تبليغاتX
یک روان پزشک

یک روان پزشک

روان و ما ایرانیان

 

 

موج سوم گسترش ایدز در ایران ، از طریق جنسی ( sexual ) است که بسیار بسیار بسیار گسترده تر و ویرانگر تر از دو موج نخست - معتادان تزریقی و زندانیان - خواهد بود. این موج سونامی وار اجتماع ناآشنا با راه های پیشگیری و در همین حال دچار وسواس و اجبار شده به سکس را مورد یورش قرار خواهد داد.

آموزش جنسی مبتنی بر پرهیز و خویشتن داری جنسی ( دست کم تا بیست و یک سالگی ) می تواند بهترین و سودمندترین راهبرد برای کنترل و مهار این سونامی پیش رو باشد. آموزشی که بر پایه ی مخاطرات و ویژگی های اجتماع در حال گذار ما باید طراحی و انجام شود.

آموزش جنسی ای در ایران کارساز و اثرگذار خواهد بود که ارضای غریزه ی جنسی را با مفاهیمی هم چون معنویت ، انسانیت ، شرافت و آبرو همراه و پیوسته سازد و نوجوانان و جوانان مان را در رسیدن به ایمان و عرفان شخصی در عین ارضای جنسی یاری دهد.

بی گمان ، اختلال ( بیماری ) « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » هم چون دیگر وابستگی ( اعتیاد ) ها نه تنها باعث از دست رفتن بهداشت و سلامت روانی و فیزیولوژیک می شود ، که هم چنین گوهر ارزش مند وقت و عمر آدمیان را به هدر می دهد. این اختلال به سادگی و شتابان ، همه ی استعدادهای آدمی را تباه ساخته و فرصت شکوفایی را از آن ها می ستاند. نمایان است که ابتلا به این اختلال ، خطر دچار شدن به عفونت ایدز ، هپاتیت بی و سی را چندین و چند برابر می کند.

از این رو لازم است که اختلال وابستگی ( اعتیاد ) به سکس همانند اختلال وابستگی ( اعتیاد ) به الکل ، مواد مخدر و محرک جدی گرفته شده و همه ی راهبردها و راهکارهای لازم وسودمند برای پیشگیری و مهار آن طراحی شده و به کار بسته شود.

باید دانست که کوشش و خواست سکسولوژیست ها و روان کاوان همواره این بوده که بخشی از انرژی زیستی ( لیبیدو ) به سوی برقراری رابطه های جنسی - آمیزشی و تخیلات و فانتزی های غریزی سمت و سو یابد و بیش تر آن در راستای پدید آوردن نواندیشی و نوآفرینی ( خلاقیت ) ، افزایش توان مندی های حرفه ای و هنری و کوشش های انسانی شود.

 

 

این نوشته ادامه دارد ............... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

به هر حال پورنوگرافی وجود خواهد داشت. به عنوان صنعتی پول ساز و نیز تهدیدی برای سلامت و بهداشت روانی - جنسی خانواده ها. صنعت پورنوگرافی امروزین ، از روز نخست هم انتقام و یورشی سهمگین از سوی پیرامون ( حاشیه ) نشینان پرولتاریا بر علیه زندگی لوکس ، رفاه و آرامش طبقه ی بورژوا بود. البته باید به یاد داشت که پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) عمری به درازای آدمی دارد و در نقاشی های آدمیان غارنشین و سنگ تراشی های عهد کهن ، فراوان دیده می شود.

همراه شدن « مدیریت جنسی » کارآمد و بهنگام با « مهندسی شادی و هیجان » می تواند به خوبی کودکان ، نوجوانان و جوانان را از وابستگی به هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) پاس داشته و سنگری ستبر در برابر اختلال « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » باشد.

در مبحث « مدیریت جنسی » آن چه بسیار مهم است که پیش چشم و ذهن نشانده شود ، این واقعیت نمایان است که به دلیل مشکلات اقتصادی - اجتماعی کنونی ، و روند رو به گسترش بی کاری ، هرگز نمی توان « مدیریت جنسی » را ساده لوحانه و کوته اندیشانه ، تنها و تنها به ازدواج تقلیل داد.

مردان جوان و میان سال اجتماع ما ، همانند بسیاری دیگر از مردان این گوی گردان ، ازدواج گریز شده اند و نمی خواهند زیر بار طاقت فرسا و سنگین ازدواج و یک عمر مسئولیت های آن بروند.

این واقعیت که بنا بر برخی ارزابی و گمانه زنی ها ما در سال ۱۴۰۰ خورشیدی نزدیک به هفت - هشت میلیون دختر و دوازده - سیزده میلیون زن مطلقه ی جوان و میان سال خواهیم داشت که هرگز فرصت ازدواج را نخواهند یافت ، باید ما را به این درایت و تدبیر برساند که « مدیریت جنسی » و « مهندسی شادی و هیجان » را باید هر چه شتابان تر در فراز راهبردهای سرنوشت ساز این سرزمین گذاشت.

 

 

این نوشته ادامه دارد ........... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آموزش جنسی

 

 

کژراهی ( انحراف ) و گمراهی جنسی ، پیامد سرراست ( مستقیم )و طبیعی نادانی جنسی است. در واقع ، آموزش جنسی می تواند بهترین و کارآمدترین ابزار در راستای پرهیزگاری و خویشتن داری جنسی و پیشگیری از پیدایش کژراهی ( انحراف ) های جنسی باشد. این آموزش های پژوهش بنیاد و دانش مدارانه باید از دوران کودکی و نوجوانی تا بزرگ سالی و میان سالی و بر پایه ی ویژگی های فرهنگی ، مذهبی و اجتماعی انجام شود. 

باید به نوجوانان و جوانان آموخت که میل جنسی ، غریزه ای ست که از سوی پروردگار به آدمی ارزانی داشته شده تا در پرتو آن به عشق و آرامش افزون تر دست یابد. پس ضروری ست که هم چون هر غریزه ی دیگری در آن راه میانه روی را برگزید و اسیر و برده و وابسته ( معتاد ) به سکس نشد.

 

این نوشته ادامه دارد ...........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شناور در موج های شتابان ذهنی آشفته و سرشار

 

دکتر بهنام اوحدی

 

نقدی روان شناختی بر رمان « موج ها » ی ویرجینیا ولف

 

برگردان مهدی غبرایی

انتشارات افق

398 صفحه

رمان موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان : مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

 

ویرجینیا ولف در اواخر دهه ی 1920 با نوشتن ناپیوسته ی رمان « موج ها » چندین هدف را با ذهنی دلزده و خسته پی گیر می شود و خود در یادداشت های روزانه ی آن سال ها یادآور شده که برخلاف گذشته چندان شور و انگیزه و اشتیاقی برای نوشتن این اثر در ذهن خویش احساس نمی کرده است.

برای پدید آوردن – آفریدن – سبکی نوین بینابین نثر و شعر از چندی پیش در دفتر یادداشتی زیر هر حرف ، واژگان و ترکیبات بیانگر لحظه های ناب زندگی خود و هر آن چه که پیرامونش بوده را ردیف می نموده است تا بعدها با چینشی خاص و منحصر به فرد بتواند به یاری آن ها سبک ابداعی و شگفت انگیز خود را بیافریند.

ولف در سال های پیش از دهه ی 1930 با نوشتن این رمان کوشید تا جدال جبر و اختیار را به پرسش کشد و آن چه که در کشاکش آدمی با روزگار گذرا یا ماندگار است را کند و کاو نماید. کوششی که نخستین نشانه های آن را می توان آشکارا در « به سوی فانوس دریایی » ( 1927 ) نیز مشاهده نمود؛ این بار و در موج ها این پرسش ها هویداتر و برجسته تر به تصویر کشیده شده اند.

« موج ها » که نخست از سوی ولف « شب پره ها » نام گرفته بود ، به گونه ای انتزاعی ، پر رمز و راز و آن چنان که ولف دوست داشت مطرح کند ، « بی چشم » نگاشته شد. « بی چشم » به معناهای رمزگونه ی گوناگون و همزمانی از سوی ولف بیان می شد: سرنوشت محتوم و چاره ناپذیر هم چون پرسیوال ،؛ همانند هر آن چه که بی عینیت است ؛ بریده از خویش بودن در اثر تردید یا اندوه فراوان ؛ و ................

ولف در طی نگارش دست نوشته های آغازین موج ها یادآور شده است که « تنها یک زندگی مورد نظر من نیست ؛ بلکه می خواهم به چندین زندگی با هم بپردازم. »

او برای این کار شش کاراکتر را از ویژگی های دوستان ، خواهران و برادرش می آفریند تا بیانگر و آیینه ی پردازش و انعکاس صداهای طبقه ی اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی او باشند. صداهایی که به گونه ای سلسله وار ، در پی هم به تک گویی از خویش و پیرامون خویش می پردازند. خود ولف نیز هم چون کارگردان / بازیگر نمایشنامه گهگاه میان اپی زودها سر بر می آورد و از قضاوت و منطق خویش نسبت به واقعیت رخدادهای زندگی و هستی سخن به متن می آورد. اما خودفاش گری و حدیث نفس ولف را نباید تنها در این میان پرده ها سراغ گرفت. « موج ها » خودکاوی شعرگونه ای است که فرآیند و ساختاری موزائیزمی و چند پاره دارد که برآمد خودکاوی یک من ( Ego  ) در قالب ذهنیات او و نیز شش  من  ( Ego  )  دیگر بیان می شود.یکی از ویژگی های برجسته ی « موج ها » همین مرز میان هویت و فردیت هر شخصیت با دیگران است که آهسته و آرام در طی روایت محو می شود. و یکی از فردیت هایی که مرز هویتی اش با دیگر شخصیت های رمان از دست می رود ، راوی اصلی پیدا و پنهان در پس پرده ی نمایش – خود ولف – است که به گفتن از خویش ، گاه به گاه حتا تداعی آزاد گونه ، در بیان ذهنی شش پرسوناژ رمان می پردازد و ابایی از آن ندارد که بعدها منتقدان و خوانندگان این بیانات را « حدیث نفس » خود او بدانند.

جالب آن جاست که تک گویی های شش کاراکتر این نمایش شبه شاعرانه – که گاه به گونه ی ذهن در ذهن ، با درون گویی ها و درون داده هایی داخل پرانتز همراه می شوند – همانند دیالوگ نوشته شده اند، در حالی که این تک گویی ها و خودگویی ها ( مونولوگ ها ) ، دیالوگ هست و دیالوگ نیست !

در واقع ، این طرح آزمایشی مونو دیالوگ سرشته و تنیده به هم بیش از این که شاعرانه باشد ، نمایشنامه گونه است که نه در قالب تصویر ، که در چارچوب واژگان انتزاعی و ترکیبات و تشبیهات و استعاره های امپرسیونیستیک به نمایش در آمده اند. نمایشی که به نقد رئالیزم  می پردازد تا در پس زمینه ای موزائیزمی از امپرسیونیزم همیشگی ولف در پوششی رمانتیک به جلوه ای سورئالیستیک دست پیدا کند : سبکی نوین در میانگاه شعر و نثر ، که برای سده ها رمز و راز گونه هم چون ردپایی حک شده در صخره ای ستبر و جاویدان زنده بودن ولف را فریاد کند.

بدین ترتیب ولف با تکنیک « بی چشم بودن » و « گفتمان انتزاعی و ذهنی » توانست از چارچوب های قراردادی و به باور خود ، نخ نما و کلیشه ای شده در شخصیت پردازی دور شده و از گذار زودگذر واقعیت پوچ و بی هوده در پس زمینه ی رخدادهای پر افت و خیز زندگی معمول روایت کند.

در موج ها انگار همه ی شخصیت ها در زندگی شان گم شده و مرزهای « فردیت » خود را از دست داده اند. « فردیت » و « هویت فردی »  در « موج ها » آن گونه که در دیگر آثار ولف برجسته و چشمگیرست،نیست.  « زندگی " من " یک زندگی نیست که به آن بازگردم. من یک تن نیستم ؛ آدم های زیادی هستم ؛ ...... » ( نک ص 354 ) این شش کاراکتر و حتا خود راوی / کارگردان اصلی بیشتر شبح اند تا این که شبیه فیگورهای شخصیت های زندگی های واقعی باشند. انعکاس هر شخصیت تنها بیانگر لحظات کمیاب خوشبختی مشترک و داشتن حس پیوند ، دلبستگی و یکپارچگی با دوستان دوران همواره نوستالژیک کودکی است. بیان و توصیف هر شخصیت در سخن و زبان دیگری خود هویدای این واقعیت است که همه ی این سخنان از آن گوینده ی اصلی و پنهان رمان – خود ولف – است که به سان من ( Ego  ) ای چند پاره اما همگن و یگانه در ذهن ها ، تن ها و من ( Ego  ) های شش گانه و حتا کاراکتر وصف شده ی پرسیوال نمود و نشان می یابد. این من ها و منیت ها در کاراکترهای زن بین لذت بردن از زندگی دنیوی و یا پشت کردن بدان ، و در کاراکترهای مرد میان نظم ، انضباط ،مسئولیت نان آوری و رویاها و تخیلات بلند پروازانه در حرکت است. انگار وجوه گوناگون هر شخصیت در رمان باز می شود و به خواننده شناسانده می شود. وجوهی که نماها و جنبه های پیچیده و گوناگون ویرجینیای دارای شخصیت مختلط  دپرسیو / نارسی سیستیک / اسکیزوئید / وسواسی – جبری ، و البته افسردگی دو قطبی نوع چهار : هایپرتایمیک – دپرسیو  آمیخته به وسواس های ذهنی و عملی را باز می تابانند.

در موج ها بیش از آن که بر فردیت و تفاوت های فردی هر کاراکتر پافشاری شود ، بر ویژگی ها و وجوه مشترک همه ی آنان ، و نیز راوی / کارگردان پیدا و پنهان به ظاهر بی نام ، و درون مایه ها ی مشترک انسانی آدم های نه تنها این رمان ، که این گوی گردان به یاری واژگان از پیش فراهم و گرد آورده شده به نمایش سپرده می شوند. نمایشی که کوششی پی گیر صرف آن می شود تا تمی شاعرانه داشته باشد شاید جادوی ماندگاری و اکسیر زندگانی جاودان شود. از این روست که افعال این گونه آورده می شود : « من سوزانم ؛ من لرزانم » ؛ و نه « من می سوزم ؛ من می لرزم » همواره معمول.

توصیف های گاه درخشان و گاه بی دلیل و بیش از اندازه ی حوصله ی خواننده به گونه ای ست که طبیعت جاندار و حتا بی جان نیز از قواره ی نقاشی شدن با واژگان فراتر رفته و بر زبان هفت راوی رمان به سخن در می آیند. بدین ترتیب طبیعت بی جان نیز هم چون موجودی زنده فعال ، پویا و در جنب و جوش روایت می شود. این شیوه ی نگارگری طبیعت همانند سبک ولف در دیگر داستان آزمایشی ( تجربی ) او به نام « باغ ( پارک ) کیو » است. جهانی که به ندرت و بیشتر از سوی کودکان تماشاگر تیزهوش آزموده شده و تم نوستالژیک آن گاه به فراخور استعداد آن ها در آفرینندگی ، سال ها و دهه ها بعد جلوه پیدا می کند.

طرح پایه ای این رمان با تغییر فصل مکرر و جدا شدن بی لذت هر کاراکتر از سوی ولف ریخته شده تا ریتمی پدید آورد که خواننده را به سوی پایان رمان بلغزاند؛ خواسته و هدفی که به سبب توصیف و تشبیه و استعاره های به کار برده شده در رمان به چنگ نیامده و با کامیابی همراه نشده است. این حجم انبوه از آفریده های ادبی در عمل نه فقط خواننده ی معمولی رمان ها ، که خواننده ی پیشرو و حرفه ای را هم دلزده و کلافه کرده و می کند.

صرف نظر از دشوار نویسی خاص « موج ها » باید اذعان نمود که ریتمی که چند شخصیت ، بدون سقفی بالای سر ، و در حس و حالی ناامیدانه ، مضطرب و متزلزل ، مدام و بی اختیار خود را با جبر زمانه و رخدادهای سرنوشت سازگار می نمایند ، برای بیشتر رمان خوانان چندان دلچسب و خوشایند نیست. آن چه که مایه ی دلگرمی آدمی شده و می شود ، « گذر عمر » از روزی به روز دیگر و کارهای مهم و کم ارزش و کلی و جزئی ست که هر فرد در این روزها باید انجام دهد.

« موج ها » به گونه ای بیان دردمندی ،ناتوانی ، و بی چارگی های آدمی در زندگی است. « صداها » در آن فرآیندی ارواح وار و شبح گونه دارد که چندان آشکار نیست که از کدام زمان سخن بر زبان می رانند؛ به ظاهر از حال می گویند ، اما لحن پنهان در پس زمینه اندوه نوستالژیک خاصی دارد. اندوهی که در پایان رمان هنجارستیز و کلیشه گریز آشکار می شود که از « هراس از مرگ » سرچشمه می گیرد و بی تفاوتی جهان ، طبیعت و حتا دیگر آدمیان نسبت به مرگ آدم و نا آدم. عشق ، کشش ، آمیزش ، بلند پروازی و زیاده خواهی و ...... همه و همه پس زمینه و دکوپاژی برای نمایش به تصویر کشیده شدن این « هراس از مرگ » اند. هراس از مرگی که بیان آن با بانگ بلند را کارگردان / راوی هراسناک پشت سر شش کاراکتر رمان به برنارد که توانایی توصیف و هنر نویسندگی را دارد ، سپرده است. و از یاد نبریم که شش کاراکتر – نویل ، جینی ، سوزان ، رودا ، لوئیس و برنارد – در واقع همگی همان برنارد هستند؛ شش گوشه ی یک من ( Ego  ). و برنارد خود همان راوی پیدا و پنهان – ولف – است  که می کوشد تا این شش کاراکتر را با خود ، پرسیوال ، میهن ( انگلستان ) و جهان به هم بیامیزد و به یکپارچگی و هویت یگانه و همبسته برساند.

شگفت این که در چنین تکنیکی به ظاهر بر تفاوت های این ده پرداخته شده و در مرزبندی این تفاوت ها کوششی پیوسته و پی گیر صورت می گیرد اما در واقع آن چه که در پس پرده قرار است بیان شود همانا شباهت های بود ( وجود ) و سرنوشت ( تقدیر ) مشترک آدم ها و هر آن چه هاست که در جهان هست. سرنوشتی که در پایان با فرجام پوچ و بی هوده ی زندگی – مرگ – همراه می شود. یک تکنیک درخشان در « موج ها » آن است که در عین حالی که همه جا بر « فردیت » پافشاری خاصی صورت می گیرد ، اما همه ی این « فردیت » ها در اشتراک ها و شباهت ها آهسته آهسته محو می شوند. تکنیکی که به گونه ای دیگر در « بوف کور » صادق هدایت نیز خود را چشمگیر می سازد. « همین که حرف زدم احساس کردم " من تو ام " . این همه تمایزی که ایجاد می کنیم ، این هویتی که این همه می پرورانیم ، مغلوب شده. » ( نک ص 368 ) در « موج ها » ، بیش از آن که حسی مشترک از پویایی ، جنبش و حرکت در طی زمان روایت شود ، حضوری مجسمه وار در عرصه ی زندگی به تصویر کشیده می شود که شباهتی آشکار با نمایشنامه ای جزء نگر دارد. حضوری که در طی زمان بیش از توالی مفهومی ، تعلیقی مداوم دارد. چندان مشخص نیست که راوی به تاریخ میهن و جهان می پردازد ، یا روایت نوستالژیک زندگی خود و عزیزان مانده و رفته را بیان می نماید و از تاریخ خود را فارغ و رها می سازد. آن چه بیشتر به ذهن می رسد آن است که انگار قرار است که این دو نیز در چارچوبی داستانی ، شاعرانه و نمایش گونه به هم پیوند خورده و پیوسته و یکپارچه شوند.

 در « موج ها » برهه های کم اهمیت زمان بیشتر و برجسته تر به نمایش سپرده شده اند. برهه هایی که حواس پنج گانه ی خاص راوی اصلی رمان – ولف – را همواره و به ویژه در کودکی به خود وا می داشته است. لحظه هایی ناب که برای اغلب مردمان بی اهمیت و ناچیزند. برتری و برجستگی این لحظات ناب و سرشار برای ولف به چشم و ذهن مردمان متوسط توده ی اجتماع ، مسخره و بی ارزش جلوه می نماید و نمی تواند پس زمینه و درون مایه ی مفهومی این همه جزئیات به ظاهر تنگ کننده ی فضا و زمان رمان را درک کند. هر چند باید اذعان نمود که جریان سیال ذهن - سیلان ذهنی – در این رمان در بسیاری اوقات ، به ویژه ربع دوم و سوم ، به فرمی روان پریشانه و شیدا گونه می رسد و پیوند تداعی های نوین آفریده شده از سوی ولف در کوشش برای آفرینش تداعی های نو ( New Associations  ) به سستی می گراید. این شل شدن تداعی ها ( Loosening of associatins  ) ، ماهیتی خلقی و سیکلوتایمیک و نه اسکیزوفرنیک دارد، چرا که در پس و پیش آن شواهد فراوانی از فشار گفتار ( Pressure of speech  ) و سبقت جویی افکار ( Thought racing ) دیده می شود که با وضعیت خلق هایپومانیک و مانیک اختلال خلقی دوقطبی ( مانیک – دپرسیو ) هم خوانی و سازگاری دارد.

من ( Ego ) های بی شمار – دست کم هفت من – در این نمایشنامه ی شبه شاعرانه نشانگر خودداری یا ناتوانی ولف از سخن گفتن و نوشتن نیست؛ آیینه و جلوه ی علائم و نشانه های اختلال تجزیه ای چند شخصیتی ( اختلال هویت تجزیه ای ) هم نیست.افزون بر تکنیک ادبی خاص ولف در این رمان آزمایشی ( تجربی ) ، از پرش افکار ( Flight of ideas  ) و پیشتازی و سبقت جویی آن ها و فشار کلام برخوردار بوده است. به گونه ای که به راحتی رد پای تجربیات و آموزه های کودکی ، نوجوانی و میان سالی ولف در مونو – دیالوگ های هر شش کاراکتر و حتا یکی دو توصیف از پرسیوال هویدا است.این گونه است که یکپارچگی و یگانگی خود ( Unity of self  ) به سوی تکه تکه و پازلی شدن خودساره ( Ego  ( و هویت یافتن آن در قالب شش کاراکتر ، افزون بر خودساره ی نخستین راوی اصلی و واقعی سمت و سو می یابد. شگفت انگیزی و خاص بودن « موج ها » در همین آمیزه ها و در هم تنیده ها ست که سرشته شدن هویت جمعی با هویت فردی و کنار رفتن دم به دم هر یک به سود دیگری ، یکی از این در هم آمیختگی های گاه سرگیجه آور است. سرگیجه هایی که در مونو- دیالوگ های طولانی رمان خود را بر ذهن خواننده ی حتا خاص آن تحمیل می کنند. مونو-دیالوگ هایی که متاثر از حاشیه پردازی ( Circumstantiality  ) و گاه تفکر مماسی ( Tangentiality  ) ولف است که با تکنیک نوشتاری ، بیان شبه شاعرانه و کوشش وی در پی نهادن شیوه و سبکی نوین توجیه نمی شوند؛ این ها آیینه ی سایکوپاتولوژی ولف هستند. واقعیتی که بر شیفتگان پر شور و دلدادگان شیدا احوال او سخت گران می آید. نه فقط حالات شیداگونه و دمدمی مزاجی – با دو جلوه ی شادی و یا تحریک پذیری – که نیز درون مایه های اندوهگین و دپرسیو در موج ها آشکارا برجسته و چشمگیرند. این پس زمینه ی خلقی گاه در پاراگراف هایی جلوه و آب و رنگ روان پریشانه ( Psychotic  ) پیدا می کند. بیشتر پنهان و در پس پرده ی ظاهر نوشتار و کمتر آشکار و هویدا.

البته از فشار فراوانی که ولف آگاهانه برای آفریدن تداعی ها و ترکیب های ابداعی ادبی و شاعرانه در « موج ها » بر ذهن خویش وارد نموده و در یادداشت های روزانه ی خود بدان اذعان داشته است ، نمی توان غافل شد. ولف بنا بر یادداشت های روزانه اش دست کم از 1925 – شش سال پیش از انتشار موج ها – به دنبال سبکی نوین ، بینابین شعر و نثر ، می گشت. نثری فاخر که گر چه شعر – به مفهوم سنتی آن – نباشد ، اما از شور و شعف و نشئه پراکنی شعر نیز چندان کم نداشته باشد. این فشار در موج ها سبک همیشگی ولف – امپرسیونیزم – را به سوی فرآیندهای سورئالیستیک می برد و همه را به هم می آمیزد. و مگر این « فشار » می تواند سرچشمه ای جز احساس ابر توانی ( Omnipotence  ) و اعتماد به نفس اوج گرفته در هایپومانیایی ژرف و فراگیر و نارسیسیزمی گران و گسترده داشته باشد ؟ « عرق ریزان روح » نه فقط آتشدان شخصیتی فراخ – شخصیت کلاستر B   ( خودشیفته ) - که نیز آتشی فراوان ، هایپومانیا و مانیای اختلال خلقی دوقطبی می طلبد.

همین « فشار » بیش از اندازه بر ذهن است که افزون بر توصیف های کم مانند گاه حوصله ستیز ، ترکیبات ، تشبیهات و استعاره های درخشان می آفریند. ترکیبات ، تشبیهات و استعاره هایی که بی گمان برای ما ایرانیان نمی تواند شگفت انگیز تر و درخشان تر از واژگان بدیع و مسحورکننده ی فروغ فرخزاد باشد. فروغی که بر خلاف ولف نویسنده ، به ویژه در دو دفتر شعر  واپسین خود شاعری توانا ، ماندگار و بی همتاست. به دلیل شباهت و نزدیکی فراوان ویژگی ها ی شخصیتی و اختلالات خلقی ولف و فرخزاد ، آفریده های این دو در « موج ها » ، و شعرهای دو دفتر « تولدی دیگر » و به ویژه « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » درون مایه های مشابه و حتا یکسان بسیار دارد که خود بررسی قیاسی و تطبیقی جداگانه و مفصلی را نیاز دارد. 

این گونه است که با وجود بیگانه و دور بودن فضاها و هنگامه ی رخدادهای جزءنگر « موج ها » برای بیشتر خوانندگان ایرانی ، امکان همذات پنداری ادبی و ذهنی با هفت راوی این رمان برای آنان می تواند فراهم شود.

« موج ها » هر چند اثر نویسنده ای مدرنیست است اما به ویژگی ها و تمی گام می نهد که دهه ها پس از انتشار آن « پست مدرن » خوانده می شود. اگر در « باغ ( پارک ) کیو » دنیای از هم گسیخته و زندگی پوچ و بی هوده ی آدمیان در کنار جریان هدفمند و یکپارچه ی اجزای طبیعت جان دار و بی جان روایت می شود ، در موج ها جریان زندگی در طی زمان گویا نه فقط برای انسان ها که برای محیط پیرامون او چون گل ، برگ ، شکوفه ، شاخه ، ریشه ، برکه ، مرداب ، مزرعه ، پرنده ، جهنده ، صدف ، حلزون و ......... نیز بی هدف ، فروپاشیده و رنگ باخته است؛ تا چه رسد به اشیای خانه و کلیسا و مدرسه. تنها خورشید است که هدف مندانه با تغییر جایگاه در آسمان و دگرگون شدن زاویه و اندازه ی تابش نورش ، زمان و رمان را به پیش می راند و در پی هر خواب – کنایه از مرگ – زاده شدن دوباره ی زندگی جهان ،جانداران و مردمان را سبب می شود. امواج چنین جایگاهی ندارند. امواج شاید هم چون زندگی مرگ پایان ، رفتگر رفتگان و مردارخواری وحشی و همیشگی باشد که پیکرهای آدمیان و دیگر زندگان را هم چون نعش جمود یافته ی صدف های تهی و ویران می بلعد و با خود به دور دست ها و ته دریا می برد.

اگر در « باغ ( پارک ) کیو » ( 1917 ) مشاهده گری در جایگاه راوی دانای کل به توصیف نیک دیده ها ی خود می پردازد ، در « موج ها » بیان انتزاعی سرشاری بر دیده ها ی حک شده در حافظه و خاطرات نوستالژیک ولف افزون می شود. بدین ترتیب در « باغ ( پارک ) کیو » در 1917 ولف از مشاهدات خویش از یک مکان در یک زمان واژگان را ردیف می نماید ، در « موج ها » در 1929 تصاویری از مکان های گوناگون در یک زمان ، یک مکان در زمان های گوناگون ، و مکان های گوناگون در زمان های گوناگون ارائه می نماید.

« باغ ( پارک ) کیو » مینیاتوری از دنیاست که مشاهده گر تنها به « آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون » بسنده نموده است ، اما  جهان « موج ها » - از الودون تا نیل و هند و آن سوی دریا ها و اقیانوس ها – کل جهان هستی را در بر می گیرد و راوی – راوی در پس پرده ، برنارد و پنج کاراکتر دیگر - پیوسته از اکنون به گذشته و از آن جا به آینده در گشت و گذار است. زمان افعال و زاویه ی تابش خورشید است که هنگام روایت را نمایان می سازد.

خود ولف در یادداشت های روزانه اش درباره ی موج ها نوشته است که « می خواهم در عمل همه چیز را در آن بیاورم. » و « کلیتی به لحظه بدمم ؛ در بردارنده ی هر آن چه که هست.»

بدین ترتیب در « موج ها » درست بر خلاف ویژگی شناخته شده و پذیرفته شده ی رمان ها ، سرنوشت پرسوناژهای رمان و دگرگونی جایگاه و هنگامه ها مهم و برجسته نمی شود ، بلکه خودآگاهی آمیخته با درک و شهود راویان و افکار انتزاعی در هم تنیده با احساس های نوستالژیک شش کاراکتر – شش گوشه ی دورافتاده ی یک من ( Ego ) یگانه – نمایشنامه ای و  شبح وار است که در کانون ذره بین ذهن قرار می گیرد. حتا با آن که این شش کاراکتر و بسیاری از رخدادهای کودکی ، جوانی و میان سالی آن ها و به ویژه مکان های روایت شده در « موج ها » برای خود ولف شخصا اهمیتی بنیادین و نیز نوستالژیک دارد – تا آن جا که کل متن را به یک خودفاش گری و حدیث نفس آشکار بر اساس تداعی آزاد شبه روان کاوانه بسیار نزدیک می نماید – چه خاطرات و رخدادهای سال های گوناگون و چه فضاها و مکان های مورد اشاره ی ولف ، در نقش راوی پس زمینه و شش کاراکتر رمان ، برای بیشتر خوانندگان حتا دلبسته ی تاریخ ادبیات ارزش و اهمیت ویژه ای پیدا نمی کند. آن چه برای ایشان چشمگیر و برجسته می شود ، همانا سیلان ذهنی درک و شهود انتزاعی و خودآگاهانه ی آدمی از خویشتن و پیرامون است که هر خواننده ی بینا و بیدار و هشیاری را به همذات پنداری ادبی و احساسی بر می انگیزاند تا در برخورد و واکنش امپرسیونیستیک و اگزیستانسیالیستیک راوی به جهان واقعیت ها و واقعیت جهان در حس و حالی شبه سورئالیستیک شریک و سهیم شود. واقعیتی که در ستیز و کشمکش « روزمرگی زندگی » با « مرگ » نمود و نشان می یابد تا رویاها و فانتزی های رمانتیک در بستر آن رنگ بازند.

دید فراخ و پهناور ، گوش های تیز ، مشام هشیار ، پوستی حساس و ذائقه ای خوش همراه با رشادت و دلاوری ای بی مانند و عطش سیراب ناشدنی به نوشتن و نوشتن و نوشتن ، همه و همه ابزاری برای به تصویر کشیدن جدال بی فرجام یار – زندگی – با دشمن – مرگ – می شوند تا شاید پیش از سرنوشت محتوم و تقدیر چاره ناپذیر – مرگ – رویاها و آرزوهای ذهنی کمال گرایانه دست کم اندکی جاری شوند ، شاید ذره ای از آن ها ولو بر سپیدی کاغذ ماندگار شوند.

رویاها و فانتزی هایی که بسیار پیش تر از « سنت های کهنه و جاهلی » ویکتوریایی بود. آیا این ابزار و چنین کوششی برای ما ایرانیان همدم ادبیات آشنا نیست ؟ این گونه نقاشی و نمایش سنت ستیزانه با واژگان را به آسانی می توان در پنج دفتر شعر فروغ فرخزاد – به ویژه آن دو واپسین دفتر – سراغ گرفت. با لحنی بسیار بسیار شاعرانه تر ، فاخر تر و ماندگار تر از رمان آزمایشی ( تجربی ) موج ها. آزمایشی که در رسیدن به آماج بلند پروازانه و بی همتای خود ناکام می ماند ، هر چند به آفرینش اثری متفاوت می انجامد. اثری که گر چه سبکی نوین میان شعر و رمان نمی آفریند اما ویژگی هایی منحصر به فرد را برای نخستین بار ارائه می نماید. یکی از این ویژگی ها ، روایت شدن پی در پی کاراکترها ، در سراسر دوره ی زندگی آن ها ، از دیدگان و ذهن دیگر شخصیت های رمان است. روایتی که از همان آغاز تا تک گویی پایانی برنارد – نماینده و نایب راوی غایب – هم چون موج های دریاها به گونه ای سیال ، پی در پی و سرگیجه آور تکرار و تکرار و تکرار می شود تا متن سرسام آور و روان پریشانه جلوه کند. این امر تا آن جا به پیش می رود که تردیدی در ذهن من زاده می شود : آیا ولف با آفریدن « موج ها » خود آگاهانه ، نیمه خود آگاهانه یا ناخودآگاهانه به دنبال شریک نمودن تجربیات شبه روان پریشانه ی ( Psychotic-Like  ) خویش در دوره های نرمال میان اپی زودهای اختلال خلقی دو قطبی ، و تجربه های روان پریشانه ( Psychotic  ) خود در اپی زودهای مکرر مانیک – دپرسیو با خوانندگان این رمان خاص نبوده است ؟؟ واقعیت این است که به عمد یا اتفاق ، آگاهانه یا ناخودآگاهانه « موج ها » در « تجربه ی مشترک سیلان ذهنی شیداگونه ( ٍElevated mood ) و روان پریشانه ( Psychotic  ) » بسیار کامیاب و پیروز بوده است. در خوانش « موج ها » همذات پنداری خواننده ی هوادار ادبیات ژرف و جدی از مرز همذات پنداری ادبی به همذات پنداری نه روانی که روان پریشانه – تا اندازه ی تجربه ی افکار شبه هذیانی ( Delusion-Like  ) در درون مایه ی فکر ؛ سست شدن تداعی ها ، فشار ، سبقت جویی و پرش افکار ، حاشیه پردازی و تفکر مماسی در فرآیند و فرم فکر ؛ و فریفتارها ( Illusions ) و توهمات ( Hallucinations  ) درک حواس پنج گانه - می رسد. بدین ترتیب مخاطب روان پریش نبوده ی « موج ها » در گذار نرم و آهسته ی نویسنده از امپرسیونیزم به فضای شبه سورئالیستیک به آسانی می تواند فضای سرسام آمیز ، کلافه انگیز و سرگیجه آور یک اپی زود خلقی آمیخته به روان پریشی خفیف و متوسط برآمده از اختلال خلقی دو قطبی مانیک – دپرسیو را تجربه نماید. اختلال خلقی دوقطبی ای که تنیده و آمیخته به اختلال وسواس ذهنی –  جبری  ( Obsessive – Compulsive Disorder  )است.

تردید دیگری در ذهن من رشد می کند : آیا همین همذات پنداری و همانند سازی روانی در « تجربه ی مشترک روان پریشی ( سایکوز ) » برای خوانندگان نزدیک و یا بر مرز این تجربیات ، افزون بر نام و فرجام نویسنده ، به هیاهو و بلند آوازه شدن این رمان - دست کم نزد منتقدان فرهنگی ، ادبی و هنری برخوردار از سرشت سیکلوتایمیک – نینجامیده است ؟؟؟

بی گمان هنر ذهن سرشار ، ضمیر هشیار ، گوش بیدار و چشم مراقب ولف در « موج ها » ، ثبت و توصیف « شناور در زیبایی های لغزان زندگی روزمره زیستن » بوده است ؛ زندگی زودگذر فواره وار که در آن « هر چه بالاتر بجهیم ، باز توی آب می افتیم. » ( نک ص 287 ) زندگی که مردمانش « هنوز پرده ی ابهام موج جاری را که در آن غرقه بوده اند به تن دارند. » ( نک ص 304 )

اما آن چه این رمان را از دیگر رمان های نا سورئالیستی جدا و متمایز ساخته و بر می افرازد ، همانا فرآیند و فرم خاص روایت رمان است که فرصتی کم نظیر برای « برخورد نزدیک و تجربه ی مشترک » فضایی شبه روان پریشانه پدید می آورد تا خواننده بتواند به زیر پوست و رگ خویش لمس کند که « آن چه آدم را عذاب می دهد ، فعالیت هولناک فکر است. » ( نک ص 341 )

جدا از این ها « موج ها » روایتی بی کشش ، خستگی آور ، و کسل و کلافه کننده – سرشار از « تعلیق » در زمان ، مکان و فرد – است که بیشتر در شرح و بسط جزئیات گاه کاملا غیر ضروری و « بر دوش کشیدن راز اشیا ( اشیایی که نظم حقیقی شان توهم مدام ماست ) » ( نک ص 371 و 349 ) شناور و سرگردان مانده است تا آن جا که در پایان رمان ، نویسنده دلزده و آشفته از زبان برنارد فریاد بر می آورد :                     

      « کتابم ، پر از جمله پردازی ، افتاده روی زمین. زیر میز است تا زن نظافتچی که خسته و کوفته کله ی سحر دنبال کاغذ پاره ، بلیت های کهنه ی تراموا و این جا و آن جا یادداشتی که گرد و گلوله مچاله و قاطی زباله شده بیاید و جاروشان کند و ببرد. جمله ی مناسب ماه چیست ؟ جمله ی مناسب عشق چی ؟ مرگ را به چه نامی بخوانیم ؟ نمی دانم. زبان موجزی مثل زبان دلداده ها می خواهم ، کلمات تک سیلابی مثل حرف زدن بچه ها.............. زوزه ای می خواهم ؛ فریادی. ........... دیگر به کلمات نیازی ندارم. ..................... هیچ یک از آن کلمات خوش طنین و گوشنواز را نمی خواهم................ جمله های قلابی. دیگر کارم با جمله ها تمام شده. »

این رمان که آن را سومین رمان آزمایشی ( تجربی ) ولف پس از « به سوی فانوس دریایی » و « خانم دالاوی » می دانند ، در یک بامداد تابستان آغاز شده و در یک شبانگاه پاییزی پایان می یابد. در گذار از هر بخش رمان که در آن یک کاراکتر توصیف می شود ، چشم انداز دگرگون می شود. این دگرگونی با تغییر چگونگی تابش خورشید بر ساحل و خانه و باغ بیان می شود که چشم انداز و دیدگاه یک نفر نیست. واقعیت بیشتر از سوی راوی پنهان در پس پرده بیان می شود و آن چه که در هر بخش از رمان با توصیف هر کاراکتر بیان می شود ، داده های واقعی نیستند. هر کاراکتر به بیان ذهنیات خودش درباره ی خود و دیگران می پردازد و خود نیز بیشتر به گونه ای سیال و شناور – هم چون دیگر کاراکترها -  از دریچه ی ذهن دیگران توصیف می شود. در این تکنیک و ساختار چند چشم اندازانه ( Multipersrective  ) ، هر کاراکتر تنها برای خویش این جملات را در ذهن می پروراند ، نه این که آن ها را هم چون دیالوگی در پاسخ به دیگران بر زبان آورد. مونو – دیالوگ های بی لذت ( Anhedonic  ) هر اپی زود در یک ریتم تکرار و تغییر جاری می شوند که بیانگر « آوای گروهی صداها » است. آن چه از تابش خورشید و از مکان با بیان جزئیات ، اشیا و اشخاص – از ذهن خود یا دیگری – به تصویر کشیده شده است ، « نمایش سایه وار و شبح گونه » ی همه ی این ها و رخدادهای وابسته به آن هاست که با سود جستن از توصیف و تمثیل و تشبیه و استعاره های فراوان و سرشار فرآیند و درون مایه ای شعرگونه را آفریده است. پل ارتباطی بین ساختار کلی رمان و بخش های در ارتباط با هر کاراکتر ، تصاویر و موتیف های مشترک تکرار شونده ای ست که از آن جمله می توان به « موج هایی که برکرانه می شکنند »  ، « جنگاوران دستار بر سر » ، « فیل ، جانور بزرگ ، با پای زنجیر شده که بر ساحل پای می کوبد » - و غرش آن از کرانه یا شاید دنیایی دیگر به گوش می رسد و کوبیده شدن پایش بر ساحل هم چون کوبیده شدن طبلی بزرگ آغاز اپی زودی دیگر را بانگ می دهد - ، و حتا « پیوند نور و تاریکی و اجزای فاسدشدنی » اشاره نمود.      

 

بی پایه نیست اگر « موج ها » را بیش از آثار پیشین ولف ، برآمد خودکاوی های ولف و تداعی های او از مشاهدات سال های کودکی ، نوجوانی ، جوانی و میان سالی او بدانیم . این درون نگری ، خودکاوی و مشاهده گری جزئی نگر ، وسواس مدارانه و البته شاعرگرایانه  با « نفی واقعیت » و تنها نشان دادن « سایه » ای از آن در پس پرده ی ابهام زندگی جاری ، هر چند از « موج ها » رمان منحصر به فردی پدید آورده است ، اما در همسنگ و همپایه نمودن آن با شعرهای درخشان و ماندگار ادبیات جهان ناکام مانده و در عین حال از شمار خوانندگان و دوست داران ولف به شدت کاسته است. « موج ها » هرگز بزرگ ترین دستاورد ولف نبوده و نمی تواند باشد.

انتشار « موج ها » هرگز آن موج های پیشوازی را که ولف دلزده و نا امیدانه چشم به راه شان بود را بر نانگیخت. این رمان شبه شاعرانه که هر چند اثری بدیع بوده است اما هرگز شاهکاری ادبی و اشتیاق برانگیز نیست ؛ تا چه رسد به این که در زمره ی پنج برجسته ترین رمان سده ی بیستم جای گیرد !

و اما باید از انتشار برگردان دوباره ی این رمان به کوشش جناب غبرایی خوشنود و سپاسگزار بود که نسخه ای شیواتر ، امروزی تر و کامل تر از « خیزاب ها » ی پرویز داریوش را به فارسی برگردانده و امکان تجربه ی مشترک ، برخورد نزدیک و همذات پنداری با « روان پریشی های نرم و ملایم خلق مانیک- دپرسیو » و تو صیف ها ، تشبیه ها و استعاره های درخشان برآمده از آن ، و هم چنین « هراس از مرگ » را برای فارسی خوانان فراهم ساخته است . مرگی که در پایان ، راوی شکست پذیرفته و از پا افتاده در کنشی هراس ستیزانه ( Counterphobic  ) خود را به کام آن پرتاب می کند تا موج زندگی اش بر کرانه ی مرگ بشکند.         

 

موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 5:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

روز زادروزم داشتم به این واقعیت فکر می کردم که فرنگی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند از کشورشان مهاجرت کنند اما ایرانی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند در کشورشان بمانند. جالبه نه ؟!؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 5:8  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آشنایی با شخصیت افسرده – منتقد : بخش چهارم

 

 

رها از طول و غرقه در عرض زندگی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

بر خلاف افراد دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، آدم های دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، رهایی و آسودگی گاه به گاه  از کنش های هدف مندانه را چندان نادرست و نا ایمن نمی پندارند و هر از چند گاهی از انجام کار طفره می روند و وقت کشی می کنند. درست است که آن ها نیز به جست و جو در اخلاقیات ، منطق ، آیین اجتماع ، راستی و درستی قانون های چیره و کردارهای پیشینیان می پردازند اما در همین حال ، نگرش پوچ گرایانه ی ایشان به هستی و زندگی بدان می انجامد که زمان های بسیاری را در طول زندگی خویش به هدر داده و به عرض زندگی بپردازند. زندگی و هستی در دیدگاه اینان ، بازیچه ای بیش نبوده و نخواهد بود.

بنابراین ، شخصیت های پر رنگ و مختل افسرده – منتقد ، همانند و تا اندازه ی افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) ، خود را از احساسات ، ترجیحات ، خواست های شان محروم نمی سازند ؛ هر چند تصمیم ها ، کنش ها ، و باورهای آن ها گرایش بدان دارد که همانند آدمیان وسواسی – جبری ، باریک بینانه و سرسختانه تر از اغلب مردمان باشد. فرجام چنین رویکردی ، رویکرد یک درمیان ( متناوب ) بین تردید و دودلی از یک سو و تندروی و تعصب ورزی از سوی دیگر است که شاپیرو آن را در رابطه با شخصیت های وسواسی – جبری ، به گونه ی کوشش های وارونه و دو سویه برای کنار آمدن با این تعارض بیان داشته بود.

در نگاهی ژرف ، می توان دیدگاه میلون درباره ی شخصیت وسواسی – جبری ، به عنوان یک شیوه ی متعارض بین فردی ، که ستیز و کشمکش بنیادین آن میان « فرمان برداری » و « نافرمانی » است ،  را در رابطه با شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) نیز مشاهده نمود.

پیش تر یادآور شدیم که بنا بر مدل آرون بک در نظریه ی شناختی ، بنیاد خلق ، عاطفه و کردار هر آدمی به طور عمده از نگرش او به دنیا – یعنی آموزه ( تجربه ) های پیشین او - سرچشمه می گیرد.

افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی ، گرایشی برای رشد و پیشرفت احساس ها و هیجان ها و مهارت های بین فردی شان ندارند و به گونه ی معمول از صمیمیت و دلبستگی پرهیز می کنند. این پرهیز و کناره جویی به دلیل ترس و هراسی ست که از شناخته شدن شان از سوی دیگران دارند. اما این رویکرد در شخصیت های افسرده – منتقد ( دپرسیو ) کم رنگ تر از وسواسی – جبری هاست؛ بنابراین رشد احساسی – هیجانی و مهارت های بین فردی در افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) بیشتر و بهتر از وسواسی – جبری هاست. بسیاری از نام آور ترین و خبره ترین کمدین ها و طنازان جهان در طول تاریخ دچار ویژگی های پر رنگ و حتا مختل شخصیت افسرده – منتقد بوده و در زندگی و دنیای خصوصی خودشان همواره در رنج و درد و تردید و نگرانی زیسته اند. این واقعیت درست برخلاف زندگی اجتماعی شان بوده است که با سود جستن از مکانیزم دفاعی پخته ی « طنز آفرینی و شوخ طبعی » همواره مایه ی شور و شادی دیگران و اجتماع بوده و هستند. تنها دوستان بسیار خصوصی و صمیمی شان شریک تیره بینی ها ، دلتنگی ها ، نگرانی ها و اندوه های آن ها  بوده اند.

از دیدگاه روان کاوی بین فردی ، اعتماد به نفس اندک آن ها را می توان بر پایه ی رشد و پرورش آن ها در خانه ای دانست که اندوه ، انتقاد و بی اعتمادی و نگرانی به فردا و دنیا و دیگران بر آن چیره بوده است. رخدادهای ناگوار ، به ویژه از دست رفتن ابژه ی عاشقانه ی نخستین – یعنی مادر ، پدر ، یا گهگاه مادر بزرگ یا پدر بزرگ – در سال های کودکی و آغاز نوجوانی ، اندوه ، بی اعتمادی ، نگرانی و دودلی و پوچ گرایی را به گونه ای ژرف و فراگیر بر ذهن فرد چیره می سازد. چنین رخداد ناگواری از دیدگاه شناختی به پدید آمدن طرح واره های بسیاری در حوزه های « بریدگی و طرد شامل :رهاشدگی / بی ثباتی ، بی اعتمادی / بد رفتاری ، محرومیت هیجانی ، نقص / شرم ، و انزوای اجتماعی / بی گانگی  » ، « خودگردانی و کارکرد مختل شامل : وابستگی / ناشایستگی ( بی کفایتی ) ، آسیب پذیری به زیان یا بیماری ، خود دگرگون نشده / گرفتار ، و شکست » ، « دیگر راستا بخشی شامل : فرمان برداری ( اطاعت ) ، از خودگذشتگی ( ایثار ) ، پذیرش جویی / جلب توجه » و « گوش به زنگی بیش از اندازه و بازداری شامل : منفی گرایی / بدبینی ، بازداری هیجانی ، عیب جویی گزافه آمیز ( افراطی ) / معیارهای سرسختانه » خواهد شد. طرح واره های « رها شدگی / بی ثباتی » ، « محرومیت هیجانی » ، « آسیب پذیری به زیان یا بیماری » ، « شکست » و « منفی گرایی / بد بینی » شایع ترین طرح واره هایی هستند که در پی از دست رفتن و مرگ ابژه ی عاشقانه ی نخستین پدید می آیند. این طرح واره ها برجسته ترین طرح واره ( اسکیما ) های شناختی آدم های دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد است.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 4:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش دوازدهم

 

زبان همه فهم جهانی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

در حالی که در زمینه ی درمان های پیکری ، رشته های تخصصی پزشکی و پیراپزشکی هر روز به سوی دست یافتن به شیوه های درمانی و کمک درمانی نوین و تازه ای هستند ، بسیاری از روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران گرایش بدان دارند که در برابر شیوه های نوین درمانی و کمک درمانی ، محتاطانه و محافظه کارانه برخورد نمایند. هر چند باید این واقعیت را در نظر داشت که در زمینه ی کاری تخصصی « روان پزشکی ، روان شناسی و مشاوره » ، شیادگری و دغل بازی نامتخصصان بسیار فراتر از عرصه ی کاری تخصصی « پزشکی و پیراپزشکی پیکری » بوده و هست. به هر حال فیلم درمانی هم از این واکنش کهن درمانگران در امان و بر کنار نبوده است و به ویژه در ایران بدان با نگاهی بدبینانه و محافظه کارانه نگریسته می شود. در حالی که فیلم درمانی گزینه ی شگفت انگیز و باورناپذیری نیست. فیلم ( سینما ) درمانی امتداد طبیعی همان شیوه ی قدیمی « کتاب درمانی » ست که از سوی ویلیام و کارل منینگر در کلینیک منینگر در دهه ی 1930 شناسانده شد. در کتاب درمانی از خواندن متن از سوی درمان جو برای شتاب بخشیدن به درمان سود جسته می شود. طبیعی ست که در هنگامه ی چرخش و دگرگون شدن سرگرمی از سمت کتاب به سوی فیلم و سینما ، برای چنین آماجی  درمانگران نیز از کتاب رو به فیلم ( سینما ) آورند. به ویژه آن که فیلم می تواند راه میان بر کارآ و سودمندی برای رسیدن بدان آماج باشد.

دکتر فیهان می گوید : « در فرهنگ امروز ما آدمیان ، تماشای پنج فیلم سینمایی برای یک جوان یا میان سال بسیار آسن تر است تا فرستادن او به خانه و خواندن یک کتاب در تنهایی. این بدین معنا نیست که من فیلم های سینمایی را بر کتاب برتری می بخشم اما واقعیت این است که مردمان با تماشای فیلم ها بسیار بهتر و ساده تر کنار می آیند تا با خواندن کتاب. البته این خود بستگی به شیوه ی اندیشه ی هر مراجع درمانگر دارد.

سود جستن از فیلم درمانی تا بدان جا پیش رفته است که انستیتوی روان کاوی سان فرانسیسکو هر سال فهرستی از ده فیلم برگزیده ی روان شناسانه را اعلام می نماید و کارگاه های و سمینارهای حرفه ای و آموزشی را در راستای شناساندن فیلم درمانی به عنوان شیوه ای سودمند و اثربخش برگزار می نماید.

از سال 1999 ، متخصصان مشاوره و روان درمانی ، سمینارهای آموزشی بسیاری را درباره ی سود جستن از فیلم های سینمایی برگزار نموده اند. تا به امروز روان درمانگران ، مشاوران و روان پرستاران فراوانی درباره ی شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از فیلم های سینمایی در زمینه هایی چون صمیمت و نزدیکی ، آمیزش و همبستری ، مهار خشم و سوگ واری ، اخلاق حرفه ای و ... آموزش دیده و اعتبار به چنگ آورده اند.

ژیل منسرگ که کارگاه های آموزشی بسیاری را درباره ی فیلم درمانی به پیش برده است ، فیلم ها را به مثابه ی افسانه های کهن می داند. او می گوید : « شما به شنیدن درباره ی افسانه های یونانی ، اسکاندیناوی و چینی عادت نموده اید اما این ها هیچ کدام نمی توانند در زمره ی برنامه های آموزشی امروزی باشند. » او می افزاید : « ما داستان جهانی و گیتی گستر نداشته ایم؛ فیلم ها به واقع دارند چنین چیزی پدید می آورند. »

پتی نولان ، روان درمانگر و مددکار اجتماعی ، نیز می گوید : « فیلم های سینمایی هم اکنون در سراسر گیتی بسیار در دسترس همه ی آدمیان هستند و دارند یک زبان مشترک بین درمانگران و مشاوران و مراجعان شان پدید می آورند. »

به گمان من ، جای آن دارد که آدمی از این هم فراتر رود و بگوید که صنعت – هنر سینما دهه هاست که نه تنها توانسته است که افسانه ها ، اسطوره ها و داستان های گیتی گستر ( جهان شمول ) بیافریند ، بلکه در پدید آوردن یک زبان بین المللی مشترک و همه فهم میان آدمیان این گوی گردان نیز کامیاب و سرفراز بوده است.        

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 3:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

هنگامی که آدمی مدتی طولانی از کاری - به اجبار یا اتفاق - کناره می جوید ، باز گشتن بدان دشوار می نماید. رایانه ام به هم ریخته بود. حال و روز مادر بزرگم به ناگاه دچار دگرگونی پیکری ( پزشکی ) شده بود. و در همین هنگامه ، برنامه ی جدا شدن از بیش تر کلینیک ها - البته به جز مرکز مشاوره ی شکیبا ( خانم دکتر بدری السادات بهرامی ) و مرکز مشاوره ی راه نو ( آقای دکتر باقر ثنائی ) - و مستقل شدن هم پدید آمد و نیاز مالی رو به فراز نهاد. آنفلوانزا و افت پیکری دوران نقاهت هم با فشار کاری بازگشت به کار هم زمان شد و خلاصه همه چیز دست به دست هم دادند تا من از اینترنت به دور افتم.

اما به یاری و پشتوانه ی پروردگار بخشنده ی مهربان ، بر آن شدم تا بار دیگر باز گردم شاید بتوانم ضمن آسودگی جستن از قبل سرگرمی وبلاگ نوشتن ، گره ای از ذهن و زندگی هم میهن دردمندی بگشایم و گامی هر چند کوچک در راستای « بهداشت و سلامت روانی » اجتماع پر آفت و گزند در حال گذارمان بردارم.

در دوران دوری از اینترنت ، نتوانستن به کار ویرایش و برگردان ( ترجمه ی ) کتاب هم بپردازم ، اما بالاخره پس از دو سال کامیاب شدم تا در بستر بیماری و درد پیکری در پی آن ، ساعات خواب و استراحت خود را به شش ساعت در شبانه روز برسانم. این خود دستاورد اندکی نبود.

بازگشتم تا بنویسم که نکات بسیاری نانوشته در وبلاگ دارم......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 3:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آشنایی با شخصیت افسرده – منتقد : بخش سوم

 

 خسته و سرخورده و سرگرم خویش

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

افراد دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت افسرده - منتقد از وسواس های فکری و اجبارهای عملی بیشتری نسبت به دیگران ( مگر شخصیت های وسواسی – جبری ) رنج می برند؛ هر چند مشکل شایع آن ها افسردگی است که در بسیاری از موارد از مرزها ی اختلال کژ خلقی ( افسرده خویی : دیس تایمیا ) فراتر رفته و به اندازه های افسردگی ژرف و گران مایه تک می رسد. بدین ترتیب اینان در اجتماع آدمیان ، خسته ، گرفته ، اندوه گین و سرخورده به چشم و ذهن پیرامونیان می نشینند. بنابراین در بسیاری موارد ، اینان از سوی همسر و یا فرزندان شان برای درمان نزد روان پزشک آورده می شوند. همچون شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) ، اختلالات روان تنی ( سایکوسوماتیک ) در افراد دارای ویژگی های پررنگ و به ویژه اختلال شخصیت افسرده – منتقد نیز شایع است که از اثرات پیکری اضطراب و برانگیختگی فراز یافته ی پایدار پدید می آید. سردرد ، کمردرد ، یبوست و زخم گوارشی از جمله مشکلات شایع است. خطر رخ دادن مشکلات قلبی – عروقی در آن ها به ویژه چنان چه همواره خشمگین ، ستیزه جو  و  کینه توز باشند ، بالا است.

شمار چشمگیری از بیماران دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت افسرده – منتقد ، از مشکلات جنسی – زناشویی رنج می برند. اختلال های شایع کارکرد جنسی اینان عبارت است از : میل جنسی مهار و متوقف شده ، ناتوانی از رسیدن به فراز ( ارگاسم ) ، ریزش زودرس ، آمیزش دردناک ، اندوه ( ملال ) پس از آمیزش و سردرد پس از آمیزش. بدبختانه این مشکلات به سبب اجبارهای مهار کننده ی  بیمار ، گرایش به پایداری و بد پاسخی دارد. در عمل ، درست همانند آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدبین – شکاک ( پارانوئید ) ، پرهیز مدار - مردم گریز ( اوویدنت ) ، و وسواسی – جبری ( آبسسیو ) ، شخصیت های پر رنگ و به ویژه مختل افسرده – منتقد ( دپرسیو ) هم چندان در پی درمان این گونه مشکلات بدفرجام زناشویی شان جدی و کوشا نبوده و نیستند. حتا تا آن هنگام که کار به برقراری روابط فرا ( برون ) زناشویی و درخواست جدایی ( طلاق ) از سوی همسرشان بکشد. در چنین ایستار ( موقعیت ) هایی ممکن است فرد افسرده – منتقد ، نخست خود را مشتاق درمان و دگرگونی نشان دهد ، اما درمانگر در عمل کوششی در راستای درمان ژرف و دگرگونی سترگ لازم از سوی بیمار نمی بیند.

احساس و هیجان های تیره و آغشته به غم و اندوه برآمده از اندیشه های خودکار منفی ، پوچ گرایی و منفی بافی دیرینه و پایدار ، کمبود گرایش و خواست جنسی ، خستگی همیشگی و نداشتن انرژی و حس و حال برای انجام کنش های بی درنگ و خودبه خودی ، مشغولیت ذهنی و عملی به کار و یا سرگرمی های بسیار شخصی ، در عمل توان و امکانی برای بیان آزادانه و انجام آسوده وار خواست ها و کنش های زناشویی باقی نمی گذارد.

ممکن است افراد دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) به دلیل دشواری های فراوانی که هم چون شخصیت های وسواسی – جبری ( آبسسیو ) در سازگاری با دیگران داشته و دارند ، به درمانگر مراجعه نمایند. همسران شان به سبب کناره جویی و پوچ گرایی اینان از لحاظ احساسی – هیجانی و یا وقف و وابسته ی کار شدن گزافه گونه شان ، ممکن است طاقت نیاوره و بالاخره روزی دردمندانه ، سرخورده و ناکام نزد زوج درمانگر بیایند. به ویژه که شخصیت های افسرده – منتقد بیش از اندازه به کار و یا سرگرمی های بسیار شخصی خود می پردازند و وقت اندکی را با خانواده شان می گذرانند.

فرزندان اینان ممکن است به سبب سرسختی و الگوی نرمش ناپذیر والدگری - که به تنش ، چالش و کشمکش دیرپا بین پدر و مادر و فرزندان می انجامد – و یا شکست های پی در پی مالی و اقتصادی و افت رفاه خانواده و برآوره نشدن خواست ها و چشمداشت های شان در زندگی ، نزد خانواده درمانگر ( فامیلی تراپیست ) بشتابند.

ممکن است کارفرمایان هم در برابر کارمندان دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) شان طاقت نیاورده و به دلیل ناتوانی این گونه کارمندان در برقراری روابط بین فردی کارآمد و یا طفره رفتن ها و شانه خالی نمودن های کش دار در انجام وظیفه های حرفه ای آن ها را وادار به مراجعه نزد روان درمانگر نمایند. این طفره رفتن ها گاه برآمده از وسواس های کمال گرایانه ی فرد است و گاه از نبود یا کمبود انرژی و حس و حال انجام کار سرچشمه می گیرد که این خستگی همیشگی پیامد سرراست اندیشه های خودکار منفی و پوچ گرایانه ی ژرف ، بنیادین و پایدار است.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:46  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

ارغوان در نمایی از فیلم یک چمدان سکس

 

یکی دیگر از فیلم هایی که در نوروز فرصت تماشای آن را به دست آوردم ، همان فیلم « یک چمدان سکس » ساخته ی محمد متوسلانی بر پایه ی فیلم نامه ی مسعود اسدالهی بود که  نزدیک به چهل سال پیش - دقیقن در سال ۱۳۵۰ خورشیدی - ساخته و به نمایش سپرده شده است.

داستان فیلم را شاید بتوان بیش تر اثر پذیرفته از فیلم های لاندا بوزانکا در سال های دور دانست !

در فیلم « یک چمدان سکس » فقط بازی شادروان « پروین ملکوتی » برایم جذاب و دلنشین بود که همانند نقش عزیزالسلطنه ی دلاک ( ! ) در « دایی جان ناپلئون » و مادر « رضا موتوری » زیبا و گیرا از کار درآمده بود. بازی های شادروان منصور سپهرنیا ، گرشا رئوفی ، محمد متوسلانی ، و شادروان میری هم چون دیگر فیلم های شان بود و چیز تازه ای نداشت.

نکته ی برجسته ی فیلم « موزیکال » بودن فیلم است که در کمتر فیلم ایرانی این چنین شاهد آن بوده اید. بنابراین ، شاید این فیلم را بتوان « پدر رپ سینمایی ایران » برشمرد !!

فیلم تم ها و مایه های اروتیک نچسب و ناگیرایی دارد اما بر خلاف نامش از صحنه های سکسی و پورنوگرافیک عور و عریان بی بهره است !!!

حتا نماهای رقص و آواز کافه ای و کاباره ای فیلم هم بسیار نازل است و به یک دهم دیگر فیلم های کمدی همچون « جوجه فکلی » نمی رسد. یک بار تماشای فیلم را به دوست داران تاریخ سینمای ایران پیشنهاد می نمایم.

مژده این که گویا فیلم در اینترنت هم قابل دانلود است ؛ تا چه پسند افتد و چه در نظر آید !!!!  

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

یکی دیگر از فیلم هایی که در نوروز دیدم ، فیلم « جاده زرین سمرقند » به کارگردانی و بازی گری ناصرملک مطیعی بود. فیلم را به این خاطر فراهم نیاورده و ندیدم. به عشق دیدن یکی دیگر از بازی های شادروان رضا ارحام صدر اصفهانی بود که برای به چنگ آوردن و تماشای فیلم وقت گذاشتم.

اما نه فیلم را پسندیدم و نه بازی لوس و بی مزه ی ارحام صدر در این یکی فیلم را !

جدا از تم میهن دوستانه و ایران گرایانه ی داستان در دوران سیاه حاکمیت خلفای عباسی ، تنها و تنها چیزی که نظر مرا جلب کرد ، سود جستن نیک ناصر ملک مطیعی از فضاهای تاریخی اصفهان در دکوپاژ فیلم بود. گویا خود ناصر ملک مطیعی هم پس از ساختن این فیلم به نیکی و فراست در می یابد که از توانمندی لازم برای فیلمنامه نویسی و کارگردانی برخوردار نیست و بهتر است به همان بازی گری و ایفای نقش خوب و اثرگذار خود در فیلم ها بسنده نماید.

هر چند نمایان است که ناصر خان ملک مطیعی این فیلم را برای گیشه نساخته چرا که اگر برای تسخیر گیشه ها آن را ساخته بود به راحتی می توانست یک نام پر طمطراق تر عشقی یا بزن بهادری برای آن گذاشته و لودگی های شبه اروتیک و اروتیک را در دستور کار ارحام صدر و دیگران قرار دهد.

اگر خواهان تماشای نمایی از خوانندگی ارحام صدر اصفهانی باشید و یا خواستار دیدن کلکسیون آثار او بوده و هستید ، به هر حال چاره ای جز تماشای این یکی فیلم - که گویا بر پایه ی داستانی واقعی هم ساخته شده است - ندارید.

به هر حال یک بار تماشای این فیلم برای دوست داران دو آتیشه ی ارحام صدر و ناصر ملک مطیعی خالی از لطف نیست.   

ای کاش جناب مستطاب شهریار فوتبال مان نیز پیش از پذیرفتن سرمربی گری تیم ملی فوتبال ، این فیلم را دیده بود و راز کنار کشیدن از کارهای هنوز نیاموخته را آموخته بود !!!

او نیز باید می آموخت که میان کاپیتانی و سرمربی گری تیم ملی فوتبال فاصله و تفاوت وجود دارد که البته  آموخت. هر چند به بهایی گزاف ! نارسی سیزم که پر رنگ باشد ، هزینه های فردی و گروهی و ملی نیز گران می شوند..... 

 

ناصر ملک مطیعی  

 

جاده زرین سمر قند : نمایی از مردانگی و راست مداری از دست رفته ی ایرانیان کهن است.....

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

برآمدن ( رشد ) هانی بال hannibal rising

 

از دیگر فیلم هایی که در نوروز دیدم ، یکی هم فیلم « برآمدن هانی بال ( hannibal rising ) » بود که تمی شبه روان شناسانه داشت. هر چند فیلم به تم های ناضروری مانند فرا گرفتن ورزش های رزمی و شمشیرزنی سامورایی - آن هم از یک بانوی بیوه ی جوان ژاپنی در قلب فرانسه ( !! ) - آغشته شده بود ، اما در کل برای گذراندن وقت و سرگرمی بد نبود.

فیلم هیجان انگیز و بسیار خوش ساخت بود. کارگردان همه ی ظرافت های لازم را در پرداختن به دوران آموزشی پزشکی و آناتومی هانی بال به خوبی رعایت نموده بود. به باور من تماشای این فیلم برای آن دسته از سینماگران ایرانی که ساخت داستان های جنایی - روان کاوانه را در دستور کار خود قرار داده اند ، می تواند سودمند باشد.

 

 

hannibal rising برآمدن ( رشد ) هانی بال

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:15  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

نبرد بریتانیا

 

فیلم « نبرد بریتانیا » را چهار هفته پیش از دوبی خریدم. به قیمتی گزاف؛ گزاف برای ما ایرانیان !

هشتاد و پنج درهم را خرج دلبستگی ام به « تاریخ جنگ جهانی دوم » و نیز « خلبانی هواپیمای جنگی ( شکاری ) » نمودم. فیلم را هم چون فیلم « نبرد اوکیناوا » به تنهایی دیدم و از آن بسیار لذت بردم.

شاید فیلم ارزش هنری متوسطی داشته باشد ، اما بی گمان برای هر دلبسته ی تاریخ جنگ جهانی دوم جالب و دوست داشتنی خواهد بود.

تماشای فیلم « نبرد بریتانیا » ، فرجام خوشایند و پیامد گوارای نارسی سیزم مثبت و سودمند ملی را نشان می دهد. چندین ماه انگلستان به تنهایی ( و سپس چند ماه با کمک های گاه و بی گاه آمریکا ) در برابر آلمان نازی ایستاد تا ژاپن با یورش ناجوانمردانه به آمریکا در پرل هاربر ، آمریکا را وارد جنگ جهانی دوم نمود.

خواندن خاطرات وینستون چرچیل طی جنگ جهانی دوم ، از همین روزها و شب ها روایت می کند و برای هر دلبسته ی تاریخ معاصر جذاب و دلنشین است. تماشای فیلم « نبرد بریتانیا » و خواندن کتاب خاطرات چرچیل را به دوست داران تاریخ معاصر پیشنهاد می کنم.

 

خاطرات جنگ جهانی دوم ( وینستون چرچیل )   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آموزش جنسی

 

خوب خدا را سپاس که بالاخره نوبت به برخورد با وب سایت ها و وبلاگ های شرم ستیز و هرزه گستر رسید. افسوس که هم در هنگامه ی آغاز فیلترینگ ( انسداد ) و هم در هنگامه ی دستگیری گردانندگان وب سایت ها و وبلاگ ها ، این گونه وب سایت های منحراف واپسین ها بوده و هستند.

در میهن ما بسیار بیش و پیش از وب سایت ها و وبلاگ های منحرف و مستهجن ، تارنماهای فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی مسدود می شوند ، در حالی که این وب سایت های پورنوگرافیک هرزه و شرم ستیز هستند که بیش ترین آسیب را به سلامت و بهداشت روانی - جنسی اجتماع ، به ویژه نوجوانان و جوانان ما می زنند.

شگفت آن که برخی گردانندگان این گونه وب سایت ها و وبلاگ ها ، چنین شرم ستیزی ها و هرزه پراکنی هایی را « مبارزه ی سیاسی » می نامند و بنابراین می خواهند در قد و قواره ی قهرمانان ملی هم خود را به نمایش سپارند !!!

آیا اینان از فرجام ناگوار و پیامدهای جبران ناپذیر انتشار تصاویر هرزه ی جنسی و مطالب تحریک آمیز سکسی خبر دارند ؟!؟

چندین سال پیش وب سایت « سه کاف » بنیان گذار این جنبش سکس گستر شد که بازدید آن به ماهی دوازده میلیون هم می رسید. همزمان با آن وبلاگ های بسیاری مشغول انتشار داستان های جنسی حتا در موارد و موضوعاتی چون « زنای با محارم » شدند. چند سال پس از آن وب سایت هایی دیگر به راه افتادند و به ترویج انحرافاتی همچون « سکس ضربدری » و « سکس گروهی » و .... پرداختند. 

آن گاه که با آموزش جنسی درست و منطقی و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، اجتماعی و مذهبی از انحرافات و کژروی های جنسی پیشگیری نشود ، چنین وب سایت ها و وبلاگ هایی می توانند بسیار فراتر و گسترده تر از توانمندی واقعی شان اثرگذار باشند.

« آموزش جنسی در راستای خویشتن داری جنسی » گامی جدی و سودمند برای کودکان و نوجوانان ایرانی خواهد بود. « آموزش جنسی ( Sex Education ) » را جدی بگیریم.

 

 

آموزش جنسی

 

 

این نوشته ادامه دارد ..............  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:31  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

نبرد اوکیناوا

 

یکی از فیلم هایی را که نوروز گذشته در بانکوک خریده بودم و تا به امروز فرصت تماشای آن را نیافته بودم ، همین فیلم « نبرد اوکیناوا ( ‌Battle of Okinawa ) » بود که به باور من با وجود قدیمی بودن ، ارزشمند تر و گویا تر از فیلم « نامه هایی از آیوجیما ( Letters from Iwojima ) » ی کلینت ایستوود بود.

فیلم را من به زبان ژاپنی و با زیر نویس انگلیسی دیدم. زبان ژاپنی فیلم مرا بیش از پیش به فضای واقعی داستان برد. نمی دانم فیلم به زبان انگلیسی هم موجود هست یا نه ، اما تماشای هر دو فیلم را به دوست داران تاریخ و سینما پیشنهاد می نمایم.

به باور من نمایش این فیلم از شبکه ی یک یا سه صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران نیز می تواند برای بسیاری آموزنده و تماشایی واقع شود.

بارها گفته ام که از کودکی و نوجوانی ام ، شیفته و فریفته ی فیلم ها و سریال های مربوط به جنگ جهانی دوم - این بزرگ ترین رخداد بشری در طول تاریخ آفرینش زمین - بوده ام. از این رو از تماشای فیلم « نبرد اوکیناوا » لذت فراوان بردم.

آدمی آن گاه که به ستمگری وحشیانه و فاجعه های تلخ انسانی که سپاهیان ژاپن طی جنگ جهانی دوم ، در چین و منچوری و آسیای جنوب شرقی آفریدند ، بیندیشد ، دیگر دلش خیلی به حال افسران و سربازان ژاپنی نمی سوزد ! 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:43  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

kingdom پادشاهی ( عربستان سعودی )

 

از جمله فیلم هایی که مدت ها می خواستم آن را ببینم ، یکی همین فیلم « پادشاهی ( KINGDOM ) » است که به ماجرای یورش گروه های ضد آمریکایی هوادار القاعده به کمپ آمریکایی های غیر نظامی ساکن عربستان سعودی می پردازد.

فیلم دست کم از بابت به نمایش گذاشتن بخشی از واقعیت موجود در زیر پوست جوامع مدرن امروزی عرب ارزش یک بار دیدن را حتمن دارد. تماشای این فیلم را با همه ی آب و رنگ سیاسی و تبلیغاتی فیلم به دوست داران تاریخ خاورمیانه پیشنهاد می نمایم. به ویژه آنان که خواستار آشنایی با ویژگی های کشورهای عربی منطقه هستند.

مقایسه ی طرز فکر اعراب با ایرانیان امروز بی گمان جالب و آموزنده است..... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:17  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فیلم یوسف و زلیخا

 

در تاریخ سینمای ایران به جز سریال اخیر ، دو بار دیگر فیلمی بر پایه ی این داستان ساخته شده است. جالب آن که تهیه کننده ی هر دو فیلم را « دکتر اسماعیل کوشان » بر عهده داشته است.

فیلم « یوسف و زلیخا » نخستین بار در سال ۱۳۳۵ از سوی استودیو پارس فیلم و به کارگردانی « سیامک یاسمی » و بر پایه ی فیلم نامه ای از خود او ساخته شد. محسن مهدوی ، شهره ، حسین محسنی ، خسروانه و قاسم جبلی در این فیلم بازی کردند. فیلمبرداری این فیلم را « محمود کوشان » انجام داده است.

بار دوم ، داستان کهن « یوسف و زلیخا » را رودکی فیلم ( رضا شیبانی ) و استودیو پارس فیلم ( دکتر اسماعیل کوشان ) در سال ۱۳۴۷ تهیه و عرضه نمودند. « مهدی رئیس فیروز » کارگردانی و فیلمنامه نویسی این اثر را برعهده داشت. در این فیلم ، فروزان ، جونیت آرکین ( فخرالدین ) ، تقی ظهوری ، علی زندی ، یاسمین ، داریوش طلایی ، نریمان و عبدی به ایفای نقش پرداخته اند.

در تعطیلات نوروزی فرصتی دست داد تا نسخه ی ساخت  مهدی رئیس فیروز را ببینم. شگفت انگیز این که نسخه ی رئیس فیروز انطباق بیش تری با داستان یوسف در قرآن مجید دارد تا سریال اخیر ! مثلن سریال اخیر « سینوحه » را هم بی دلیل وارد داستان نموده است. 

یکی از نکات جالب سریال اخیر ، تبلیغ « چند همسری » برای مردان است:

در سریال صدا و سیما ، یوسف ( نیک مرد سریال ) همسری زیبا و شایسته دارد که او را به سوی زلیخای پیر و فرتوت روانه می کند اما عزیز مصر تنها یک همسر دارد؛ در حالی که در داستان واقعی ، عزیز مصر ( بد مرد فیلم ) - که بعدها به دلیل شرکت در توطئه ی ترور فرعون مجازات و مغضوب می شود - حرمسرایی مفصل داشته است و این یعقوب بینا شده بوده که یوسف را به سوی دلجویی از زلیخا روانه می سازد.

بازی شادروان تقی ظهوری در ساخته ی مهدی رئیس فیروز ، دست مایه ی طنز همیشگی را دارد که تماشای آن خالی از لطف نیست. من که او را نسخه ی ایرانی « لویی دو فونس » می دانم.

دیدن فیلم برای آنان که به تماشای کامل سریال اخیر نپرداخته اند ، سرگرم کننده تر خواهد بود ......

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 18:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

خوب سال نو هم از راه رسید؛

با خبری ناخوشایند برای هر وبلاگ نویس ایرانی و نا ایرانی.

آن اندازه ناگوار که نمی خواهم ( نمی توانم ) حتا بدان اشاره کنم......

آغاز هر سال برای من زاده ی فروردین ، اشارتی  همزمان به گذر یک سال دیگر از عمر گذران نیز دارد؛ با نگاهی به کارنامه ی همه ی کارهای نیک و بد گذشته و سال گذشته. و این جدا از حساب رسی هر شبانگاهم است که هنگام فرو نهادن سر بر بالش ذهن مرا به خویش مشغول می سازد.

سال ۱۳۸۸ خورشیدی آغاز شد.

نوروز امسال ۲۵۶۸ سال از بنیان گذاشتن ایران از سوی کورش بزرگ گذشت.

سالی که می توان « سال ۲۵۶۸ ایرانی » اش نامید؛ افسوس که پهلوی دوم کوشید تا سالگشت رخداد سترگ و تاریخی بنیاد نهاده شدن کشور ایران را به جای یادآوری به نام « سال ... ایرانی » ، به نام « سال .... شاهنشاهی » مصادره نماید و از آن برای سترگی خویشتن دست مایه فراهم آورد.

استفاده ی ابزاری از تاریخ در این کشور سده هاست که مد بوده است.

شاه دوم قاجار نیز همین گونه « شمشیر » را به چنگال « شیر و خورشید » سپرد ؛

شگفتا که در دوران دراز پادشاهی همین شاهنشاه بود که بیش ترین شکست و زبونی از آن ایران و ایرانیان شد !! بیش ترین سرزمین های مان را در همه ی دوران پس از شکست از اعراب در روزگار همین دومین شاه حرم باز به ظاهر شمشیر دوست قاجار از دست دادیم !!!

سال نو ، سالی دشواری برای ما ایرانیان از نظر اقتصادی و اجتماعی خواهد بود.

نرخ بی کاری در امسال سخت فراز خواهد یافت و آمار آسیب های روانی - اجتماعی شدت خواهد یافت.

اکنون ، هر چند بسیار دیر هنگام ، اما دیگر پذیرفته ایم که اقتصاد بنیان نخست است.

سال ۱۳۸۸ ، سال بلند پروازی های کودکان ، نوجوانان ، جوانان و خانواده های ایرانی نیست. سالی است که بیش از همه چیز باید خود را آماده ی پذیرش شرایط سخت و ناخوشایند اقتصادی - اجتماعی نمود تا بتوان سلامت روان باقی مانده را پاس داشت !

به هر روی ، سال ۱۳۸۸ خورشیدی ، سال ۲۵۶۸ ایرانی و سال اصلاح الگوی مصرف بر همه ی ایرانیان درون و برون میهن کهن مان فرخنده باد !!    

  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 سونامی : موج سوم انتشار ایدز در ایران در دهه های 1390 و 1400 خورشیدی

 

 

 

سونامی ایدز : موج سوم انتشار ایدز در ایران

 

( در سونامی ، آب اقیانوس نخست به پس می رود و فرو می نشیند اما سپس سرکش و سنگین و وحشی و شتابان یورش می آورد. )       

 

سونامی ایدز در ایران : دهه ی 1390 و 1400 خورشیدی ( پیشگیری بر درمان مقدم است ! )

 

 

سنگری ستبر در برابر سونامی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

و بالاخره در سال 1387 سخن از دگرگونی الگوی گسترش ایدز در ایران بر زبان آمد:

« موج سوم انتقال ایدز در ایران ، از طریق آمیزش های جنسی است ».

از شناسایی نخستین موارد بیماری ایدز در ایران ، نه سال ها که دهه ها می گذرد؛ در همه ی این سال ها فقط به آمار مرحله ی پایانی ابتلا یعنی « بیماری ایدز » اشاره شده است و از هزاران هزار شمار آدمیان دچار آلودگی به ویروس این بیماری یعنی « اچ آی وی مثبت ها » هرگز سخنی بر زبان آورده نشده و با آزمایش های اجباری پیش از ازدواج شناسانده نشده اند.

در همه ی این سال ها و دهه ها ، موارد « بیماری ایدز » در ایران منحصر و محدود به زندانیان و معتادان تزریقی برشمرده می شد و بر انتقال از راه های دیگر و به ویژه آمیزش های کنترل نشده ی جنسی به سادگی چشم پوشی صورت می گرفت. از این رو ، سخن گفتن از دگرگونی الگوی انتقال و انتشار ایدز در ایران ، از اعتیاد تزریقی به آمیزش جنسی ، « رخدادی سترگ » بوده است؛ پذیرش این واقعیت که « واقعیت گریز ناپذیر بوده و هست ».

این سومین موج ، متقاوت از نخستین و دومین موج گسترش ایدز در ایران بوده و خواهد بود؛ این سومین ، « سونامی وار » بر می خیزد و « طاعون وار » اجتماع نا آماده و خواب را در هم می کوبد. درمانگر و درمانجو هر دو در این سونامی گرفتار و سرگردان خواهند بود، مگر آن که سنگری استوار و سترگ در برابر آن بسته و برپا شود.

سخن از « موج سوم » بالاخره بر زبان آمد ، فرخنده باد ، اما افسوس که چه دیر هنگام !

« موج سوم » شناسانده شد اما شیوه های رویارویی با این سونامی ویرانگر شناسانده نشد. سکوت و خاموشی هنوز راهبرد بنیادین و کردار نخست ماست !! کدامین اجتماع ، نادوراندیشانه ، چنین راهبرد و کرداری در برابر سونامی ای این چنین ویرانگر بر گزیده است که ما دومینش هستیم ؟!؟

بی گمان دیگر دهه هاست که فاش و آشکار دریافته ایم که پافشاری بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » سودمند و اثرگذار نبوده و نخواهد بود.

به دلیل افزایش نادوراندیشانه و غیر منطقی شمار جمعیت در سه دهه ی پیش ، مشکلات جدی روانی - اجتماعی در پی کاستی توان رشد و پیشرفت اقتصادی برآمده و بر اجتماع در حال گذار ما چیره شده است. ازدواج در چنین ایستاری نمی تواند راهبرد بنیادین و سنگر نخست ما در برابر « سونامی ایدز » باشد.

ازدواج بر پایه ی اقتصاد استوار می شود؛ آن هنگام که اقتصاد ، آشفته و نابسامان باشد ، اجتماع از ازدواج ناتوان و گریزان خواهد شد. گریز پسران و مردان جوان از ازدواج ، واقعیت نمایان و هویدای دو دهه ی اخیر ماست؛ ازدواج کم رخ می دهد و بسیار به شکست می کشد ، چرا که بنا بر برخی پژوهش ها ، به ازای هر یک پسر و مرد جوانی که آمادگی بستن پیمان زناشویی را دارد ، بیش از بیست دختر آماده ی ازدواج وجود دارد.

دهه هاست که چهارچوب های کارآمد و به هنگام جنسی – زناشویی برای مردمان – به ویژه نوجوانان و جوانان – اندیشیده نشده است؛ ناتوان و گریزان بودن جوانان ، حتا پسران و دختران رو به میانسالی ، از ازدواج را عیان و عریان می بینیم و می شنویم و هنوز که هنوز است ، سخن از « خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » بر زبان می آوریم. خویشتن داری و پرهیز کامل تا کدامین هنگام ؟؟؟

شمار فراوانی از جوانان مان پا به میانسالی نهاده اند؛ خاکستر و گرد سپید پیری بر موهای شان این واقعیت را به ما می رساند. رو به سالمندی و پیری و فرتوتی اند و هنوز ناکام و نابرخوردار از آن چه رویای نخست نوجوانی شان بود : عشق ورزی و هماغوشی ای پاک و پایدار.

دهه هاست که روابط عاطفی - آمیزشی پیش از ازدواج را مردود می شماریم و همه چیز را محدود و منحصر به ازدواج می شناسانیم و بر این واقعیت فاش و آشکار به آسانی چشم پوشی می نماییم که « کدامین ازدواج » ؟!؟

و این همه در حالی ست که ازدواج ، آن چنان که باید و شاید رخ نمی دهد و کم رخ می دهد. می بینیم که دختران و پسران شایسته و خویشتن دار ، بیش از همه در گرداب اندوه و افسردگی و اضطراب و وسواس گرفتار آمده اند و هنوز ساده انگارانه ، هوش و ذهن و منطق از واقعیت باز می داریم و فرمان به « سکوت و خاموشی » و « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی »  می دهیم و به خود می بالیم که در برابر « سونامی ایدز » ، بی کار ننشسته ایم و راهبردی سودمند و اثرگذار برگزیده ایم !!

و این همه در حالی ست که آشکارا می بینیم و می شنویم که که نه تنها جوانان ، که نوجوانان هم به « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » تن نمی دهند؛ نسل میانسال ناکام ، با چهره های اندوهگین و موهای سپید سیمگون ، به سان آیینه ی آینده نما ، پیش چشم و ذهن نسل جوان و نوجوان است.

دهه هاست که از گذر نابسامانی اقتصاد ، متوسط سن ازدواج در کلان شهرها و حتا روستاها ، آهسته و پیوسته ، افزایش داشته است. متوسط سنی که برای دختران به سی و برای پسران به چهل رسیده است.

این سن در دهه ی 1350 ، برای دختران زیر بیست ( شانزده تا هژده ) و برای پسران زیر سی ( بیست و پنج ) سال بود. در آن هنگام ، سخن گفتن و پافشاری نمودن بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » ساده و آسان بود.

دختران در سیزده - چهارده سالگی بالغ می شدند و سه چهار پنج سال پس از آن به خانه ی شوهر می رفتند. از هر ده زن ، نه تن به شوهر بسنده می کردند و پا به وادی پیمان شکنی و روابط برون زناشویی نمی گذاشتند. اکنون دخران در یازده – دوازده سالگی بالغ می شوند و در سی و یک و سی و دو سالگی هنوز نمی دانند که آیا بالاخره ازدواج خواهند کرد یا نه. اگر در آن سال ها ، دختران تنها مجبور بودند که چهار – پنج سال « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » را الگوی نوجوانی خود قرار دهند ، اکنون این دوره ی خویشتن داری و پرهیز ، به اندازه ی چهار تا پنج برابر گذشته افزایش یافته و به بیست سال خویشتن داری و پرهیز و در موارد بسیاری بیش از آن رسیده است.

بنا بر آمارهای گفته شده ، در سال 1400 خورشیدی ، بین پنج تا ده ( متوسط هفت ) میلیون نفر دختر جوان و میانسالی داریم که هرگز طی زندگی شان ، امکان ازدواج را پیدا نخواهند نمود. در همان هنگام و با توجه به رشد آمار طلاق ( که هم اکنون از سی و پنج درصد در تهران تا هفده درصد در کمترین استان کشور متفاوت است ) ، شمار بانوان مطلقه و بیوه مان چیزی بین ده تا بیست ( متوسط سیزده  ) میلیون نفر خواهد بود. مدیریت این بیست میلیون نفر خانم جوان و میانسال نیازمند روابط عاطفی و آمیزشی خود به تنهایی راهبردهایی نیرومند و کارآمد می خواهد. به ویژه آن هنگام که مشکلات اقتصادی – اجتماعی پسران جوان و مردان مجرد و مطلقه ی میانسال ، که سبب رویگردانی و گریز ناگزیر آنان از ازدواج نخست و دوباره می شود ، را به حساب آوریم.

چه گونه می توان به راحتی از این توده ی بیست میلیونی دختران ناامید از ازدواج در آینده ی نزدیک و دور ، انتظار « خویشتن داری و پرهیز کامل و مطلق عاطفی و آمیزشی پیش از ازدواج » داشت ؟؟ تا کدامین ازدواج ؟!؟

آیا تن ندادن پسران و مردان مجرد و مطلقه به ازدواج نخست و دوباره ، بنیانی استوار و پیوسته برای شکست این راهبرد ساده انگارانه و کوته نگرانه نبوده و نخواهد بود ؟؟؟

بی گمان ، در چنین ایستاری ، انکار و چشم پوشیدن بر واقعیت برهنه و نمایان ، راهبردی کارآمد و سودمند برای اجتماع در آستانه ی سونامی ما نخواهد بود.

« موج سوم » ایدز در راه است؛ موجی سترگ تر و گسترده تر از دو موج پیشین که ساده انگارانه ، کوته نگرانه و نادوراندیشانه در بوق و کرنا می شد تا مردمان در آرامشی از دست رفتنی و زودگذر بپندارند که از این « عذاب الهی و طاعون سیاه جوامع غربی غرقه در باتلاق تباهی و منجلاب فساد » ایمن و به دور مانده اند.

اما واقعیت فاش و آشکار این است که موج سوم ، « سونامی وار » در راه است؛ ناگهان از راه می رسد و بی درنگ همچون نهنگی غول پیکر هر آن کس که درست نیندیشد و راست به کار نبندد و در راه بایستد را به کام خواهد کشید. خانواده های بی شماری « داغ دار » خواهند شد. داغی که هم « سوگی گران » خواهد بود و هم « انگ و نشان و ننگی ماندگار ».

آیا پافشاری نخ نما شده بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی »  ، سنگری استوار و ستبر در برابر این سونامی خواهد بود ؟؟

دهه هاست که خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی »  در جوامع پیشرفته و در حال رشد ، جای خود را به راهبردی کارآمد تر و به هنگام تر به نام « آموزش جنسی – زناشویی ( Sex education  ) » داده است.

در همه ی پژوهش های سال های اخیر ، سودمندی ، کارآیی و اثرگذاری راهبرد « آموزش جنسی – زناشویی » بر  راهبرد « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » چربیده است. در واپسین پژوهشی که در سال 2008 در ایالات متحده ی آمریکا منتشر یافت ، نشان داده شد که « آموزش جنسی – زناشویی » در دبیرستان ها و کالج های آمریکا بدان برآمد نیکو انجامیده است که در بیش از هفتاد و یک درصد دختران ، تا نود و یک درصد پسران سن آغاز « نخستین آمیزش ( Intercourse  ) » بیش از پنج سال افزایش یابد.

کدامین راهبرد می تواند همچون پرهیز نسبی در روابط عاطفی و هماغوشی و خویشتن داری و خودداری از آمیزش کامل ، در سایه ی آموزش مخاطرات جنسی ، به ویژه در سال های آغازین که جوانی – که دوران چیرگی احساسات بر خرد و منطق و دوراندیشی ست - در پیشگیری از ایدز ، کارآ و سودمند واقع شود ؟؟

راهبرد بنیادین « آموزش جنسی – زناشویی » نه برای « آزادی و رهایی لاابالی گرایانه ی جنسی » ، که برای « تعدیل و تنظیم غریزه ی جنسی و شهوانی » پایه گذاری و به کار بسته شده است. متاسفانه ، این واقعیت در میهن ما به گونه ای واژگون شناسانده و از این رو همواره بدان به دیده ی تردید نگریسته شده است.

این گونه است که می بینیم که در ساختار معاونت سلامت وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی و زیر مجموعه ی اداره ی کل سلامت روان ، حتا یک دفتر برای « بهداشت ، سلامت و آموزش جنسی » اجتماع رو به سونامی مان نداریم. آیا هنگام آن فرا نرسیده است که وزیر بهداشت ، دستور برپا داشتن « اداره ی بهداشت ، سلامت و آموزش جنسی » را در ساختار معاونت سلامت این وزارتخانه را صادر نماید تا سنگر بستن در برابر موج سوم « سونامی وار » انتشار و فراگیری ایدز و ویروس اچ آی وی به گونه ای کارآمد و اثرگذار آغاز شود ؟؟.

در جهان نخست ، « نبود آموزش جنسی » را « آموزش جنسی نادرست و به خطا » برمی شمارند ( No sex education , Is sex education ).

چرا که کنجکاوی کودکان و نوجوانان با خاموشی و سکوت پدر و مادر و آموزگار فرو نمی نشیند و روند پرسشگری ، ره پاسخ جویی و تجربه آموزی در پیش می گیرد.

آموزش و پرورش جنسی باید در ایران جدی گرفته شود و راهبرد بنیادین سال ها و دهه های پیش روی مان باشد. آموزشی که برای تعدیل و تنظیم روابط جنسی پیش و پس از ازدواج بنیان گذاشته شده است. آموزش و پرورش جنسی ای که متناسب با ویژگی های اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، ارزشی و معنوی و بهره گیری از فقه پویای شیعه ی جعفری انجام شود و سمت و سو و آماجش پرهیز نسبی در روابط عاطفی و هماغوشی و خویشتن داری و خودداری از آمیزش کامل - دست کم تا بیست و یک سالگی - باشد ، می تواند سنگری استوار ، ستبر و سرنوشت ساز در برابر سونامی موج سوم فراگیری ایدز در ایران باشد.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی 

 

 

سونامی ایدز : موج سوم انتشار ایدز در ایران در دهه های 1390 و 1400 خورشیدی

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 19:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

>