان مدائن به تاراج نرفت ؛ فرهنگ و هویت ملی مان نیز در آتش کتاب سوزی و کتاب خانه افروزی دود شد و گم شد و با غبار رفت. این فرومایگی و تحقیر سخت بر نهاد خودآگاه و روان نا خودآگاه گران آمد. جشن های هر ماهه به سوگ  نشست و دخترکان و پسرکان به کنیزی و غلامی برده شدند. زنان غنیمت های جنگی بودند و مردان به کارهای پست و فرومایه وادار شدند. فرو گزاردن آیین و پیوستن به دین از گرد راه رسیده ، یگانه امید برای برخورداری از اندک حقوق و کرامات انسانی شد ؛ اما این نیز آن چنان که باید و شاید گره گشا نشد تا فرجام کار و سرنوشت در خلیفه کشی  جسته شود.

ایرانیان بارها به شورش دست یازیدند بلکه گره از کار و فرجام شان گشوده شود که نشد. هر بار شورش با خیانت خودی فرو نشانده شد تا ابومسلم را آن اندازه هویت و باور به خود ( عزت نفس ) نماند تا پس از به زیر کشیدن خلیفه ی بغداد از خراسان ، خود یا دیگر پارسی را بر تخت خلافت نهد. و جز تحقیر و فرو داشته شدنی سترگ کدامین دلیل به چنان « گریز از آزادی و اختیار » می انجامد ؟!؟

یگانه دستاورد پیروزی و چیرگی سردار دلاور ایرانی ، رسیدن تخت و جام و حرم از بنی امیه به بنی عباس شد تا با یاری شغاد وار افشین خیانت پیشه دست و پا یکایک از ببر سرخ گون بذ و کلیبر بریده شود و مهره از گردن او بر بلندای دار کنده !

مرد آویژ در واپسین گام بغداد نگرفت و جشن رویایی و شکوه مند سده اش در پای آتشگاه و کوه پایه های اسپهان و ساحل خاطره انگیز زنده رود ، نیز شورمایه ی زندگی نوین نشد و بغداد به ستم و تحقیر و جور و جفا و فرو کشدن و فرومایه نگاه داشتن ایران و ایرانی ادامه داد.

از مثله بر دار کشیده شدن بابک « خرم دین » و  تجاوز وحشیانه و ددمنشانه ی خلیفه ی عباسی – المعتصم بالله – به دخترک بی نوای بابک ، تا خیزش یعقوب لیث صفار ، ایرانی را چون گذشته نوایی جز ناله و آه و سوگ و اندوه نماند. « فرهنگ و هویت ملی » یگانه از دست رفته نبود ؛ « آزادی فردی » و « امنیت فردا » نیز به تاراج رفتند. رویگر زاده ی دلاور سیستانی ، میهن از چنگ خون آلود عرب ستاند و مسلمانی را از بردگی تازیان برای سده ها جدا نمود. اما دیگر نایی برای برپایی جشن های شادمان ساز ماهیانه ی ملی نمانده بود. « انگیزش » و « روان » لازم برای پاس داشتن زندگی از دست رفته ، بلکه مرده بود. « فرومایگی » و « تهی میهنی » میراث مان شد؛ از نطفه ای به نطفه ی دیگر ، تیره به تیره ، پشت به پشت.

سوگ واری ، ماتم پروری و اندوه پرستی در ژرفای نهاد نا خودآگاه و نیمه خود آگاه مان نشست و استوار گشت.

کوخ نشین دلاور لیث نیز کاخ بغداد به زیر نکشید و کهتری و فرومایگی و « رنج تحقیر » ادامه یافت ؛ تا آن اندازه که رنج تحقیر به تقدیس تحقیر بینجامد که انجامید !

اما این واپسین ستم و تحقیر نبود. تجاوزی دیگر چون گردبادی ویران گر و توفانی دهشت ناک از راه رسید : مصیبت مرگ افکن مغول.

تجاوز به دخترکان و پسرکان و زن و مرد تکرار شد. بیشتر و پیگیر تر. چپاول و به آتش افکندن و به خاکستر و خون نشاندن نیز. مردانگی فرو نشانده شد.

تحقیر تقدیس شده  ی پیشین بنیانی برای پذیرش فرو مایگی و تحقیری دوباره شد. تحقیری گسترده و سترگ. این بار از وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری نیز خبری نبود. شعاری جز وحشی گری در میان نبود که به نیش شمشیر از شعور باز بماند. اندوه و فرومایگی پایدار گشته در نهاد ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ایرانیان ، با سوگ و هراس و دلهره ( اضطراب ) و افسردگی ذهن خودآگاه آنان همبسته و افزون شد.

دیگر از خیزش سرداران دلاور ایرانی نیز خبری نبود. و تحقیر و فرومایگی و تهی میهنی ( بی وطنی ) و سوگ و هراس و دلهره و اندوه ادامه یافت. « هراس از مرگ » فراگیر شد و « نبود امنیت » مکرر گشت. ترک و تاتار نیز تجاوز و کشتار و آتش در پیش گرفتند. تحقیر مقدس به تحقیر مکرر انجامید.

روان جمعی ایرانیان – نه فقط در نهاد ناخودآگاه ، که در ذهن خودآگاه – هم چون کهنه دملی دیر پا و چرکین هر بار گرفتار گندیدگی تاریخی شد تا حریر پوسیده و پاره به دست و دامان دراویش شیخ صفی اردبیلی افتاد. باختر دوره ی دانایی و روشن گری آغاز نمود و ایران و ایرانی به مرداب نادانی و گنداب  اسطوره پروری و خرافه پردازی پا نهاد. شاهان درویش پیشه ی صفوی به جای آن که شاهنشاهی بر بنیاد دانایی و اندیشه ی نیکو استوار دارند ، با ابلهی و کوته بینی ای وصف ناشدنی پایداری و ماندگاری خویش در گسترش نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه  جستند و تحقیر مقدس را بنیانی تازه تر و نیرومند تر بخشیدند و گسترش و فراگیری مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی را راهبرد بنیادین خود گزیدند. عیش و خوشی و شور و زندگی نقد زمینی و این جهانی همپایه و همسنگ بی مایه ترین و ناچیز ترین آفریده ها شد و نیاز غریزی به لذت و شادکامی و جنبش و پویش به آسمان و آن جهان نسیه داده شد. هر جا سخن از خوشی بر زبان رفت ، آتش دوزخ به یاد آورده شد و « لذت » همزاد « گناه » گشت.

گسترش مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی تنها به سود شاهان درویش پیشه ی پسر در پهلو و شراب به جام صفوی نبود. حجره چی ، کرباس چی ، طباخ چی و خدم و حشم تا نجار و معمار و خطاط و نقاش و کاشی کار و و معرق کار و مقرنس گر همه و همه از این خوان گسترده و هر روزه ی سوگ و گریه و ماتم و مویه سودی سرشار می بردند. پس اندوه و مرگ ، نه آرام که شتابان ، اندک « شور مایه ی زندگی » به جا مانده را زدود و اجتماع به ناگاه رنگ مرگ گرفت و سیاه شد.

سیاهی در پوشش ایرانیان نبود که اگر بود سیه جامه گان ابومسلم از این رو جدا و ممتاز نشده و بدان در تاریخ نام و نشان نمی یافتند. صفویه میهن را ماتم سرا و مشکی نمود. مکروه ترین رنگ نزد مسلمانان که برای شان یادآور ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان بود ، ویژگی پوشش ایرانیان شیعه مذهب شد تا کی به یاری خرد و آگاهی زدوده گردد. نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه فراوان شد تا بار گران آن سهمگین شود و سر از گردن شاهزادگان دراویش شاهدباز برباید.

شاه عابد ساده نهاد و نازک دل خود به دست خود دیهیم از سر برداشت و بر جمجمه ی بادیه نشینی دیگر نهاد و زنان و دختران خویش با دعا ، روانه و رهسپار زفاف در حرم سرای شاه افغان نمود تا در کنج عبادت عافیت جوید که نجست. تحقیری دیگر مکرر بر دوش تحقیر های همیشگی پیشین نشست. حقارت و فرومایگی میراث تاریخی مان شد و مردمان بزرگ ترین پایتخت آن هنگام گیتی ، نشان ماندگار مردارخواری پذیرفتند تا پس از نوشیدن آش کهنه چرم پا افزار ، طعم گس پاره گوشت آدمی را زیر دندان مزه مزه کنند. اصفهان نصف جهان ، آمادگاه سپاهیان امپراتوری ایران بار دیگر هم چون کشتار عرب و مغول و ترک و تاتار در خون نشست. و این بار به هنجاری تازه و نشانی نوین دست یافت: مرده خواری همه گیر.

 اگر تاتار برای ایرانی و اصفهانی برج و بارو و مناره از سر های بریده برافراشت ، سرداران و سربازان افغان پسر بچه های شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی را پس از تجاوز ، کنار کشته های گندیده و پوسیده به بند کشید تا بوی لاشه ی پدران آرامش بخش فرزندان آزار داده شده گردند. و این واپسین تحقیر جمعی ملی مان نبود. خیزش نادر شکوهی سترگ تر از یعقوب لیث ، بابک خرم دین ، مردآویژ و ابومسلم داشت. اما نادر با خیانت خودی - یاران و سرداران - در خواب کاردآجین شد و گنج های پنهان غنیمت آورده شده از هند به تاراج رفت و در شراب و شرمگاه و وافور هدر داده و نابود شد.

خان زند در شیراز سودای تمدن بزرگ داشت که دوام نیافت و خواجه ی خنثای خون خوار ، آن آزاردیده ی دگر آزار به جای شمشیر زن دلاور زند شکوه شاهی از آن خود ساخت و ولی عهد دلاور و بی باک را هم چون مردم کرمان چشم از حدقه بیرون کشید و برای تجاوز و آزار به قاطرچیان طویله و اصطبل سپرد تا درد و رنج تحقیر و تجاوز جمعی به ذهن ملت بار دیگر یادآور شود. فرومایگی این گونه هر بار استوار تر و نیرومند تر شد.

خواجه در پی فرو نشاندن آتش شهوت و دگر آزاری خود ، پس از شاه اسماعیل و نادر سراسر ایران در چنگ گرفت و یکپارچه نمود اما جانشینانی از خود باقی گذاشت تا عقب ماندگی آمیزشی و پرهیز گوارشی او را قضا نمایند و فرومایگی را با خودکامه گی جبران کنند. این گونه اجتماع همیشه سوگ وار ایرانیان مرگ و ماتم و مویه ستای آماده ی تحقیری دوباره شد.

روس آمد و دو گوش ایران از پیکر کند و بر کف خویش گرفت و با خود برد. روس رنسانس آزموده ، ایرانیان در تاریکی و تباهی و تیره روزی خفته را خفت داد. تحقیر بار دیگر مکرر شد. دو گوش سرزمین در دو جنگ ساده و آسان از دست رفت.جنگی که به جای قله های سر به آسمان کشیده شده ی اسماعیلیان ، از پشت پرده های حریر زربافت حرم سرا فرماندهی و راهبری می شد. ریش انبوه فتحعلی شاهی گر چه در حرم و بر سرسره برای به نوازش انگشت سیمین پیکران کفایت داشت ، اما در رزم گاه و میدان نبرد کاری از پیش نبرد.  

آن هنگام هم که دوره ی رنسانس و روشن گری و دانایی در این سرزمین با انقلاب مشروطه آغاز شد ، استبداد صغیر با پشتوانه و نیروی قزاقان روس آن را به توپ بست و تحقیر ملی بار دیگر از سوی خودی و نا خودی تکرار شد.

دوره ی روشن گری و تجدد با سقوط قاجار شتاب گرفت ، اما خود کامه گی رضا شاهی هر چند احساس امنیت اجتماعی و فرهنگ شادی خواهی را با خود به همراه آورد اما درد فرومایگی و تحقیر چاره نساخت و هراس و دلهره و تردید و تشویش را نیز به آن افزود.

ایران هنوز از هراس ها و دلهره های جنگ جهانی نخست آسوده نشده بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و برای ایران نیز آشوب و تنش با خود به همراه آورد. . ارتش نیرومند شاه مقتدر در برابر سپاه انگلستان و شوروی در زمانی اندک از هم فرو پاشید. اشغال ایران از سوی متفقین  و تبعید آسان و بی دردسر شاه استوار تحقیر را بار دیگر در ذهن جمعی ایرانیان در آستانه ی تجدد یادآور نمود. کاردانی و دانایی فروغی آشوب فرو نشاند تا ایران هم چون عثمانی دچار تجزیه نشود و در همین حال نوای آزادی ، ترس و هراس و دلهره و دلشوره بزداید. ایرانی در تمرین و مشق دموکراسی بود که بیگانه از ترس به دامان کمونیزم افتادن سرزمین گنج های پنهان و مردمان سرگردان در 28 مرداد سی و دو ، دولت مردمی مصدق واژگون نمود و تحقیر را برای چندمین بار در نهاد ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ایرانیان زمزمه نمود. و این تحقیر به روشن فکر و شبه روشن فکر ایرانی گران آمد تا برای سال ها به انتقام و کینه توزی ، به هر بها ، برخیزد و نه آه که جان از نهاد شاهنشاه و مردانش بیرون کشد. انتقام 28 مرداد در 22 بهمن ستانده شد. شور انقلاب هنوز فروکش نکرده بود که جنگی ویران گر بر ایران و ایرانی تحمیل شد تا ایرانی بیاموزد که تحقیر همواره برایش برداری یک سویه است و تاوان تحقیر هم چون 13 آبان در تلافی نجوید. و تحقیر ادامه یافت.

اما فرو داشتن و تحقیر ملت تنها از سوی بیگانه رخ نداده است.

حاکمان نیز سده هاست حکومت بر داغ و درفش و زندان و شکنجه استوار ساخته اند و بر زورگویی و سرکوب اصرار و تکرار ورزیده اند. و این تیره روزی فقط ارمغان کارکرد نظام چیره نبوده است.گریز خود ملت از آزادی و اختیار نیز در این بدبختی سهم سترگی داشته است. ما ملت تنها مرگ را ستایش گر نبوده و نیستیم. ما پرستش گر جبر و سرنوشت و تقدیر و قسمت و فال و طالع و قرعه نیز هستیم. آزادی و اختیار برای مان یادآور دلهره و هراس بوده و هست. ما ایرانیان خود را در بند و اسیر تقدیر و زنجیر می خواهیم.

چه بسیار نمونه ها می توان بر شمرد که ما ایرانیان خود به بازو و توان خود ، خودکامه گی را بر خود چیره ساخته ایم. ما از جمهوری گریزان بوده و آسایش در سلطنت می جسته ایم . هر آن که برای مان از آزادی و دانایی و خردمندی سخن بر زبان راند را خود نخست پوست کنده و در پوستین افتاده ایم. آزادی خواهی هیچ گاه در ایران یاران جدی پر شمار نداشته است. در تاریخ این سرزمین غل و زنجیر و دار و کنده جایگاهی ویژه داشته اند و آن چه هرگز جدی گرفته نشده ، همانا کرامت و فردیت آدمی و آزادی و آزادگی اوست.

هراس از به بند و گند کشیده شدن ، سده هاست که « هراس از مرگ » را با جان و روان خودآگاه و ناخودآگاه مان سرشته و آمیخته ساخته است. هر خودکامه با خیالی آرامش و امنیت از ملت ربوده است و مگر شادی و شور زندگی جز بر بنیاد آرامش و امنیت استوار می گردد؟؟

هسته ی فرومایگی و پوسته ی خودشیفتگی ثانویه ی آن ، تنها از سوی بیگانه کاشته و پرورده نشده است ، خودکامه گان نیز هم دوش بیگانگان در این تحقیر تاریخی مکرر همواره کوشا بوده اند.

و مگر جز با زور و ستم خودکامه ی خودی تحقیر مکرر ، به تحقیر مقدس می انجامد ؟؟

ما از بنده ی دربند بودن نا شاد و روی گردان نیستیم. ما سده هاست که آموخته ایم باید به بند و افسار خود خو گرفته و وفادار بمانیم تا رنج و آزار کمتری بیازماییم. « افسار » این گونه هم چون « اندوه » در سرشت مان استوار گشته و بنیاد یافته است.

 

دشواری های اقلیمی سرزمین گنج های پنهان

 

کردار و گفتار – نیک و بد – از پندار سرچشمه می گیرند و پندارها در اقلیم آدمی زاده و استوار می شوند. اقلیم بر خلق و سرشت و منش آدمی اثرهای بسیار دارد. یک گواه در این ادعا ، ناهمگونی های خلق و شخصیت مردمان سرزمین های دور از یکدیگر است. حتا در یک کشور پهناور نیز ناهمگونی ها هویدا هستند. ویژگی های مردم ترکیه در سواحل مدیترانه با هم میهنان شان در کناره ی دریای سیاه و کوهپایه های آناتولی تفاوت دارد. در میهن خودمان نیز همین واقعیت نمایان است . گواه آن نیز الگوی ناهمگون سوء مصرف مواد – الکل و افیون – می باشد. در کناره های سرسبز شمال سلیقه در الکل جسته می شود اما اهل مواد درون و پیرامون کویر رو به افیون دارند.

گشاده دستی و بخشندگی فراوان نیز ناهمگونی همانندی دارد. آن جا که پروردگار در باران و آب گشاده دستی نموده و سرسبزی و میوه و مرکبات و ماهی را فراوان و سرشار بخشیده است ، مردمان در مهمان نوازی و بخشایندگی آسوده تر و کوشا ترند.

ایران سرزمینی ست که بد جایی گرفتار آمده است.میان کشورها و مردمانی که هر یک تیره روزی ها و نگون بختی های فراوان دارند. خشکی اقلیم ایران خود مشکلی بنیادین است. ایران سرزمین دشت های گسترده ی بی دیم و کویرهای پهناور خشک و شور است. اجاق این خاک کور است. در خاک خشک ، آرزوها بر نمی کشند و رویاها نمی رویند. اجتماع ایلیاتی سنتی ایران ساختاری دام پرروری   و نیمه کشاورزی داشته است که اکنون آن نیز ، در پای سفره و سامانه ی نفتی ، آهسته و آسان از دست می رود. برای چنین اجتماعی ، آب و باران مایه ی سرسبزی و شکوفایی ست.

در این سرزمین آب همواره سرچشمه ی شادی بوده است و بی آبی مایه ی مشکلات معیشتی و مصیبت های زندگی. اقلیم خشک ، غم و اندوه به بار می آورد و خاک بی آب ، ناکامی و شکست . نا چیزی باران ، نی چوپان را غم گین و روان مردم را افسرده می سازد. با باران دشت ها سرشار می شوند و بی آن ، زمین تهی و برهنه و حسرت آفرین می ماند. در بارش باران همین راز است که همواره ذهن شاهنشاه سرمست و شوریده از طلای سیاه را آن چنان به خویش گرفتار می کند که سه فصل و نه ماه از سال را هر دم پرسش گر اندازه ی بارش باران باشد.

فراوان سخن از چیرگی غم و اندوه بر موسیقی سنتی و عرفانی ایران زمین بر زبان رانده شده است. آیا رمز این واقعیت در این نکته نیست که بخش عمده ی موسیقی سنتی و عرفانی پارسی زبانان درون و پیرامون دشت های دیم و کویرهای عریان زاده شده و رشد یافته است ؟ این چنین است که عرفان مان نیز به غم و انوده و سوگ سرشته و تنیده می شود. عرفانی که ارمغان خاک تشنه ی درون و پیرامون کویر است.

موسیقی در کوهپایه ها و کوهستان های مان هم چون موسیقی سواحل شمال و جنوب کشور بر گویش ویژه ی زادبوم و ایستار خویش استوار شده و پرورش می یابد. از این رو موسیقی مناطق دور از کویر مان نه موسیقی ای ملی ، که موسیقی هایی محلی بر شمرده می شوند.

خاک خشک استعاره ای از نیستی و میرایی ست و نشان و کنایه از نابودی و مرگ دارد. نماد زندگی نیست، ولو آسمانش در دل شب پر ستاره باشد. آب ، با خود امید و احساس امنیت می آورد. بارش باران سرسبزی ، گشاده رویی و گشاده دستی به ارمغان می آورد. آب عصاره و اکسیر زندگی ست ؛ این گونه است که جاری شدن زنده رود در پیرامون کویر خشک و سوزان ، طنز و مطایبه و شوخی را بر روان و بیان مردمان اسپهان جاری و ساری می نماید و برای آنان شورمایه ی زندگی می افزاید.  

ما ایرانیان ، اگر سرزمین مان در کنار مدیترانه یا بر بلندای آلپ می بود ، مردمانی دیگر بودیم و سرشت و منش و شخصیت و خلقی دیگر می داشتیم.افسوس !

بی گمان ، یکی از دلایل پیش تر و مدرن تر بودن مردمان ترکیه نسبت به ما ایرانیان همجواری آنان با دریای مدیترانه و فرهنگ و هنر و اندیشه ی مدیترانه ، تمدن یونان و روم و اروپا ، به جای همسایگی با کویر خشک و سوزان و فرهنگ و تمدن افغانستان و پاکستان است.

 

ساختار اجتماعی و بافت جمعیتی ایران

 

تا پیش از دوره ی رضا شاه و یک جا نشینی عشایر ، اجتماع ما ایلیاتی و عشیره ای بوده است که هنوز هم آثار و پیامدهای آن در پندار و کردار و گفتار و سرشت و منش مان نمایان و گاه پنهان است.

یک جا نشین نبودن ، آرامش و ثبات از سرشت و منش و خلق و کردار آدمی می ستاند؛ چرا که کوچ با مرگ و میر دام و نوزاد و زائو خردسال و کهن سال همبسته و همراه بوده است. در کوچ همواره سکان و بادبان به قطب نمای سبزه و علف سمت و سو دارد. کوچ همواره با کامیابی و پیروزی همرا نبوده است. بنابراین در نوای نی چوپانان سرزمین خورشید ، به آسانی می توان روایت تشنگی و گرسنگی و مرگ گله ، درندگی گرگ ، راه بستن راهزن ، باد گرم ، آب کم و خاک خشک - نمایان و پنهان – شنید. این گونه است که نی پرده ها را می درد و چشم و ذهن را به مرگ و گور بیدار و هشیار می سازد.

« همچو نی زهری و تریاقی که دید 

 همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »

 

این چنین نی ساز « رفتن » می شود و از « جدایی ها » روایت می کند. و کدام جدایی ناگریز تر و همیشگی تر از مرگ بوده و هست ؟؟ ایلات و عشایر را سرچشمه و آیینه ی زندگی و رنگ و شور و کوشش می دانیم و بر این واقعیت پیدا و پنهان ، آسان چشم می بندیم که این رنگ و آن جنبش – تا حتا پای کوبی و دست افشانی و دستمال گردانی – گریزی کوتاه و گذرا از « مرگ » بوده است تا از بین رفتن دام ، تب و ناله ی جانکاه نوزاد ، خون ریزی بند نامده ی زائو ، و درد بی درمان کهن سال برای دمی به فراموشی سپرده شود. موسیقی ایل هنگام جشن شاد است ؛ همیشه شاد نیست. غم و اندوه به این موسیقی پرورش یافته در دامان طبیعت سرشته و پیوسته است.

شهر نشینان مان از همین عشایر آمده اند ، عشایر یک جا نشین یا گریز پا. از این رو بیشتر اینان در کوششی پیگیر برای داخل شدن در طبقه ی متوسط اند. حاشیه ی شهرها ساکنان پر شمار تری دارد. پیرامون نشینان در همه جای دنیا ، همواره « پر حاشیه » بوده اند. « خلاف » بر خاسته از اختلال شخصیت اجتماعی ( جامعه ستیز ) در کوخ نشینان سه تا پنج برابر ساکنان دیگر نقاط شهر است. این واقعیت در کلان شهر ها چشمگیر تر است. و در بودن « خلاف » خبری از « امنیت » نیست. پیرامون نشینان در ساختاری موزائیزمی ، به گونه ای نامتناسب ، کنار همدیگر با فرهنگ ها ، هویت ها ، و آداب و آیین های ناهمگون ، و گاه واژگون زندگی می کنند و طی زمان می آموزند که باید برای دیگران زندگی کنند ، نه برای خود. پس به جای آن که در چهارچوب الگوهای هویت فرهنگی خویش روزگار بگذرانند ، خرامان رفتن نا خودی می آموزند. آموزشی هم در کار نیست. تلویزیون هم هیچ گاه نتوانسته از سرگردانی پیرامون یا درون نشینان شهر و روستا حتا اندکی بکاهد. تلویزیون همواره و هر زمان در ایران راه خویش پیموده و دغدغه های خویش داشته است.تلویزیون فرهنگ ساز و هویت ساز نبوده است. هم پیش و هم پس از انقلاب ، بسیاری از مردمان با آن چه از تلویزیون پراکنده می شده است ، همواره مشکل داشته و با آن بیگانه بوده اند.

مدت هاست که تلویزیون عزا خانه و ماتم کده شده است. تلویزیونی که باید آموزش کده ای سراسری باشد ، مدت هاست که ماتم کده ای فراگیر شده است. سریال باید  غم و اندوه بر جان و روان استوار سازد تا سیل اشک سرازیر شود و آدمی حتا لحظه ای از یاد نبرد که زندگی گذرا و از دست رفتنی را ستیز باید و مرگ را ستایش و شتاب.

این گونه است که بشقاب های ماهواره ای در پشت بام استوار و پایدار می شوند تا اندکی شورمایه برای زندگی به خانه آورند. آدمی از روز نخست آفرینش به گونه ای غریزی و خدادادی رو به شور و شادی و جنبش و پویش داشته و خواهد داشت. این شور و شادی اگر با مدیریت و دانایی فراهم نشود ، با شیطنت و هنجار گریزی و سنت ستیزی به چنگ آورده می شود.

اندازه ای کافی از دوپامین و نوراپی نفرین در مغز برای جاری بودن زندگی لازم است. و این نیاز را خود خداوند – ونه شیطان – در ساختار و سامانه ی آدمی آفریده است.

چنین است که در بازی های محلی بر آمده از فرهنگ و هویت ایلیاتی – عشیره ای مان ، خشونت و پرخاش پر رنگ و فراوان به چشم می خورند. درست همانند « آمیزش » ، آن گاه که « شادی » نیز امری ممنوعه ( تابو ) برشمرده شود ، رهایی و جاری شدنش تنها در سایه ی خودآزاری ( مازوخیزم ) ، دگرآزاری ( سادیزم ) و خشونت و پرخاشگری فراهم می شود.

بگذریم که ساختار موزائیزمی و ناهمگون شهرهای خرد و کلان ایران خود بستر مناسب و مهیایی برای درگیری و پرخاشگری مردمان ، و ستیزه جویی و کینه توزی اکارستم ها و داش آکل هاست. و همین استرس و تنش مزمن و مداوم است که به خشم فرو خورده ، افسردگی و نا امیدی آموخته شده می انجامد. و شگفت انگیز نباید باشد که هر از چند گاهی خشم فرو خورده لبریز و سرکش شود و خشم به جای خود به سوی دیگران شتابد.

 

ساختار بیمار اقتصادی ایران

 

    

اقتصاد ایران تا دوران صفویه بر پایه ی دام داری و در اندک جاها کشاورزی بوده است. از صفویه به بعد با رشد فئودالیزم کشاورزی رشد بیشتر پیدا می کند. این امر در دوران قاجار فراز می یابد اما هم زمان رابطه ی دو سویه ی ارباب – رعیت به بدترین شیوه ی ممکن در ایران رایج می شود. در چنین ساختاری از دست رفتن « آرامش » و « امنیت » تنها برای رعیت نبوده است؛ ارباب نیز همواره در آستانه ی مصادره ی اموال و از دست دادن جان و ناموس قرار داشته است. او با یاری هوش می بایست هنر باقی ماندن اربابی اش را بیاموزد. هنری که راز و رمزش در هنر چاپلوسی و چانه زنی و ناراستی با فرستادگان والی و فرماندار بوده است. در ایران همواره فشار از بالا بوده و به چانه زنی در پایین انجامیده است. « مصادره » میراث تاریخی مان است. و در این میراث تاریخی رازی ست. « مصادره » نه برای تنبیه ، که برای تحقیر و مرگ انجام شده است. در مصادره ، « هویت » فردی و خانوادگی پدید آمده در دهه ها و سده ها به یک باره از دست می رود. درست همانند فرآیند مرگ. انجام « مصادره » ، اشاعه ی فرهنگ « مرگ » است چرا که مصادره ی اموال همان خود مرگ است. و این میراث تاریخی سده هاست که آرامش خانوادگی و امنیت اجتماعی از ایرانیان ربوده است تا کسی جز « سلطان » را سودای رشد و پیشرفت نماند؛ سلطانی که « سایه ی خداوند » است !

 

 

آری ، فرهنگ مرگ تنها با تازیانه زدن ، پوست کندن و کاه در پوستین نمودن ، مثله کردن و بر دار کشیدن فراگیر نمی شود. « مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » فقط با ماتم کده و عزا خانه بر پا داشتن رخ نمی تاباند. چنین فرهنگ ، پندار و کرداری دلایل و ریشه های تاریخی فراوان دارد که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره نمودم. مشرق زمین همواره « مرگ اندیش » بوده است اما مردمان هیچ کجا هم چون سرزمین اهورایی مان این چنین « مرگ ستا ی » و « زندگی گریز » نبوده و نیستند.

این گونه است که گرامافون ، رادیو ( ی بیگانه ) ، پخش آوا ، ویدئو ، دریافت کننده ی ماهواره ، نمایشگر دی وی دی ، و گاه کتاب برای ایرانیان به « کاخ تنهایی » با شکوهی تبدیل می شود تا برای لختی و لحظه ای به « تاریکخانه » ی شخصی اش بگریزد و اندکی آرامش را از آن خود سازد. فرهنگ و هویت اگر « خیامی » نشود ، هنگامی دیگر « خاکشیری » می شود. میرزا حبیب اسپهانی – آفریننده ی دستور زبان پارسی و مترجم اثر ارزشمند و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی »  - آن گاه که آزادی انتشار کتاب و روزنامه پیدا نکند ، « کیر نامه » و « چهار گاه کس » می سراید.

 آدمی - ولو سلطانی استوار – را توان و امکان ستیز با « غریزه » خدادادی نیست. توان آدمی در برابر نیروی پروردگار بسیار ناچیز است.

« مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » پیامدهای ناگوار فراوان دارد که خود نوشتاری مفصل و دیگر می خواهد.


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 5:47  توسط دکتر بهنام اوحدی 





انگیزش ، استوار بر دوش منش و سرشت


دکتر بهنام اوحدي*



زنده ماندن (بقا) و همانندآفريني (توليدمثل) فراران (سائق)هايي بنيادين براي همه گونه هاي جانوري هستند. در آدميان نيز اين دو از طريق برآمدهاي تجربي (عاطفه و هيجان) نمايان مي شوند. برخلاف پيوستار انگيزشي محدود فراران (سائق)هاي بنيادين، هيجان ها توان انگيزشي ناوابسته (مستقل) يي دارند که آنها را تبديل به سامانه انگيزشي نخستينه (اوليه) يي مي کند که از فرآيندهاي شخصيت بسياري از آدميان است. ويژگي هاي سرشت (آسيب گريزي، نوجويي، پاداش مداري و پشتکار) با هيجان هاي نخستينه وابسته به آن يعني ترس، خشم، دلبستگي و بلندپروازي (جاه خواهي) در فرآيندهاي آغازين رشد ديده مي شوند. پژوهش ها در کودکان هويدا ساخته است که ترس و خشم از برخورد با دشواري و رنج در همان ماه هاي نخست زندگي پديد مي آيد که ناشي از گرايشي به برانگيختگي آسان و فراوان سامانه عصبي خودکار است.

در اين دوره که با تغييرات پسرفت گونه کوشا (فعال) در سامان يافتن مدارهاي نوروني و چگالي سيناپس ها، به ويژه در جايگاه هاي قشري ليمبيک، گيجگاهي و پيشاني است، شمار فراواني از کارکردهاي اجتماعي و پيچيده آدمي پديدار مي شود. اين کارکردهاي سامان يافته هيجاني و کرداري را مي توان همسنگ ويژگي هاي سرشتي دانست. بسته به بالا يا پايين بودن ويژگي هاي سرشتي، هيجان هاي ويژه يي گرايش پيدا مي کنند تا بر انگيزش، برداشت و کردار آدمي چيره شوند. براي نمونه، برانگيزان (محرک) نو و تازه براي بخش نوجويي آدمي به رويکرد خوشايند مي انجامد در حالي که براي بخش آسيب گريز او رويکرد مهاري پديد مي آورد. هر ويژگي سرشتي با يک گروه از فراران هاي هيجاني برهمکنش دارد که ممکن است با يکديگر همسو يا ناهمسو باشند. بنابراين اثرهاي پيرامون سبب مي شود تا بخش هاي ژنتيک و فنوتيپ شخصيت همانند هم نباشند.

مي توان در گفتاري چکيده وار چنين گفت که سرشت با شماري از هيجان هاي وابسته به نيازهاي بنيادين آدمي (انگيزه هاي نخستينه) همچون ايمني در کنش است.

در شرايط بهنجار، پس از اينکه نيازهاي زنده ماندن (بقا) فراهم شد، اهداف تغييرات شخصيتي بهنجار رشد آدمي افزون بر پايداري و پيوستگي خود بدني او، پايداري و پيوستگي خود رواني اش (براي نمونه اعتماد به خويش) را نيز در بر مي گيرد. رشد شخصيتي بهنجار همچنين با اهداف اجتماعي فراواني همچون دانش آموزي، حرفه آموزي و خانواده درست کردن و نيز يک پيوستار توانمند از هيجان هاي دومينه (ثانويه) اجتماعي همانند شرم، غرور، همدلي، غمخواري و مهرباني سازگاري پديد مي آورد.

اين انگيزه هاي دومينه، اجتماعي يا رشدي کارکردهاي وابسته به رشد منش (کاراکتر) نزديک و همسو هستند. به ويژه، هيجان هاي بنياديني چون ترس، خشم و برانگيختگي از طريق برهمکنش با برداشت هاي دروني شده وابسته به منش به هيجان هاي دومينه پيچيده تري همانند تيمارداري (مراقبت)، استواري (جديت) و خوشکامي (لذت) دگرگون مي شوند. هرچند برخي زيربخش هاي منش در همان دوره آغاز زندگي رشد کرده اند، با اين وجود کامل شدن فرآيند جدا کردن خود از ابژه (خود (من) و ناخود (نامن) ) در 18 ماهگي تا 3 سالگي است که مرحله رشد ويژگي هاي منش و هيجان هاي دومينه همچون همدلي را پديد مي آورد. هيجان هاي دومينه از طريق رسيدگي، پختگي و رشد و تکامل بيشتر منش در اثر انگيزاننده هاي نخستينه پديدار مي شوند. به گونه گزيده مي توان گفت که انگيزش ناپخته (نابالغ)، نابهنجار و کژرفته از دو يا سه نياز بنيادين ضروري، انحصاري و چيره سرچشمه مي گيرند، در حالي که انگيزش پخته (بالغ) در پي فراهم شدن نيازهاي بنيادين و پايه و رشد منش و به چنگ آوردن خودآگاهي (هشياري به خويش) پديد مي آيد.

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي، زناشويي و خانوادگي

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:30  توسط دکتر بهنام اوحدی 






روح نا آرام بهرام پشتیبان


 

دکتر بهنام اوحدی


 

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید , جای هیچ اکراه نیست

بر در می خانه رفتن کار یکرنگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 ( حافظ ) 

 

درباره ی بهرام بیضایی فراوان نوشته اند. چه بنویسم که دیگران ننوشته باشند ؟؟

نمی خواهم نوشته ای روان شناختی و با مخاطبی ویژه باشد که از این دست نوشته را هنگامه ای دیگر خواهم نوشت . در بزرگداشت هفتادمین زادروز بزرگی این چنین , می خواهم ساده بنویسم , به سان آموزگار دوست داشتنی و از دست رفته ی فیلم « رگبار ».

بهرام بیضایی را فراوان پاس داشته اند و من دوست دارم که بیشتر او را به سبب « پاسخ گو و پشتیبان دردهای زمانه ی سرزمین خویش » بودن بستایم.هم چون فردوسی و خیام و حافظ و آخوندزاده و صادق هدایت.

به باور من , مرگ یزدگرد بهترین ساخته ی سینمایی بهرام بیضایی است. هر چند دارای ساختار و درون مایه ای تئاتری ست و رگبار , باشو غریبه کوچک , شاید وقتی دیگر و سگ کشی هر یک درخششی فراموش نا شدنی داشته و دارند. بی گمان دلیل این چیرگی « مرگ یزدگرد » توانمندی بالا و بی مانند بهرام بیضایی در کار نمایش و نمایشنامه نویسی است.

بازی ها در این اثر درخشان و ماندگار دست کم در سینمای ایران کم مانند است. تماشای همین یک اثر از بهرام بیضایی افسوسی از ته دل را بر می آورد بر تاوانی که بهرام پشتیبان بر خودپرسشگری از هویت و فردیت می پردازد و نیز فراموشی و غبار گرفتگی که دامان یاسمن آرامی بازیر ماندگار این اثر را گرفت.

مرگ یزدگرد در زمانه ی خویش اثری نه مدرن , کع پست مدرن است. با ساختاری اسطوره شکن و روایت ستیز که روایت رسمی و دولتی تاریخ را به چالش می کشد و به بیان ابهامات و احتمالات تاریخی ممکن می پردازد و زوایا و پیچیدگی های گوناگون چرایی و چگونگی واژگونی نظام پادشاهی ساسانی را به دست تازیان پشمینه پوش شپش در آستین مرور می نماید.

آن چه در این اثر چشمگیر و هویداست , دیالوگ های فخیم و گران مایه ی آن است که در چهارچوبی ادبی – تاریخی نوشته شده و بر زبان بازیگران هنرمند آن رانده می شود.

شاید اگر کارگردانی دیگر جز بهرام خودشکوفا , نظام دار و و وسواسی این اثر را آفریده بود , احتمال فراوانی داشت که تبدیل به اثری تاریخ مصرف دار , نا ماندگار و شعار زده و ابزاری برای کینه توزی و عقده گشایی نسبت به نظام پادشاهی واژگون شده ی آریامهری شود.

در سینما و سیمای این سرزمین فرصت طلبان به ظاهر ژرف اندیش و روشنفکر فراوانند که ساخته ای را به فراخور زمانه , دستمایه و دروازه ی شهرت , ثروت و قدرت نموده اند.

اما بهرام بیضایی – این پشتیبان فرهنگ و هویت گمشده و از دست رفته – در میانه ی میدانگاه رزم و ستیز ناسیونالیزم تندروانه و ناسیونالیزم ستیزی شتاب زده با ژرف اندیشی و شکیبایی ایستاده و ذهن ایرانیان دگرگون خواه را به چالش می گیرد و برخلاف هم نسلان روشنفکر ( و شبه روشنفکر ) خود به مرداب قضاوت های راسخ و حکم بر زبان راندن های استوار فرو نمی افتد. و این از تفاوت ساختار اندیشه و روان بیضایی با دیگرروشنفکران و شبه روشنفکران خودشیفته مان است. فرسنگ ها فاصله میان او و دیگران بی سبب نیست.

هنر بیضایی تنها پنهان نمودن نماد و نشان و اسطوره و افسانه نیست.

بیماری همه گیر « کاوش برای کشف نماد و شناخت اسطوره در آثار بیضایی » به پیش از آفرینش مرگ یزدگرد باز می گردد. بیماری ای که به نادیده انگاشتن جلوه های درخشان و فراموش نا شدنی طنز اشک آۀود و مزاح سیاه این روح نا آرام و نهاد شورشی در نمایشنامه ی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » می انجامد.

ما ایرانیان , هم میهنان خود را در چهارچوب سرشت و سلیقه ی خود می خواهیم. این چنین است که خود آن چنان زندگی می کنیم که دیگران می خواهند و می پسندند و نه آن گونه که خود دوست داریم.

اما نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) خودشکوفا و رشد یافته ی بهرام بیضایی فراتر از اندیشه های نه تنها توده ی اجتماع , که قشر به ظاهر فرهیخته اما پوسته وار شبه روشنفکر ماست.

بهرام نا آرام , دانای بی کردار نیست.ساختارهای ذهنی اسکیزوئید یک پژوهشگر به او این امکان و توان را بخشیده است که دهه ها پیش تر و فرسنگ ها فراتر از اجتماع خشمگین ساده انگار بیندیشد و حافظه ی تاریخی اش را پاس دارد.

این گونه است که بهرام نا آرام پیش از همه با تامل و تدبیر لازم به سراغ پرونده ای وامانده می رود و به بیان ناگفته ها می پردازد: « روایت نا گفته ی زنان ایران زمین » . بی آن که به وادی ابتذال پذیر « فمینیزم افراطی و شتاب زده » بیفتد.

روایت بهرام پشتیبان از زن ایرانی مورد نظرش , بیانی دیگر از همان زن اثیری صادق هدایت است. تا کی این آرزو بر من فراهم آید تا به دیدار نسخه ی بهرام از لکاته و علویه ی صادق هدایت بروم , که یادگاری ماندگار برای عیرتی تاریخی ست.

و آیا تعارضات اودیپی و پیش اودیپی – هراس ها و لرزه ها و دلشوره های اختگی – ما ایرانیان نیست که دیواری ستبر در پیش روی چشمان و سدی سترگ در برابر گوش های مان بر پا می دارد تا دروازه های ذهن مان بر علویه خانم و سنت الاقطاب باز گشوده نشود ؟!؟

ما همواره سنتی همیشگی را از پدران و مادران به میراث برده ایم که جنسیت را در ذهن مان سانسور نماییم اما در کردار بر آن پافشاری و اصرار ورزیم و وابسته و معتادش شویم و بدان وسواس یابیم.

نگاه بهرام پشتیبان به زن , نه فقط در سایه ی اساطیر – آناهیتا یا ناهید – که نیز در پرتو تماشای مشکلات روزمره ی تارا و رعنا و گلرخ و مانند آن ها شکل گرفته است.

بیضایی در نگاهش به زن شعار نمی دهد و صد البته هم زن را ابزار گیشه نمی کند. این نام اوست که به گیشه اعتبار می بخشد.بهرام نا آرام چون دیگر نا آرام های همرده اش برده و دربند شهوت و شهرت نبوده و نیست.

روایت بیضایی , حدیث زن سده بیستمی ست که سال ها پیش تر از جنبش امروز زنان پیشروی میهن مان بر زبان تارا فریاد می شود :

« من برای هر لقمه ای که می خورم , کار می کنم. حتا برای نفسی که می کشم. زندگی من چه تعارفی دارد؟ چرا نباید بلند بخندم ؟ »

بهرام پشتیبان , بسیار پیش از جامعه شناسان دهه ی هفتاد , رنسانس آفرینی و دگرگون سازی نیمه ی آنیمایی اجتماع عقب مانده , سنت زده و اسطوره ستای را درک کرده و پذیرفته است. پس این رسالت را هم چون صلیب بی فرجامی ظاهری آثارش بر دوش می گیرد که به این چیرگی نیمه ی آنیمایی در دگرگون ساختن اجتماع , چهارچوب و راستای درست و منطقی – هم خوان با فرهنگ و هویت ملی از دست رفته – ببخشد.

تارا بسیار پیش از فمینیست های نوین , درفش ستیز با سنت های جا افتاده ی جاهلی و نقش های جنسیتی کاملا پذیرفته شده ی زن ایرانی را بر می افرازد و عنان اختیار زن را عیان و آشکار به خود او می سپارد تا سرنوشت خویش را در چالش جبر ( بیولوژیک و اجتماعی ) و اختیاربرگزیند.

تارا دیگر آن زن فیلم « رگبار » نیست که در اسارت جبرو خرافات می ماند و تن به تقدیر می سپارد و عاشق را فدای سنت های خانوادگی و تعصب بی جای برادر می کند. رگبار درنامه ای ست بر حدیث تلخ و مکرر انفعال و واپس زدگی زن ایرانی. زنی که او را به اختیار می خوانند و او چون از آزادی می هراسد , از آن می گریزد و در بند جبر می ماند. رگبار تعزیه ای ست بر خواسته های غریزی آنیمایی زن ایرانی که گرفتار مرگ در چنگال نادانی و غیرت – بخوانیم : حسادت – آنیموسی نیمه ی چیره ی مردانه است. و چه زیبا هشیارانه و فراموش نا شدنی در روزگار چیرگی تب بهروز وثوقی و فردین , خودشیفتگی خودشکوفای روح نا آرام بهرام پشتیبان به سراغ پرویز فنی زاده می آورد تا با معصومیت فریاد بر آورد که سرشت خودمدار و نهاد پرهیز گرا را در این سرزمین نباید سودا و آرزویی در ذهن باشد که کامیابی و پیروزی و سربلندی ای برایش نخواهد بود, مگر پس از مرگ , اندکی !

نه تارا آن زن فروخورده و واپس رفته ی رگبار نیست. او به جای بغض و اشک , فریاد در گلو و شمشیر در گاری دارد.

در آثار این روح نا آرام , جز « عمو سیبیلو » و « سفر » , زن خود را پستو نشین کنج اندرونی نمی داند. بهرام پشتیبان سال ها پیش از واژگونی نظام پادشاهی تجدد خواه به جنبش زنان اندیشیده است.آن چنان که زن در « مرگ یزدگرد » , رو به مردان و نه در پناه ایشان , بی کمند به کمر و بیدون شمشیر در مشت , فریاد بر می آورد که « من چه بگویم ای مردان ! شوهرم مردی پریشان است. آسیابانی که جز شوربختی برای خود چیزی در آسیابش آرد نکرد. مردی پریشان از مردی , که در سرمای سرد و گرمای گرم جز آه و عرق بهره ای نداشت. »

تدبیر زن به کار می افتد تا مردی را از مهلکه برهاند. هم چون ساتراپی که آرامگاه کورش از تازیان رهانید . هم چون آن مادربزرگ خردمند مهربان یاس در پستان که این روزها روایتش را به تماشا نشستیم. هم چون آن زن سالخورده ی نیک اندیش و نگاهبان خاندان در فیلم « مسافران » که پیش تر دیده ایم.

این تدبیر در پاسداری از نظام و مرد خانواده را در « سگ کشی » و نیز « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر می بینیم. زنی که خودش را در پای شوهری شیاد و شهوت پرست فدا می کند و تنها پس از گذر از هفت خوانی بد فرجام تر از هفت خوان رستم به دانایی و پختگی می رسد. آری در این سرزمین خورشید باید زجر زمانه کشید تا واقعیت های تلخ جایگزین سودا ها و آرزوهای خام جوانی شوند و عنصر نوشتن و هنر آبدیده از کوره ی زندگی در این اجتماع ده خون صد روی هزار رنگ بدر آید.

و چه زیبا روایت شد این کوشش همیشگی زنان در کار تدبیر بی چاره ی مردان در نمایش فراموش نا شدنی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » , آن هنگام که رخشید فرزین هراسان و نگران بر سر قرار ها می رفت تا شاید مرد را از چنگال کابوس های شبانه و روزانه اش برهاند که نشد !

در هنگامه ای که هر پرواز می تواند آغاز سقوطی باشد & با آن صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما که در پایان « سقوط » را حتمی می دانست.

در روزگارانی که استاد نامدار روان کاوی – آن روان درمانگر بینش مدار – به جای آن که هراس ناخود آگاه , کابوس ها و بی چارگی ها را مرهم نهد , توانمندی و آموزه های خود را در ربودن رخشید از کف نوید به کار می گیرد تا با کام دل گرفتن از او , گوهری دیگر به گرد آورده ی زنان ربوده از شوهر خویش بیفزاید.

چه اثر گذار و پر معنا بود این تجربه های شخصی برخی زنان تدبیر مدار و چاره اندیش از مطب استاد نامدار روان کاوی سرزمین مان که با همان صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما , این بار از گلو و کالبد منشی جناب روانکاو ما را به پستی ها و پلیدی های عیان و پنهان این سرزمین پر آفت و گزند هشیار می ساخت.

« بر کدامین شاخه بیاویزم قبای ژنده ی خویش را » ؟!؟

ساختار پست مدرن اسطوره شکن و روایت ستیز « مرگ یزدگرد » در « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر تکرار می شود و روایت رسمی و دولتی تاریخ را بار دیگر به چالش می کشد. این بار بدون ابهامات و احتمالات , رک , صریح و پوست کنده و نه در پوشش استعاره و یا دستمایه قرار دادن نماد و نشان و افسانه و اسطوره که هنر و زبدگی بهرام نا آرام است.

و جای شگفتی ندارد که قشر شبه روشنفکر اسیر سمبل , استعاره و اسطوره به ستیز و چالش با این اثر ماندگار و استوار پرداخته اند که دستمایه و ابزاری برای رونق بازار بحث های به ظاهر ذهنی روشنفکری و به واقع لاس زنی و جنگ و گریز های اروتیک شهوت مدار برخی کافه نشین های آن چنانی پدید نیاورده است. هم چون « مرگ یزدگرد » که در گرداب هایل و پر هیاهوی سال های آغازین نظام نوین به اثری پوسته ای , شعار زده و فرومایه تبدیل نشد و در وادی نا فرجام عقده گشایی و کینه توزی نتاخت.

  « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » ابزارانتقام نشد.

بهرام نا آرام با ژرف اندیشی و شکیبایی بر خشمی گران و بغضی فرو خورده , با همان دید و نگاه پژوهشگرانه ی فرهنگی – اجتماعی , به نقد و ارزیابی کابوس های زندگی روزمره ی جمعی از شهروندان پرداخت. طنز اشک آلود را به مزاحی سیاه و نه هجو کشاند. او بیش از « چگونگی » , به « چیستس » رخدادهایی تلخ از تاریخ معاصر پرداخت و چون بیشتر سینماگران و هنرمندان و روشنفکران به شعار دادن بسنده ننمود.

او شخصیت از دست رفتگان را نیز با گزافه گویی نپرداخت. بهرام نشان دادکه زایش و نیستی همزادان هم و در پی یکدیگرند. همان گونه که سپیده از دل شب سر برون می آورد و دوباره سپیدی به سیاهی می انجامد.

پیش از زاده شدن من و نسل من , آن گوهر رانده شده از میهن – غلامحسین ساعدی – از همین واپس زده شده ها و انکار گشته ها برای مان به ارمغان آورده بود. هر چند احساس مدارانه تر از بهرام استوار و نظام دار.

آن چه بهرام بیضایی بیش از زن بر آن در فیلم ها و نمایشنامه هایش در همه ی این سال ها روایت نموده و کمتر دیده شده است , « هویت تاریخی گمشده » و « فردیت » ما ایرانیان است. از این رو او به فردوسی , خیام , حافظ , آخوند زاده و صادق هدایت می ماند.

او در جست و جوی همین هویت گمشده و از دست رفته ی تاریخی مان است که « چریکه تارا » و « مرگ یزدگرد » را بر می افرازد و « طومار شیخ شرزین » و « دیباچه نوین شاهنامه » و .... را می آفریند.

آن چنا که صادق هدایت افزون بر « زنی که مردش را گم کرد » , « مازیار » , « پروین دختر ساسان » , « اصفهان نصف جهان » , « علویه خانم » , « داش آکل » , « سه قطره خون » , « بوف کور » , « حاجی آقا » , « س گ ل ل » , « تاریکخانه » و « سگ ولگرد » و .... را می آفریند.

او هم چون صادق هدایت با نهادی وسواسی و نظام مند , روشنفکری راستین و راسخ است که به « کار واقعی روشنفکری » و « توسعه ی فرهنگی » بیش از کامیابی در جشنواره های فرنگی می پردازد. آفرینندگی و سازندگی بهرام بیضایی در جست و جوی ریشه های عقب ماندگی ما ایرانیان صرف شد و از این رو کارنامه ی سینمایی او چون برگمان پر شمار نشد , تا ه جای نود فیلم تنها نه فیلم ساخته باشد.

او گناه « خود پرسشگری » را برخود هموار ساخت و از پرداخت تاوان بابت کاوش در چیستی و چرایی و چگونگی راز سرگردانی ما ایرانیان نهراسید. باشد که روشنفکران و شبه روشنفکران میهن مان این گونه باشند !

من در اشتیاق خواند فیلم نامه ای که این روح نا آرام بر پایه ی زندگی و اندیشه ی صادق هدایت نوشته , شکیبا و بردبار خواهم ماند که نمایشنامه ها و فیلم نامه های بهرام پشتیبان را دگر روز دیگران خواهند ساخت. هر چند او و ما دیگرنباشیم.

اما آیا آن زمان , این فیلم ها بهنگام  و پاسخ گوی دردهای زمانه ی خویش خواهند بود ؟؟  


 


 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 



ماه نامه فردوسی : جناب آقای دکتر اوحدی لطفا خودتان را معرفی کنید .

 بهنام اوحدی ,  زاده ی هفدهم  فروردین ماه 1352 خورشیدی در اسپهان ( اصفهان ) هستم. در گستره ی روان پزشکی و سکسولوژی بالینی و اجتماعی به کار و کوشش می پردازم. افزون بر روان درمانی , رفتار درمانی شناختی و دارو درمانی , از درمان های تکمیلی و غیر دارویی هم چون موسیقی درمانی , هنر درمانی , فیلم درمانی , کتاب درمانی و درمان با جانوران و گیاهان خانگی و آپارتمانی نیز در حوزه ی کاری خود سود می جویم.

ماه نامه فردوسی : شما در چه زمینه ای فعالیت دارید ؟

من روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی , زناشویی و خانوادگی هستم. به درمان اختلالات اعصاب و روان می پردازم اما بیشتر کوشش خود را در زمینه ی سکسولوژی بالینی و اجتماعی , زوج درمانی و خانواده درمانی به کار گرفته و می گیرم. واپسین مدرک تحصیلی من بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران است.

اما ورود من به سکسولوژی بالینی ( سکس تراپی ) و اجتماعی به پیش از آغاز تحصیل روان پزشکی باز می گردد.

 

ماه نامه فردوسی : لطفا در باره چگونگی ورودتان به این حوزه – روان پزشکی جنسیت - برای خوانندگان ما توضیح دهید .

 

حرفه ی پزشکی از پدر و پدر بزرگم به من رسید. بگذریم که در زمانه ی ما بیشتر بچه ها از همان دوران کودکی دوست داشتند که یا جراح قلب بشوند و یا جراح مغز و یا هر دو !

 پدرم جراح و متخصص زنان و زایمان است. پزشکی از پدر به او رسید. پدر بزرگم نیز این حرفه را از پدران خود و هم چنین دایی اش دکتر میرزا احمد خان محئی – بنیان گذار نخستین بیمارستان در اصفهان ( بیمارستان احمدیه ) - به ارث برده بود. در خاندان پدری پزشکان فراوانی وجود داشته و دارند. پدر بزرگم , دکتر حسین اوحدی , نخستین رئیس و بنیانگذار بیمارستان محمدرضا پهلوی پیشین ( دکتر علی شریعتی امروز ) اصفهان بود و پدرم , دکتر بیژن اوحدی , هم در بخش زنان و زایمان آن جراحی و زایمان می نمود , بنابراین من از همان سال های نخست کودکی در مطب و بیمارستان همراه این دو بودم و چهره ی بیماران دردمند و رنجور و ناتوان همواره پیش رو و در یاد و خاطرم بود.

افزون بر این , در طی دوران عمرم همواره گوش و چشم های گشوده ای بر شنیده ها و دیده ها داشتم , گویی کنج کاوی و جست و جو با سرشت من در هم آمیخته بود. از همان دوران کودکی می دیدم که کودکان پرسش ها و کنج کاوی های فراوانی نسبت به واقعیت های گیتی و از جمله جنسیت دارند و شنیده ها و دیده ها را با همسالا ن و دوستان در میان می گذارند.

اما آموزشی درباره ی این گونه مباحث انجام نمی گرفت و من لزوم وجود این گونه آموزش ها را احساس می کردم. چیستی و چگونگی شکل گرفتن تعارضات و گره های فرو خورده ی جنسی در طول دوران تحصیل برای هر بینا و شنوای هوشمندی هویدا بود. آشکارا می دیدم و می شنیدم که برخی چه زمان گران بهایی را صرف پندارها و کردارهای جنسی می نمایند و از جست و جو در دیگر عرصه ها به دور می افتند. 

با ورود به دانشکده ی پزشکی امکان پی گیری آکاد میک مبحث جنسیت برای من فراهم شد. از همان آغاز درس های آناتومی , فیزیولوژی و پاتولوژی کوشش نمودم تا پرسش نادانسته ها و کم دانسته های پیشین را بیابم و به کاستی ها و خرافه های ذهنی ام که از اجتماع عقب مانده و ساده انگار سرچشمه می گرفت , پایان بخشم.

با گذر از دوره ی علوم پایه و ورود به دوره ی بالینی – به ویژه بخش های یورولوژی ( جراحی کلیه و مجاری ادراری – تناسلی ) , زنان و زایمان و روان پزشکی – گشوده شدن و گذار از گره های ذهنی بیش از پیش برای من جست و جو گر و کنج کاو فراهم شد. 

پدرم و همکارانش – به ویژه خانم دکتر سوسن نوروزی - در گستره ی زنان و زایمان , دکتر بهمن آستانه و دکتر شجاعی در بخش یورولوژی و دکتر خلیل مومنی و دکتر محسن معروفی در بخش روان پزشکی پاسخ گو و راهنمای من در رسیدن به پاسخ پرسش های یک عمر خودم و دوستان دوران دبستان , راهنمایی , دبیرستان و دانشگاهم بودند.

یک و نیم سال پایانی دوره ی پزشکی عمومی – دوران اینترنی - برای من سالی سرنوشت ساز شد. سه ماه پس از آغاز این دوره , خاتمی در رخدادی اجتماعی پر شوری برنده ی انتخابات شد و در عمل پروژه ی موسوم به « اصلاحات » آغاز گشت.

من از همان دوران کودکی و دبستان درگیر و گرفتار جدی مطالعه ی کتاب و مجلات و تماشای فیلم بودم . با از راه رسیدن سال های دبیرستان , خواندن هر روزه ی روزنامه هم به آن افزوده شد. این دلبستگی ها از مدت ها پیش مرا دچار این پرسش و درگیری ذهنی ساخته بود که آیا اصولا برای من امکان ادای دین به میهن و هم میهن – آن گونه که باور داشتم – در رشته ی پزشکی فراهم می شود یا نه.

در دوران اینترنی شاهد چندین زایمان نامشروع و بدتر ازهمه زایمان های ناشی از زنای با محارم بودم که سخت برای من جوان آرمان گرا و باورمند تکان دهنده و اندوه آور بود. پیش تر روایت های بسیاری از گستردگی دیگر کژکاری های جنسی – از جمله آمیزش جنسی با حیوانات - شنیده بودم با این همه تاب آسان دیدن و ساده انگاشتن و شکیبایی نمودن بر رشد و گسترش این گونه مشکلات و آسیب های جنسی – روانی – اجتماعی را نداشتم. مدت ها اندیشیدم.

همه ی این رخدادها درست هنگامی رخ داد که دوران پیش تازی سیاست و فلسفه بود و گروه های موسوم به دوم خردادی به انتشار چکیده ی دانسته ها و آموزه های فلسفی و علوم سیاسی شان در سال های دوری از قدرت به عنوان راهبردی بنیادین در گذار به دوران چیرگی دانش و عصر دانایی و رنسانس می نگریستند و کوشش داشتند. اما واقعیت این بود که آنان در عین داشتن و به کار بستن راهکارهای بسیار , در عمل راهبردهای عملی به روز و کارآمدی نداشتند و از این رو در عمل – نه شعار – نتوانستند توسعه و رشد علمی – فرهنگی و اجتماعی لازم را پدید آورده و هدایت کنند. بدلیل سرشت و شخصیت سیاسی بیشتر طیف های این پیوستار موسوم به چپ اسلامی اینان از همان روزهای نخست دست یافتن به مقام های سیاسی و منصب های اجرایی , خود در عمل و بر خلاف شعارهای انتخاباتی شان مانع مشارکت توده و لایه های گوناگون اجتماع شدند.

من دیگر دانش آموخته ی پزشکی شده بودم و در چهارچوب طرح پیام آوران بهداشت ( سپاه بهداشت پیشین ) دوران خدمت سربازی ام را در روستاهای کوهستانی و محروم استان چهارمحال و بختیاری می گذراندم که آسیب های روانی – اجتماعی دیگری را دیدم و بر دانسته هایم افزودم. آن هنگام مجلس ششم نیز به دست نامزدهای اکثریت افتاده بود اما هنوز از پی گیری و به کار بستن راهبردهای بنیادین علمی – فرهنگی و اجتماعی خبری نبود.

پدرم در هفته هر روز پنج روزنامه سراسری دوم خردادی را برایم می خرید که هم چون گذشته بیشتر به بیان و نقد چکیده ی آراء و اندیشه های تئوریک فلسفه و علوم سیاسی هم چون پوپر , کانت , هگل , دکارت , هابرماس و معادل و مشابه های میهنی و وطنی آن ها می پرداختند و من شنبه به شنبه آن ها را با خود به تاریکخانه ی تنهایی مشرف به تالاب چغاخور می بردم و مطالعه می نمودم.

چه ساده انگارانه دوم خردادی ها , جبهه مشارکتی ها, نهضت آزادی ها و ملی – مذهبی ها می اندیشیدند که با چاپ آراء و اندیشه های فیلسوفان غرب و ایرانیانی هم چون شریعتی , سروش , بازرگان و مانند آن ها این اجتماع سده ها عقب نگهداشته شده به دوران چیرگی دانش و توانمندی دانایی می رسد !

روزنامه نگاران و سخن وران در نقد و بیان اندیشه های خردورزان فرنگ می تاختند و آنی ژرف نمی اندیشیدند که اجتماع ما بسیار پیش تر از این سخنان هنوز دربند و گرفتار دستگاه گوارش و آمیزش – شکم و زیر شکم در اسارت خور و خواب و خشم و شهوت – می زید و در جایگاهی فرومایه تر از لایه ی خاکستری مغز , جاهایی پیرامون دستگاه لیمبیک , هیپوکامپ , آمیگدال کنار هیپوتالاموس , هیپو فیز و شاید در برخی نقاط میهن حتا در ساقه ی مغز و پیاز نخاع و نخاع به سر می برد.

بزرگواران دوم خردادی و پارا دوم خردادی گمان می داشتند که هنگامه ای همتای انقلاب فرانسه است از این رو الگو نویسی و گرته برداری از نوشته ها و اندیشه های ژان ژاک روسو و ولتر تا پوپر و دیگر اندیشمندان معاصر را چاره ی کار می دانستند و نفهمیدند که اجتماع در دوران پیش از رهایی از اندیشه های ویکتوریایی بوده و خیزی هم برنداشته است.

اینان هم چون انقلابی های کامیاب و چیره ی فرانسه به پالایش و والایش غریزه می اندیشیدند تا زیست مایه در پیشگاه قدرت شورمایه ی سیاست شود اما چیرگی فناوری های پیشرفته ی دوران بر غریزه را در یاد نیاوردند.

 آرمان گرایان ناکام دهه ی 1350 و 1360 خورشیدی همه با هم آرمان گرایی ناکام دیگری را چهارچوب پروژه ای به نام « اصلاحات »  آغاز نموده بودند , در حالی که چشم و گوش خویش را بر کارنامه و کوشش های پیشتازان عرصه ی روشنفکری یک سده پیش تر این سرزمین هم چون فتحعلی آخوند زاده , ملکم خان اسپهانی , میرزا آقا خان کرمانی , طالبوف تبریزی .......... و سپس تابو شکنانی هم چون ایرج میرزا , صادق هدایت , فروغ فرخزاد و ........... همراه با سینماگران خرافه ستیزی همانند نصرت کریمی , نصرات الله وحدت , پرویز صیاد و .............. – که  دهه هاست دست کم در توده ی متوسط کلان شهرها این آرمان ها را به کنار زده اند و جنسیت و زیست مایه را از پس پرده بیرون کشیده اند – نگشوده بودند.

محال است این سرزمین تا هنگامی که از بند « شکمبه و تمبان » نگسلد و از کمند « خور و خواب و خشم و شهوت » رها یی نیابد و فراتر ننگرد و نیندیشد , به دوران چیرگی دانش و توانمندی دانایی برسد.

می دانستم که استادی ارجمند و استوار هم چون « ویلیام مسترز » به نام دکتر فریدون مهرابی در انستیتو روان پزشکی تهران وابسته به دانشگاه علوم پزشکی ایران یک دهه ای ست به درمان بیماران دچار اختلالات کارکرد جنسی همت گمارده و چند سالی ست که به چاره گشایی از دشواری های مراجعان دچار اختلال هویت جنسی نیز می پردازد.

اما عرصه ی سکسولوژی اجتماعی گشوده نشده بود. این سرزمین « آلفرد کینزی » و « مگنوس هیرشفلد » می خواست. گفتن از برهمکنش جنسیت و اجتماع در ایران جسارت ویژه ای می خواست و هنوز هم می خواهد. سکس تراپی – یا همان سکسولوژی بالینی – دشواری های بسیار کمتری نسبت به سکسولوژی اجتماعی داشته و دارد.

این گونه بود که من درست یا نادرست , منطقی یا احساسی , این عرصه را برای ادای دین به میهن و هم میهن برگزیدم . در سال 1380 به اداره ی ارزیابی دانش آموختگان خارج کشور معاونت آموزشی وزارت بهداشت , درمان و آموزش پزشکی در خیابان وصال رفتم تا ببینم که آیا مدرک پی اچ دی سکسولوژی بالینی دانشگاه کرتین استرالیا را معتبر می دانند یا نه که دیدم اصلا این رشته و واژه ای به نام سکسولوژی را نمی شناسند !

درخواست من به کمیسیون این اداره رفت و پس از چند هفته پاسخ دادند که کشور به چنین رشته ای نیاز ندارد و وزارت بهداشت اصولا این رشته را به رسمیت نمی شناسد و چنان چه من این رشته را با هزینه ی شخصی بخوانم و به ایران باز گردم , امکان کار با این عنوان را نخواهم داشت. پاسخ وزارت علوم نیز چیزی در همین اندازه بود.

این بود که من کوشش برای ورود به رشته ی تخصصی روان پزشکی را در کنار کار و مطالعات بالینی و اجتماعی سکسولوژی برگزیدم. مقالات و اشاراتی در این باره در روزنامه ها و مجلات از من منتشر شد و با وجودی که در میهن مان شناخته شده و نامدار نبودم , کتاب هایم درباره عرصه ی جنسیت را به چاپ های چندم رساندم.             

     

ماه نامه فردوسی : لطفا عناوین و موضوعات کتابهایی که در این رابطه از شما به چاپ رسیده ، را شرح دهید.

تا کنون دو کتاب « تمایلات و رفتارهای جنسی انسان » و « احساسات و پاسخ های جنسی انسان » از من منتشر شده است. کتاب نخست تالیف و دومی ترجمه ی ویراست بیستم کتاب ارزشمند و ماندگار « ویلیام مسترز و ویرجینیا جانسون » است. متاسفانه با وجودی که نزدیک به هشت سال از هنگام انتشار کتاب نخست می گذرد , هنوز کتابی جامع تر از آن به بازار کتاب نیامده است.بسیاری از فصل ها و مطالب این کتاب در تاریخ نشر ایران در کتاب دیگری منتشر نشده است. بدون آن که بخواهم به وادی فروتنی های دروغین رایج در سرزمین مان - که در واقع نعل وارونه ی خودبزرگ بینی هستند – بیفتم و یا برای خویش جایگاهی پوچ و پوسته ای دست و پا نمایم , من جایگاه این کتاب را در اجتماع عقب نگهداشته شده ی خودمان هم قواره ی  کتاب های تابو شکن « مارکی دو ساد » , « مادام دو لافایت » و « گوستاو فلوبر » و شاید حتا کتاب « قراردادهای اجتماعی ژان ژاک روسو » می دانم. کتاب « تمایلات و رفتارهای جنسی انسان » بیش از آن که برای من مایه ی افتخار باشد , برای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و دولت مایه ی بالیدن است. گمان نمی کنم به جز یکی دو کشور خاص خاورمیانه , متاسفانه هم چنین کتابی در خاور میانه تالیف و منتشر شده باشد. خوشبختانه و برخلاف آن چه نهادهای سیاسی غرب در دشمنی با نظام سیاسی ما بیان می کنند , ایران در گستره ی سکس ( جنسیت ) سال ها از کشورهای عربی – سنی منطقه ی خاورمیانه پیش تر است.

هم اکنون کتاب « تمایلات و رفتارهای جنسی انسان » از سال 1379 به چاپ دهم و کتاب « احساسات و پاسخ های جنسی انسان » از سال 1381 به چاپ هشتم رسیده است. هم چون آثار علمی , ادبی , تاریخی و هنری کشورمان , این دو کتاب نیز در کشورهای فارسی زبان همسایه ی ایران و از جمله افغانستان , پاکستان , تاجیکستان و ............. فروش رفته و تا اندازه ای نبود آگاهی و آموزش های لازم در آن جوامع را جبران نموده اند.

هم چنین از آن جا که از نقش بی مانند اینترنت در دگرگون ساختن هنجارهای اجتماعی و نیز رشد و گسترش انحرافات جنسی و آسیب های روانی – اجتماعی آگاه بودم , کتاب « روان شناسی اینترنت » دکتر پاتریشیا ولیس را در سال 1382 ترجمه و منتشر نمودم. این کتاب هم اکنون به چاپ دوم رسیده اما متاسفانه با وجودی که همانندی در بازار کتاب میهن مان ندارد , آن چنان که باید و شاید از سوی جوانان اجتماع مان جدی گرفته نشد.  

هم اکنون کتاب « درسنامه ی جامع جنسی و زناشویی » را در دست ترجمه دارم که کامل ترین کتاب در این گستره در گیتی است که متن پارسی آن در اندازه ی یک هزار و پانصد صفحه ی وزیری می شود. امیدوارم این کتاب مجوز انتشار بگیرد و بتواند هم چون دو کتاب پیشین نقش پیشگیرانه و درمان گرانه ی خود را در برابر نادانی ها , اختلالات و انحرافات شایع در کشورمان ایفا نماید. بی گمان چنین کتاب جامعی تاکنون نه تنها در در ایران , که در بسیاری از کشورهای جهان منتشر نشده است.   

ماه نامه فردوسی : لطفا در مورد کلاسهای آموزشی که توسط شما برگزار می گردد توضیح دهید .

در سال های اخیر در این عرصه , من کارگاه آموزشی تخصصی پنجاه ساعته ی « سکسولوژی بالینی ( سکس تراپی ) » و کارگاه تخصصی بیست و چهار ساعته ی « پیشگیری و درمان پیمان شکنی ( خیانت به همسر ) و روابط فرا زنا شویی » را برای دانشجویان و دانش آموختگان مقاطع دکترا , کارشناسی ارشد و کارشناسی رشته های روان شناسی , مشاوره , مددکاری , علوم تربیتی , پیرا پزشکی و نیز دستیاران روان پزشکی , یورولوژی و زنان و زایمان و پزشکان عمومی برگزار می کنم.

هم چنین دوره ی آموزشی آزاد « هنر عشق ورزی و مهارت های همآغوشی » را به تفکیک جنسیت , برای نیازمندان دیپلم به بالا برگزار می کنم بلکه بتوانم به سهم خویش در پیشگیری و درمان مشکلات شخصی و آسیب های روانی – اجتماعی نقش داشته باشم.

 

ماه نامه فردوسی : استقبال عامه مردم و یا دانشجویان مرتبط با این رشته از کلاسها و کتابهای شما چگونه بوده است؟

خیلی خوب و بیش از انتظارات من بوده است تا آن جا که اکنون که دارم برای رفتن به خارج و گرفتن مدرک پی اچ دی سکسولوژی بالینی در یکی دو سال آینده برنامه ریزی می نمایم , گاه مرا با تردیدهای جدی روبرو می نماید که آیا گرفتن این مدرک در راستای جایگاه علمی – اجتماعی و شاید سود شخصی مهم تر است و یا ماندن در کشور و ادای دین به میهن و هم میهن.

آن چه در حین برگزاری کارگاه های تخصصی « سکسولوژی بالینی ( سکس تراپی ) » و « پیشگیری و درمان پیمان شکنی ( خیانت به همسر ) و روابط فرا زنا شویی » برایم مایه ی شگفتی فراوان شده و می شود , نابرخورداری دانش آموختگان و دانشجویان رشته های مرتبط با پیشگیری و درمان مباحث این کارگاه هاست. بی گمان نه فقط مباحث جنسی و زناشویی که مباحثی هم چون « صفات و اختلالات شخصیت » , « طیف اختلالات خلقی دو قطبی » , « بیش فعالی های بالغین » , « وسواس ها و اضطراب های جنسی » نیز آن چنان که باید و شاید در دانشکده های پزشکی و روان شناسی ایران آموزش داده نمی شود.   

ماه نامه فردوسی : انگیزه شما از فعالیت در این حوزه چه بوده است ؟

در مقدمه ی دو کتاب « تمایلات و رفتارهای جنسی انسان » و « احساسات و پاسخ های جنسی انسان » نوشته ام که : « چه گونه می توان در کنجی آرام آسود و بی دغدغه غنود در حالی که سفسطه های ناشی از جهالت و نا آگاهی درباره ی سکس و سکسوالیته منجر به فجایع انسانی هم چون همه گیر شدن ایدز , سرطان گردن رحم , سوء استفاده های جنسی از کودکان , تجاوز و هتک ناموس , زایمان های ناشی از زنای با محارم و ذلت ها و ضلالت هایی چون آمیزش جنسی با جانوران می شود ؟!؟ » 

ماه نامه فردوسی : آیا این رشته مربوط به روانپزشکی می شود ؟

رشته ی سکسولوژی رشته ای جداگانه و مشخص است که هم چون رشته های پیراپزشکی , روان شناسی و مشاوره مقاطع لیسانس , فوق لیسانس و دکترا ( پی اچ دی ) دارد. در مقطع پی اچ دی نیز گرایش های گوناگونی هم چون سکسولوژی بالینی , سکسولوژی قانونی , آموزش سکس ( سکسولوژی فرهنگی – اجتماعی ) و .... دارد.

چند سالی ست که خانم دکتر سارا ناصر زاده در انگلستان دکترای آموزش سکس ( سکسولوژی فرهنگی – اجتماعی ) را دریافت نموده و یک لیسانسیه ی مامایی نیز فوق لیسانس سکسولوژی را از استرالیا گرفته است اما تا کنون هیچ ایرانی پی اچ دی سکسولوژی بالینی و سکسولوژی قانونی را دریافت ننموده است. یک روان پزشک ایرانی هم اکنون در استرالیا در حال گذراندن دوره ی فوق لیسانس است.

ماه نامه فردوسی : به نظر شما آیا هر روانپزشکی می تواند سکسولوژیست هم باشد ؟

نه , هرگز ! همان گونه که هر روان پزشکی هم نمی تواند درمانگر وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد باشد.

روان پزشکی که می خواهد گام به این عرصه بگذارد , باید در این گستره دیدی ژرف و همه جانبه داشته باشد و به ضرورت ها و لزوم کار و کوشش در این رشته در اجتماع در حال گذار ما رسیده باشد. هم چنین روان پزشکی حتما باید در عرصه های یورولوژی , اندوکرینولوژی ( داخلی غدد و هورمون ها ) و زنان و زایمان نیز آگاهی و دانش فراوانی داشته باشد و در دوره ی پزشکی عمومی خود در آن ها پختگی و مهارت لازم را به چنگ آورده باشد و خود دچار گره ها , تضاد ها و تعارضات روانی – جنسی نباشد.

روان شناسان البته دست شان از تبحر و تجربه در عرصه ی یورولوژی ( جراحی کلیه و مجاری ادراری – آمیزشی ) , زنان و زایمان و اندوکرینولوژی ( داخلی غدد و هورمون ها ) کوتاه است اما دست کم باید به آن دید و دیدگاه لازم رسیده باشند. 

ماه نامه فردوسی : اوضاع کنونی جامعه ایران در حوزه تحصصی خود را چگونه می بینید؟ به نظر شما نحوه آموزش در این حوزه در ایران چگونه است ؟

سکس تراپیست ( درمانگر جنسی – زناشویی ) بودن هم چند سالی ست به دیگر عنوان ها و لقب ها افزوده شده است.

در حالی که این سکس تراپ ها هیچ گونه آموزشی در این باره – چه در زمینه ی عوامل تنی ( ارگانیک ) و چه در زمینه ی عوامل روان شناختی ( سایکولوژیک ) نداشته و ندارند.

متاسفانه این رشته در ایران وجود ندارد و دانشجویان رشته های مرتبط نیز در این حوزه آموزش لازم را دریافت نمی نمایند.

ماه نامه فردوسی : چه صدماتی در اثر این این عدم آموزش متوجه جامعه خواهد بود ؟

رشد و گسترش آسیب های اجتماعی و عوارض آن ها هم چون وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد مخدر و محرک

و از دست رفتن ارزش ها و هنجارهای اخلاقی در اجتماع پر گزند و آفت ما تنها محصولی است که درو می کنیم !

نادانی و نا آگاهی و از این ور و آن ور بام افتادن ( افراط و تفریط ) دو آفت دیرینه ی اجتماع ما در برخورد با سکس ( جنسیت ) و سکسوالیته ( خواسته های جنسی ) است.

پیش از هر چیز باید بپذیریم که به سبب ویژگی های اجتماع ما و گذار آن از اجتماعی سنتی به جامعه ای مدرن و دانش مدار و از راه رسیدن دوران باز آفرینی و توانمندی دانایی ( رنسانس ) , جنسیت به گفتمان چیره ی اجتماع ما در دهه های پیش رو تبدیل خواهد شد.

هم اکنون بیش از یک دهه است که چیرگی جنسیت – که با واژگون شدن نظام مدرنیته خواه پادشاهی پهلوی کنار زده شده بود – بار دیگر و به گونه ای دیگر آغاز شده است. چنان چه این چیرگی با آگاهی رسانی و آموزش های علمی متناسب با فرهنگ و باورهای اجتماعی ریشه دار در میهن مان همراه و پیوسته نشود , می تواند ضمن پدید آوردن آسیب های روانی – اجتماعی فراوان به ستیز , پرخاشگری , تجاوز و ..... میان لایه های گوناگون اجتماع در حال گذار ما بینجامد.

متاسفانه چند سالی ست که نشانه های چنین پرخاشگری جنسی ای آغاز شده است و ما هر روز می توانیم اخبار آن را در چهارچوب آزار و اذیت های جنسی روا داشته شده به زنان , دختران جوان و نوجوان و و کودکان پسر و دختر مشاهده نماییم.

در نبود آموزش های علمی – فرهنگی – اجتماعی لازم درباره ی مسایل جنسی تنها می توان شاهد گرفتار رشد و گسترش تصاعدی و روز افزون انحرافات اخلاقی – جنسی , آسیب های روانی – اجتماعی و مرگ ارزش های معنوی آدمی و محو شدن تفاوت های انسان و حیوان بود ! 

 

ماه نامه فردوسی : آیا مراکز علمی و دانشگاهی حمایتی در این خصوص می کنند ؟

به همت استاد ارجمند دکتر فریدون مهرابی در انستیتو روان پزشکی تهران وابسته به دانشگاه علوم پزشکی ایران و با کوشش استاد فرزانه دکتر شکرالله طریقتی و استاد ارجمند دکتر محمدرضا محمدی در بیمارستان روزبه وابسته به دانشگاه علوم پزشکی تهران کلینیک درمان مشکلات جنسی بنیان نهاده شده است.شاگردان این بزرگان , دکتر مهرداد افتخار , دکتر منصور صالحی و دکتر فیروزه رئیسی , در این کلینیک ها به درمان مراجعان مشغول هستند.

دکتر سید کاظم فروتن هم در دو سه سال اخیر در دانشگاه علوم پزشکی شاهد , کوشش ها و گام های بزرگی در رشد و شناساندن عرصه ی سکسولوژی بالینی داشته است. اما متاسفانه جز کوشش های چند سال اخیر من هنوز کسی کاری آن چنان که شایسته است , در زمینه ی « سکسولوژی اجتماعی » انجام نداده است و همه به کار ایمن بالینی بسنده نموده اند. البته استاد فرهیخته دکتر حسن عشایری گاه به گاه در این باره سخنانی داشته است.

ماه نامه فردوسی : راهکار شما برای پیشبرد وضعیت آموزشی در این حوزه چیست ؟

پایه گذاری فوق لیسانس و دکترای سکسولوژی بالینی , اجتماعی و قانونی در ایران و پیش از آن ارائه ی آموزش های به دور از تند روی و کند روی در آموزش و پرورش , دانشگاه ها و البته صدا و سیما که قرار بود دانشگاهی سراسری باشد و هرگز نبود و نشد ! 

ماه نامه فردوسی : نهاد خانواده چه وظیفه ای در این راستا دارد؟

خانواده باید با مراجعه به روان پزشکان , پزشکان و روان شناسانی که در این زمینه آگاهی های حرفه ای درستی داشته اند , از چگونگی ارائه ی آگاهی و پاسخ دادن به پرسش های پر شمار کودکان و نوجوانان شان در سنین گوناگون دانش کافی به دست آورند.

ماه نامه فردوسی : لطفا در مورد رابطه که بین نبود آموزش جنسی با بیمای های مقاربتی بوجود می آید  بیشتر توضیح دهید.

در واپسین پژوهشی که در ایالات متحده ی آمریکا انجام شده است , انجام آموزش های جنسی برای دانش آموزان منجر به پنج سال عقب افتادن آغاز روابط جنسی – آمیزشی در پنجاه و یک درصد دختران و هفتاد و یک درصد پسران شده است. آموزش جنسی بهترین راهبرد برای کاهش عفونت ها و بیماری های آمیزشی هم چون سوزاک , سیفلیس , ایدز و هپاتیت بی و سی است. در حالی که دو سال پیش برای نخستین بار پس از انقلاب بود که واژه ی کاندوم – آن هم فقط برای دو سه بار - در تلویزیون بیان شد. 

 

ماه نامه فردوسی : مطالعات جنبی شما بیشتر در چه زمینه ایست ؟ و آیا در حوزه دیگری بجز سکس تراپی فعالیت دیگری نیز دارید ؟

من جز  روان پزشکی و روان شناسی اجتماعی , دلبستگی های فراوانی به حوزه ی سینما , تئاتر , موسیقی , تاریخ , ادبیات , نقاشی و هنر و جانوران و گیاهان دارم و از همه ی این ها در رفتار درمانی های شناختی بهره می گیرم. نقدهای روان شناختی نیز در این حوزه ها در وبلاگ های خود و نیز برخی روزنامه ها و مجلات منتشر می نمایم.

ماه نامه فردوسی : در صورتی که کسی بخواهد چگونه میتواند به شما مراجعه کند ؟

امروزه سیستم جست و جوی گوگل , یا هو , پارسیک و مانند آن یافتن افراد را آسان نموده است. کافی ست شما نام و نام خانوادگی فرد را به فارسی در آن وارد کنید.

نشانی کلینیک من در بخش موضوع های وبلاگ های من درج شده است.

نشانی این وبلاگ ها عبارت است از:

www.iranbod.ir  , www.ravanpezeshk.ir  , www.sharmgah.com  , www.iranbod.com  , www.1ravanpezeshk.com  , www.1sexologist.com 

 

ماه نامه فردوسی : در پایان ضمن سپاس از همکاریتان با مجله فردوسی اگر مطلب خاصی دارید بفرمایید.

از توجهی که به عرصه ی پر آفت و گزند « جنسی , زنا شویی و خانوادگی » در میهن مان فرمودید , بسیار سپاسگزارم.امیدوارم دیگر نشریات نیز این دید ژرف و تیزبین را پیدا نمایند و تابو ستایانه یا تابو هراسانه به عنوان عرصه ا ی ممنوعه به سکسولوژی ننگرند.

امیدوارم بتوانم به زودی با مقاله ی جامعی درباره ی اپیدمی بیماری « بحران هویت » در نسل زیر پنجاه سال میهن مان این سپاسگزاری را کامل کنم. در آستانه ی سال نو خورشیدی , تن درستی , شادی , آرامش , آزادگی و کامیابی را برای شما و دیگر کوشش گران این ماهنامه و هم چنین خوانندگان ارجمند آن و همه ی هم میهنان داخل و خارج میهن آرزو می نمایم.

 

در ضمن ، امکان حذف های لازم و ناگزیر را برای نشریه تان باز می گذارم و هرگز از آن نخواهم رنجید !

شاد و آزاد و پیروز باشید. سایه تان همواره سنگین و سر بلند باد.



مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط دکتر بهنام اوحدی 




نمایش گر دلهره های سپری نا شده ی روزگار

 

 

 

( نگاهی به سوغات تابستانی دون ژوان گستاخ سوئدی )

 

 

 

دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

www.iranbod.com

 

 

 

از برگمان نوشتن آسان است و آسان نیست.

 

آسان است , چرا که بسیاری نکات درباره ی او گفته و نوشته شده و آسان نیست , از آن جا که هر بیان و دیدگاه نوینی چالش ساز خواهد شد که او هم چون دیگر نامداران جهان دلبستگان و دوست دارانی شیفته و شیدا دشته و داارد.

 

برگمان فیلم های پر شماری ساخته و نمایشنامه های فراوانی را بر صحنه ی تئاتر برده است. او پر کار بود اما از دلخوشی و امیدواری به آینده – چون دیگر آدمیان هایپر تایمیک – بی بهره بود. این گونه است که شاید هم چون بیشتر هنرمندان باید به او نیز به سان یک فرد سیکلو تایمیک بر بنیاد چند ویژگی پر رنگ شخصیتی آمیخته به هم – نارسی سیستیک ( خودشیفته ) , اسکیزوئید ( تنهایی گزین ) , وسواسی ( نظام مند ) و دپرسیو ( افسرده ) و شاید اندکی سادو مازوخیستیک ( آزارگر – آزارخواه ) – نگریست.

 

سیکلو تایمیکی که در واپسین سال های زندگی اش در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی خود در جزیره ی فارو جدایی گزید و آرام گرفت. دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هیچ گاه برگمان را رها ننمود مگر آن گاه که در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی اش به سینما و فانوس خیال کودکی اش پناه می برد.

 

فیلم های برگمان همه از همین دلهره ها و دلشوره ها سرچشمه گرفته اند. دلهره ها و دلشوره هایی که سرنوشت در نهاد و سرشت نا آرام برگمان مضطرب به امانت گذاشت تا او برای مایه ی جنبش و پویایی و کند و کاو شود. برگمان این گونه فانوس و ناقوسی برای انسان سده ی بیستم شد. و چه آشکار می توان این دلهره ها و دلشوره ( اضطراب ) ها را در روایت زندگی آدم های فیلم های برگمان به تماشا نشست.

 

فیلم های برگمان در بیان رنج ها و دشواری های آدم های سده ی بیستم است , هر چند هم چون « مهر هفتم » این آدم را به دل داستان های پوشیده و تاریک تاریخ ببرد و انسان خسته از دو جنگ جهانی را در چهارچوب شوالیه ی گریزان از جنگ های صلیبی به تصویر کشد.

 

این چیرگی اندوه , نا امیدی و بد بینی در « مهر هفتم » , « پرسونا » , « سکوت » , « توت فرنگی های وحشی » , « نور زمستانی » , « چشمه ی باکره » , « از ورای آینه ی تاریک » , « شرم » و « ساعت گرگ و میش » نمایان تر است.

 

برگمان راوی مرگ بود. حضور« هراس از مرگ » در نهاد آفریننده ی این آثار کاملن هویداست و البته « هراس از مرگ » یگانه دلهره و دلشوره ( اضطراب ) او نبوده است. سرنوشت در نهاد و ساختار اینگمار , اضطراب های بیشتری به یادگار گذاشته بود !

 

اضطراب اختگی نه تنها در نماهای گوناگون بسیاری از فیلم های برگمان چشمگیر است , بلکه در زندگی خصوصی و روزمره ی او نیز جایگاهی آشکار دارد.آن که او را « کارگردان زنان چیره » نامیده اند , درست به سان یک دون ژوان در رها کردن زنان دلبندش شهرتی ویژه و جایگاهی جهانی داشت. شش بار به طور رسمی ازدواج کرد و نه فرزند قانونی داشت. آیا این رویکرد اروتیک , عصیانی استوار در برابر آموزش و پرورش سخت گیرانه و مستبدانه ی پدر تنی و روحانی و تزریق پاکدامنی و پرهیزگاری و به بهشت اجباری هل دادن او نبود ؟!؟

 

روایت تضاد و تقابل نیکی و بدی , زشتی و زیبایی , تیره روزی و رستگاری و باورهای اهریمنی و اهورایی در فیلم های برگمان بیش از آن که بنیادی مذهبی و متافیزیکی داشته باشد , ساختاری روان کاوانه دارد.

 

به یاد داشته باشیم که دوران زندگی برگمان , روزگار چیرگی روان کاوی فرویدی و یونگی بر گیتی بوده و این چیرگی گریبان ذهن و اندیشه ی برگمان , برسون , درایر , هیچکاک و بسیاری دیگر را رها و آزاد نگذاشته است.

 

جالب آن جاست که برگمان هم چون آموزه های پدر که در فیلم های نخست خود آن ها را به چالش کشید , در « پرسونا » نیز گستاخانه و دلاورانه , بنیادهای ارتباطی در برخورد روانکاو با مراجع را در چهار چوب طنزی گزنده و تلخ به کشمکش و ریشخند گرفت.

 

برگمان هر بار خود در پی بی قراری و نا آرامی نهاد پر تنشش , شوریده حال , به عشق و آمیزشی شیدا گونه و نوین پناه می برد و در برخی فیلم هایش نیز همین عشق ژرف نا افلاطونی را گریزگاه تنگناهای آدمی و مایه ی رهایی او از گره های زندگی روزمره می شناساند.

 

او روایت گر و نمایانگر « تنهایی » دلهره آور آدم ها بود. این دلهره و « هراس جدایی » در بسیاری از کلوزآپ های نام آور برگمان هویداست , که در واقع کوششی برای نزدیک شدن به دلهره ها و دغدغه های زیر پوست و گوشت و خون کاراکترهای این فیلم ها ست که در سرسام زندگی روزمره نادیده گرفته می شوند و یا دیده شده اما شتابان از یاد می گریزند.

 

نگاه هستی شناسانه ی برگمان آمیخته به بی هودگی و بی معنایی زندگی بود که از آگاهی به واقعیت آدمی در گیتی در پی دو جنگ جهانی حاصل شده بود. این گونه برگمان پر دلهره و دلشوره ( اضطراب ) رو به عصیان و شوریدگی گذاشت و هرج و مرجی مدرن و ماجراجویانه را در سینما در پی گرفت. این درون مایه ی آشوب ناک , چه در مضمون و محتوا و چه در فرآیند سینمای برگمان چشمگیر است.

 

نور پردازی های وهم آمیز گوتیک و نماهای رویایی سورئال , با زیر ساخت های تئاتری و نمایشنامه ای , در پس زمینه ای از اروتیسیزم سادومازوخیستیک سیاه و سپید به سینما ی برگمان جلوه ای درخشان و از یاد نرفتنی بخشیده اند.

 

چشم اندازهای سرزمین یخ و برف – سوئد و سواحل اسکاندیناوی – به ما از دلبستگی رمانتیک برگمان به آن ها خبر می دهد. سرزمینی که سپیدی راز گونه و ایلوژن آفرین شب های تابستانش برای برگمان , فانتزی ( خیال ) آفرین بود. برگمان رویا پردازی ها و خیال بافی هایش را « بیماری ذهنی » ای می پنداشت که بنیادهای فیلم هایش را آفریده اند.

 

جزئیات نمایشی و نماد و نشان های سینمای برگمان به باور من , از همین رویاهای شبه توهمی در مرز خواب و بیداری – توهمات بهنجار هیپنوگوژیگ – او در شب های روشن و سپید تابستان های سرزمین یخ و برف سرچشمه گرفته است.

 

او معنای زندگی و کند و کاو چیستی و چرایی آن را در خیال بارها مرور می کرد بلکه به پیمانه ی خود بتواند از درد و رنج و اندوه و نا امیدی آدمیان بکاهد.

 

بدین ترتیب , برگمان اکسپرسیونیزم خیال پردازانه ی نیمه ی نخست سده ی بیستم را برای بیان پرسش های ذهنی اش برگزید تا به شک بشری غنا و درخششی ستایش آمیز ببخشد.برگمان را هنر مندی « مذهبی » خوانده اند اما او بیش از آن که هنر مندی مذهبی باشد , پرسشگری « فلسفی » است که درون مایه های فراوانی از اجتماع مرگ زده ی پس از دو جنگ جهان گستر نخست و دوم داشته و نیز بنیادهای بسیاری از روان کاوی فرویدی و یونگی پذیرفته است.

 

نگاه تیره و نا امیدانه ی برگمان به زندگی نا رستگارانه ی آدمی – که آنی از اضطراب , احساس گناه و استیصال رها و آسوده نبوده است – بیش از این که مذهبی و معنویت گرا باشد , پوچ انگارانه , نا امیدانه و بد بینانه بوده است.

 

پرسش های بنیادینی که او به ویژه در آثار ماندگار و درخشان سیاه و سپیدش مطرح نموده است , بر آمده از چالش با آموزه های مذهبی سخت گیرانه ی پدر تنی و روحانی اش – « هراس از اختگی » به چنگ پدر – و کشمکش های او و نسل او با دو جنگ جهانی ویرانگر - « هراس از جدایی » و « هراس از مرگ » - است که در تصویرها ی جا به جای او از تنهایی آدمی نمایان می شود. برگمان کوشش داشت تا با سینمای خود , جهانی دیگر به دور از « هراس از جنگ , جدایی و مرگ » و کلیسایی جامع اما متفاوت از کلیسای گوتیک پدرش برپا دارد. این گونه است که باید به برگمان بیش از آن که به سان « کشیشی سینما گر» نگریست ,در قد و قواره ی « فیلسوفی پرسشگر »  جست و جو نمود.

 

برگمان بی گمان نمایشگر دلهره های سپری نا شده ی روزگار بوده و هست. آدم های فیلم های برگمان در جهانی تیره و پر دلهره , نا امیدانه راه به رستگاری و شادمانی می جویند در حالی که کورسویی بدان نمی بینند.

 

برگمان در « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » و « لبخندهای یک شب تابستانی ( 1955 ) » آشکارا به عصیان در برابر آموزه های معنوی و مذهبی پدر در دوران کودکی اش پرداخت و در روزگاری که هنوز در آمریکا پرداختن به تابوی جنسیت و تمایلات جنسی امری ممنوعه بود , آن ها را فاش برای جهانیان به نمایش گذاشت. او با این عصیان تا اندازه ای از خشم و کینه ی فرو خورده آسوده شد تا در « مهر هفتم ( 1956 ) » , « توت فرنگی های وحشی ( 1957 ) » , « چشمه ی باکره ( 1959 ) » , « از ورای آینه ی تاریک ( 1962 ) » , « نور زمستانی ( 1963 ) » و « سکوت ( 1963 ) » بتواند چالشی نوین با آموزه های پدر و کوشش در چیرگی بر اضطراب اختگی داشته باشد.

 

برگمان در « مهر هفتم » به گونه ای شاعرانه هم چون شکسپیر به بازسازی سده های تاریکی ( قرون وسطا ) پرداخت و پرسش هایی را که از دوران کودکی در چالش با پدر – آن کشیش لوتری پروتستانی – جرات و جسارت طرح نیافته بود , این بار در برابر الهه ی مرگ با آن نقاب سپید گیرا و پوشش سیاه پر مفهوم بیان نمود. با این فیلم , برگمان جایگاه هنری – فلسفی خودش را به چنگ آورد.

 

در « توت فرنگی های وحشی » سفری در بعد زمان و ناخودآگاه ذهن را به نمایش گذاشت تا هم چون آن چه پدر از دنیای برزخ و رستاخیز بیان نموده بود , آدمی را نه در آن جهان روحانی , که در همین گیتی زمینی تنی , با خود واقعی و کردار , پندار و گفتار خویش طی سال های عمر رو به رو کند.

 

برگمان در فیلم « چشمه ی باکره » روایتی سیاه را بر اساس یک ترانه ی سده ی سیزدهمی به تصویر کشید. دختری جوان و زیبا در راه کلیسا از سوی سه نفر گله دار در جنگل با خشونت تمام مورد تجاوز قرار گرفته و کشته می شود. این سه که به گونه ای از یاد نرفتنی نمایش داده شده اند , هنگام فرار به قلعه ای پناه می برند که از آن پدرهمان دخترک است. پدر دخترک نگون بخت به راز کردار پلید آن ها پی می برد و آن ها را بی رحمانه تکه تکه می کند. پدر پیکر دختر را در جنگل می یابد و نذر می کند در همان جا کلیسایی بنا کند. در پایان فیلم , چشمه ای از زمین سر بر می آورد تا شاید نماد و نشان آمرزش باشد.

 

برگمان پس از این فیلم به چالش با آموزه های پرورشی و مذهبی پدر ادامه داد و این چالش و کشمکش را در سه گانه ای به ظاهر مذهبی اما به واقع « پرسشگر از مذهب » به نمایش گذاشت. « از ورای آینه ی تاریک » در روایت خود به تابوی زنای با محارم اشاره می نماید. « نور زمستانی » از فیلم پیشین نیز فراتر می رود و نشان می دهد که کشیش روستا که هر روز برای آرامش بخشیدن به روح رنجور و روان دردمند مراجعان خود مجلس وعظ و خطابه بر پا می دارد , در می یابد که در واقع کاری در این راستا از اوی سرگشته و ره گم کرده ساخته نیست ! او خود دیگر ایمان ندارد که می تواند با واسطه شدن میان آدمی و پروردگار به گیتی پوچ و بی هوده , معنا و مفهوم ببخشد. آدمی و آدمیت مرده است و این به ظاهر زندگان از این مرگ خویش نا آگاهند. همین نا آگاهی به سرگشتگی برزخی آن ها – و نه درماندگی و فروپاشی کامل شان – انجامیده است که درد آدمی از دانایی ست !

 

در « سکوت » برگمان از چیرگی سایه ی آموزه های پرورشی سخت گیرانه و خمش نا پذیر پدر تنی و روحانی ( کشیش ) خود بدر آمد و همه ی آن آموزه ها را به چالش و پرسشی جهانی – و نه خانوادگی – کشاند. او گستاخانه – بی پرخاشگری عریان – در برابر تمامی آن تعصب های غیر منطقی مذهبی شورش نمود و شیوه ای دیگر گون در رویارویی با آموزه های دینی از خود به نمایش گذاشت.

 

جای شگفتی فراوان دارد که این عصیان , این سرپیچی , این قد بر افراشتن و این ستیز با آموزه های دینی و مذهبی – دست کم در میهن آمیخته به محافظه کاری ما - بسیار کم دیده و بیان شده است. این سری فیلم ها را فیلم های مذهبی و معنویت گرا شناسانده اند و بر ستیز و کشمکش اودیپی برگمان با پدر و آموزه های کلیسایی سخت گیرانه اش چشم بسته اند !!

 

نگاهی ژرف و دوباره به آن چه « سه گانه ی مذهبی ( از ورای آینه ی تاریک , نور زمستانی , و سکوت ) » خوانده شده است , می تواند چشم و ذهن ما را به چالش و کشمکش جدی برگمان با هر ادعا و ایدئولوژی – و نه فقط آن آموزه های مذهبی اخته ساز پدر تنی و روحانی – باز گشاید.

 

در « سکوت ( 1963 ) » به گونه ای نمایان و برهنه , از خود بیگانگی و سرگشتگی آدمیان بازمانده از دو جنگ جهان گستر و ویرانگر نخست و دوم به نمایش سپرده شده است. در آن جا که زبانی برای ارتباط نیست و آنان هم که زبان یکدیگر را می دانند , باز توانایی کنش و واکنش با همدیگر را از دست داده اند و به آزار سادو مازوخیستیک هم می پردازند. فرومایگی آدمی در سایه ی غرش تانک ها و لرزش شنی آن ها – حتا آن گاه که از شلیک باز مانده اند - , و پناه بردن او به دامان وابستگی به الکل به ظاهر تسکین بخش و نیز آمیزش های جنسی آمیخته با سردرگمی و بی چارگی به گونه ای فراموش نا شدنی به تصویر کشیده شده است. از این رو ستیز با وجدان و ارزش های معنوی و اخلاقی در این فیلم فاش و عریان نشان داده شده است.  

 

بدین ترتیب , برگمان روان کاو گونه , از پس گره های اودیپی خود برون می آید و نه فقط خانواده وکلیسای پدر در سرزمین یخ و برف , که جهانی را تسخیر می کند. اکنون هنگام آنست که با پیامد آن گره های اودیپی رو به رو شود و در ستیز با آن ها بر آن ها چیره و پیروز شود.

 

این گونه است که با فیلم های بعدی دوباره هم چون فیلم های پیشین - « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » , « شب برهنه ( 1953 ) » و « لبخند های یک شب تابستانی ( 1955 ) » - به سراغ دلشوره ی همیشگی اش , اضطراب اختگی پدید آمده از « هراس از پدر » رفت و فیلم های « پرسونا ( 1966 ) » , « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » و « شرم ( 1968 ) » را آفرید.

 

« پرسونا » شاید روانکاو آلودترین اثر برگمان باشد. برگمانی که هم دوران کارل گوستاو یونگ است. این فیلم درون مایه های فراوانی از دستمایه ی روان کاوی – پدیده ی انتقال و باز انتقال ( ترنسفرنس و کانتر ترنسفرنس ) - گرفته است. آلما و الیزابت در جایگاه روان کاو و بیمار نشانده می شوند. روان کاو نا پخته ای که در اشتیاق همانند سازی با بیمار ( بازیگر ) شیطنت آلود و بازیچه ساز است و در این اشتیاق به همانند سازی و نیز خود فاش گری جایگاه خویش را واژگون می نماید.

 

بازیگر هنگام ایفای نقش در نمایشنامه ی الکترا به درنگ درخشان و هنگام تابناک « بینش » دست می یابد و واقعیت های زندگی ظاهری اش هم چون گره های الکترایی ( اودیپی ) اش از پس پرده ی پنهان برون می افتد. این لحظه ی تابناک بینش , این هنگام کشف و شهود , بر او آن چنان چیره و کارگر می افتد که هم چون برخی کودکان , گریزی جز سکوتی خود خواسته نمی یابد. سکوتی که از تنش , دلشوره و اضطراب سرچشمه می گیرد. اضطراب اجتماعی , اضطراب جدایی !

 

در میان همه ی فیلم های سیاه و سپید برگمان , کمترین چیرگی « هراس از جنگ » در همین فیلم « پرسونا » وجود دارد. فیلمی که قرار است به جای واقعیت های جهان نا خوشایند هستی , به مکاشفه ای درونی از آدمی و غرایز واپس زده شده ی او در پس نقاب شخصیتی اش بپردازد.

 

هر چند گفتمان چیره در فیلم « پرسونا » یک سویه و پیوسته با سکوت خود خواسته ی مخاطب ( بیمار ) و وراجی شگفت انگیز گوینده ( روان کاو ) است , اما فراز هایی درخشان دارد. فیلم از همان نخست قرار بوده شگفت انگیز و غافلگیر کننده باشد. نماهای آغازین فیلم به همین دلیل برهنه و فاش ذهن تماشاگررا بمباران می کنند. مسخ آدمی , آدمیت و آفرینش از سوی ایدئولوژی , غریزه ( جنسیت ) و سرنوشت ( تقدیر پروردگار ) در نمادها و نشان هایی چون به صلیب کشیده شدن او , نرده های نیزه گون نگاه بان کلیسا , برف پلید و پلشت شده ی انباشته در پشت کلیسا , تپه های تیره و تاریک , آلت گستاخ و وحشی برافراشته , عنکبوت زشت و نابودگر تقدیر , معصومیت سر بریده شده هم چون آهوی برنا با چشمان رک زده , پیر مرد و پیر زن جویای سرنوشت واپسین ( مرگ ) , خشونت و پرخاش فراگیر که پرهیز از دل و روده بیرون کشیدن ندارد , و کودکی سرگردان , حیران و عریان که بر گودی و برجستگی دلبند اودیپی – مادر – دست می کشد تا لمس برهنه توان عینک نا کار آمد را افزونی بخشد و به جای جدایی نزدیکی بیافریند , و سینمای وحشت به نمایش سپرده شده است.

 

خشونت و گره های جنسی فرو خفته شده در این نماها و نشان ها چشمگیر و برجسته است. نماها و نشان هایی که از دید سیاه و نگاه بدبینانه ی آفرینشگر فیلم به گیتی و هستی روایت دارد.

 

« ما تحت نفوذ نیروهایی هستیم که در حیطه ی اختیار ما نیستند.»

 

این بیان از سوی برگمان در پی نشان دادن صحنه ی جانگداز خودسوزی در اخبار تلویزیون  در چهارچوب باز خوانی نامه ای به الیزابت به ما یاد آور می شود. پس از آن که گره ای روانی – تعارضی الکترایی - از الیزابت نمایش داده شده است: خشمی آشکار به گفته ی پخش شده از رادیو : « تو از رنج یک مادر چه می دانی ؟!؟ »

 

فراز هایی دیگر از برگمان پیش از پناه گرفتن آلما و الیزابت در ساحل جزیره ی فارو در چهارچوب سخنان پزشک روان درمانگر بیمارستان برای مان بیان می شود:

 

« در رویای نا امیدانه ی هستی , رویای تنها بودن , هر لحظه ی آگاهی و هشیاری کارزاری است که میان گمان خود از خویشتن و پنداشتی که دیگران از تو دارند , جدایی و فاصله انداخته است. احساس سرگیجه و نیاز به بر افکندن نقاب از چهره ات , زلال شدن و هم چون شعله ای خاموش شدن. هر لرزش صدا دروغی و هر هیبتی اشتباهی , و هر لبخندی شکلکی بیش نیست ! اما می توانی ساکت باشی و حرکتی نکنی , در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی گویی. می توانی خودت را از همه جدا کنی یا در اتاقی محبوس نگاه داری , پس دیگر مجبور نیستی نقش بازی کنی , صورتکی بر چهره بگذاری و شکلک های دروغین بسازی. اما این حقیقت است که شیطان صفتانه به تو نیرنگ می زند. بدان که مخفی گاه تو مهر و موم نیست و زندگی از هر روزنه ای به درون نشت می کند و تو را به واکنش وا می دارد. هیچ کس نمی پرسد که آیا این بازتاب اصیل است یا نه , و آیا تو واقعی هستی یا ساختگی ! زیرا این چیزی ست که تنها در نمایش اهمیت دارد. شاید هم دیگر در آن جا اهمیتی نداشته باشد.

 

تو این بی ارادگی را در وجودت نیرومند ساخته ای. من این را می فهمم و به همین دلیل تو را تحسین می کنم. گمان می کنم تو این نقش را باید تا آن جا که می توانی ادامه بدهی. تا جایی که دیگر بدان دلبستگی ای نداشته باشی. آن گاه می توانی رهایش کنی. همانند همه ی نقش هایی که رهای شان ساخته ای ! »

 

این گونه است که الیزابت در سکوتی خودخواسته به سیر و سلوک و مکاشفه ای به حقیقت روی می آورد و گوشه گیری در پی می گیرد. گوشه گیری ای در کاخ با شکوه تنهایی اسکیزوئید که ریشه و سرچشمه ی همه ی دستاوردهای هنری و فلسفی نه فقط برگمان , که همه ی بزرگان دانش و اندیشه بوده و هست.

 

در « پرسونا » برگمان زندگی را به سان فیلم سینمایی می شناساند که شاید – شاید و نه حتما - نمایشنامه ای در پس پرده نداشته باشد , اما هم چون آن نقاب ( پرسونا )  های شخصیتی  پر شمار دارد. آدم به درنگ بینش رسیده و به جان و سرشت واقعیت چنگ یافته , هم چون الیزابت , دیگر از این همه نقاب گذاشتن و آن همه نقاب دیدن خسته و ناخرسند شده است و از این روست که از وراجی بی پایان آلمای سرگشته و حیران , بی زار و گریزان است و بر نقاب ها و صورتک های شخصیتی او در زندگی خود نیرنگ بخشیده اش ریشخند می جوید.

 

« هراس از مرگ » در فیلم « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » دوباره به برگمان می پیوندد , آن چنان که  « هراس از جنگ » در فیلم « شرم ( 1968 ) ». هراس از جنگی که حتا بهشت کوچک فارو در سرزمین برف ها را رها نمی کند و آن را به آتش و خون و دود و ویرانه پیوند می زند. زیبایی ها همه نابود می شوند و شیرین یادمانده ها فراموش می شوند. دوربین – هنر – نیز به همراه آدم ها از این بهشت زمینی در دسترس سرگردان و حیران بر زورقی کوچک شناور به دریا می گریزد !! اما به راستی از جنگی گیتی گستر به سترگی جنگ جهانی دوم – که تکرار نا شدنش را هیچ گواه و تضمینی نیست – به کدامین بهشت امن و آرام می توان گریخت و پناه جست ؟!؟

 

نه ! هراس از مرگ , هراس از جنگ , هم چون احساس گناه , تنهایی , خشم , دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هرگز برگمان را رها نساخت. پس « هوس آنا ( 1969 ) » , « فریادها و نجواها ( 1973 ) » , « چهره به چهره ( 1976 ) » , « تخم مار ( 1977 ) » و « زندگی عروسک های خیمه شب بازی ( 1980 ) » را ساخت.

 

برگمان در پایان دوره ی با شکوه فیلم سازی خود , هم چون دیگر سر گشتگان کهن سال , همانند پروفسور ایساک بورگ – به سفری در دل دوران شیرین کودکی و رویاهای آن روی می آورد و با شیوه ای اثر پذیرفته از روان کاوی – رویکرد روزگار و مد زمانه ی نسل سده بیستمی برگمان – به خود سرگذشت نگاری و خود فاش گری می پردازد تا پس از خاموشی در گور سرنوشت , بازماندگان در شناخت و شناساندنش بی فانوس و راهنما نمانند. برگمانی که هرگز , حتا برای آنی , از خوشی ها و لذت های زندگی زمینی گذردان رویگردان نبود و شورمایه و شهوت را در کردار , و نه فقط پندار , فراوان پاس می داشت , در پایان امن و آرام ترین پناه را بازگشت به خاطرات شیرین کودکی دانست و با ساخت « فانی و آلکساندر » از هراس ها و دلهره های روزگار – و به ویژه « هراس از مرگ » - اندکی رهایی و آرامش جست.

 

برگمان و سینمای او را بدون شناخت جایگاه سترگ و تاثیر تاریخی دو جنگ جهانی سده ی بیستم – به ویژه « نسل کشی صنعتی » جنگ جهان گستر دوم – در اروپا و هم چنین چالش ها و کشمکش های دینی - مذهبی و تربیتی – پرورشی نسل برگمان با دو نسل پیش از آن هرگز آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید نمی توان شناخت و شناساند.

 

به راستی جایگاه سترگ این دو جنگ جهان گستر و نیز چالش آموزه های پرورشی سرشار از خرافه و سفسطه ی ویکتوریایی و مذهبی اروپای دوران تاریکی و دانایی ( رنسانس ) در میهن ما تا چه اندازه درک و دانسته شده است ؟؟؟

 

در خوش ترین دیدگاه و بالاترین ارزیابی , دست کم یک سده از جهان نخست به پس افتاده ایم. از این رو سینمای برگمان بازگوی دلهره ها و دغدغه های سال ها و دهه های پیش روی ماست. برگمان , دغدغه های برگمان و دلهره های روزگار او و نسل او را همراه با تماشای آثار ماندگارش آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید بشناسیم. ما ایرانیان تنها از « حافظه ی تاریخی » بی بهره و نا برخوردار نیستیم. ما با تاریخ – و به ویژه تاریخ سده ی نوزدهم و بیستم – بسیار بیگانه ایم...


         

 

 

 

 

 

 
 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

نشست منش بر دوش سرشت

 

دکتر بهنام اوحدی

 

روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

پیش تر بیان نمودم که « سرشت » زیست بنیاد آدمی – که دست بالا تا دومین و سال زندگی استوار و دگرگون نا شدنی می شود – به تنهایی شخصیت او را نمی آفریند. آن چه ما « منش ( کاراکتر ) » می نامیم نیز بخش سترگی از شخصیت را پدید می آورد. رمز و راز شخصیت هر کس را باید در چیستی و چگونگی کنش و واکنش « سرشت » زنتیکی ، مادر زادی و زیست شناختی او با « منش » پرورش و  بالیدگی پذیر جست و جو نمود.

نیز یاد آور شدم که در این بر هم کنش ، نباید بخش های کوچک تری هم چون « روان ( درون مایه ی روحانی و معنوی ) » و « انگیزش ( انگیختگی ) » را نادیده انگاشت.

منش به ذهن باز می گردد که هسته ی مفهومی شخصیت است و نا همگونی های آدمیان را برداشت های از خود و روابط با ابژه ی دلبسته - که بازتاب آماج و ارزش های آن هاست – را در برمی گیرد. به بیان دیگر ، منش آن چیزی ست که هر کس به گونه ای ارادی از خویش نمایان سازد. منش منطق و اراده پذیر است. در حالی که « سرشت » به هیجان های بنیادینهم چون ترس و خشم اشاره دارد ، « منش » هیجان های دومین را چون همدلی ، میانه گزینی و خویشتن داری هدف مند ، شکیبایی و حتا در آدمیان پخته و رسیده تر امیدواری ، عشق ورزی و وفاداری را در بر می گیرد.

از این دیدگاه می توان به « منش » به سان دولت ذهنی خویش نگریست که کارکردهای اجرایی ، قانون گذاری و دادگستری ( قضایی ) را در بر دارد.

اگر کانون سامانه ی « سرشت » را ساختار لیمبیک و استریاتوم مغز می دانیم ، جایگاه مغزی و پای پرگار « منش » را نیز لوب گیجگاهی ( تمپورال ) و هیپو کامپوس می شناسیم. پس « منش » - هسته ی مفهومی – ادراکی شخصیت – کارکردهای شناختی بالاتری ، هم چون انگاره ( آبستره ، انتزاع ) های ذهنی ، تفسیر نمادی ( سمبولیک ) ، و برهان ( استدلال ) را در بر دارد. بر هم کنش برداشت های هیجانی سرشت با کارکردهای حافظه ی نمادین و طرحواره های شناختی « منش » به رشد و بالیدگی برداشت درونی شده ی واقع گرایانه ، پخته و رسیده از خویش می انجامد.

قوای اجرایی ، قانون گذاری و دادگستری ( قضایی ) منش - دولت ذهنی خویش - با سه ویژگی منش ارزیابی و شناسانده می شوند : خود مداری ( خود راه بری ) ، همکاری و همیاری داشتن ، و خود فرا روی ( فراتر از خود دیدن و بودن ).

خود مداری ( خود راه بری ) ناهمگونی های پیشتازی اجرایی را در آدمیان ارزیابی می کند. فرد دارای خود مداری بالا ، خود کفا ، مسئولیت پذیر و متعهد ، قابل اعتماد ، هدف مند ، کاردان و گره گشا ، خود پذیر ، چهار چوب دار و سامان مند است.  ( مانند چهار شخصیت : آفرینش گر ، روشن گر و نخبه  ؛ سامان مند ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ؛ و مستبد و خودکامه )

آدم با خود مداری ( خود راه بری ) پایین ، سرزنش گر و گناه به گردن دیگران انداز ، نامطمئن ، درمانده ، بی هدف ، واکنشی ، منفعل ، پر آرزو و حسرت و رویا پرداز و بی چهارچوب و سامان است.چنین فردی کردارهای ناواقع گرایانه داشته و دچار کاستی در راهنمایی و هدایت درونی ست. ( مانند چهار شخصیت بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ وابسته ؛ افسرده و ملانکولیک ؛ و خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال )

همکاری و همیاری داشتن ناهمگونی های قانون مندی آدمیان را می سنجد. افراد دارای هم یاری بالا به به سان بخشی پیوسته و همبسته با اجتماع انسانی می نگرند.چنین کسانی همدل ، شکیبا و بردبار ، سودمند و یاری گر ، بخشنده و با گذشت ، و بنیاد گرا هستند. ( مانند چهار شخصیت : وابسته ؛ سامان مند ؛ بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ و آفرینش گر ، روشن گر و نخبه ) این ویژگی ها برای افرادی که قرار است در کارهای گروهی و انجمن های اجتماعی شرکت کنند ، سودمند است اما شاید برای آن دسته کسانی که در ایستارها و شیوه های تک نفره باید کار کنند لزوم و ضرورت جدی نداشته باشند.

آدمیان دارای هم یاری پایین افرادی ناشکیبا ، نا حساس یا با حساسیت اندک ، خودخواه ، کینه جو و انتقام خواه ، فرصت طلب ، و یاری نا دهنده هستند. ( مانند چهار شخصیت : افسرده و ملانکولیک ؛ مستبد و خودکامه ؛ خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ) 

خودفراروی ناهمگونی های آدمیان را کارکرد دادگستری ( قضایی ) شان ارزیابی می نماید. فراتر از خویش دیدن و پیمودن بازتاب اندازه ای ست که مردم به خودشان به سان یبخش پیوسته و همبسته از پیکره ی هستی می نگرند.

آدمیان دارای خود فراروی بالا ، افرادی خردمند ، آگاه ، بینش مدار و با کیاست ، آرام ، بی ادعا ، فروتن و فرمان بردار ، معنویت مدار و آرمان گرا ( ایده آلیست ) هستند. ( مانند چهار شخصیت : آفرینش گر ، روشن گر و نخبه ؛ بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ؛ و خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال ) در حالی که کسانی که خود فرا روی پایینی دارند ، عمل گرا و مصلحت جو ( پراگماتیک ) ، بی نظر ( ابژکتیو ) ، شکاک و بدبین ، مادی گرا ( ماتریالیستیک ) و نسبی گرا یند. ( مانند چهار شخصیت : افسرده و ملانکولیک ؛ مستبد و خودکامه ؛ وابسته ؛ و سامان مند )

به « منش » از دیدگاه های گوناگون نگریسته شده است. در حالی که در الگوی روانی – زیستی ( سایکو بیولوژیکال )  بر درون مایه ی خودآگاه آن پا فشاری انجام می شود ، در برداشت های روان پویشی ( سایکو داینامیک ) به ویژگی های منش ( کاراکتر ) هم چون فرآیندهایی ناخودآگاه برآمده از مکانیزم های دفاعی می نگرند.

زیگموند فروید ویژگی های شخصیت را سرچشمه گرفته از تثبیت ( فیکسیشن ) در یکی از مراحل رشد روانی – جنسی ( سایکوسکشوال ) می دانست. برای نمونه او افراد منفعل و وابسته را تثبیت شده در مرحله ی دهانی و آدمیان وسواسی ، یک دنده ، لج باز ، با وجدان و خشک و خسیس را تثبیت شده در مرحله ی پسگاهی ( مقعدی ) می دانست. ویلهلم رایش واژه ی « زره ( سپر ) ی منش » را بیان نمود. اشاره ی او بدان نکته بود که آدمی برای پاسداری از خویش در برابر تکانه های درونی ناگوار و هم چنین لرزه و دلشوره ( اضطراب ) پدید آمده در روابط و بر هم کنش های بین فردی شان در پشت این زره ( سپر ) پناه می گیرند. هر اختلال و نیز صفت پر رنگ شخصیت ، دارای شماری دفاع های روانی ویژه ی خود است که درمان گر با شناخت آن ها می تواند اختلال و ویژگی منش فرد را شناسایی کند.برای نمونه فرد دارای اختلال ( و نیز صفت پر رنگ ) شخصیت اسکیزوئید ( جدایی گزین ) از سامانه ی دفاعی انزوا برخوردار است ، در حالی که آدم پارانوئید ( بدگمان ) از برون فکنی بهره می جوید.

اگر زره ( سپر ) دفاع ها سودمند و اثر بخش باشد ، فرد دچار اختلال شخصیت می تواند بر مشکلاتی هم چون اضطراب ، افسردگی ، خشم ، شرم و گناه چیره آید پس کردار های خود را هم آوا و هم خوان با خودساره ( ایگو ) ی خود یافته ، از اثر ناگواری که این گونه کردار بر دیگران و پیرامون می گذارد ، غافل می شوند. چرا این کردار به سبب هماهنگی با خودساره ( ایگو ) شان برای آنان – بر خلاف پیرامونیان – رنج و دشواری و عذابی فراهم نمی سازد.  

مکانیزم دفاعی ، فرآیند ذهنی ناخودآگاهی ست که خودساره ( ایگو ) ی آدمی آن را به کار می گیرد ا بر تعارض و گره ی میان چهار سوی بنیادین زندگی درونی اش چیره شود. این چهار قطب عبارتند از : غریزه ( خواسته یا نیاز ) ، واقعیت ، افراد مهم زندگی ، و وجدان. دفاع های روانی این توان را دارند که در افراد دچار اختلالات و صفات پر رنگ شخصیت احساسات ناخوشایند هم چون اضطراب و افسردگی را به کلی از بین ببرند و باعث تقویت و تایید پندارها و استواری و الگو شدن کردارهای ایشان شوند. یکی از مهم ترین دلایلی که این گونه افراد تمایل و درخواستی برای تغییر کردارهای خود ندارند ، همین است دست کشیدن از هر دفاع به بهای افزایش اضطراب و افسردگی خودآگاهانه ی ایشان می انجامد. نکته ی شگفت انگیز این است که در بسیاری از موارد اختلال شخصیت فرد در عین مشکل دار شدن روابط بین فردی اش ، از کارکرد حرفه ای خوب و حتا بالایی برخوردار است که این نیز به مقاومت بیشتر این افراد در برابر ارزیابی های تشخیصی و رویکردهای درمانی می انجامد.

 در ادامه ی این مبحث « روان » و « انگیزش » را توصیف نموده و سپس با جدا کردن ویژگی ( تریت ) شخصیتی از اختلال شخصیت ، به بیان هر شخصیت خواهم پرداخت.

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:59  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

چند مدتی ست که نتوانسته ام در هیچ یک از وبلاگ هایم چیزی بنویسم.

نه از آن روی که چیزی برای نوشتن در ذهن آماده نداشته باشم بلکه به این سبب که دوستان ارجمند و کوشش گران خستگی ناپذیر پهنه ی اندیشه و فرهنگ در بهمن و اسفند ماه نوشتارهایی را درخواست نمودند و من نیز ژاسخ مثبت دادم شاید شکاف رخ داده بین من و مجلات اندکی پر شود و دوباره بین من و مطبوعات پیوندی برپا شود.

این گونه شد که به ناگاه و پشت سر هم گوشی همراهم که اکنون یک سالی ست از لرزه به زنگ نیامده است ، به لرزه در آمد و من توان پوزش خواستن از این همه نوشتن را پیدا نکردم.

اینک نخستین دسته از سری نوشته ها و مصاحبه های انجام شده در این چهل روز منتشر شده است و باقی به احتمال فراوان تا شب جشن ملی نوروز فرا خواهند رسید. می توانید مصاحبه با من درباره ی « جنسیت شناسی ( س.ک.سولوژی )  و ما ایرانیان » و نیز نوشته ام در بزرگداشت « بهرام بیضایی » - با عنوان « روح نا آرام بهرام پشتیبان » - را در شماره ی دی و بهمن « ماهنامه فردوسی » بخوانید.

خود من تا به امروز چند باری آن را خریده بودم و از آن خوشم آمده بود. امیدوارم بتواند به جایگاه ارزشمند و شایسته اش دست یابد.

این شماره ی « ماهنامه فردوسی » - افزون بر جشن نامه ی بهرام بیضایی - هم چنین نوشتارهایی درباره ی فیلم بادبادک باز ( حسام فیروزی ) ، جشنواره فیلم فجر ، میراث فرهنگی و ملی ، شاهنامه فردوسی ، تخت جمشید ، سد سیوند ، دموکراسی پارلمانی ، اعدام صدام ، رقابت هیلاری کلینتون با باراک اوباما ، شعرهایی از سیمین بهبهانی ، روشنفکری دینی و ..............  دارد.   

امیدوارم این کناره گیری گذرا از فضای مجازی « تر و خشک » ، در راستای رشد و بالندگی علمی - فرهنگی - اجتماعی سرزمین پر آفت و گزند و از پا افتاده مان سودمند و اثر گذار واقع شود.

هنگامی که سال و حتا ماهی از نوشتن در مطبوعات دور می شوم ، بازگشت برایم دشوار می شود.

فرسنگ ها راه پیش چشم خویش می بینم ، شاید هم فضای روزنامه ها و نشریات این سرزمین را بیش از اندازه جدی می گیرم. این سنت برای من  « شهرستانی » از اصفهان به یادگار مانده است.

 

شهرستانی که هر فیلم « پاستوریزه و استریلیزه شده و مجوز دار » در تهران نمایش یافته ای به فراخور کلانی و کوچکی شهر ، در آن کوتاه و کوتاه تر به نمایش در می آید و فرهنگ و هنر در آن آویزان و واژگون است. تا آن جا که حتا کتاب مجوز نشر یافته در پای تخت را نیز به رسمیت نمی شناسند و آسوده و راحت نویسنده اش را رهسپار ندامت گاه می سازند.

این گونه مطبوعات جادوی آرزوهای دست نیافتنی جوانان شهرستان نشین می شوند و نام ها و نوشته های شان آرشیو کمد و آذین انباری خانه ها و آپارتمان های شهرستان. 

چند روز پیش بود که شماری از روزنامه های « شرق » نا خوانده را نشستم و دل سیر خواندم. برخی مقالات را نگاه داشتم و باقی را به بازیافت سپردم. صفحات فرهنگی - هنری روزنامه ی شرق بی گمان در این سرزمین همانندی نداشته است. شاید به همین دلیل بود که هیچ گاه چندان بر صفحات سیاسی آن درنگ نمی کردم. آن چنا که این روزها روزنامه « اعتماد ملی » را به زور و با اجحاف فراوان به خود می خرم و از صفحات سیاسی « اعتماد » - که به تازگی هر دوشنبه در صفحه ی « پزشکی » آن می نویسم - شتابان به سوی صفحات فرهنگی - هنری آن می گذرم. اما سرویس فرهنگ و ادب و هنر « شرق »  چیز دیگری بود که حتا کوشش « اعتماد » و « هم میهن » نیز نتوانست به آن نزدیک شود.

یادش به خیر ........  

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:59  توسط دکتر بهنام اوحدی 

  
شخصيت و ما ايرانيان
از سرشت تا شخصيت
 
 

 

دکتر بهنام اوحدي*


شخصيت از ديدگاه روان پزشکي به معناي الگوي کلي است که کردار و شيوه بيان احساسات و تجربيات درون ذهني آدمي را مي شناساند. از اين رو تماميت وجودي آدمي را در هر دو جنبه اجتماعي و شخصي زندگي او نمايان ساخته و توصيفي کلي و همه سونگر از او بازگو مي کند. به بيان ديگر، شخصيت بازتابي از پيش بيني هايي ويژه درباره چگونگي و شيوه رفتار افراد در شرايط گوناگون است و سرنخ هايي پيرامون توانايي ها و ناتواني هاي پنداري و کرداري ايشان در زندگي نشان مي دهد.

شخصيت همچون گرايش جنسي، پيوستارگونه (طيف مدار) است و از ويژگي (تريت) آغاز شده تا ويژگي پررنگ و سپس اختلال شخصيت ادامه مي يابد.

هر آدمي، همچون ديگر پستانداران و بلکه جانوران، دست کم داراي يک يا چند دسته صفت شخصيتي در اندازه ويژگي است و هيچ کس نمي تواند خود را از ويژگي هاي شخصيتي نابرخوردار و رها بداند و بشناساند.

براي فهم بهتر اين مطلب، نمونه يي را بيان مي کنم؛ گربه يي در خانه يا مجتمع شما نوزاد مي آورد. پس از چند هفته که بچه گربه ها چشم باز کردند و به راه و جست وخيز و شيطنت افتادند شما از داستان اين زايمان آگاه مي شويد و براي تماشاي بچه گربه ها به سوي لانه و پناهگاه آنها مي رويد. آيا همه بچه گربه ها در برخورد با شما و همراهان تان برخوردي يکسان دارند؟ يکي فرار را بر قرار برتري مي بخشد، ديگري به پيش مي آيد و چنگ و دندان هاي شيري اش را بي باکانه نشان دلاوري مي سازد، ديگري بر پشت مي خوابد و ناز و کرشمه در پيش مي گيرد و يکي هم بي اعتنايي پيشه کرده و به نيمه باز کردن يک چشم بسنده مي کند و چندان تحويل تان نمي گيرد،

الگوي کرداري سگ ها، ميمون ها، کوسه ها و... نيز از يکي به ديگري متفاوت و ناهمگون است. در اجتماع و دنياي آدميان نيز شيوه هاي رفتاري و بنيان هاي شناختي و ذهني افراد، درون مايه ها و درخشش هاي گوناگون دارد.

به راستي شخصيت آدمي چگونه پديد مي آيد؟ نقش عوامل زيستي (بيولوژيک) در آن ژرف تر، سترگ تر و نيرومندتر است يا عوامل محيطي، پرورشي و به اصطلاح رواني - اجتماعي (سايکوسوشيال) و تا چه اندازه دگرگوني پذير و اين رو و آن رو شدني است؟

بيان تعريف جامع و توصيف کامل شخصيت و اجزاي زيستي، رواني و اجتماعي آن به گونه يي کوته وار و گزيده نگاشت بي گمان نه تنها دشوار که گيج کننده است. از اين رو در اين نوشتار کوشش من بر بيان پيش نيازهاي لازم و کافي مبحث «صفات (ويژگي ها) و اختلالات شخصيت» خواهد بود و از شرح بي کم وکاست نکات و جزئيات تخصصي (که در شکيبايي توده اجتماع نمي گنجند) پرهيز خواهم کرد.

به طور کلي، شخصيت را پديد آمده از دو بخش «سرشت» و «کاراکتر» مي دانند. هرچند در ديدگاه هاي نوين، «انگيزش (انگيختگي)» و «روان (در معنا و مفهوم هوشياري، آگاهي از خويشتن يا درون مايه روحاني)» را نيز از زيرساخت هاي شخصيت بيان مي کنند.

سرشت، زيرمجموعه ژنتيک و زيست چهره شخصيت است که به باور پژوهشگران گوناگون از چهار تا حتي هفت نسل پيش تر آدم برايش به ارث مي رسد. تاکنون چهار سرشت (مزاج) زيرساختاري در شخصيت آدمي تعريف شده است؛ 1- پرهيز از آسيب 2- جست وجوي تازگي (نوجويي)

3- وابستگي به پاداش 4- پايداري و استواري.

هر يک از اين چهار سرشت مي توانند ابعاد ويژه خود را داشته باشند و رها از ديگري، بالا، پايين يا متوسط باشند. براي نمونه، پرهيز از آسيب بالا به ترس، نگراني، شرم، بدبيني و دورانديشي مي انجامد و دوري از آسيب پايين به دلاوري، بي باکي، خونگرمي، خوش بيني و کردار بي درنگ. تازه خواهي بالا، کندوکاو پيرامون، کردار تکانشي، ولخرجي، خوشي خواهي و برانگيختگي بسيار را در پي دارد و نوجويي پايين به توداري و درون گرايي، کردار و گفتار سنجيده، مقتصدانه پول خرج کردن و خويشتنداري مي انجامد.

وابستگي به پاداش بالا سبب مي شود که آدمي، همدل، احساساتي، گشاده رو، پرحرارت، دلبسته و وابسته باشد و وابستگي به پاداش پايين، آدمي را بي تفاوت و کم تفاوت، سرد، نجوش، مستقل و خودايستا مي کند.

پايداري و استواري بالا به سختکوشي، قاطع و راسخ عمل کردن، پرشور و کمال گرا بودن مي انجامد و پايداري و استواري پايين، تنبلي و کم کاري، لوس و سست اراده و نيرو بودن و بسنده کردن به واقعيت جاري را پديد مي آورد.

براي هر يک از چهار سرشت زيست شناختي که بيان شد، پيام رسان هاي عصبي مغزي (نوروترنس ميترها)، جايگاه هاي کارکردي مغزي و حتي کروموزوم ها و جايگاه هاي ژني ويژه يي هويدا شده است که اندازه جنب وجوش و حضور آنها با بالا، پايين و ميانه بودن هر يک از اين چهار سرشت نسبتي مشخص دارد. براي نمونه، گابا و سروتونين رافه پشتي مغز را با پرهيز از آسيب، دوپامين مغز را با نوجويي، نوراپي نفرين و سروتونين رافه مياني مغز را با وابستگي به پاداش و گلوتامات و سروتونين رافه پشتي مغز را با پايداري و استواري آدمي (و ديگر پستانداران) مرتبط مي دانند. اين چهار سرشت زيست ساختار و ژن بنياد به گونه يي نزديک با چهار هيجان بنيادين يعني ترس (پرهيز از آسيب بالا)، خشم (نوجويي بالا)، دلبستگي (وابستگي به پاداش) و آزخواهي و جاه جويي (پايداري و استواري بالا) پيوسته و همبسته اند. اين چهار سرشت را آدمي از ديرباز، بسته به اندازه، به نام ها و واژگاني ديگر شناخته است؛ بلغمي (پايداري و استواري بسيار)، سودايي (نوجويي و تازه خواهي سرشار)، دموي (وابستگي فراوان به پاداش) و صفراوي (پرهيز از آسيب بالا).

ناهمگوني هاي سرشتي که هنگام زاده شدن نااستوار باقي مانده اند گرايش بدان دارند که طي دومين و سومين سال زندگي راسخ و استوار شوند. در پژوهشي انجام شده در شمار فراواني از کودکان سوئدي هويدا شد که ارزيابي و سنجش اين ويژگي هاي سرشتي در پايان دهه نخست زندگي به خوبي مي تواند بازگو و پيش بيني کننده ويژگي هاي شخصيتي سنين پانزده، هجده و بيست و هفت سالگي باشد. به گونه يي تکرارپذير ديده شده که اين چهار بعد سرشتي زيست بنياد در سامانه هاي نژادي، فرهنگي و سياسي ناهمگون، ارثي، يک جور و گيتي مدار بوده و در آغاز زندگي خيلي زود خود را نمايان مي سازند. در بيشترين اندازه دو سوي بالا و پايين اين چهار سرشت، در برهم کنش با پيرامون هم سود و هم زيان رخ مي دهند. از اين رو بالا و پايين بودن به خودي خود سازش مدارانه و سودمند دانسته نمي شود.

اما سرشت زيست بنياد آدمي به تنهايي شخصيت او را پديد نمي آورد. آنچه فرد در فرآيند تربيت و آموزش و پرورش در خانه و کوچه و مهد و دبستان و مهماني و خودماني مي آموزد و در ياد ماندگار مي سازد و سپس با پاداش يا بي اعتنايي فراگير، ريشه دار و استوار شده يا با کيفر يا بي اعتنايي، دچار فرومايگي و فروپاشي مي شود نيز بسيار مهم و سرنوشت ساز خواهد بود. همين هاست که آرام آرام طي دهه نخست و دوم زندگي و از طريق فرآيندهاي شناختي ذهن، «کاراکتر» (مشخصه) آدمي را مي آفرينند. چيستي و چگونگي برهم کنش «کاراکتر» با سرشت، سرنوشت شخصيت آدمي را پديد مي آورد. بعدها همين «شخصيت» است که با سود جستن از «اختيار» آدمي، در چالش و کشمکش با «جبر» روزگار، سرنوشت او را رقم مي زند. در ادامه مبحث «شخصيت و ما ايرانيان» و پايان اين مجموعه نوشتار، به چيستي و چگونگي چالش و کشمکش «جبر» و «اختيار» و چيرگي آن يک بر ديگري نيز دست خواهيم يافت. اما اکنون گزيري جز شکيبايي نيست،

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي، زناشويي و خانوادگي
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

از طالع بيني هندي و چيني تا شخصيت شناسي علمي
سوداي ستارگان در سر
دکتر بهنام اوحدي*



آمدند و اجتماع ساده پسند و راحت طلب ما را آرام و آسان از آن خويش ساختند و بر ذهن بسياري چيره شدند، کتاب هاي طالع بيني را مي گويم. هنوز هم کتاب هاي طالع بيني چيني، هندي، خورشيدي و... در شمارگان فراوان خريداري مي شود و بر نگرش ها و رويکردهاي انبوهي از اجتماع ما ايرانيان اثر مي گذارد. اين رويکرد در ديگر جوامع شرقي که به دوران چيرگي دانش و دانايي نرسيده اند نيز همچون ميهن ما حضوري چشمگير داشته و دارد. مردمان اين سرزمين ها پا بر زمين دارند و سوداهاي سر را در آسمان و ستارگان مي جويند. اما آيا به راستي ديدگاه ها و رويکردهاي آدميان از جنبش ستارگان و روز و ماه و سال زاده شدن شان برون مي آيد و رخ مي دهد؟ راز چيرگي اين گونه کتاب ها در اجتماعاتي همچون ما چه بوده و چيست؟ چگونه بسياري، اين گونه برگردان ها و گاه به هم بافته ها را همچون نشانه هاي آسماني و آيات مقدس الهي مي پذيرند و از آن کنار نمي کشند، مگر به ياري فال قهوه و چاي و ورق و مانند آن؟، و آيا هيچ گاه کسي اجتماع را بدين نکته رهنمون ساخته است که فردي زاده شده در بهمن (همچون صادق هدايت) ويژگي هاي پنداري، گفتاري و کرداري اش کاملاً با خصوصيات مرد زاده شده در فروردين همخواني دارد و پندارها، کردارها و گفتارهاي زني زاده شده در دي ماه (همانند فروغ فرخزاد) به سادگي با زن زاده فروردين، خرداد و... نيز سازش مي يابد؟

به باور و پندار من گناه اين گونه ساده انگارانه زيستن و نگريستن بر دوش توده اجتماع در حال گذر ما نيست. روانپزشکان و روانشناسان در اين گود گام ننهاده اند.

مترجمان متون شبه روانشناسانه نيز تنها به فراخور فروش، کتاب سازي کرده اند و اجتماع بدين سان از «شخصيت شناسي دانش مدارانه (علمي)» به دور و نابرخوردار مانده است.

اين همه در حالي ا ست که برهمکنش هاي ما آدميان (همچون ديگر جانوران) بر بنياد شخصيت و سرشت مان رخ مي دهد؛ شخصيت و سرشتي که دهه هاست براي پرورش و پختگي آن، راهبردهايي نيکو و دانش مدارانه بنيان نهاده نشده است. ما آدميان بر پايه اجزا و صفات و احتمالاً اختلالات شخصيتي خويش با يکديگر برخورد مي کنيم، نه بر بنياد روز و ماه و سال زاده شدن مان. اگر مريم به صادق عشق مي ورزد و فروغ با پرويز دوام نمي آورد و کار

جهان پهلوان، همچون صادق و فروغ و غلامحسين و صمد و... به خودکشي و مرگ خودخواسته مي کشد، اينها از سرشت و شخصيت و خلق وخو و دلمشغولي و دلشوره هاي آدمي سرچشمه مي گيرد.

نزديک به يک سده است که دوران چيرگي دانش و دانايي براي ميهن ما نيز آهسته و آرام (و نه همچون بسياري از سرزمين هاي دور و نزديک، شتابان) آغاز شده است. جاي آن دارد که بنيان روان و پندار و کردار آدمي را بشناسيم و به هم ميهنان خويش نيز بشناسانيم. شايد کار روانشناس و روانپزشک را کمي دشوار سازد و پرسشي در بيماران و مراجعان پديد آورد و به چالشي ميان اينان بينجامد. ارزش پذيرش اين چالش دانش مدارانه و دانايي گستر در سنجش ميان دشواري اين چالش و شتاب و ژرفا بخشيدن به گذر به دوران چيرگي دانش و دانايي هويدا مي شود و اين چالش بي گمان فراتر از توان روانپزشکان و روانشناسان و مشاوران خبره و کارآموخته نيست. با ياري پروردگار راستي، مهر و خرد، اين نوشته براي چند شماره و تا بيان کامل «شخصيت شناسي دانش مدارانه» ادامه دارد.

* روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي، زناشويي و خانوادگي

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2:43  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

جلال آل احمد

 

معیارهای پژوهشی  DSM-IV -TR برای اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل

الف ) دارا بودن مواضع منفی گرایانه ( Negativistic ) و مقومت منفعلانه ( Passive Aggression ) در برابر پیش نیاز های کارکرد با کفایت و شایسته به گونه ای فراگیر و ژرف که از اوایل بزرگسالی آغاز شده و در زمینه های گوناگون به چشم آید. نشانه اش وجود دست کم چهار تا از موارد زیر است :

 ۱ ) در انجام درست وظایف روزمره ی اجتماعی و شغلی به گونه ای انفعالی و یا مقابله جویانه ( Oppositional ) مقاومت کند.

۲ ) از این شاکی باشد که دیگران خوب و آن چنان که باید درکش نمی کنند و قدر و منزلتش را نمی دانند.

۳ ) عبوس و اهل آشوب و ستیز و جر و بحث باشد.

۴ ) به گونه ای نا خردمندانه ، منابع قدرت ( Authority ) اجتماعی و سیاسی جامعه و جهان را مورد انتقاد یا ریشخند و تمسخر قرار دهد.

۵ ) نسبت به افراد به ظاهر خوشبخت تر و پیروز تر ، ابراز حسادت و ناراحتی و ناخوشایندی نماید.

۶ )  به طور دایم از بدبختی خودش به گونه ای گزافه آمیز ناله و شکایت کند.

۷ ) به تناوب ، گاه مخالفت جو و ستیزه گر باشد و گاه متاسف و منفعل.

ب ) منحصرا در طی اپی زودها و حملات افسردگی عمده ( ماژور ) رخ ندهد و با اختلال دیس تایمی ( کژ خلقی ) بهتر توجیه نشود. 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:16  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بیمار دچار اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل ( Passive - aggressive ) در روابط بین فردی کوشش می کند خود را در موقعیت ( ایستار ) وابسته قرار دهد ، اما دیگران این کردار منفعلانه و خودآزارانه ی او را اغلب گونه ای کیفر و فریب کاری بر ضد خودشان می بینند. بیمار انتظار دارد که دیگران جور او را بکشند و وظایف روزمره ی او را به عهده بگیرند.

از بس شکایت می کند که با او درست ، منصفانه و عادلانه برخورد نمی شود ، دوستان و درمانگرانش ممکن است خود را به سود او درگیر مسائلش سازند ، بلکه شاید نق زدن های او کم شود !

روابط صمیمانه ی این گونه بیماران تقریبا هیچ گاه آرام یا شاد نیست. آن ها بیشتر به ناراحتی ها و دلخوری های خود توجه می کنند ، نه به آن چیزهایی که برای شان خشنودی و رضایت پدید می آورد. بنابراین ممکن است هیچ گاه خودشان هم نفهمند که برای خوش بودن و لذت بردن چه چیزهایی کم دارند. این گونه افراد به خود اطمینان ندارند و به آینده نیز نوعا بدبین هستند.

اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل می تواند بسیار شبیه به اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) و مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) باشد ، از این رو لازم است که از این دو تشخیص داده شود. البته رفتار افراد دچار اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل کمتر از رفتار بیماران نمایشگر و مرزی - آشفته ، پر زرق و برق ، نمایشی ، عاطفی - هیجانی ، متظاهرانه و همراه با پرخاشگری آشکار است.

باید دانست که این شخصیت ، چه در اندازه ی ویژگی و چه در قواره ی یک اختلال جدی ، می تواند با دیگر ویژگی ها و اختلالات شخصیت آمیخته و همراه گردد.  

 

گالیور

 

شخصیت شگفت انگیز « گلت » در کارتون گالیور یکی از بهترین نماهای اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل ( Passive - aggressive ) یا همان شخصیت منفی کار ( Negativistic ) و مقابله جو و لج باز ( Oppositional ) است. با همان جمله ی مشهور و زبانزدش : « من می دونم ما موفق نمی شیم » !!

این نوشته ادامه دارد ........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

ویژگی افراد دچار اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل ( Passive - aggressive ) عبارت است از : مانع تراشی و کار شکنی ، تعلل و مسامحه ، لج بازی و ناکارآمدی به شکل و شیوه ای پنهان کارانه.

این کردار تظاهر و بیان یک پرخاشگری بنیادین و زیر ساختاری است که به شیوه ای منفعلانه ابراز می شود. در DSM - IV - TR  ، این اختلال را به نام اختلال شخصیت منفی کار ( Negativistic ) نیز خوانده اند.

نسبت جنسیتی ، الگوی خانوادگی و میزان شیوع این اختلال به اندازه ی کافی بررسی نشده است.

بیماران دچار اختلال شخصیت پرخاشگر منفعل به گونه ای چشمگیر اهل تعلل و مسامحه و کار شکنی هستند. لازمه ها و پیش نیازهای داشتن کارکردی با کفایت را بر نمی تابند ، به کوچک ترین عذر و بهانه ای در کار خود تاخیر می کنند و در کار کسانی که خود به آن ها وابسته اند ، عیب جویی می کنند و نق می زنند. در عین حال هیچ گاه هم دل شان نمی خواهد از شر این گونه روابط مبتنی بر وابستگی رها شوند. این ها جرات مندی و توانایی ابراز وجود ندارند و نیازها و خواسته های خود را با صراحت بیان نمی کنند. در این باره که دیگران چه انتظاری از آن ها دارند ، نمی توانند پرسش های لازم را بکنند. بنا بر این اگر مجبور به انجام کاری شوند یا اگر دفاع معمول شان را که معطوف و متوجه ساختن خشم بر ضد خویش است ، از آن ها گرفته شود ، ممکن است مضطرب و دچار تشویش و دلشوره شوند.  

 

 

این نوشته ادامه دارد .........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:26  توسط دکتر بهنام اوحدی 

>