
ت- ویژگی های شخصیتی خودشیفته
(Narcissistic personality traits )
برخی ویژگی های شخصیتی خودشیفته که فروغ فرخزاد هم چون بیشتر نخبگان ، هنرمندان ، شاعران و نویسندگان از آن ها برخوردار بوده ، عبارت اند از :
اعتماد به نفس بالا ، بی اعتنایی نسبت به قضاوت دیگران ، احساس استحقاق و برتری، برخی رفتارها و نگرش های با افاده وغرورآمیز ، تن ندادن به عرف و قواعد مرسوم اجتماع ، استعداد به افسردگی و سرخوردگی در ناکامی ها ، مشکلات بین فردی و شغلی ، طرد شدن از سوی دیگران و از دست دادن مهر و محبت آنان ، گهگاه تکانشی بودن ، دشواری در چیره شدن بر خشم ، دست انداختن و سر کار گذاشتن دیگران و آسیب پذیری دربرابر بحران های افسردگی میان سالی.
ویژگی های شخصیتی کلاستر B و به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و نمایشی ( هیستریونیک ) ، حتا تا اندازه ی اختلال ، در میان اهالی هنر و ادبیات و اندیشه بسیار فراوان دیده می شود. شمار بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان وجود این ویژگی های شخصیتی - و به بیان دیگر اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft Bipolar ) را برای سرودن اشعار خلاقانه و نوشتن داستان های پر کشش انسان مدار لازم و یا دست کم سودمند و اثرگذار می دانند.
این گونه است که این ویژگی های شخصیتی را در دیگر نام آوران عرصه ی ادبیات گیتی و میهن مان نیز هویدا می بینیم. آن چنان که ویژگی های شخصیتی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در جلال آل احمد ( همراه و هم زمان با اختلال شخصیت مرزی - آشفته Borderline ) ، احمد شاملو و ابراهیم گلستان و ...... بسیار بیشتر از فروغ فرخزاد و صادق هدایت به چشم برجسته و آشکار می نشیند و ویژگی های شخصیتی نمایشی بیشتر شناخته شدگان خرد و سترگ این سده مان ، اگر پررنگ و مایه تر از فروغ فرخزاد نباشد ، بی گمان کمتر از او نیست !
ویژگی های شخصیتی خودشیفته در هر پنج دفتر سرودگان فروغ درخششی ناپوشیدنی دارند اما به راستی جز نارسی سیزمی پر رنگ و استوار چه برانگیزاننده ای به آدمی ، توان و جسارت تابوشکنی و پشت سر نهادن مرزها و پرده های نیرنگ و نادانی و دورویی و دروغ را می بخشد ؟!؟
« بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید
او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه ، خنده ی ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه ، تنها نشسته ایم
مائیم ... ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم
مائیم ... ما که جامه ی تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم !
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره ی رسوا ! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ! ما
" هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده ی عالم دوام ما " »
* * * * * * *
« به لب هایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ئی نا گفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ، ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ ، آن مرغی که دیری ست
به سر اندیشه ی پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرت ها سر آمد روزگارم
به لب هایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
به سوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم با بوسه ی شیرینش از تو
تنم با بوی عطر آگینش از تو
نگاهم با شرر های نهانش
دلم با ناله ی خونینش از تو
ولی ای مرد ، ای موجود خودخواه
مگو ننگ است ، این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است ، تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا درقعر دوزخ خانه ای ده
کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی
مرا مستی و سکر ، زندگانیست
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانیست
شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوس ها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
به دور افکن حدیث نام ، ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد آن پروردگاری
که شاعر را دلی دیوانه داده
»
« همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانی مان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه ی نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوتر های معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند »
خشم از ویژگی های شخصیت های کلاستر B است که در شخصیت های خود شیفته ( نارسی سیستیک ) و نمایشی ( هیستریونیک ) - با زیر مایه های مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) - گاه عیان می شود و حتا عصیان می کند، به ویژه آن گاه که با ویژگی های شخصیتی افسرده ( دپرسیو ) همراه و همساز شود :
« « حافظ » ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر « جوی » بفروخت ، این باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم ، داغ زشتی را »
این گونه است که تنوره ی خشم نهان ، برهنه و عریان می شود و شعله هایش سرکش و سوزان به زمین و زمینیان و آسمان و آسمانیان زبانه می کشد:
« سینه ی سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه ی تاریک بدرودی
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
...............
سالها در خویش افسردم ، ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم
..................
« حافظ » ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر « جوی » بفروخت ، این باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم ، داغ زشتی را .............. »
در کوره ی « نهاد ( Id ) » و آتشدان « خود ساره ( Ego ) » آدمی، اندازه ای از خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) لازم و سودمند ، به سان غریزه ای برای نگاهبانی از خویشتن او گذاشته شده است که در افراد دارای ویژگی های شخصیتی کلاستر B - به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) – گران مایه و ژرف تر است :
« و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ،
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد .... »
* * * * * * *
« من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی هستی نهاده ام
که گر چه نان ندارد ، اما بجای آن
میدان دید باز و وسیعی دارد »
* * * * * * *
« من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم
و شیر می دهم »
بسیاری از کارکردهای فروغ فرخزاد نیز با آمیزه ی این ویژگی ها با دیگر ویژگی های شخصیتی او معنا و مفهوم می یابد. برای نمونه ، ساختن با پشتکار و اصرار فیلم « خانه سیاه است » او با ویژگی های شخصیت خودشیفته و نیز افسرده اش توجیه می شود.
و آن آشفتگی و شوریدگی در رانندگی واپسین روزهای زندگی پر بار و ماندگارش – که در پایان به مرگ تا اندازه ی بسیار خودخواسته اش انجامید - نیز آشکارا و به خوبی در پرتو اختلال خلقی دو قطبی خفیف ، اختلال شخصیت افسرده و ویژگی های شخصیتی نمایشی و خودشیفته ( کلاستر B ) اش درک و دانسته می شود.
در پایان ، لازم به یادآوری می دانم که هر آدم ( و حتا هر جاندار دیگر دارای لایه ی خاکستری مغز ) به طور طبیعی دارای یک یا چند ویژگی شخصیتی است. بنابراین ، بیان این ویژگی های شخصیتی به معنای اعلام وجود اختلال و بیماری روانی در سرشت سرشار از مهر و راستی فروغ فرخزاد نیست ، بلکه برای درک و فهم بیشتر و ژرف تر ساختار روان شناختی پیچیده ی این تابو شکن پیشرو و بی مانند این سرزمین خرافه پرور صورت می گیرد. شاید ژرفای واژگان جادویی و ماندگارش ، که تا به امروز هنوز برای بسیاری - به ویژه از نیمه ی نرینه ی تابوستای - در پشت دیواری از عصیان و شیدایی و شوریدگی جنسی در اسارت مانده اند ، کاویده شوند.
« من پشیمان نیستم ،
من به این تسلیم می اندیشم ،
این تسلیم درد آلود ،
من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم. »
پایان مقاله