تبليغاتX
یک روان پزشک

یک روان پزشک

روان و ما ایرانیان

 

به نام پرورگار بخشنده ی مهربان

و با درود و احترام ،

با توجه به مسدود ( فیلتر ) شدن دسترسی به این وبلاگ ، دوست داران این وبلاگ می توانند از این پس نوشته های من را در وبلاگ نوینم : یک روان پزشک روی خط داغ پی گیری نمایند.

 نیز با توجه به فیلتر شدن وبلاگ های ایران بد روی خط داغ  ، بر آن شدم تا نوشتن در این وبلاگ را در تاریخ ۲۸ اردی بهشت ۱۳۸۸ به پایان رسانده و نوشتن در  وبلاگ یک ایران بد روی خط داغ (www.1iranbodonline.blogfa.com ) را آغاز نمایم.

دوست داران وبلاگ های من می توانند به وبلاگ های یک سکسولوژیست روی خط داغ  ، ایران بدان  و شهروند درجه هفت  سر بزنند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:29  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

روان شناسان ، مشاوران و پزشکانی که در کارگاه های آموزشی ام حضور داشته اند ، پشت سر هم تماس می گیرند و از دلیل فیلتر شدن وبلاگ هایم می پرسند. به شوخی پاسخ می دهم : می خواهند به من انگیزه ی حضور پر شور در انتخابات ریاست جمهوری دهم ببخشند !

فیلترینگ گسترده ی وب سایت ها و وبلاگ ها در آستانه ی انتخابات ، خواه نا خواه نویسندگان آن ها را وادار به اعتراض می کند که کم رنگ ترین این اعتراض ها ، کنش گری آن ها به سود نامزد رویاروی دولتی ست که دست به مسدود نمودن ( فیلترینگ) نموده است.

و اما این پرسش شخصی من از خودم است که من که سال هاست به دور از دنیای سیاست ، به حیطه ی دانش و اجتماع پناه برده ام ، این بار و در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری چه باید بکنم؛ به کروبی پناه برم یا به میر حسین موسوی ؟

خدا نیامرزد آن کسانی که من آرام گرفته در دنیای روان پزشکی و سکسولوژی اجتماعی را این گونه روانه ی صفحه های سیاسی دو روزنامه ی اعتماد و اعتماد ملی نموده اند. صفحه هایی که همواره از آن ها گریزان بودم.

از صفحه های سیاسی ، بی زار بودم و از صفحه های اخبار ورزش و نیز حوادث دلخراش ، گریزان؛

 و اکنون به دنبال مسدود شدن امکان دسترسی به وبلاگ هایم در ایران ، گریزی از خواندن و دنبال کردن هر روزه ی صفحه های سیاسی نمی بینم.

به نظر راحت تر است ، در دور نخست انتخابات ، کرداری کاملن اصفهانی پیشه نمایم و هواداری هر دو نامزد دگرگونی خواه - کروبی و موسوی - را در دستور کار خود قرار دهم تا ببینم کدام یک پا به دور دوم می گذارد؛ آن گاه غوغا کنم و غریو سر دهم !!

فیلترچی خدا بگویم چه کارت کند که پای مان را به سیاست باز کردی.

بگذریم که در آستانه ی انتخابات ، ایرانیان همه با هم ، استاد علوم سیاسی می شوند !!!        

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:41  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

هنوز وبلاگ هایم در ایران از دم فیلتر هستند. به کدامین گناه ناکرده نمی دانم !

بیش از یازده سال است که به سنگر ساختن در برابر آسیب های روانی - اجتماعی مشغول هستم. در همه ی این دوران کوشش همیشگی داشته ام که در نقد اجتماع در حال گذارمان ، از ره انصاف و منطق فرو نیفتم و خودپرسش گری ای سالم و هدف مند را ارائه نمایم.

در ایران بیشتر مردمان به زندگی شخصی و خصوصی می پردازند و دغدغه های اجتماعی آن چنانی ندارند؛ شاهد آن هم این واقعیت چشم نواز که شتاب رشد و گسترش « فیس بوک » ، « اورکات » ، « یاهو سی صد و شصت » و مانند آن بسیار فراتر از وبلاگ نویسی حرفه ای و پی گیرانه بوده و هست.

باقی آدمیان بیشتر به فرهنگ و هنر و اندیشه و برخی به سیاست روی می آورند. در این میان کمترین رویکرد به آسیب های اجتماعی و پیشگیری و درمان آن هاست. آسیب های روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) مظلوم ترین عرصه است.

بیش از یازده سال است که درگیر و کنش گر این مظلوم ترین عرصه هستم. تا می شد و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار به کتاب های دانش مدارانه ی جنسی - زناشویی می داد ، کتاب تالیف و ترجمه و منتشر نمودم و آن گاه که با آمدن دولت احمدی نژاد این امکان از دست رفت ، به وبلاگ نویسی روی آوردم و « آموزش روان پزشکی ، روان شناسی و سکسولوژی به بیان ساده برای همگان » - صد البته بر پایه و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، سیاسی و مذهبی اجتماع در حال گذارمان - را در فضای اینترنت پی گرفتم.

دو هفته است که این امکان از من گرفته شده است. اما در همین حال ، دست آنان که به رشد و گسترش فساد و انحرافات جنسی می پردازند و فرهنگ و بهداشت و سلامت روانی - جنسی - اجتماعی ما ایرانیان را مورد یورش قرار می دهند ، باز است. در عمل ، امکان کنترل کافی مروجان فساد وجود ندارد. اینترنت را ببندند ، کانال های سکسی ماهواره باز است و آن هم بسته شود ، اس ام اس و ام ام اس و بلوتوث فراهم است !!

انگار از دیوار من کوتاه تر پیدا نشده.

برخی دلداری می دهند که در آستانه ی انتخاباتیم. دولت نهم نگران و هراسان دوباره برگزیده نشدن است و تاب هیچ گونه انتقاد نسبت به سیاست های اشتباه فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ..... اش را ندارد. اگر واقعن این گونه باشد ، باید به حال راهبردگزینان چنین دولتی صمیمانه گریست !!!

انتقاد شرط رشد است. هر آدم و یا نهاد نقدناپذیر ره به کژراهه می رود و فرجام نیکی در پیش رو نخواهد داشت. نقدناپذیری و خودمحوری آغاز شکست و نابودی ست.......

       

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:31  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

وبلاگ های من بسیار بیشتر از آن که انتقادی باشند ، آموزشی اند؛ برای شاگردان ، بیماران و مراجعانم.

من شیفته و دلبسته ی آموزش روان شناختی ( Psychoeducation ) هستم؛ این یگانه راه ممکن برای من است تا احساس کنم که من نیز به سهم خویش ، در دنباله ی راه آنان که قرار بود روزی من نیز در پاسداری از میهن همرزم و همسرنوشت شان باشم ، دارم ادای دین می کنم.

اگر مرا دگرگون خواه می دانند ، آری من دگرگون خواه هستم !

این حال و روز آشفته و پریشان روانی - جنسی ( Psychosexual ) را شایسته و در خور میهن خودم نمی دانم. برای دگرگونی ، اصلاح و ارتقای بهداشت روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) ایران درنگ و سستی نمی کنم.

من خود را در مبارزه با نادانی ، گمراهی ، کژراهی ( انحراف ) و فساد روانی - جنسی ژرف و گسترده ای که در ایران پیش چشم و ذهن می آید ، ایران بدی کوچک اما کوشا می دانم.

و « ایران بد » واژه ای ست که من برای « سرباز کوچک اما کوشا و فداکار میهن » برگزیده ام ؛ به امید آن که هر یک ایران بدی کوچک ، کوشا و فداکار باشیم و همواره شهیدان میهن را در طول تاریخ کهن مان پیش چشم و ذهن داشته باشیم.

آماج و آرزوی من ، سرنگون ساختن این دولت و واژگون شدن آن حکومت نیست که من خانه را از پای بست بیمار و ویران می دانم. بیماری ما ایرانیان در هویت شکل نایافته یا موزائیزمی مان است ؛ مشکل بزرگ مان فراگیری ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های کلاستر B - خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) - در مردمان مان است. آماج و آرزوی من ، واژگون شدن این وضعیت ناگوار و بدفرجام روانی - اجتماعی ( Psychosocial ) است.

من مشکل نخست این مملکت را رشد و پرورش هویتی - شخصیتی نادرست و بیمارگونه ی کودکان و نوجوانان ایرانی و نیز ژن های بیمارگونه ای که یادگار ماندگار سپاهیان روم و یونان و تازی و ترک و تاتار و مغول و افغان بوده و هستند ، می دانم.

برای من ، « سیاست » دنیای پست و فرومایه ای ست.

کنشگری « سیاسی » در میهن ما ، هرگز چیزی فراتر از بازیگری « سینمایی » مان نبوده و نیست !

تازه من در طی تاریخ ، چه فراوان کنشگران سیاسی را می شناسم که بسیار از لوده های فرومایه ی سیما و سینمای مان فرومایه تر بوده اند !! 

مرا به سیاست چه کار ؟!؟

سیاست و کنشگری سیاسی برای من بازیچه ای پیش پا افتاده و فرومایه است.

به قول شادروان فروغ فرخزاد ، مرا به « انقلاب مخملی » و « انقلاب مهبلی » چه کار ؟؟؟  

       

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

به کدامین گناه وبلاگ های من فیلتر شده است ، دست کم بر خودم هویدا نیست !

من همواره قوانین جمهوری اسلامی ایران را در نوشته هایم رعایت نموده و خطوط قرمز را مد نظر قرار داده ام ؛ از سیاست دوری جسته ام و تنها و تنها به عرصه ی آسیب های روانی - اجتماعی ، که بزرگ ترین و خطرناک ترین تهدید برای نظام سیاسی کنونی و حتا یکپارچگی و تمامیت آبی - خاکی کشور است ، پرداخته ام.

همیشه کوشش داشته ام تا نقدهایم دانش مدارانه ، منصفانه و فارغ از هر گونه گرایش سیاسی باشد. اما گویا دولت کنونی در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری ، آن چنان هراسان و دل نگران دوباره برگزیده نشدن است که همین نقد سالم و منصفانه - برای نمونه ، درباره ی رویکرد خطای چهار ساله اش در زمینه ی فرهنگ و هنر و به ویژه کتاب و سینما - را هم تاب نمی آورد !

هرگز بر آن نبودم تا در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو ، مطلبی در وبلاگ هایم بنویسم و خوانندگان نوشته هایم را به رای دادن به این یا آن کس تشویق نمایم؛ اما چنان چه فیلترینگ وبلاگ هایم تا روز سوم خرداد - یادمان دلاوری های آزادمردان رهایی بخش خرمشهر - برداشته نشود ، به نشانه ی اعتراض و بر خلاف میل و تصمیم راسخ پیشین ، وارد گود انتخابات شده و از یکی از دو نامزد اصلاح طلب و فیلتر ( سانسور ) ستیز - کروبی یا موسوی - پشتیبانی خواهم نمود.

پشتیبانی ای که با توجه به فیلترینگ گسترده ی اخیر اینترنت ، تنها محدود به در عرصه ی وبلاگ های شخصی خودم و دیگر وب سایت های اجتماعی - فرهنگی نبوده و در روزنامه ها ، هفته نامه ها و ماه نامه ها نیز نمود خواهد یافت. این یگانه شیوه ی پاسخ اعتراض آمیز امثال من است که خشم و پرخاش نمی جویند و بر گام زدن بر میان بام پافشاری داشته و دارند.

من سیاسی نیستم و از کنشگری سیاسی بی زارم؛ اما گویا کارگزاران دولت نهم گویا همین دوری از کنشگری سیاسی ، رعایت خطوط قرمز نظام و وفاداری به راه آزادمردان ایثارگر را کافی نمی دانند !!

کدامین نهاد ، در ده سال اخیر ، همچون من در برابر گسترش آسیب ها و انحراف و فسادهای روانی - جنسی در ایران ، کوشا و استوار بوده است ؟!؟

این گونه فیلترینگ ، جای شرمساری فراوان دارد؛ آیا همین ااعمال محدودیت های نادرست ، گزافه آمیز و غیر منطقی ، خود از عوامل اصلی پیدایش و گسترش این گونه آسیب ها ، انحراف ها و فسادها نبوده است ؟؟؟ 

و من مشتاقانه در انتظار تجدید نظر آنان هستم که در گمان باطل خویش و دیدگاه خطا و بد گمان ( پارانوئید ) خود ، احتمالن مرا در زمره ی کنشگران « انقلاب مخملی » و یا « انقلاب مهبلی » برآورد نموده اند !!!

 در حالی که من نه انقلابی مخملی ام و نه انقلابی مهبلی !

      

این نوشته ادامه  دارد .............

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

dr behnam ( abdol ) behravan دکتر بهنام ( عبدالحسین ) بهروان کوهپایه ای

 

 

هنوز هم مرگ پیرمرد پر انرژی و هایپرتایمیک و بیش فعال را باور ندارم.

در آب قنات سرد و یخی یکهو شیرجه می رفت که من خودم را چند دقیقه ای آماده ی فرو رفتن در آن می نمودم؛ از شاخه های درختان نازک و بلندی بالا می رفت که تنها نوجوانان تیز و فرز توان آن را دارند؛ از دیوار بلندی صاف و یکدستی خود را بالا می کشید که تنها کماندوهای کارآزموده و دزدان شب روی کاربلد از پس آن بر می آیند !

افسوس که نارسی سیزم پر رنگش به او کمی کله شقی ، لج بازی و یک دندگی بخشیده بود و شب مرگ نپذیرفت که در پی ناراحتی قلبی و درد سینه به بیمارستان مراجعه کند و دارد بگیرد.

شاید یک قرص پروپرانولول ، چهار آسپیرین بچه یا دو بزرگسال ، و یک لورازپام با یک نیتروگلیسرین زیر زبانی به آسانی می توانست بهنام ( عبدالحسین ) بهروان را از چنگال مرگ رهایی بخشد.

این گونه خودسری ها را آدمیان فراوانی انجام داده اند؛ در حالی که مشکل و درد قلبی با آدمی و دیگر جانوران شوخی ندارد.

بهروان آدم جالبی بود. سال ها پیش در آلمان به دادگاه رفته بود و از قاضی خواسته بود تا در پاسپورت و کارت تابعیت آلمانی اش ، نام کوچکش را از  « عبدالحسین » به « بهنام » برگردانند.

به قاضی گفته بود : « پدرم به خطا نامی « عربی » برای من برگزیده است. من « ایرانی » هستم. عرب نیستم. من برای خودم نامی ایرانی برگزیده ام. لطفن با درخواست من برای به دست آوردن هویت واقعی و ملی ام موافقت کنید. » و قاضی مواقفت نموده بود.

بهنام ( عبدالحسین ) بهروان عمیقن باور داشت که ایرانیان موتور و نیروی محرکه ی رنسانس و دگرگونی خاورمیانه خواهند بود. هر بازپیدایی و دگرگونی منطقه از رشد و رنسانس ایران ریشه و سرچشمه خواهد گرفت. باوری نیرومند داشت که مصر و لبنان و دوبی و ابوظبی تنها پیشرفت های ظاهری داشته اند و رشد و دگرگونی و بالندگی ژرف و سترگ فرهنگی - روانی - اجتماعی منطقه بر دوش جوانان ایرانی اندیشمند و دگرگون خواه است.

با دگرگون شدن ایران ، همه ی مردمان خاورمیانه راه رنسانس و رشد را از ایرانیان فرا خواهند گرفت.

او اندیشه های کهن استعماری آمریکا و انگلستان را مانع سترگ رشد و رنسانس ایران و خاورمیانه می دانست و باور داشت که همین اندیشه ها اکنون مایه و سرچشمه ی تروریزم در منطقه شده اند.

امیدوار بود که بزرگان و اندیشمندان اروپا و آمریکا بدین واقعیت آگاه شوند و اندیشه های نوین انسان مدارانه را جایگزین استعمار پیدا و پنهان کنند. او رشد و رنسانس ایرانیان را یگانه مهار توانمند و کارآمد تروریزم خاورمیانه می دانست. تروریزمی که ریشه ها و سرچشمه هایش به کلوپ ها و انجمن های راهبردی سیاست خارجی انگلستان و آمریکا می رسد.

آرزوی آن داشت تا برگ سیاست خارجی آمریکا در استثمار و عقب نگاه داشتن خاورمیانه ورق بخورد تا جوانان اندیشمند ایرانی فرصت عرض اندام پیدا کنند و رشد نیافتگی های نه تنها کشور که کل منطقه را جبران نمایند.

سودای آن داشت تا تیمی از جراحان پلاستیک لگن را برای آموزش جراحان ، اورولوژیست ها و متخصصان زنان و زایمان به ایران بیاورد تا جراحی پلاستیک ترنس سکشوال های دردمند سرزمین مادری اش رشد و پیشرفت پیدا کند.

افسوس که این آرزو و امیدش به انجام رایگان این گونه جراحی ها از سوی تیم دوستان آلمانی اش در ایران میسر و ممکن نشد. چه فرصت کارآمد و سودمندی از بیماران دچار اختلال هویت جنسی در ایران دریغ شد ! 

ایران بد بهنام ( عبدالحسین ) بهروان درگذشت.

مردی که عاشقانه دغدغه ی درمان دردهای سرزمین مادری اش را داشت.

او که خود را یک « بازنشسته ی سیاست » بیش از همه در جست و جوی راه ها و شیوه های نوین کویر زدایی و مبارزه با بیابان زایی ، در راستای پیشرفت اقتصاد کشاورزی ایران بود.

بهروان پزشک نبود اما به تنهایی ، بسیار بیش از بسیاری از به ظاهر پزشکان این اجتماع آشفته و پریشان برای بهداشت و درمان سرزمین مادری اش کوشید.

روحش شاد.             

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

لزوم برخورد قانونی نیرومند با پدیده ی هرزه نگاری ( پورنوگرافی )  کودکان  در ایران

 

 واقعیت این است که مبارزه با سویه هایی از پورنوگرافی در ایران ، بسیار کندتر و دیرتر از کشورهای اروپای غربی و به ویژه ایالات متحده ی آمریکا انجام شده و در مواردی همچون « پورنوگرافی کودکان » هنوز آن چنان که باید و شاید انجام نشده است.

نزدیک به یک دهه پیش در ایران ، انتشار پوسترهایی پایه گذاشته شد که در آن دخترکان خردسال و یا در آستانه ی رسیدگی ( بلوغ ) را همانند خوانندگان و هنرپیشگان لوس آنجلسی آرایش غلیظ  نموده و به گونه ای شهوت انگیزانه ( اروتیک ) در پیش چشم قرار داده بودند.

با کمال شگفتی ، هیچ گونه برخورد بهنگام و نیرومندی با این کردار انحراف گونه و « پدوفیلیک ( بچه خواهانه ؛ بچه بازانه ) » انجام نشد و این تصاویر در زمره ی تصاویر پر فروش و برای نمونه آرایه ها و آذین های پایدار شیشه ی عقب و نیز رویه ی صندلی رانندگان مینی بوس های بین شهری و کامیون های میان راهی قرار گرفت؛ « بچه خواهی » این بار به سویه ی هتروسکشوال خود به آسانی و آزادانه تبلیغ می شد.

تنها در دو سه سال اخیر ، از شمار نصب این پوسترها که شتابان فراگیر شد ، کاسته شده است که هویدا نیست که این از برخورد پیدا و پنهان نیروی انتظامی سرچشمه گرفته و یا این که اجتماع خود به خود پس خوراندی ناخوشایند و منفی به این کردار غیر اخلاقی و ناگوار داده است.

هنوز هم در بسیاری از شهرهای درجه دو و درجه سه ایران و دهات رو به رشد ، برخی دکان ها را در حال ارائه و فروش این پوسترهای بچه بازانه می بینیم. چندی پیش درست در دکان های پشت امام زاده داوود خود من این واقعیت تلخ را شاهد بودم.

در حالی که چنان چه افرادی به انتشار و ارائه ی این گونه پوسترها در اروپای غربی و انگلستان شما و به ویژه جامعه ی کاتولیک بنیاد ایالات متحده ی آمریکا اقدام نمایند ، پلیس با آن ها برخوردی بسیار نیرومند و دشوار نموده و خواهد نمود.

 

با هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودکان در ایران باید برخوردی نیرومند و بهنگام صورت گیرد

 

 

آیا « پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) کودکان ( Child Pornography ) » از بزرگ ترین جرم ها و جنایت های نا انسانی در جوامع غربی شمرده نشده و کیفر سنگین زندان ، جریمه ی نقدی و محرومیت های اجتماعی نداشته و ندارد ؟؟

این در حالی ست که به تازگی بسیاری از مجلات خانوادگی و کودک ایران - حتا آنها که درباره ی سلامت روانی - جنسی کودک مطلب منتشر نموده و خود را در این پهنه ها دارای دغدغه می شناسانند - نسبت به انتشار تصاویر کودکان بزک شده اقدام نموده و دست به تحریک جنسی افراد دچار وسواس ها و انراف های جنسی می زنند و معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و هیئت نظارت بر مطبوعات هم هیچ گونه برخوردی در این راستا انجام نمی دهند !

این در حالی ست که این رویکرد مجلات زرد عامه پسند و مثلن خانوادگی و حتا متاسفانه ماهنامه ی خوب کودک در ایران مصداق عینی « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » بوده است.

 

هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودکان

 

کار به جایی کشیده که شبکه های ماهواره ای همچون « مهاجر » و « زیبایی ایران » و .....  - که کار تولید و تهیه ی برنامه های شان در ایران انجام می شود - هم دو سه سالی ست برنامه ی « مد ( فشن ) کودکان دختر و پسر بزک شده » را چندین بار در هفته پخش می نمایند و در عمل ، رواج دهنده ی نخست « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » در ایران شده اند. جای شگفتی فراوان است که چرا هیچ گونه برخوردی از سوی نهادهای انتظامی و قضایی مسئول با این شبکه های تلویزیونی ماهواره ای انجام نمی شود !!

در حالی که چنان چه چنین رویکردی از سوی یکی از هزاران شبکه های تلویزیون خصوصی ماهواره ای و کابلی اروپا و آمریکا برگزیده شده بود ، برخورد بسیار قاطع و استواری از سوی پلیس و دادگاه های کیفری با آن ها صورت می گرفت.

 

چرا با هرزه نگاری کودکان در ایران برخورد شایسته و بهنگام صورت نگرفته است ؟!؟

 

این نوشته ادامه دارد ............         

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آدمی بی معنویت ، کالبدی بیش نیست !

 

نگاهی به روان درمانی معنوی

 

( SPIRITUAL PSYCHOTHERAPY )

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

 

 بايرام كاراسو (1995) درمان معنوي و اخلاقي را شيوه‌اي از روان‌درماني بیان نمود كه نياز به جداسازي دو مفهوم روان و روح، به منزله‌ي مفاهيم فرا فردي دارد. گفتني است كه در كتاب‌هاي مرجع روان شناسي ، اين واژه‌ها كم و بيش به يك مفهوم آمده‌اند. درمان معنوي بر دو اصل مهم استواراست: يكي رسيدن فرد به سرزندگي روان كه نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی و دل بستگی هاست و ديگري رسيدن فرد به معنويت كه نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است.

ويلام (2000) بنیان های درمان معنوي را به شرح زير مي‌داند:

1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.

2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، مي‌تواند راهی برای سرزندگی روان باشد.

3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.

4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از دارايي‌هاي مادي است.

5- باور به یگانگی: به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.

6- باور به دگرگوني: باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.

در اين روش درمان گر با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و هدايت درمان، بر پايه‌ي شش اصل ياد شده، مي‌تواند درمان جو را به خود حقيقي اش برساند.

عبارت روان و روح كه به شكلي جدايي‌ناپذير به هم وابستگی دارند، به عنوان مفاهيم فرا فردي از يكديگر متمايز مي‌شوند. روان در راستای پرده‌گشايي از رازهای صميميت و دل بستگی در زندگي روزمره و روح در جست و جوي يافتن پروردگار در زندگي دنيوي است. اين مفاهيم براي يك درمان گر معنوي به زمينه ی درماني رحم ، شفقت و دل سوزي كه به معني عشق و باور وراي خويشتن است، بیان مي‌شود. به بيان اختصاصي‌تر راه رسيدن به سرزندگي روان ، نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها است؛ در حالي كه راه رسيدن به معنويت نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است. درمان گر مي‌تواند با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و در همین هنگام هدايت درمان باليني شخص بر پايه اين شش بنیان برتر، بيمار را به خود حقيقي اش برساند.

هيچ مكتب سازمان يافته‌ و بنيان‌گذاري شده‌اي براي روان‌درماني معنوي وجود ندارد. درمان معنوي مي‌تواند چهارچوبي براي ديگر درمان ها ايجاد نمايد، اما خود بی چهارچوب است. بدين معني كه نمي‌توان آن را در ذهن انسان جاي داد؛ به اين علت كه ذهن گرچه مي‌تواند چيزهاي مرتبط با خود را درك كند ،اما توانایی رسيدن به ژرفای توصيف ناپذیر خود (مانند روان) را ندارد. همان گونه كه كارل یاسپرس فيلسوف در نوشتار راه خرد خود بیان نموده است، آدمی از آن چيزي كه خود توانایی شناخت آن درباره ی خويشتن را دارد ، برتر است.

اين شیوه ی درمان بنیان های مربوط به خود را دارد كه بنیادهای درماني نيستند، بلكه پایه های وجودي اند.

درمان معنوي در بهترين حالت آن كاري نيست كه درمان گر معنوي انجام مي‌دهد، بلكه چيزي است كه خود درمان گر هست. به عبارت لاش، آدم با فضيلت كسي است كه در پايان زندگی اش دلايل اندكي براي بیان پشیمانی و درخواست بخشش داشته باشد.

چه گونه فرد به اين حالت والا از فضيلت مي‌رسد؟

بر پایه ی چهارمين قانون از هفت قانون معنوي موفقيت چاپرا - قانون کوشش ناچيز - چنين فردي سعي به انجام هيچ كاري نمي‌نمايد، او فقط هست، وي آدم ها، ایستار (موقعيت‌) ها، چگونگی محيط پیرامون و رخدادها را آن گونه كه هستند و زندگي را به صورت ظاهري آن نمی پذيرد. او به ستیز با لحظات نمي‌پردازد. همان گونه كه علف ها کوشش نمي‌كنند كه رشد نمايند، بلكه فقط رشد مي‌كنند. ماهي‌ها کوشش نمي‌كنند كه شنا نمايند، بلكه تنها شنا مي‌كنند. گل ها نيز کوشش نمي‌كنند كه گل دهند، ولي شكوفا مي‌شوند. پرندگان کوشش نمي‌كنند كه آواز بخوانند، آن‌ها فقط آواز مي‌خوانند. اين موضوع براي درمان گري كه مشتاق چنين حيات سرزنده و معنوي هست ، بازتابي از يك حالت طبيعي و سكون، يكي شدن با طبيعتي كه با بنیان هایی هم چون کم ترین كلام (سكوتي ژرف) و کم ترین کردار (توازن دروني) متمايز مي‌شود،است.

در سفر پر مخاطره به فراتر از مرزهاي دانش و پزشکی، زندگی روح و روان زیر تأثير جنبه‌هاي آسماني، معنوي و نا مادي موجودات و متمايز از تأثير جنبه‌هاي فيزيكي، پیکری و ظاهري آن به سوی باورهای مذهبي گرایش دارد. در مقايسه ی گوهر ذاتي هر دوي اين چشم‌اندازها - روحاني و غير روحاني - مي‌توان چنين بيان داشت كه رابطه ی روح با روان مانند رابطه ی خون با بدن است. به بياني اختصاصي‌تر روان‌درماني معنوي رحم و دل سوزي را درون زمينه ی دوگانه‌اي از عشق و باور فراتر از خويش به تصوير مي‌كشد. (عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها، باور به معنويت، باور به يگانگي و باور به دگرگوني).

بازنگري در گوناگونی گسترده ی روان‌درماني‌ها طي سده ی گذشته، نشان دهنده ی کوشش اين درمان ها در حل كش مكش‌هاي گذشته و اکنون فرد و برآوردن كمبودهاي او با سه عامل عمده ی دگرگونی : چیرگی شناختي، تجزيه ی عاطفي و تعديل رفتاري است. اما حتا هنگامي كه همه ی اين راهکارهای درماني نيز به كار روند، كش مكش‌هاي روان شناختي نسبتاً درمان مي‌گردند، كمبودها برآورده شده و اشكالات برطرف مي‌گردند و در نهايت بيمار دچار ملالت پس از درمان، احساس بي معنایي يا تهي بودن و احساس پوچي ناشناخته خواهد شد. بيمار هم چنان از مفهوم واقعي مسايل محروم خواهد بود. زيرا كه در روند درمان (اگر تنها بيماري رواني نباشد) روان فرد ناديده گرفته شده و ارتباطات معنوي او قطع مي‌گردد.

البته تمام درمان ها، تنها به علت حضور شخص ديگري كه علاقه‌مند به وضعيت بيمار است، موجب تسكيني زودگذر خواهند شد. همچنين توضيح در مورد وضعيت بيمار، بعضي گونه های ظاهري آسايش و حمايت را فراهم مي‌نمايند. حتا آشکارا به آموزش فرآیند‌هاي سازگاری به شكل اسلوب جاي گزين در روند فكري و رفتاري افراد مي‌پردازند. با اين حال، راهكارهاي سنتي در نهايت به بن‌بست (جايي كه درمان گر و بيمارش به شكل جبران‌ناپذيري به دام می افتند) خواهند رسيد. اين مسئله برای پزشكان داراي باور به خویشتن ( اعتمادبه نفس )- بدون توجه به مكتب آن‌ها- كه خود را به عنوان الگوي اصلي سلامت و رستگاري به بيماران شان معرفي مي‌نمايند، رخ خواهند داد. افسوس كه آن‌ها محدوديت ذاتي داشته و بيمار را تنها همان اندازه مي‌توانند پيش ببرند كه خود پيموده‌اند.

 


 

يك زندگي سرزنده و معنوي:

روح و روان اغلب به عنوان مفاهيمي هم سان و به جاي هم استفاده مي‌شوند. اين دو به عنوان مفاهيم فرا فردي با هم در ارتباط بوده اند. در حالي كه این دو كاملاً از هم جدا و متفاوت هستند. بر پایه ی نظر هيل‌من ، « روان » فرد را به پايين و درون مي‌خواند. در حالي كه روح او را به بالا و برون فرا مي‌خواند.

روان همان اندازه كه شخصي است، فرای شخصي نيز هست. در برابر، روح غير شخصي يا غير بشري بوده و در جهت جدا شدن از ديگران است. همان گونه كه كاول اشاره نموده است: روح بشر يك عبارت كلي است كه بر ارتباط ميان شخص و جهان دلالت دارد، در حالي كه روان بيشتر يك عبارت اشاره شده به خويشتن است.

افزون بر این ، روان خاستگاه عواطف و احساسات انساني با همه ی محدوديت‌ها و فرودهاي آن است. در حالي كه روح گنجينه ی اخلاق و مذهب است. هم چنين مالك برترين الهام‌ها بوده و مي‌تواند به بالا پرواز نمايد. راه روح مستقيم و هموار هست ، در حالي كه راه روان ناهموار و پر پيچ و خم است.

روان به ویژگی های آشكار زندگی نفوذ مي‌نمايد و روح در فراتر از آن‌ها قرار مي‌گيرد. روان به درون زندگي خيره مي‌شود، در حالي كه روح به فراتر از آن چشم مي‌دوزد.

راه هاي سرزندگي روان و معنويت به صورت ذاتي در کشش های هستي شناسي نخستینه ی ما وجود دارند. با اين حال، اين توانايي‌هاي نخستینه در زندگي مدرن ، اگر از ميان نرفته باشند، اغلب مورد چشم پوشی قرار مي‌گيرند. بنابراين در صورتي كه بخواهيم آن‌ها را پاس داریم، مي‌بايست به پرورش آن‌ها بپردازيم.

راه رسيدن به سرزندگي روان از طريق دگرگونی ماهيت موارد غير عادي به عادي ممكن است و تنها عنصر مورد نياز آن عشق است. در برابر، راه رسيدن به معنويت از دگرگونی ماهيت موارد عادي به غير عادي امكان‌پذير و تنها عنصر مورد نياز آن « باور » است. سه بنیان سرزندگي روان دربردارنده ی عشق به ديگران، عشق به كار، عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها و سه پایه ی راه معنويت دربرگیرنده ی باور به روحانيت آدمی ، باور به یگانگی پروردگار و باور به دگرگوني است.

 

راه رسيدن به سرزندگي روان

1) عشق به ديگران

عشق به ديگران نخست، مسئله‌ی متمايز نمودن خويش است. عشق نیازمند دل بستگي است، با اين وجود به فاصله‌اي مطمئن نياز دارد.

از آن جايي كه جست و جوي صميميت به طور پرهیز‌ناپذير آشكار مي‌شود، شخص تنها در جدايي مي‌تواند واقعاً با ديگري باشد. اسارت، صميميت نيست. عشقي كه فرد ديگر را از حس خويشتن خويش محروم نمايد، حريم خصوصي اش را مورد تجاوز قرار دهد و مرزها را تيره و تار نماید، عشق واقعي نيست. در واقع شناختن و عشق ورزيدن به ديگري شايد نيازمند شفاف ديدن و بيش از اندازه نزديك بودن به او نباشد. به اين مفهوم، بخشي از جادوي هر رابطه ی عشقي با مهار خواست خود براي يكي شدن و محو ننمودن ديگري همراه با نمایان شدن خود پاس داشته مي‌شود. به گونه ای گزیده، آزادي هر كس قابل احترام است. بنابراين در بزرگ داشت شگفتی های عشق و وابستگي بيان شده كه روان همان گونه كه نیازمند پرواز است ، به در آغوش گرفته شدن نيز نیاز دارد.

يكي ديگر از مفاهيم عشق، بخشش است. چنان چه شخص به افراد دل بسته ی خود آزادي‌شان را ببخشد و بدون چشم داشت ویژه ای آن چه را كه آن‌ها خود می خواهند بدهند، گرامي دارد، روان وي فراز مي‌جوید. هيچ خوبي و بدي مطلقي وجود ندارد و فرد مي‌بايست انتظار شكست‌ها، خيانت‌ها و هم چنين (اگر خوش شانس باشد) ابراز پشیمانی ها را داشته باشد. بنابراين بايستي بخشنده بوده و لازم است پس از هر گناه اخلاقي، كاملاً پاكيزه گردد و رابطه به نحوي پی گیر باشد كه گويي اصلا‌ً خطايي وجود نداشته است. از لحاظ انسانيت، مي‌دانيم كه آدم ها هميشه ناكامل، نسبي و آلوده به گناه و حماقت هستند. اين ديدگاه مي‌تواند ما را در بردباری و شکیبایی درباره ی بسياري از کاستی ها و ترديدهاي خود، مانند خودسري‌هاي بين فردي، اخلاقي و يا مذهبي كمك نمايد. بخشش، ما را از اثرات خورنده ی خشم، نفرت، تحقير و شرمندگي رهايي مي‌بخشد و به ما اجازه مي‌دهد كه روابط ميان زوج ها، والدين، كودكان و دوستان را نگاه داريم.

2) عشق به كار:

راهبان مي‌گويند كار، كتاب اين دنيا يعني سواد زندگي است كه به وسيله ی آن وظايف مذهبي با كار روزانه‌شان به شدت در هم پيچيده مي‌شود. هر دوي اين کنش ها مي‌تواند راهي به سوي پروردگار باشند، مشروط به اين كه با دیدگاه های ژرف هم سانی انجام شوند. گر چه کار دنیوی امروز از زندگی رهبانیت گذشته بسیار دور مانده،اما اگر نداي ويژه ی آن را مي‌پذيرفتيم، مي‌توانست به همان اندازه آسماني باشد. هر کردار كاري گذشته از اين كه ممكن است به نظر جزيي و پيش پا افتاده باشد، چنان چه همراه با نهايت فداكاري و از خود گذشتگي باشد، مي‌تواند راه سرزندگي روان را بگشايد. به اين معني كه پروردگار نه تنها در جزءجزء نیایش ها، بلكه در همه ی جزئيات كارهاي روزانه نيز وجود دارد. نه تنها از طريق نیایش در معابد، بلكه از طريق كارهاي دشوار مربوط به وظايف روزمره نيز فرد مي‌تواند به جایگاهی والا برسد.

سرمنزل نهايي، جدایی گذاردن بين مسايل دنيوي و الهي نيست، بلكه احترام به زندگي روزمره است.

كسي نمي تواند تنها از درون به دنبال روان باشد. روان از ارتباطات شخص در دنياي خارج جدا نیست. استور پيشنهاد نموده، كار به شكل کنش های خلاقانه مانند هنر، موسيقي، ادبيات و يا دیگر کشش ها و كارهاي انساني، كه بيشتر جنبه ی دنيوي دارند، مي‌توانند به عنوان جاي گزين موضوعات با ارزش به كار روند. يكي از عناصر ضروري تكامل به سمت سرزندگي روان، عشق خالصانه به كار است كه از طريق آن خويشتن فرد و ديگران مي‌توانند با هم يكي شوند. مور در مبحث مراقبت از روان، در باب پرورش روحانيت و ژرفا در زندگي روزمره مي‌گويد: عشقي كه به سمت كار ما بيرون مي‌رود، به صورت عشق به خويشتن باز مي‌گردد.

 

3) عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها:

داشتنی و دل بستگی ،‌ بنیان زندگي كردن آدمیان با يكديگر است. دل بستگی، مشاركت بيروني- بزرگداشت مشاركت شيرين زندگي- نمايش عشق و شكوه غذاي حسن نيت، چاشني صميميت و خميرمايه ی فيض الهي است. معاشرت صميمانه تا اندازه ای نيازمند فدا نمودن خودمحوري‌هاي شخص و جزيي از زندگي مشترك شدن است. به بیان ديگر، معاشرت صميمانه، نیازمند عدم توجه مطلق به کامیابی هاي شخصي، و توجه به کامیابی كل اجتماع و نداشتن اشتياق نسبت به مالكيت اشيا به صورت فردي و باور به تقسيم همه ی دارايي های زندگي است. به بيان ديگر، تشويق به يك زندگي ساده، احترام به فضايل نخستین و بالاتر از همه ترغيب به رها شدن از خودپرستي است. افراد با چنين صميميتي، خويشتن خود را از دست نمي‌دهند. در حقيقت اين تنها راهي است كه افراد مي‌توانند خويشتن خويش را واقعاً به دست آورند.

همان گونه كه كاول اشاره كرده: گروه، موجوديت بزرگتري است كه فرد از آن سرچشمه مي‌گيرد و به آن باز مي‌گردد. گروه كه مي‌تواند خانواده، خاندان، قوم، طبقه اجتماعي، مليت و يا مذهب فرد باشد، واسطه ی بیان وجود به خويشتن مي‌شود: ايستگاه سرراهي ميان ذره ی جدا افتاده ی آگاهي و جهان.

دل بستگی به معني باور داشتن به يكديگر است. دل بستگی دربرگيرنده ی معناهاي مشتركي است و ايمان را در هم دلي و هم بستگي دو سویه مي‌يابد.

اجتماعات مذهبي مي‌توانند در استوار نمودن نقاط مشترک نقش ايفا نمايند؛ يك سامانه ی باور مشترك يك پارچگي روابط را براي افراد پدید آورده و تقويت مي‌نمايد.

4) باور به روحانيت:

باور به روحانيت به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در پیرامون ماست و به موجب آن چيزهاي عادي به صورت واقعاً غير عادي تجربه مي‌شوند. مشاهده ی روشنایی و درخشش طبيعت همه ی آموزه های ما را شامل سلامت و بيماري، لذت و درد، شادي و غم،‌ سود و ضرر، پیروزی و شكست، زاده شدن و مرگ منتقل مي‌سازد. آن‌ها به صورت حوادث زندگي در مي‌آيند كه دوگانه نبوده بلكه بازتاب مباحثاتي در باب ستايش هاي توصيف ناپذیر و نيز با ارزش هستند.

آموزه های روحاني، نيازمند قطع برخي از ارتباط ها با ديگران است. گرچه دل بستگی خاطر مي‌تواند سرزندگي روان را به ارمغان آورد، ولي به معناي هيچ گاه تنها نبودن نيست. آدمی براي رشد معنوي نيازمند خلوت نيز هست.

تنهايي، پیکر را با طبيعت هماهنگ كرده و دل بستگی آدمی به يك وجود بزرگ تر را استوار مي‌کند. نیایش های مذهبي در خلوت نيز همين هماهنگي را پدید می آورند، به گونه اي كه شخصي كه در تنهايي دعا مي‌كند، احساس مي‌كند در پیشگاه پروردگار تنهاست.

بر پایه ی پندار استور كه فرضيه ی « بازگشت به خويشتن از طريق تنهايي » را ارائه نموده است، اين يك راه قرار دادن فرد در برخورد با عميق‌ترين احساساتش است. در يك فرايند دوسویه هر چه فرد با دنياي دروني بيشتر در برخورد باشد، مي‌تواند با روحانيت دنياي برون بيشتر ارتباط برقرار نمايد. تنها راه آشكار نمودن معنويت شخص آن است كه بخشي از روحانيت طبيعت باشد. در آن جاست كه بايد منتظر دگرگوني بود. رينر ماريا رايكه شاعر در يكي از نخستین نامه‌هايش مي‌گويد: وظيفه ی ما اين است كه دنيا را كاملاً به درون خود فرو بريم، به شیوه اي كه وجودآن دوباره به گونه ای ناپیدا در ما رخ نماید.

5) باور به یگانگی

باور به یگانگی، به معناي احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين مي‌شود كه شخص نمي‌تواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، یگانگی براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان مي‌آورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازه‌گيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده یگانگی را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني مي‌توان يافت. یگانگی تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست مي‌آيد. یگانگی، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به يگانگي در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول مي‌گويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح مي‌آيد تا در آن يگانگي جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.

رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره مي‌كند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ مي‌سازد. طبق نظر پک به اين گونه هر چه ما خويشتن‌مان را بيشتر و پردامنه‌تر گسترش دهيم، تمايز بين خويشتن ما و جهان كم‌رنگ‌تر مي‌شود. ما به صورت فراتر از فرد شناخته مي‌شويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن) را بيشتر و بيشتر تجربه مي‌كنيم.

اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نمي‌توانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نمي‌توانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.

« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »

اين یگانگی، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين يگانگي ترحم‌آميز از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

6) باور به دگرگوني:

باور به دگرگوني، باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است. ما در شكل موجود ممكن است فناپذير باشيم اما در سرشت واقعي خود ابدي هستيم.

ما معنويت را نيز مانند عناصر فيزيكي و رواني، از والدين و نسل هاي گذشته ی خود به ارث مي‌بريم. به همين ترتيب، هر نسل از آموزه ها و آگاهي‌هاي نسل پيشین خود بهره‌مند مي‌شود. از آن جايي كه كيفيت‌هاي فيزيكي و رواني ما داراي عناصري هم سان گذشتگان است - هر كجا و با هر كس كه بوده‌اند- تقريباً محدود به ژنتيك و زندگي خانوادگي است. هنگامي كه اين عوامل در ما جاي دارند، سرشت فيزيكي و رواني بي همتايي را به ما مي‌دهند. از طرف ديگر، سرشت معنوي ما داراي عناصر هم سان جامعه، تاريخ، هنر و جهان هستي گذشته و فراتر از آن است. هنگامي كه اين عناصر معنوي در دوره ی زندگي پیکري، درون ما جاي گيرند، روان را به ما مي‌بخشند.

روان، داراي موجوديتي ویژه است. بعد از مرگ شخص، روان دوباره به عناصر معنوي خود تجزيه شده، سپس دوباره به هم مي‌آميزد.

از اين رو به تدريج روان راه خود را از ميان تمام ارزش‌هاي زندگي مي‌گشايد تا محدوديت‌هاي گيتي را بشكند.

دگرگوني، با پذيرفتن سرانجام و فرجام فرد آغاز مي‌گردد. پذيرفتن سرآغاز فرد دشوار و نا آشکار است. پذيرش فرجام و سرانجام فرد، همچنين فناپذيري وي، روشن‌تر اما دشوار‌تر است. حكمت زندگي را شاید بتوان هم چون رین پاچ گسستن از بندها بيان نمود.

در پایان،‌ همه ی پايان‌ها نوعي آغاز بالقوه هستند و همه ی آغازها پاياني دارند. مرگ، براي روان واپسین آغاز است. چرا كه همه ی ويژگي هاي آفریدگان عادي و ارزشمند زندگي، نام آور يا گمنام، انسان يا غير انسان همگي به شكل ديگر دگرگون مي‌شوند. همان گونه كه چاپرا مي‌گويد: در طبيعت « مرگ جزيي از چرخه ی زاده شدن و نو شدن است. اتم‌هاي ما بيليون ها سال عمر دارند و بيليون ها سال ديگر عمر خواهند كرد. در آينده‌اي دور هنگامی كه آن‌ها به اجزاي كوچك تري تجزيه شوند، نمي‌ميرند بلكه به اشكال ديگري تغيير ماهيت مي‌يابند. به همين شكل بدن ما به گونه اي برنامه‌ريزي شده كه به عنوان يك واحد ويژه کاركردي، کنش خود را متوقف نمايد، اما عناصر آن مي‌توانند اشكال فيزيولوژيكي كاملاً ناهمگونی را به خود بگيرند. حيوانات، گل‌ها، يخ، نمك، مواد نخستینه ای كه چيزهاي زنده و نا زنده را مي‌سازند، يكي هستند. ما با اشيا، فضا، نور و زمان ناهمگون نيستيم، بلكه همگي يك فرآورده هستیم. اين مسئله در نهايت بازتاب سرزندگي دوباره ی زندگی و يافتن روان در همه ی چيزهاست.

گرامي‌ترين اندیشه ها درباره ی ابديت، جنبه ی روشن سرانجام و فرجام ما در اين دنيا است كه اغلب با زيبايي و روشنايي همراه است. قلمرو و ماهيت سرانجام و فرجام آدمي از فرهنگي به فرهنگ ديگر و از مذهبي به مذهب ديگر متفاوت است، اما اصولاً سرمنزلي انتقال‌پذير، جاودانه، نويدبخش حالتي از شور يا وقار، درخششي دروني و يا هم نشيني پنهاني با ديگر فناناپذيران و حتا زاده شدني دوباره است. از سوی ديگر، مرگ سوی تاريك سرانجام و فرجام ما، فراموش شدن و يا هيچ شدن مان را مي‌سازد.

زندگي سرشار از لذت - در اکنون و در ابديت - نیازمند درك اين هيچ شدن است که رين‌ پاچ آن را « زندگي كردن در آينه ی مرگ » بیان نموده است.

در واقع تنها از « هيچ بودن » است كه مي‌توان همه چيز شد و هيچ كس نمي‌تواند وارد اين « هيچ بودن » بشود، مگر اين كه همه چيز را رها كرده باشد. خود معنوي ما با نفي خود عادي ما و رهايي از حس فرد بودن حاصل مي‌شود. اين بي خود شدن فرد، حالت مطلقي از نبودن و وجود نداشتن نيست، بلكه حالتي از رهايي از تمايز ميان خودآگاهي و جهان، هم چنين زندگي در همه جا و درون همه چيز است كه پیکر ما را در داد و ستدی همیشگي با همه ی اجزای طبيعت مي‌بيند.

براي سازگاری « بودن » و « نبودن » به طور هم زمان، زندگي نمودن در دنياي برون، در حالي كه براي دگرگوني درون مي‌كوشيم و جست و جو به دنبال هدف نهايي در حالي كه ماهيت آن را نمي‌دانيم، حالتي فراتر از دنیای مادي پديد مي‌آورد. رهايي از فناپذيري‌هاي معمول نه نفي بنيادين زندگي و نه منتظر بودن براي يك زندگي بهتر است؛ بلكه پنداشتی از تناقضات مرگ و زندگي به عنوان يك هماهنگي دگرگون شونده است.

فراموش نمودن خويشتن، هم دل و هم زبان بودن با ده ها هزار پديده است. هم دل بودن با ده ها هزار پديده، رها نمودن پیکر و ذهن خود و ديگران است.

شكل‌گيري يك درمان گر- بر رشد شخصيتي او چیرگی دارد. موضوع « بودن و شدن »، همان گونه كه براي همه وجود دارد، براي درمان گر هم وجود دارد. بنابراين درمان گر تا اندازه اي مي‌تواند به رشد بيمار كمك نمايد كه خود رشد نموده است. به همين علت چيزي كه واقعاً مهم است، مكاتب درماني نيستند بلكه خود روان درمان گران هستند.

« شخص » درمان گر، هم تئوري و هم مكتب مرتبط با خود را زیر سایه قرار مي‌دهد. در واقع مهارت هاي تكنيكي درمان گر از دیدگاه زمينه‌اي با تظاهرات شخصيتي وي سازگار است. گرچه اغلب خويشتن درمان گر در مردابي از پیروی و نظريه‌هاي رو در رو گم مي‌شود.

اين نظريه‌ها، در حقيقت اغلب جاي گزين فلسفه و در موارد شديدتر، حتا جاي گزين مذهب مي‌شوند.

درمان گراني كه خود را بيش از اندازه ملزم به علوم روانشناسي، زيست‌شناسي و يا جامعه‌شناسي مي‌دانند، حتماً در نهايت، ابعاد اخلاقي و معنوي آدمی را كم تر از اندازه مورد توجه قرار مي‌دهند.

درمان گر معنوي كسي است كه به اضطراب آدمی از جدايي و بي گانگي، احساس بي معني بودن و احساس گناه وجودي به خاطر هدر دادن استعددهايش مي‌پردازد. مازلو مي‌گويد: آسيب شناسي واقعي « تحقير آدمی » است. در اين جا به ویژه تحقير معنوي مد نظر است. از اين رو درمان گر معنوي بايستي خود را به سوی يك خودآگاهي جهاني ارتقا دهد تا بتواند به اعمال روان درماني كه خود نيازمند اندازه ی  بالايي از خودآگاهي و رشد است و کانون معنوي آدمی را هدف گرفته است، بپردازد. هدف فوق به وسيله ی بارور نمودن خويشتن خويش به واسطه ی حس كنج كاوي و مشغوليت‌هاي گوناگون، گسترش خواسته ها و گرایش ها در عين جست و جو براي سادگي آگاهانه، مهار خويش در درون از طريق تنهايي و در برون از طريق صميمیت، دل بستگی داشتن و باورمند بودن  و در نهايت با نشاندن روان خويش در صفاي روح، قابل دستيابي است.

هم چنين روان درمان گر معنوي فردي است كه كش مكش‌ها و كمبودهاي گذشته و اکنون را مي‌شناسد، نه به اين منظور كه آن‌ها را حل كند، بلكه براي اين كه بر آن‌ها چیره شود. او آدمی را با همه ی محدوديت‌هايش مي‌پذيرد و در همین حال آن را نهايت كار خويش نمي‌داند. افزون بر این، درمان گر معنوي تنها به انجام تكنيك هاي گوناگون براي پذيرش معماهاي آدمی نمي‌پردازد، بلكه به فرد براي يك رهايي هماهنگ از آن‌ها كمك مي‌كند.

براي يك درمان گر معنوي « بيمار » يا « مشتري » وجود ندارد، بلكه تنها يك آدمي كه گام بر نداشته، مطرح است. درمان گر معنوي عبارات دوگانه و برچسب‌هاي تبعيض‌آميز مانند طبيعي- غير طبيعي، خردمند- ديوانه و همه ی ویژگی های تشخيصي ديگر به شكل دسته‌بندي‌هاي دوتايي را كنار مي‌گذارد. هنگامی که از اين دوگانگي‌ها فراتر رويم، اشكال آن‌ها ناپديد مي‌شوند. اين منطق نبود دوگانگي است كه بنیاد فلسفه ی درمان معنوي را پدید مي آورد.

درمان گر معنوي به دنبال آن چيزي است كه فرد را در بهترين و بدترين حالت به تنهايي ويژگي مي‌بخشد. هم چنين در جست و جوي آن ويژگي هاي فردي است كه شخص را از ديگران متمايز نموده و به او معني مي‌بخشد.

فرد گام بر نداشته، فردي ست كه در حال شدن هست. وي نه تنها بايستي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته، تفسير گردد، حساسيت‌زايي شود، رویارویی ( مواجهه ) و شرح داده شود، بلكه بايد كنترل شود. در نهايت درمان معنوي جاي پايي به سوي جهاني بزرگ تر است و درمان گر معنوي تنها راه را نشان مي‌دهد.

از دیدگاه یک درمان گر معنوی، ذهن تنها دربردارنده ی نیروهای خودآگاه و ناخودآگاه(ابرمن بازدارنده، نهاد تكانه‌اي و يا من اماره) نيست بلكه شامل مجموعه نيروهاي معنوي است كه پيش‌ساز عشق و باور هستند. بدين ترتيب،  ذهن ما از شكل يك ذهن مكانيكي ساده خارج شده و يك ذهن معنوي مي‌شود. اين ذهن، با خود يك يگانگي به ياد ماندني و يك دل بستگی آسماني به همراه دارد. براي رسيدن به آن هيچ شاهراهي جز يك راه روحاني وجود ندارد.

نقش درماني درمان گر، شمايي انتقالي، سازنده ی  شناخت، آموزش دهنده ی رفتار، مشاور پشتیبانی كننده و هم دل معطوف به خويشتن نیست؛ گرچه ممكن است گاهي هم سان با يك يا همه ی اين ها باشد.

به جای آن، شیوه ی ارتباط درمان گر معنوي، عمدتاً به گونه ای رهايي بخش و رستگار كننده بوده و از همه ی گونه های ديگر ارتباطات برتر است. به اين شكل كه دو فرد به گونه ای دوسوگرایانه، حس‌هاي بنيادي يكديگر را درباره ی سرنوشت مشترك بدون هيچ گونه سرزنش و کاستی تأييد مي‌نمايند. چنين رستگاري با گناهان و کاستی های معمول سازگاری ندارد بلكه بيشتر سازگار با بازگیری  نیک خواهي و آزادي‌بخشي است. به دنبال هيچ خطایی نخواهند بود، هيچ سزایی وجود ندارد و در عمل هيچ نيازي به بخشش نيست. اين نجات خويش و ديگري،‌ رهايي از زندان ذهن و جسم بدون روان است. همچنين پیوستگی ای آرامش‌بخش و ترميم كننده است.

درمان گر معنوي ناخوشي را درمان نمي‌كند و کوششي براي درمان فردي كه ناخوشی دارد، ‌انجام نمي‌دهد؛  او با فردي كه در فرآيند « شدن » قرار دارد، باقي مي‌ماند. درمان گر معنوي و فردي كه گام برنداشته، يك « واحد هم‌بافت » هستند؛ يك وجود یگانه كه اين وجود یگانه مي‌تواند گفت و گوهايي دروني و بيروني داشته باشد و عمدتاً بر آن چيزهايي كه به زبان نمي‌آيد، استوار است. اين با دو راه زندگي فيلسوفانه‌اي كه یاسپرس بيان نموده، سازگار است: راه مراقبت در تنهايي و راه ارتباط با آدم ها « دركي دوسوگرایانه از طريق ساكت نشستن در كنار يكديگر ». همان گونه كه ويتگن اشتين فيلسوف مي‌گويد: اگر كلمات هم عمل داشته باشند، با تعيين ژرفای خلوت معنويت، سكوت همان كلمات است.

روان‌درماني معنوي يك مشاوره ی مذهبي نيست. کلیسا و مشاوران مذهبي آن عموماً ارايه دهنده ی يك شكل ساختاري و سازمان يافته از معنويت با سنت‌ها، تخطئه‌ها و آداب خاص خود هستند. آن‌ها خداوند را به عنوان پنداشت عقيدتي جدا و برتر كه جست و جو براي دستگيري او نیازمند به آداب و مراسم است، بر دوش می گذارند. بر عكس، روان درماني معنوي باورهای خشك را كنار زده و آزادي و خمش پذیری (انعطاف) را جاي گزين مي‌نمايد. اين شیوه ی درمان، چهره‌اي از مذهب سازگار با پيشرفت معاصر كه جهان گير است، را نشان می دهد كه بهترين تصوير آن به عنوان ايده و فلسفه‌اي ماندگار و به عنوان یگانگی ای والا مذاهب را نمايش مي‌دهد. انديشه و مراقبت در زندگي، واسطه‌اي براي وجود روحاني شخص با معبود است. وجود پروردگار به عنوان نیرومند توانای مطلق كه در وجود هر كسي نفوذ مي‌كند، پنداشته مي‌شود. همه ی ما توان ذاتي براي پاک كردن آموزه های مان را دارا هستيم. معنويت يا روحانيت، راهي از ژرف‌انديشي كامل است كه در آن پروردگار را در جهان هستي و هم چنین در وجود خودمان درمي‌يابيم.

روان درماني معنوي يك نوع روان درماني وجودي نيست. روان درماني وجودي معنويت را نفي كرده تا جايي كه موجب نفي بنیادین دلهره و تشويش، تقدير و سرنوشت مي‌گردد. هم چنين حس متناهي بودن آدمی را مخالف با زيبايي، زاده شدن دوباره و آغاز زندگي نوین مي داند. افزون بر از لحاظ پديده‌شناسي اين روش به طور سنجيده بر همه ی باورهای گفته شده نگاهي مشكوك دارد. از آن جايي كه روان درماني وجودي چنین باور دارد که زندگي آدمی از نبود خودآگاهي درباره ی  موضوعات يا موجودات گياهان و جانوران اثر می پذیرد، هوشياري را علت ساخت كيفيت زندگي انسان به گونه ای دیگرگون با دیگران قلمداد مي‌كند. بنابراين آدمی را جدا از بخش‌هاي گوناگون طبيعت قرار مي‌دهد. اگر چه اين روش باعث رهایی آدمی از انزوا مي‌گردد، ولي در همين حال موجب جدايي آدمي از ايمان مي‌شود.

در برابر، روان درماني معنوي بر پایه ی مدلي از سلامت بنا شده است كه تشخيص را حذف مي‌نمايد (اگر بر آن چیره نشود) و دل بسته ی رستگاري و علاج (نه درمان) است.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 2:9  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بالاخره آن دست نابکار که دیوار را با زغال سیاه کرده و حضرت ناپلئون را نام و نشان « خر » - این نگون بخت ترین ایرانی پس از « سگ ( آفریده ی مورد احترام و پاسداشت هخامنشیان و زرتشتیان ) » - بخشیده است ُ رو می شود.

او می باید تنبیه شود و پاهای آغشته به شاشش به فلک سپرده شود.

« فلک کردن » برای دهه ها و شاید سده ها ابزار آگاه ساختن و دانایی بخشیدن ما ایرانیان بوده است !

مگر می توان جایگاه « فلک کردن » را از تاریخچه ی آموزش و پرورش این سرزمین زدود و نادیده گرفت ؟!؟

این گونه است که آن که فلک را در مدرسه و مکتب بر کف پاهای دانش آموز فرو می نشانده ، کار و کوشش خود را « آموزش مدارانه » و « پرورش گرایانه » می دانسته و از بابت انجام آن رضای پروردگار را نیز پیش چشم داشته است.

این گونه است که سلول زندان جایگاهی مقدس و خداوندی برای اندرز و ندامت می شود و نام آن - و نه شیوه و رویکردش - به اندرزگاه و ندامتگاه تغییر می یابد تا « پزشک احمدی ها » آسوده تر به تزریق پتاسیم بپردازند.

و اما سیامک جز با « آدم فروشی » چه سان می تواند چنین آسان از بند فلک و شکنجه رها و آسوده گردد ؟!؟

« آدم فروشی » میراث تاریخی ماست.

این سرزمین ، که اهورایی می خوانیمش ، هر بار که در آستانه ی نجات و سرفرازی قرار گرفته ، در خفت « خیانت خودی » و دام « آدم فروشی » گرفتار شده است.

آدم فروشان این سرزمین به « شغاد » و « افشین » منحصر و محدود نمی شوند !!

پس شگفت نیست که سیامک هم مش قاسم نگون بخت را می فروشد تا از تنبیه بگریزد.

 

این نوشته ادامه دارد ............  

  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:42  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

به ماجرای آغاز عشق پر سوز و گداز سعید تازه شاش کف کرده و نابرخوردار از جسارت و قاطعیت مندی جنسی و زناشویی کاری نداریم !

به نخستین صحنه ی با شکوه سریال می رویمِ ؛ آن جا که یک ویژگی شخصیتی ما ایرانیان در آن آشکارا خود را نشان می دهد : تحقیر و فرومایه داشتن نا آگاهانه ی دیگران ؛ آن هم با منسوب نمودن آنان به موجودی که تا پیش از دوره ی رضاشاهی ، بیش ترین نقش را در آبادانی و سازندگی سرزمین اهورایی مان بر دوش کشیده است :

« ناپلئون خر است » !

البته در این که حضرت ناپلئون از فرط نارسی سیسم بسیار پر رنگ شان  ، به وادی حماقت و نادوراندیشی پای نهادند ، سخنی نیست؛ اما چرا « خر » ؟!؟

اگر همین موجود زحمت کش و بی زبان گرفتار ما ایرانیان نبود که نگون بخت نگون بخت بودیم !

همه ی تمدن و فرهنگ مورد ادعای گزاف مان ب ر باد هوا بود !!

همه ی این میراث فرهنگی مان - که بدان فراوان می نازیم ( البته بدون این که در گردشی موشکافانه و ژرف نگرانه  از میراث فرهنگی اروپا ، روسیه ، مصر ، هند و چین و .... به قیاس با آن ها پرداخته باشیم ) مدیون و بر دوش پر کوشش همین تبار خر شریف و قاطر نجیب ایرانی » است که ما یکدیگر را برای فرو داشتن و خرد کردن بدان آراسته می نماییم !!!

کشیدن گاری لکاته های علویه خانم گون و رجاله های حاجی آقا نما را تا پیش از زاده شدن ایران نو در سده ی اخیر ، بسیار بیش از اسب ، بر دوش همین « خر » و « قاطر » ی بوده است که ما هم میهن و ناهم میهن مان - از جمله حضرت ناپلئون - را برای فروداشتن بدان منتسب می نماییم.

این ویژگی فرهنگی و شخصیت تاریخی ما ایرانیان است :

« آن که نیرومند تر از ما بنماید ، ولو مردم آزار ، پرخاشگر ، زورگو و چپاول گر باشد ، را با ریا و چاپلوسی فراوان ستایش نموده و بر چشم می نشانیم اما آن که زمین خورده و فروداشته شده به دیدگانم آید را خوار و خفیف داشته و تحقیر و نکوهش می کنیم. این گونه ما در طول تاریخ همواره خودکامه پرور و خودکامه پرست بوده ایم تا همیشه جایگاه و شوکت آن که بر سرمان زده است پاس داشته شود و حقوق و کرامت آنان که چون خودمان - کم تر یا بیش تر - تو سری خورده اند ، پایمال شود.  »

افسوس !      

 

این نوشته ادامه دارد .......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:33  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

امسال با نگرشی ژرف و تیزبینانه ، سال « اصلاح الگوی مصرف » نام گذاری شد.

بی گمان ، یکی از بزرگ ترین بدبختی های ما ایرانیان زیاده روی در مصرف و آن هم مصرف نادرست و بی جا بوده و هست. از این رو بر همه ی ما ایرانیان واجب است که هر یک به سهم و توان خود - رها از دیدگاه های سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مان - در راستای « اصلاح الگوی مصرف آب ، مواد و انرژی و .... » سخت بکوشیم و دگرگونی ای ژرف و سترگ در راستای آبادانی و سرفرازی میهن مان برداریم.

هر چند ، پدید آوردن « آشتی ملی » می باید در رسیدن به این آماج جدی گرفته شود تا همه ی ایرانیان با همبستگی و همکوشی - هم میهنانه - این سال را مایه ی رنسانس ( نوسازی و باز پیدایی ) اجتماع در حال گذار و در عین حال به پس افتاده مان نمایند.

« آشتی ملی » شرط نخست کامیابی و سرفرازی در راستای « اصلاح الگوی مصرف » است.

برای « آشتی ملی » کوشش ها و کنش های بسیاری لازم است اما پیش از هر چیز ، « آشتی ملی » نمادی گویا و پویا می خواهد. در این باره پیشنهادی کارساز و اثرگذار دارم ، اما هنوز با خود می اندیشم چرا به دور سری که درد نمی کند ، دستمال ببندم و به قول شادروان مشقاسم غیاث آبادی « مشکوف » واقع شوم ؟!؟   

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

دکتر عبدالحسین بهروان Dr. Abdol Behrawan

 

دردمندان فراوانی را رایگان درمان و شفا بخشید.

حقوق دانشگاهی و اندوخته ی یک عمر کوشش شبانه روزی اش را در راستای آبادانی میهن و نان بخشیدن به کارگران تهی دست اجتماع خرج کرد.

یک لیبرال - سوشیال دموکرات به تمام معنا و دوست دار آدمیان ، جانوران و گیاهان بود.

به سرزمین مادری اش - ایران - صمیمانه و پر شور عشق می ورزید.

به ریخت و پاش های محمدرضا شاه پهلوی در جشن های ۲۵۰۰ سال پادشاهی ، پنجاهمین سال سلطنت و تاج گذاری به شدت انتقاد داشت و او را بر عکس پدرش ، آدم بی عرضه و جاه طلبی می دانست.

به شادروان دکتر محمد مصدق ، از صمیم دل عشق می ورزید. به گمانم برای هیچ ایرانی ای این چنین احترام و ارادت قائل نبود.

خود را « سرباز کوچک میهن » می نامید. به او گفتم که من « سرباز کوچک میهن » را « ایران بد » نام نهاده ام. این ایده را پسندید و در آرزوی من که هر ایرانی ، « ایران بدی » مسئول و منعهد باشد ، صمیمانه شریک شد.

 

شادروان ایران بد دکترعبدالحسین بهروان ، کاشت انار را چاره ای برای نجات اقتصاد کویرنشینان ایران می دانست

 

 

برایش وبلاگی پدید آوردم که هرگز فرصت و فراغت آن نیافت که در آن بنویسد.

تصویر بالا را به دلیل عشق فراوانی که به قلمه های اناری که با دست خود در مزرعه ی مجهز به آبیاری قطره ای اش کاشته بود ، از گوگل جستم و در پست نخست وبلاگش گذاشتم. وبلاگی که چون هرگز در آن ننوشت ، از بلاگفا حذف شده است.

به ویژه بر آن پافشاری داشتم که سفرنامه هایش را در آن بنویسد. سرزمین های بی شماری را از پیش چشم و ذهن گذرانیده بود. چه توصیف و تعریف ها از موزه ی اسکندریه و قاهره ی مصر - موزه ی فراعنه - برایم نمود. از مصر ، یمن ، عربستان ، اسرائیل ، کوبا ، سیشل و ....... حکایت ها برایم گفت.

آمریکا را استعمار نیرنگ باز نوین و انگلستان را استعمار مزور پیر می دانست. می گفت یهودیان ثروتمند نیویورک به یاری این دو امپریالیست ، زیباترین سرزمین جهان - پس از کوبا - و خوش آب و هواترین نقطه ی دنیا را از آن خویش نموده اند. جالب بود که اندیشه های سوسیالیستی پر رنگ را پیوسته و آمیخته با ناسیونالیزم منطقی ( نه شووینستی ) داشت و در عین حال از کمونیسم بی زار بود. خود را جزو چپ اندیش های جبهه ملی بود و از حزب توده به شدت نفرت داشت و آنان و دیگر کمونیست های ایران - وابستگان شوروری - را عامل اصلی توقف و شکست مدرنیته در ایران و بازگشت به عقب ایران زمین می دانست. هر چند از پایه با مدرنیته ی پوسته ای و شکننده ی محمد رضا شاهی مشکل داشت.

 با وجود همه ی ناملایمات و برخوردهای آزار دهنده ای که به سبب بیان رک و جسورانه ی باورها و دیدگاه هایش در میزگردها و مصاحبه های تلویزیونی و نوشته های مطبوعاتی و نیز ارتباط همیشگی اش با دوستان آلمانی و اروپایی اش نسبت به او روا داشته می شد و همواره از آن گله می نمود و با وجود این که خود را در ایران رها و آزاد احساس نمی نمود ، Dr. Abdolhossein Behrawan باز هم پافشارانه آرزو داشت در ایران بمیرد و خاکسترش از فراز دماوند و یا دست کم کوه های مشرف برکوهپایه بر خاک ایران زمین پاشیده شود.

به سبب همین دلبستگی و شیفتگی فراوانش به ایران ، به پیشنهاد من تصویر زیر را بر بالای وبلاگش نهادیم تا بازگوی دلبستگی او به ایران و باور او به این که « صنعت کاشت ، برداشت ، بازآوری و فرآورده سازی انار » می تواند نجات دهنده ی اقتصاد کشاورزی ایران از نابودی و کویرزایی باشد.

 

ایران بد دکتر عبدالحسین بهروان Dr.Abdol Behrawan

 

دوستی و آشنایی ما اندکی بیش از یک سال به درازا نکشید اما گفته ها و کردارش بر آن گفتار در زندگی اش برای من انگیزه های در ایران ماندن و مهاجرت نجستن را دوباره زنده و نیرومند ساخت.

 

این نوشته ادامه  دارد ..............  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شادروان ایران بد دکتر عبدالحسین ( بهنام ) بهروان

 

کتاب های بی شماری نوشته بود و سال ها ستون نویس و تحلیل گر روزنامه ی اشپیگل آلمان بود.

می توانست همچون شوالیه ای باز گردد و به مصاحبه های نام جویانه ( شهرت طلبانه ) با تلویزیون ها و رادیوهای ماهواره ای بپردازد و همچون مثلن جناب مستطاب والا حضرت ابراهیم یزدی ( ! ) هر از چند گاه خبرنگاران را با اصرار به سوی خویش فرا بخواند و تحلیل ارائه دهد تا نامش همواره مطرح ، خبر ساز و شهرت آور باشد.

می توانست همانند بسیاری - شاید حتا خود من ( !! ) - در این روزنامه و آن ماه نامه بنویسد و کتاب منتشر کند تا مثلن ماندگار شود !!!

اما او دیگر سودای نام آوری ( شهرت ) نداشت. به او اصرار می کردم تا بیش تر مصاحبه کند و هر از چند گاهی تحلیلی - دست کم درباره ی اقتصاد کشاورزی و کویر زدایی در ایران - برای روزنامه ها بنویسد. می گفت خسته است و دیگر فقط می خواهد به نوشتن کتاب پژوهشی اش برای دانشگاه محل خدمتش در آلمان بپردازد. می گفت که ما پیرمردان باید از عرصه ی سیاست و اجتماع بازنشسته شویم و میدان را به جوانان واگذار نماییم. به شدت به سن بازنشستگی سیاسی باور داشت و از این که پیرمردان در ایران بر بالای حزب ها و گروه ها و محفل های سیاسی نشسته اند و امکان جولان به جوانان نمی دهند ، گله داشت.  

خود را وقف آبادانی موقوفات خانوادگی نیاکان و پدرش در کوهپایه و کویر آن ( گلستان ) ، نهوج و اردستان نموده بود. درمانگاه مخروبه ی کوهپایه را تبدیل به کلینیک ، بیمارستان و زایشگاه شبانه روزی مجهزی کرده بود و حمام عمومی مخروبه را به کتابخانه ای شایسته و درخور تبدیل ساخته بود.

آبیاری قطره ای را در حاشیه ی کویر اسپهان جدی گرفته بود تا آن جا که از شدت کوشش ، جان بر سر ستیز با کویر گذاشت. به باور من ، همچون خود من دچار بیش فعالی بزرگسالی ( ADULT ADHD ) و ( HYPERACTIVITY ) بود.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان    

 

این نوشته ادامه دارد ..........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

کتاب شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : سال جمهوری اسلامی ایران در دولت اصلاحات سید محمد خاتمی

 

 

دیروز ظهر عزیزی از دوستان ، مرگ نابهنگام دکتر عبدالحسین بهروان را به من خبر داد.

با دکتر بهروان درست در تعطیلات نوروزی سال پیش ( هشتاد و هفت ) آشنا شدم؛ از طریق پسر عمویم  ، ارسیا اوحدی که بیش از دو دهه است که در آلمان روزگار می گذراند.

قرار برای آشنایی را هم او در لابی هتل شاه عباس ( مهمان سرای عباسی ) اسپهان ( اصفهان ) گذاشت. رفتم و با این کنشگر اجتماعی ، این « ایران بد » کوشا و به واقع دلسوخته ی ایران آشنا شدم.

از اعضای کوشای جبهه ی ملی ایران و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا بود که چند سال سمت و مسئولیت سرپرستی آن دو را در اروپا داشته بود و یک بار هم به همراه گروهی از دانشجویان مخالف رژیم شاهنشاهی پهلوی دست به اشغال سفارت ایران در لندن زده بود. همان سبب گشته بود که گذرنامه ی ایرانی اش باطل و بدین ترتیب ممنوع الورود و ممنوع الخروج شود.

در سال های اصلاحات - دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی - کتاب مشهورش در اروپا که به بیان و تحلیل دلایل اقتصادی و اجتماعی سقوط رژیم پادشاهی پهلوی می پردازد ، کامیاب گشت تا « کتاب سال جمهوری اسلامی ایران » شود. از سوی دولت خاتمی به ایران دعوت و جایزه به او داده شد. همین برای او انگیزه ای شد تا پس از « چهل سال استادی گروه فلسفه و جامعه شناسی دانشگاه های آلمان ، از جمله دانشگاه فرانکفورت » به ایران بازگردد و این جا بماند.

پیش کسوتان جبهه ی ملی ایران به استقبالش آمده بودند تا برای کار و کنش سیاسی بدان ها بپیوندد ، اما او در شرایط کنونی کشور ، کار سیاسی را آن هم در قالب و اندازه ی پیرمردان به باور او بازنشسته ی گروه های ملی نپسندیده بود. به گروه های موسوم به ملی - مذهبی هم از ریشه و پایه باور نداشت و آن ها را التقاطی ، غیر علمی و منطق گریز می دانست که در آینده ی ایران هیچ نقش و جایگاهی نخواهند داشت.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : کوشا در جراحی پلاستیک رایگان دردمندان تهی دست ایران

 

 

او آماجی دیگر پیش ذهن داشت. می خواست پایه های اقتصاد کشاورزان نگون بخت و تنگ دست اجتماع را بنیانی نیرومند بخشد و کار بهداشت و درمان مردمان تهی دست ایران را به پیش ببرد.

هر سال به اعتبار دوستان جراح نام آوری که داشت ، گروهی از جراحان مشهور و چیره دست پلاستیک ، ارتوپدی ، مغز و اعصاب ، عروق و ...... را گرد هم می آورد تا به جراحی رایگان دردمندان تهی دستی بپردازند که توانایی پرداخت میلیون ها تومان پول جراحی های دشوارشان را ندارند.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : کوشا در جراحی پلاستیک دردمندان تهی دست ایران

 

در همین حال به کاشت انار بر پایه ی گسترش آبیاری قطره ای در کویر می پرداخت تا به گفته ی خویش در « ستیز تاریخی مردمان سرزمین پارس با کویر : قنات » ، جنگ افزاری نوین را به دست کشاورزی در آستانه ی نابودی پیرامون کویر دهد.

لیسانس « کشاورزی » با گرایش « اقتصاد کشاورزی » از آلمان داشت اما یک دکترا ( PhD ) در فلسفه و یک دکترا در جامعه شناسی از دانشگاه فرانکفورت گرفته بود و تا هنگام مرگ به کار پژوهش برای دانشگاه های آلمان پرداخت. چهل سال آموزش و پژوهش در دانشگاه های گوناگون آلمان ، از جمله فرانکفورت را در کارنامه اش داشت.

 

این نوشته ادامه دارد .............     

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:33  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

موج سوم گسترش ایدز در ایران ، از طریق جنسی ( sexual ) است که بسیار بسیار بسیار گسترده تر و ویرانگر تر از دو موج نخست - معتادان تزریقی و زندانیان - خواهد بود. این موج سونامی وار اجتماع ناآشنا با راه های پیشگیری و در همین حال دچار وسواس و اجبار شده به سکس را مورد یورش قرار خواهد داد.

آموزش جنسی مبتنی بر پرهیز و خویشتن داری جنسی ( دست کم تا بیست و یک سالگی ) می تواند بهترین و سودمندترین راهبرد برای کنترل و مهار این سونامی پیش رو باشد. آموزشی که بر پایه ی مخاطرات و ویژگی های اجتماع در حال گذار ما باید طراحی و انجام شود.

آموزش جنسی ای در ایران کارساز و اثرگذار خواهد بود که ارضای غریزه ی جنسی را با مفاهیمی هم چون معنویت ، انسانیت ، شرافت و آبرو همراه و پیوسته سازد و نوجوانان و جوانان مان را در رسیدن به ایمان و عرفان شخصی در عین ارضای جنسی یاری دهد.

بی گمان ، اختلال ( بیماری ) « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » هم چون دیگر وابستگی ( اعتیاد ) ها نه تنها باعث از دست رفتن بهداشت و سلامت روانی و فیزیولوژیک می شود ، که هم چنین گوهر ارزش مند وقت و عمر آدمیان را به هدر می دهد. این اختلال به سادگی و شتابان ، همه ی استعدادهای آدمی را تباه ساخته و فرصت شکوفایی را از آن ها می ستاند. نمایان است که ابتلا به این اختلال ، خطر دچار شدن به عفونت ایدز ، هپاتیت بی و سی را چندین و چند برابر می کند.

از این رو لازم است که اختلال وابستگی ( اعتیاد ) به سکس همانند اختلال وابستگی ( اعتیاد ) به الکل ، مواد مخدر و محرک جدی گرفته شده و همه ی راهبردها و راهکارهای لازم وسودمند برای پیشگیری و مهار آن طراحی شده و به کار بسته شود.

باید دانست که کوشش و خواست سکسولوژیست ها و روان کاوان همواره این بوده که بخشی از انرژی زیستی ( لیبیدو ) به سوی برقراری رابطه های جنسی - آمیزشی و تخیلات و فانتزی های غریزی سمت و سو یابد و بیش تر آن در راستای پدید آوردن نواندیشی و نوآفرینی ( خلاقیت ) ، افزایش توان مندی های حرفه ای و هنری و کوشش های انسانی شود.

 

 

این نوشته ادامه دارد ............... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

به هر حال پورنوگرافی وجود خواهد داشت. به عنوان صنعتی پول ساز و نیز تهدیدی برای سلامت و بهداشت روانی - جنسی خانواده ها. صنعت پورنوگرافی امروزین ، از روز نخست هم انتقام و یورشی سهمگین از سوی پیرامون ( حاشیه ) نشینان پرولتاریا بر علیه زندگی لوکس ، رفاه و آرامش طبقه ی بورژوا بود. البته باید به یاد داشت که پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) عمری به درازای آدمی دارد و در نقاشی های آدمیان غارنشین و سنگ تراشی های عهد کهن ، فراوان دیده می شود.

همراه شدن « مدیریت جنسی » کارآمد و بهنگام با « مهندسی شادی و هیجان » می تواند به خوبی کودکان ، نوجوانان و جوانان را از وابستگی به هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) پاس داشته و سنگری ستبر در برابر اختلال « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » باشد.

در مبحث « مدیریت جنسی » آن چه بسیار مهم است که پیش چشم و ذهن نشانده شود ، این واقعیت نمایان است که به دلیل مشکلات اقتصادی - اجتماعی کنونی ، و روند رو به گسترش بی کاری ، هرگز نمی توان « مدیریت جنسی » را ساده لوحانه و کوته اندیشانه ، تنها و تنها به ازدواج تقلیل داد.

مردان جوان و میان سال اجتماع ما ، همانند بسیاری دیگر از مردان این گوی گردان ، ازدواج گریز شده اند و نمی خواهند زیر بار طاقت فرسا و سنگین ازدواج و یک عمر مسئولیت های آن بروند.

این واقعیت که بنا بر برخی ارزابی و گمانه زنی ها ما در سال ۱۴۰۰ خورشیدی نزدیک به هفت - هشت میلیون دختر و دوازده - سیزده میلیون زن مطلقه ی جوان و میان سال خواهیم داشت که هرگز فرصت ازدواج را نخواهند یافت ، باید ما را به این درایت و تدبیر برساند که « مدیریت جنسی » و « مهندسی شادی و هیجان » را باید هر چه شتابان تر در فراز راهبردهای سرنوشت ساز این سرزمین گذاشت.

 

 

این نوشته ادامه دارد ........... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

آموزش جنسی

 

 

کژراهی ( انحراف ) و گمراهی جنسی ، پیامد سرراست ( مستقیم )و طبیعی نادانی جنسی است. در واقع ، آموزش جنسی می تواند بهترین و کارآمدترین ابزار در راستای پرهیزگاری و خویشتن داری جنسی و پیشگیری از پیدایش کژراهی ( انحراف ) های جنسی باشد. این آموزش های پژوهش بنیاد و دانش مدارانه باید از دوران کودکی و نوجوانی تا بزرگ سالی و میان سالی و بر پایه ی ویژگی های فرهنگی ، مذهبی و اجتماعی انجام شود. 

باید به نوجوانان و جوانان آموخت که میل جنسی ، غریزه ای ست که از سوی پروردگار به آدمی ارزانی داشته شده تا در پرتو آن به عشق و آرامش افزون تر دست یابد. پس ضروری ست که هم چون هر غریزه ی دیگری در آن راه میانه روی را برگزید و اسیر و برده و وابسته ( معتاد ) به سکس نشد.

 

این نوشته ادامه دارد ...........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

هنگامی که آدمی مدتی طولانی از کاری - به اجبار یا اتفاق - کناره می جوید ، باز گشتن بدان دشوار می نماید. رایانه ام به هم ریخته بود. حال و روز مادر بزرگم به ناگاه دچار دگرگونی پیکری ( پزشکی ) شده بود. و در همین هنگامه ، برنامه ی جدا شدن از بیش تر کلینیک ها - البته به جز مرکز مشاوره ی شکیبا ( خانم دکتر بدری السادات بهرامی ) و مرکز مشاوره ی راه نو ( آقای دکتر باقر ثنائی ) - و مستقل شدن هم پدید آمد و نیاز مالی رو به فراز نهاد. آنفلوانزا و افت پیکری دوران نقاهت هم با فشار کاری بازگشت به کار هم زمان شد و خلاصه همه چیز دست به دست هم دادند تا من از اینترنت به دور افتم.

اما به یاری و پشتوانه ی پروردگار بخشنده ی مهربان ، بر آن شدم تا بار دیگر باز گردم شاید بتوانم ضمن آسودگی جستن از قبل سرگرمی وبلاگ نوشتن ، گره ای از ذهن و زندگی هم میهن دردمندی بگشایم و گامی هر چند کوچک در راستای « بهداشت و سلامت روانی » اجتماع پر آفت و گزند در حال گذارمان بردارم.

در دوران دوری از اینترنت ، نتوانستن به کار ویرایش و برگردان ( ترجمه ی ) کتاب هم بپردازم ، اما بالاخره پس از دو سال کامیاب شدم تا در بستر بیماری و درد پیکری در پی آن ، ساعات خواب و استراحت خود را به شش ساعت در شبانه روز برسانم. این خود دستاورد اندکی نبود.

بازگشتم تا بنویسم که نکات بسیاری نانوشته در وبلاگ دارم......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 3:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

آموزش جنسی

 

خوب خدا را سپاس که بالاخره نوبت به برخورد با وب سایت ها و وبلاگ های شرم ستیز و هرزه گستر رسید. افسوس که هم در هنگامه ی آغاز فیلترینگ ( انسداد ) و هم در هنگامه ی دستگیری گردانندگان وب سایت ها و وبلاگ ها ، این گونه وب سایت های منحراف واپسین ها بوده و هستند.

در میهن ما بسیار بیش و پیش از وب سایت ها و وبلاگ های منحرف و مستهجن ، تارنماهای فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی مسدود می شوند ، در حالی که این وب سایت های پورنوگرافیک هرزه و شرم ستیز هستند که بیش ترین آسیب را به سلامت و بهداشت روانی - جنسی اجتماع ، به ویژه نوجوانان و جوانان ما می زنند.

شگفت آن که برخی گردانندگان این گونه وب سایت ها و وبلاگ ها ، چنین شرم ستیزی ها و هرزه پراکنی هایی را « مبارزه ی سیاسی » می نامند و بنابراین می خواهند در قد و قواره ی قهرمانان ملی هم خود را به نمایش سپارند !!!

آیا اینان از فرجام ناگوار و پیامدهای جبران ناپذیر انتشار تصاویر هرزه ی جنسی و مطالب تحریک آمیز سکسی خبر دارند ؟!؟

چندین سال پیش وب سایت « سه کاف » بنیان گذار این جنبش سکس گستر شد که بازدید آن به ماهی دوازده میلیون هم می رسید. همزمان با آن وبلاگ های بسیاری مشغول انتشار داستان های جنسی حتا در موارد و موضوعاتی چون « زنای با محارم » شدند. چند سال پس از آن وب سایت هایی دیگر به راه افتادند و به ترویج انحرافاتی همچون « سکس ضربدری » و « سکس گروهی » و .... پرداختند. 

آن گاه که با آموزش جنسی درست و منطقی و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، اجتماعی و مذهبی از انحرافات و کژروی های جنسی پیشگیری نشود ، چنین وب سایت ها و وبلاگ هایی می توانند بسیار فراتر و گسترده تر از توانمندی واقعی شان اثرگذار باشند.

« آموزش جنسی در راستای خویشتن داری جنسی » گامی جدی و سودمند برای کودکان و نوجوانان ایرانی خواهد بود. « آموزش جنسی ( Sex Education ) » را جدی بگیریم.

 

 

آموزش جنسی

 

 

این نوشته ادامه دارد ..............  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:31  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

خوب سال نو هم از راه رسید؛

با خبری ناخوشایند برای هر وبلاگ نویس ایرانی و نا ایرانی.

آن اندازه ناگوار که نمی خواهم ( نمی توانم ) حتا بدان اشاره کنم......

آغاز هر سال برای من زاده ی فروردین ، اشارتی  همزمان به گذر یک سال دیگر از عمر گذران نیز دارد؛ با نگاهی به کارنامه ی همه ی کارهای نیک و بد گذشته و سال گذشته. و این جدا از حساب رسی هر شبانگاهم است که هنگام فرو نهادن سر بر بالش ذهن مرا به خویش مشغول می سازد.

سال ۱۳۸۸ خورشیدی آغاز شد.

نوروز امسال ۲۵۶۸ سال از بنیان گذاشتن ایران از سوی کورش بزرگ گذشت.

سالی که می توان « سال ۲۵۶۸ ایرانی » اش نامید؛ افسوس که پهلوی دوم کوشید تا سالگشت رخداد سترگ و تاریخی بنیاد نهاده شدن کشور ایران را به جای یادآوری به نام « سال ... ایرانی » ، به نام « سال .... شاهنشاهی » مصادره نماید و از آن برای سترگی خویشتن دست مایه فراهم آورد.

استفاده ی ابزاری از تاریخ در این کشور سده هاست که مد بوده است.

شاه دوم قاجار نیز همین گونه « شمشیر » را به چنگال « شیر و خورشید » سپرد ؛

شگفتا که در دوران دراز پادشاهی همین شاهنشاه بود که بیش ترین شکست و زبونی از آن ایران و ایرانیان شد !! بیش ترین سرزمین های مان را در همه ی دوران پس از شکست از اعراب در روزگار همین دومین شاه حرم باز به ظاهر شمشیر دوست قاجار از دست دادیم !!!

سال نو ، سالی دشواری برای ما ایرانیان از نظر اقتصادی و اجتماعی خواهد بود.

نرخ بی کاری در امسال سخت فراز خواهد یافت و آمار آسیب های روانی - اجتماعی شدت خواهد یافت.

اکنون ، هر چند بسیار دیر هنگام ، اما دیگر پذیرفته ایم که اقتصاد بنیان نخست است.

سال ۱۳۸۸ ، سال بلند پروازی های کودکان ، نوجوانان ، جوانان و خانواده های ایرانی نیست. سالی است که بیش از همه چیز باید خود را آماده ی پذیرش شرایط سخت و ناخوشایند اقتصادی - اجتماعی نمود تا بتوان سلامت روان باقی مانده را پاس داشت !

به هر روی ، سال ۱۳۸۸ خورشیدی ، سال ۲۵۶۸ ایرانی و سال اصلاح الگوی مصرف بر همه ی ایرانیان درون و برون میهن کهن مان فرخنده باد !!    

  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

جستاری در زود مرگی اهل فرهنگ در ایران

( بخش دوم )

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

اما برهم کنش ناخوشایند توده ی مردم با نویسندگان و اهل اندیشه و فرهنگ تنها به ندادن پس خوراند ( فیدبک ) شایسته و لازم از سوی مردمان به اهل اندیشه و فرهنگ نبوده است. توده ی اجتماع در سرزمین ما نه تنها اینان را نادیده گرفته و حتا گاه به آسانی انکار می کند ، که در موارد بسیاری اهل اندیشه و فرهنگ را به عنوان چهره ای ناهم خوان با خود ، مشکوک ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و تشنه ی ستایش بی دلیل در پیش چشم و ذهن نشانده و سپس طرد کرده است. این نگاه سرشار از انکار و تردید توده ی اجتماع – و البته نه اندک درصد مردمان دلبسته و وابسته ی اندیشه و فرهنگ -  برای نخبگان آزار دهنده است و به جدایی گسترده تر و ژرف تر گروه نوساز و روشنگر از توده ی اجتماع می انجامد.

افسوس که در آغاز یا میانه ی این جدایی ، برخی کوشش گران پهنه ی اندیشه و فرهنگ ، به سبب دگراندیشی و گاه با انگیزه ی نادیده انگاشتن توده ی قدرناشناس به پاسخ گویی هایی در کنش ، پوشش و آرایش روی می آورند که شائبه ی خودشیفتگی و نمایشگری اهل اندیشه و فرهنگ را در سرزمین پر آفت و گزند ما نیرومند تر و پر رنگ تر ساخته و چرخه ی از پیش مشکل دار و معیوب برهمکنش مردمان و نخبگان را کاستی و گزند بیش تر می بخشد.  

چهار – سده هاست که در سرزمین ما افزون بر توده ی مردمان ، از سوی چیرگان و نمایندگان آنان  نیز به نویسنده و اهل اندیشه و فرهنگ ، به دیده ی بدبینی و تردید نگریسته شده است. این گونه است که فردوسی باید سی سال آهسته و خاموش در گوشه ای پنهان به نوزایی و نوسازی فرهنگ از دست رفته بپردازد و بوعلی سینا امکان کار و کوشش در پهنه ی دانش و اندیشه را در زیر سایه ی قدر قدرتی چیره پیدا کند. و پس از سده ها باز می بینیم که دهخدا نیز باید هم چون فردوسی سال ها خود را در تاریکخانه اش پنهان کند تا برهانش قاطع بماند و قاطر قدر قدرتان چیره نشود ، بدین آرزو و رویا که شاید مجوز انتشار بگیرد.

شگفت این که در پیشینه ی این سرزمین تنها فرجام امثال میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و فرخی یزدی که پای به پهنه ی پر ماجرا و خطر سیاست گذاردند ، به مرگ و نیستی نینجامیده ، که سرنوشت بسیاری دیگر هم که سودایی جز آبادانی و خرمی دانش و اندیشه و فرهنگ و هنر نداشته اند ، این گونه رقم خورده است.

در سرزمین ما نه تنها مردمان ، که چیرگان نیز در موارد فراوانی مایه ی ناکامی ، سرخوردگی ، افسردگی و درماندگی نخبگان بوده اند. افسوس که چیرگان پیش از درک همدلانه و فهم ژرف کوشش های اهل اندیشه و فرهنگ ، دستاورد آنان را رویاروی خواست و آرا و آرزوهای خویش می دیده و برای سرکوب آنان استوار می شده اند.

پنج -  رقابت ها و حسادت های ناسالم و بیمارگونه میان اهل اندیشه و فرهنگ در سرزمین ما عیان تر و نمایان تر از آن است که نیازمند بیان باشد. این واقعیت را نمی توان بر دوش مردمان و یا چیرگان گذاشت. این گونه چالش ها و کشمکش های ناسالم و بیمارگونه اغلب به ستیزها و کینه توزی های پایدار و بدفرجام انجامیده است که چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، اندوه ، افسردگی و درماندگی را نیرومندتر و ناگوارتر می سازد. رقابت هایی که نه تنها از حسرت و حسادت ، که حتا از بخل و بغض نیز فراتر می روند و به سادگی به مرز ستیز و کینه توزی و پدرکشتگی می رسند.

شگفت این که چنین رقابت بیمارگونه ای « شاگرد » و « پیش کسوت » نمی شناسد و هر دو به آسانی و بدون دوراندیشی به « پسر کشی » و « پدر کشی » دست و دامان آلوده می سازند. « اصحاب سبعه » به نکوهش و نادیده انگاشتن « یاران ربعه » می پردازند و اینان در واکنش بدین کردار نابخردانه و حسادت آلود به ریشخند و هجو آنان. و این شیوه در سرزمین اهورایی مان هنوز استوار و پایدار ادامه دارد.

شش -  و دست آخر ، فقر و نیاز مالی و معیشتی واپسین و جانکاه ترین ضربه را بر  اهل اندیشه و فرهنگ می زند. آن که این واقعیت ناگوار را می داند ، می کوشد دست کم پیمان زناشویی بستن و فرزند آوردن را به دهه های چهارم و پنجم عمر واگذار کند و دربند نوزایی و نوسازی فرهنگی بماند. اما مجرد ماندن و چشم پوشاندن بر ازدواج ، خود ننگ و انگ های دیگری بر اهل اندیشه و فرهنگ افزون می سازد که از ناتوانی جنسی و سردمزاجی تا همجنس گرایی ( هوموسکسوالیتی ) و انواع و اقسام انحرافات جنسی ( پارافیلیاها ) گوناگون خواهد بود !!!

پیمان زناشویی بستن مانع کار روشنفکری و کوشش در راستای نوزایی و نوسازی فرهنگی نخواهد شد بلکه حتا می تواند به خوبی فرد را در برابر بحران های عاطفی – خلقی ، ناکامی ، سرخوردگی ، افسردگی ، درماندگی ، خواست و آرزوی مرگ ، و افکار خودکشی پشتیبانی و پاسداری نماید. اما به دنیا آوردن فرزند و بدتر از آن ، فرزندان ، با چندین و چند برابر کردن نیازهای مالی و معیشتی خانواده ، اهل اندیشه و فرهنگ را بیش از پیش به گرفتار شدن در چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، اندوه ، افسردگی و درماندگی - « چرخه ی زودمرگی » -  آسیب پذیر نماید. این گونه است که در سرزمین ما آنان که در وادی فرهنگ ، به جای نویسندگی ، به هنرهای تزئینی ، موسیقی ، و نمایش - به ویژه از گونه های بزمی و مجلسی ، ولو کاباره ای و تخت حوضی -  روی آورده اند ، هم چون بوعلی سینا و لئوناردو داوینچی در زیر سایه ی دارندگان شوکت و ثروت اندکی قدر دیده و بر کنار صدر نشسته اند و به داغ و درفش و دار سپرده نشده اند.   

 

از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟

وز تار وجود عمر ما پودی کو ؟

در چنبر چرخ ، جان چندین پاکان

می سوزد و خاک می شود ، دودی کو ؟

                                    ( خیام )      

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 2:0  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

زندگی ، بازیچه ای بیش نیست !

 

چندی پیش اس ام اسی از سوی یکی از دوستان به گوشی همراهم نشست؛

اهل اس ام اس بازی نیستم. نه حال و حوصله اش را دارم و نه وقت و فراغتش را.

اما نمی دانم چه شد که به این یکی پاسخ دادم.

شاید بدان دلیل که خود در زندگی نیک آموخته و دریافته ام که : « زندگی بازیچه ای بیش نیست ! ».

اس ام اس چنین بود :

« برخی دوستان مانند قطار شهربازی هستند ؛ هنگامی که با آن ها هستی ، بهت خوش می گذرد اما باهاشون به جایی نمی رسی ! »

چنین پاسخ دادم :

« اما هنگامی که دقت می کنی ، می بینی بیشتر عمرت را ( حتا تا لحظه ی مرگ ) داری با خاطرات خوش و فراموش ناشدنی همان قطار پر شور و شوق شهربازی می گذرونی !! » 

باید به فرداها اندیشید اما در لحظه زیست؛ آدمی آن گاه ارزش لذت بردن از لحظه ها را در می یابد که فرصت و سلامت لذت بردن از زندگی باقی نمانده است. من نیز هم چون سهراپ سپهری چنین می اندیشم که : « زندگی ، آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است ».

گاهی لازمه ی به فردا اندیشیدن ، قربانی نمودن امروز است؛ اما همواره به کار بستن این راهکار و تبدیل آن به راهبرد بنیادین زندگی ، فرصت و فراغتی برای اصل زندگی : « اکنون ، امروز و این لحظه » باقی نمی گذارد.

آری ، من چنین می اندیشم که زندگی ، بازیچه ای بیش نیست ...... 

 

 

زندگی ، آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است !

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 23:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شهادت در راه میهن و معنویت ، مشق عشق و فراز انسانیت است !

 

 

دیروز یکی از بیمارانم - که خانمی موشکاف و حساس ( کلاستر C ) است - آشفته و نگران آمده و گفت : « دکتر این چه مطلبی بود که در وبلاگت نوشته بودی ؟ »

پرسیدم : « کدام مطلب را می گویی ؟!؟ »

پاسخ داد : « همان ناموس پرستی غیاث آبادی گونه ات درباره ی روند نامیمون پنج نفر و چهار نفر مسافر سوار کردن تاکسی ها !! »

گفتم : « خانم ، شما جوان و خوش سیما هستی؛ آیا برای خودت پیش نیامده که از سوی پسرکان و مردانی مورد آزار و اذیت و مالش قرار بگیرید ؟ رفتارهای نابهنجار و کردارهای نادرست در تاکسی ها را همچون من فراوان نمی بینید ؟!؟ »

پاسخ داد : « چرا ؛ فراوان ! اما دکتر جان این مشکل من و امثال من است. خودمان یک جوری حلش می کنیم. ما زنان ایرانی به شنیدن متلک های هرزه و یشنهادهای بی شرمانه از سوی برادران ( ! ) و پدران ( !! ) ایرانی مان عادت کرده ایم. به فکر خودت و خانواده ات باش. چرا شما باید هزینه ی حرمت و کرامت از دست رفته ی ما را بدهی ؟؟ من امروز نیامده ام که ویزیت شوم. داروها به من ساخته است و رفتار درمانی شناختی هم برایم کاملن سودمند بوده است.امیدوارم پس از همان چهار تا شش ماهی که قول دادید ، داروها را کنار بگذارم. فقط آمدم بگویم جسارت و بی باکی تان در برخی نوشته های تان مرا و احتمالن برخی دیگر مراجعان و بیماران تان را نگران می کند. مواظب باشید..... » 

گفتم : « نگرانی شما را می پذیرم. اما واقعیت این است که من نه تنها آدم جسور و بی باکی نیستم ، که خودم را محافظه کار و ترسو هم می دانم. اما اگر من به این رشته ی روان پزشکی آمدم و پرچم « آموزش و آگاهی رسانی جنسی - زناشویی در راستای پیشگیری و درمان آسیب های روانی - اجتماعی » را بر دوش خودم نهادم ، برای ادای دین ملی و معنوی بوده و هست. من شیفته ی جراحی بودم. پدرم از ده سالگی مرا به اتاق عمل می برد. در سال های استاژری ( دانشجویی بالینی : سال چهار و پنج پزشکی عمومی ) و اینترنی ( سال شش و هفت پزشکی ) حتا شب هایی که نمی باید بیمارستان باشم ، می ماندم و اتاق عمل می رفتم. در موارد بسیاری به عنوان اد عمل ( دستیار جراح ) دست می شستم و گاهی حتا جراحی هایی هم چون آپاندیسیت ، هموروئید ، وازکتومی ، و ... را زیر نظر جراح انجام می دادم . اپی زیوتومی ( برش گسترده و عمقی واژن تا میان دوراه و مقعد ) در زایمان طبیعی و درآوردن لیپوم های زیر پوستی ، کوچک کردن و کشیدن ناخن ، برداشتن خال و مانند آن را به تنهایی انجام می دادم. آری ، من به عشق « جراح قلب » شدن پا به رشته ی پزشکی نهادم ، اما خداوند خود مرا به سوی روان پزشکی و سکسولوژی کشاند و گریبانم را رها نساخت تا به جای آدم ها ، اجتماع را جراحی کنم. به راستی چرا باید همه ی آن زایمان های ناشی از زنای با محارم ، در شب هایی که من کشیک بودم و یا آن دو ماه دوره ی زنان و زایمان اینترنی من ، رخ دهد ؟!؟ در برابر خواست خداوند که سرشت و منش من را این گونه قرار داد تا در برابرچنین رخدادهای ناگواری ، بی تفاوت و خاموش نمانم ، چه می توانم انجام دهم ؟؟؟ »

گفت : « شاید دیگران هم بی تفاوت نباشند ، اما مصلحت خود را در سکوت و کنار کشیدن بدانند ! نمی توانید به همین کار کلینیکی خودتان بسنده کنید ؟ اصلن چرا این گونه مقالات را می نویسید ؟!؟ »

پاسخ دادم : « پاسخ تان درست است اما پرسش تان بدان دلیل است که پیشینه ی شخصی مرا نمی دانید ! من دوران کودکی و نوجوانی ام در جنگ گذشت که برای ما « دفاع مقدس » بود. من برای زندگی ، عشق ورزی و برخورداری از نعمت های دنیا رشد و پرورش داده نشدم. من با احساس وظیفه و تکلیف مذهبی و ملی و لزوم ادای دین به پروردگار ، آدمی و اجتماع بزرگ شدم. من و امثال من ، روزها و شب های من با لحظه شماری برای شتافتن به « جبهه های حق علیه باطل » و شرکت در « دفاع مقدس » می گذشت. آرمان ما « شهادت » در راه میهن و مذهب و خداوند بود. این ها هنوز طرح واره ( اسکیما ) های شناختی من است. من نوشتن این مقاله و بسیاری از مقالات دیگر را وظیفه و تکلیف شرعی و ملی خود و ادامه ی راه شهیدان آن « دفاع مقدس » و همه ی « دیگر دفاع های مقدس » تاریخ ایران زمین می دانم. من این مقاله  ی مورد اشاره ی شما و نقدم بر « جنبش زیرزمینی رپ پارسی » را دقیقن نمونه ای آشکار و نمایان از « سفارش به نیکی و نکوهش پلیدی ( امر به معروف و نهی از منکر ) » می دانم. هر چند فرآیند و فرم این امر به معروف و نهی از منکر از شیوه ی سنتی و سر راست ( مستقیم ) معمول و مرسوم ، مدرن تر و متفاوت است. من و امثال من را با این احساس مسئولیت ها و ادای تکلیف ها پرورش دادند. از من و امثال من کودکی نکرده ، نوجوانی ستانده و بار بزرگ سالی بر دوش مان نهاده شد. اتفاقن با نوشتن همین مطلب مورد اشاره ی شما و پیشنهاد « کاهش شمار مسافران تاکسی ها از پنج و چهار نفر به سه نفر در سراسر کشور » ، احساس آسودگی خاصی می کنم. چون چنین می اندیشم که دیگر تکلیف از گردن من ساقط شده و اکنون بر دوش دیگران است که بدین ضرورت عمل بکنند یا نکنند. من وظیفه ی حرفه ای ، دینی و ملی خود را انجام داده ام. »

گفت : « ای کاش می توانستید از دست این طرحواره های شناختی تان رها شوید ! »

پاسخ دام : « آری ، ای کاش می شد ! طرحواره ی « ایثار و فداکاری » بدجور گریبان آدمی را می گیرد !! آن سال هایی که برای آزمون دستیاری ( امتحان تخصص ) روز و شب درس می خواندم ، نیمه شب ، از کتابخانه ی بیمارستان الزهرای اصفهان به سوی سر پل خواجو روانه می شدم. در نخستین ساعات بامداد پس از گذشتن از کنار « فرودگاه قدیم اصفهان » - که در کودکی آرزوی پرواز و فرود بر آن را با خلبانی خودم داشتم و از این رو همواره برای من نوستالژیک بوده و خواهد بود - به « گلستان شهدای اصفهان » می رسیدم. در دل شب آن جا می ایستادم و به اندیشه فرو می رفتم که هر یک از اینان چه سان در راه آرمان های ملی و معنوی اش جان فدا ساخته است. پس آن گاه با خود می اندیشیدم که من در ادامه ی راه اینان ، در ادامه ی راه رستم فرخزاد ، در ادامه ی راه کاوه ی آهنگر ، در ادامه ی راه سورنا ، و در ادامه ی راه هزاران دلاور دیگر میهن چه تکلیف بر دوش دارم. گام برداشتن در میان سنگ های آرامگاه این شهیدان نوجوان و جوان ، اندیشه ها و احساس های خاصی در آدمی پدید می آورد. هر شب و بامداد که در کنار آن ها لختی می آسودم و خلوت می نمودم ، در برگزیدن روان پزشکی و سکسولوژی اجتماع نگر ( جراحی اجتماع ایرانیان ) استوار تر و راسخ تر می شدم. در حالی که دوستان تنها و تنها به رشته های پولسازی هم چون چشم پزشکی ، رادیولوژی ، ارتوپدی ، گوش و حلق و بینی ، قلب ، جراحی پلاستیک و ........ می اندیشیدند و مرا همواره به دلیل باور و دلبستگی ام به رشته ی روان پزشکی و آرمان ها و آماج های روان پزشکی و سکسولوژی اجتماعی ام مسخره و ریشخند می نمودند. اما هیچ کس از خلوت نیمه شبانگاهی و بامدادی من با شهیدان آرم گرفته در گلستان شهدای اصفهان و استوار و راسخ شدن پیگیر من خبردار نبود. این مقالات از همان « شب نشینی ها در آن گلستان » برمی آید. »

به پا خاست که برود؛ نگاه کرد و پرسید :

« گمان می کنید مسئولانی که در کوشش های شما و امثال شما  موشکافی می کنند و مو از ماست می کشند و به وقتش کیفر می دهند ، این خاستگاه و سرچشمه های کوشش هاتان را می دانند و باور می کنند ؟!؟ »

پاسخ دادم : « همه شان نه ! اما آنان که در جبهه ها دوشادوش نوجوانان بی باک و جوانان فداکار رزم نموده و جانباز شده اند ، ممکن است بتوانند به همانندی هایی میان من و آنان دست پیدا کنند و هر چند با همه ی آرا و اندیشه ها و دیدگاه هایم همنوا و موافق نیستند ، نیت و آرمان کوشش هایم را درک کنند. آنان پیکر آغشته به خون شوریدگان و دست از جان شسته گان فراوانی را در بغل گرفته اند. طرحواره های شناختی جبهه و جنگ را نباید دست کم گرفت. آسیب روانی جنگ حتا ممکن است به « تغییر شخصیت » بینجامد ! »

گفت : « می شود خواهش مرا برآوره سازید و همین ها را بنویسید ؟ خواهش می کنم؛ دست کم نگرانی من یکی را کاهش می دهید ! »

گفتم : « می ترسم باعث ریا شود. شمار فراوانی از آدم های اجتماع ما از این گونه سخنان ، برای خود کیسه دوخته اند. »

پافشاری کرد که : « مگر خودتان نمی گویید که خیلی دربند و نگران قضاوت دیگران نباش ؟؟ خواهش می کنم ! قول بدهید که فاش و آشکار بنویسید. تا قول ندهید بیرون نمی روم. »  

تا قول ندادم و سوگند یاد نکردم ، نرفت !

سرگرم بستن بار و بندیل سفر هستم تا به کرانه ی زنده رود ، سر پل خواجو و « آن خلوتگاه شبان گاهان پر شمار » بشتابم و چند روزی استراحت و خلوت نمایم. آن قول و سوگند به یادم آمد. چاره ای نیست ! باید این تکلیف و عهد را نیز ادا نمایم !!!       

 

شهیدان میهن در طول تاریخ ، ایران بدان جاودانند !      

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 9:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

جستاری در زود مرگی اهل فرهنگ در ایران

 

دکتر بهنام اوحدی

www.iranbod.com

 

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود !

                                ( خیام )

 

 

آن چه که امیر قادری در یادداشت صفحه ی شانزده روزنامه ی اعتماد دوشنبه یازدهم آذر ماه درباره اش دردمندانه نوشته بود ، واقعیتی تلخ و ناگوار است که مدت ها ذهن کنج کاو و پرسش گر مرا درگیر و گرفتار خود ساخته بود. ستون واپسین صفحه ی روزنامه ی اعتماد ، نخستین جایی از روزنامه است که پس از صفحه ی نخست به سراغ آن می شتابم. و این شتاب ، به دلیل دلبستگی فراوانم به نوشته های دلسوزانه و متعهدانه ی « حسین معززی نیا » است و پس از او هم « امیر قادری ». بی گمان جای « محسن آزرم » که دردانه ای کم مانند است ، در این صفحه بسیار خالی ست.

زودمرگی اهل اندیشه و فرهنگ در ایران پر آفت و گزند ما ریشه ها و سرچشمه های گوناگون فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و روان شناختی دارد.

هر چند نوشتن درباره ی این دشواری سترگ اجتماع ما نیازمند درنگ و اندیشه ی فراوان و شکیبامدارانه است ، اما به پیشنهاد شهلا زرلکی و سعید طباطبایی کوشیدم تا گزیده وار به بیان چند ریشه و سرچشمه بسنده می نمایم ؛ بدان امید که فرصت و فراغتی دست دهد که بدین درد کهنه ی سرزمین مان بیش تر و ژرف تر بپردازم.

یک -  گاه این دشواری دیرینه ی اجتماع ما به نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) پر رنگ خود نویسنده و اهل فرهنگ مان باز می گردد. یعنی آقا و یا خانم نویسنده از « احساس و اندیشه ی ابر توانایی ( Omnipotence  )  » سترگ و آن چنانی برخوردار است که دچار شبه وهم و هذیان می شود که گویا اثرش نسخه ی شفابخش و اکسیر این سرزمین است و پس از انتشار بی درنگ به فرجام و دستاوردی شگفت انگیز ، چشم گیر و بی همتا می انجامد. این حالتی ست که برای بسیاری از ما که پیش تر کاغذ سیاه می نمودیم و اکنون بایت ها را لبریز می نماییم ، رخ داده و خواهد داد. مشکل از هنگامی آغاز می شود که این فرجام یگانه و دستاورد خیره کننده پیش چشم هویدا نمی شود و نویسنده را پیش و بیش از خودکاوی و بی قراری و اشتیاق برای نقد اثر و اندیشه ی خود و دانستن کاستی ها و نیز ناهم خوانی های آن ها با ذهن و زبان اجتماع و پیرامونیان ، به وادی فروداشت ( تحقیر ) و دشنام به میهن و هم میهن می کشاند.

در حالی که چنان چه این « احساس و اندیشه ی ابر ( همه کار ) توان » در همان آغاز حرفه ی اندیشه ورزی و فرهنگ مداری از سوی استادان و پیش کسوتان زدوده شود ، بعدها به ناامیدی ، اندوه و درماندگی نخواهد انجامید. البته به شرط آن که خود این استادان و پیش کسوتان از این احساس و اندیشه ی « ابر توان » برخاسته از خودشیفتگی  ( نارسی سیزم ) پر رنگ بدر آمده باشند.

اگر این گونه باورها زدوده نشوند ، خیلی زود و شتابان ، دست بالا یکی دو سال پس از انتشار کار دوم و یا سوم ، احساس سرخوردگی ، ناکامی ، اندوه ، افسردگی ، خشم و در پایان درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness  ) – بخوانیم : زودمرگی - بر نویسنده و پژوهشگر شیفته و مشتاق چیره می شود.

دو – اگر چه تا یکی دو دهه پیش بر ضریب هوشی ( IQ ) تامل و تاکید انجام می شد ، اما مدتی ست که دیگر « پشتکار ، پافشاری و خستگی ناپذیری ( Persistence ) »  عامل نخست چیرگی ، کام یابی و سربلندی شناخته می شود.

این در حالی ست که هنوز ما ایرانیان درگیر افسانه های هوشمندی نژاد مختلط خود هستیم و پشتکار مردمان مشرق زمین ( چین ، ژاپن ، کره ، مالزی و .... ) و مغرب زمین ( اروپای غربی ) را الگو و سرمشقی نیک و خوش فرجام برای خود نساخته ایم.

به راستی هوش بالا بدون پشتکاری پابرجا و استمراری استوار به کدامین فرجام گوارا و خوشایند می انجامد ؟!؟

به دلیل ساختار سنت گرا و نوگریز اجتماع ما ، نویسندگان و اهل فرهنگ – که بیش ترشان دغدغه و انگیزه ی « نوسازی و نوزایی ( Renaissance  ) » داشته و دارند – بارها و بارها در طی گذر عمر شاهد بازگشت ( ارتجاع ) توده ی مردمان به نادانی ها و خرافه های دور از دانش و اندیشه بوده اند. این واقعیت ذهن جست و جو گر و نواندیش نخبگان اجتماع را دچار ناکامی ، سرخوردگی ، اندوه ، خشم ، خستگی ، دل زدگی و درماندگی می ساخته است.

در حالی که باز چرخش اجتماع به آن باورها ، خرده فرهنگ ها و طرح واره های ذهنی ای که از سوی نخبگان دگر اندیش جویای نوزایی و نوسازی ( رنسانس )  خرافه و نادانی نام می گیرد ، گریزناپذیر بوده و پدید آوردن دگرگونی در طرح واره ها و حتا باورهای ذهن و اندیشه ی توده ی مردمان هر اجتماع - به ویژه جوامع عقب مانده و حتا در حال توسعه - کاری سترگ و بی گمان  نیازمند زمان بوده و خواهد بود.

چنان که این خطای شناختی در ارزیابی ایستار اجتماع و هدف گذاری و راهبرد گزینی برای پدید آوردن زمینه های نوزایی و نوسازی ، از سوی استادان و پیش کسوتان اندیشه و فرهنگ از آغاز برای دلشدگان اندیشه و فرهنگ برطرف شود ، این چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، افسردگی و درماندگی – دل مردگی زودرس و پیش هنگام – رخ نخواهد داد.

سه – اما همه ی ریشه ها و سرچشمه های زودمرگی نویسنده و اهل فرهنگ در ایران به خود اینان باز نمی گردد. در واقع ، بسیاری از عوامل و دلایل را بی گمان باید در پیرامون ( اجتماع ) جست و دنبال نمود.

واقعیتی عریان و نمایان است که از دیرباز تاکنون اهل اندیشه و فرهنگ در سرزمین پر آفت و گزند ما ، پس خوراند ( Feedback ) شایسته و بایسته ی لازم را نه فقط از سوی چیرگان و فرادستان ، که از سوی میانه دستان و فرودستان نیز دریافت نداشته اند.

اجتماع عشیره ای – ایلیاتی جای گرفته در سرزمین کم آب ، خشک و کویری ما ، همواره و از دیرباز ، بسیار بیش از اندیشه و فرهنگ ، دغدغه ی زندگی در پایین ترین اندازه ی نیازهای فیزیولوژیک – همان خور و خواب و خشم و شهوت – داشته است. دانش هم اگر به کار دام پروری و کشاورزی و تقویم و طبابت می آمده ، جایگاهی پیدا می نموده ؛ اندیشه و فرهنگ کار آنان بوده است که از داس و بیل و کلنگ و گاوآهن و گله چرانی گریزان و ناتوان بوده اند. مگر هم چون بوعلی سینا در سایه ی خوش سخنی و خدمت در پیشگاه والی و حکمرانی قدر بینند و بر صدر نشینند و به کار خویش پردازند. و البته این منحصر به سرزمین ما نبوده است که لئوناردو داوینچی نیز به اتاق و آتلیه ی نقاشی و سرداب کالبد شکافی و آناتومی از قبل چیستان گویی و هزل سرایی دست یافت.

مردمانی که در دست یافتن به نخستین بنیادهای زنده ماندن – هوا ، آب ، غذا و مسکن ( آرامش و لذت ) -  درگیر و وامانده اند ، را کدامین هنگام و چه گونه دغدغه و اشتیاق اندیشه و فرهنگ می ماند؟!؟ این گونه است که اگر نه همه ی شور و زیست مایه ( لیبیدو ) ، که بیش ترین بخش آن در پای توازن و تعادل و هم سان شدن دخل و خرج به کار گرفته می شود.

اجتماعی که این چنین درگیر نخستین نیازهای فیزیولوژیکش است ، دغدغه و غم اندیشه و فرهنگ ندارد. از این رو شتابان که هیچ ، چندان هم به پیش نمی رود و دربند و گرفتار باقی می ماند. چنین اجتماعی پس خوراند ( فیدبک ) شایسته و بایسته را برای نخبگان اندیشه و فرهنگش روا نمی دارد. این گونه نویسنده ی اهل اندیشه و فرهنگ قدری نمی بیند تا چه رسد که  سودای بر صدر نشستنش برآورده شود !!

 

ادامه دارد .......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

گزارشي از هشتمين همايش سالانه انجمن روانپزشکان ايران

 

 
 
 

بيتا بهنام

هشتمين همايش سالانه انجمن روانپزشکان ايران از تاريخ سه شنبه بيست و هشتم آبان ماه تا جمعه اول آذرماه 1387 در سالن همايش هاي بيمارستان ميلاد برگزار شد.

در اين همايش چهارروزه که روانپزشکان سراسر کشور در آن شرکت داشته و به ارائه مقاله و تبادل نظر و تجربه هاي خود پرداختند، محورهاي گوناگون دانش روانپزشکي مورد بحث و بررسي قرار گرفت.

افزون بر مطالعات انجام شده بر اثرات و عوارض داروهاي روانپزشکي و همچنين اختلالات روان پريشانه (سايکوتيک) و خلقي و اضطرابي (از جمله اختلال وسواسي- جبري) که همواره بخش عمده مقالات و سخنراني هاي همايش هاي سالانه انجمن علمي روانپزشکان ايران را تشکيل مي دهد، در همايش امسال به گونه يي نمايان گرايش بيشتري به سوي ارزيابي عوامل رواني- اجتماعي مرتبط با اختلالات روانپزشکي، اختلالات سوءمصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد و به ويژه طيف اختلالات و صفات شخصيت و نيز روان درماني هاي تحليلي (روانکاوانه) و رفتاري- شناختي به چشم مي آمد. از ويژگي هاي جالب توجه همايش امسال، گرايش استادان مطرح و نام آشناي روانپزشکي کشور به ارزيابي روانشناسانه و روانکاوانه پديده هاي فرهنگي، از جمله خلاقيت ادبي و هنري بود. سخنراني دکتر «سيداحمد جليلي» رئيس انجمن علمي روانپزشکان ايران درباره «خلاقيت و بيماري هاي رواني» از سخنراني هايي بود که با استقبال چشمگير از سوي شرکت کنندگان در همايش روبه رو شد. سخنان دکتر «جليلي» با اين گفته ارسطو آغاز شد که «آنان که در فلسفه، سياست، شعر و ديگر هنرها به جايگاهي درخور رسيده اند، همگي گرايش هايي به سوي ماليخوليا دارند. اما کنش خلاقه، کنشي بهنجار (طبيعي) است و از قانون هاي بهنجار (طبيعي) پيروي مي کند.» دکتر «جليلي» سپس سخن شکسپير را در تناقض با انديشه ارسطو بيان کرد؛ «شاعر، عاشق و مجنون آکنده از تخيلات است.» او سپس به بيان باور افلاطون پرداخت؛ «شاعر مي تواند در شرايطي ويژه به خاطراتي از گذشته دست يابد. جنون شاعران، توانايي از سوي خدايان است.»

پس از آن دکتر «جليلي» نظريه فرويد را درباره خلاقيت عنوان کرد؛ «هنرمند آدم درونگراي ناداني است که چندان تفاوتي با فرد نوروتيک ندارد. هر دو اينان تمايلات غريزي بسيار نيرومندي دارند و خواهان افتخار، قدرت، ثروت، شهرت و عشق هستند اما از آنجا که توانايي رسيدن شتابان بدان ها را ندارند، پس زيست مايه (ليبيدو) خود را در راستاي نقش و نگار بخشيدن به تخيلات و فانتزي هاي خود تغيير مي دهند که در آدم نوروتيک، فرجام آن «نوروز» است؛ اما از آنجا که هنرمند توانمندي افزون تري دارد، استادانه روياهايش را مي سازد. او با والايش پندارها و رويکردهاي ناپسندش به شيوه ها و کردارهاي پسنديده، ديگران را به تحسين خود وامي دارد و بدين ترتيب به افتخار، قدرت، عشق و شايد ثروت مي رسد.» در پي آن، نظريه يونگ نيز از نظر گذرانده شد؛ «يونگ در عين حال که اثر ناخودآگاه فردي مورد توجه فرويد را رد نمي کند، اما تاثير ناخودآگاه جمعي در خلاقيت را فراتر از آن مي داند. او به فرآيند خلاقه باور دارد که از غرايز شخصي سرچشمه مي گيرد، اما ريشه در کهن الگوها (سنخ هاي کهن) و ناخودآگاه جمعي دارد و مجموعه يي خودمختار را پديد مي آورد که ريشه و سرچشمه از خاطرات بسيار قديمي و باستاني نسل هاي پشت در پشت آدمي دارد و به گونه يکسري امکانات درون زاد است که شگفت انگيزترين خيال پردازي ها را نيز در چارچوب هايي معين محدود مي کند. پس هنرمند کسي است که سرنوشت شخصي ما را به خواست و انديشه خلاقانه خود به همه انسانيت پيوسته و همبسته مي کند. آن که با اثري هنري روبه رو مي شود با آفريننده هم آوا مي شود و همراه و همسفر با او به نيروي نهفته در ناخودآگاه جمعي دست مي يابد. اين راز جاودانگي آثار هنري است که سرچشمه آن از ميراث مشترک آدميت است و همه آدميان مي توانند اين زبان جمعي را درک کنند.»

دکتر «احمد محيط» مسوول کميته ادبيات و روانپزشکي انجمن جهاني روانپزشکي (WPA) نيز در سخنراني خود با عنوان «چرا از رابطه فرهنگ، هنر و ادبيات با روانپزشکي سخن مي گوييم؟» چنين گفت؛ «هنر، فرهنگ و ادبيات با پزشکي به گونه يي عام و با روانپزشکي به شکل و شيوه يي خاص در ارتباط هستند. خلاقيت با روانپزشکي ارتباطي تنگاتنگ دارد. شناخت ذهن خلاق، رابطه خلاقيت با بيماري ها، خلاقيت در بيماران و همچنين سود جستن از توان هاي خلاقه در درمان بيماران اهميت دارد. در ميان مکاتب گوناگوني که روانپزشکي مدرن بر پايه آنها بنياد نهاده شده است، مکتب روانکاوي و آراي بنيانگذار و پيش برنده آن فرويد، اهميتي ويژه دارد. چه به لحاظ اثري که اين آموزه هاي روانکاوي بر آفرينش ادبي و هنري نويسندگان و هنرمندان گذاشته است و چه از آن چشم انداز که نقد و تحليل ژرف نگرانه تري را ممکن و فراهم کرده است.»

از سخنراني هاي مهم همايش امسال، سخنراني دکتر «محمد صنعتي» درباره «اخلاق و روانکاوي» با نگاهي به جايگاه روان درماني تحليلي (روانکاوي) در روانپزشکي امروز بود. دکتر «صنعتي» ساخت شکني انتقادات ناروا و ناآگاهانه درباره روانکاوي را امري لازم و مهم براي پيشرفت روان درماني تحليلي در ايران دانست. او بيان داشت؛ «درباره نه روانکاوي و نه بنيانگذار و پيشران آن يعني فرويد درک و دانش درستي در ايران صورت نگرفته و کم آگاهي ها درباره روانکاوي و فرويد بيشتر شنيداري و نه به دنبال نگرش ژرف و موشکافانه آثار و نوشته هاي خود فرويد بوده است.» وي در ادامه افزود؛ «بيشتر مردم عادي و همچنين به ظاهر انديشمندان و روشنفکران مان، به ويژه روشنفکران متعهد و معتقد به «لزوم بازگشت به خود» همچون علي شريعتي، نوشته ها و کتاب هاي فرويد را نخوانده و در آن تامل و تعمق نکرده اند. اما در همين حال او را پرچمدار گمراهي و فساد و تباهي شناسانده اند. تا آنجا که شريعتي او را «گوساله بورژوازي» قلمداد کرده و آزادي جنسي افراط آميز در اروپا را دستاورد او براي انسانيت مدرن دانسته است.» دکتر «صنعتي» نقدها و نوشته هاي شهيد مطهري را درباره فرويد، از اين ديدگاه که ايشان دست کم و برخلاف شريعتي، برخي آثار و نوشته هاي فرويد را از نظر گذرانده است، قابل اعتناتر دانست. دکتر صنعتي در ادامه مي افزايد؛ «فرويد برخلاف کساني همچون ويلهلم رايش، مگنوس هيرشفلد، هاولاک اليس، برتراند راسل و برخي ديگر (که به «آزادي مطلق و بي چارچوب جنسي» معتقد بودند) هرگز نه تنها به چنين چيزي باور نداشت، بلکه همواره و همه جا از «لزوم خودداري و پرهيز جنسي» و «تنظيم و تعديل جنسي» مي گفت و مي نوشت. در ايران، برخورد و رويارويي که بايد در برابر آرا و انديشه هاي انديشمندان لگام گسيخته يي همچون ويلهلم رايش، مگنوس هيرشفلد، برتراند راسل و مانند آنها انجام مي شد، گريبانگير زيگموند فرويد شد. اين در حالي است که فرويد همواره و به گونه يي سرسخت و وسواس گونه به «لزوم پايبندي و گردن نهادن آدميان به اخلاقيات و کردار نيک و پسنديده» باور داشت.

همايش امسال با تقدير شکوهمندي از استاد ارزنده و پيشکسوت روانپزشکي کشور دکتر «هاراطون داويديان» همراه شد. در مراسم به ياد ماندني پاسداشت جايگاه علمي و مقام معنوي استاد فراموش ناشدني تاريخ روانپزشکي ايران، سفير جمهوري ارمنستان در کشورمان و رئيس فرهنگستان علوم پزشکي، دکتر «ايرج فاضل» حضور يافته و به ايراد سخنراني پرداختند. در پايان به رسم و نشان پاسداشت يک عمر خدمت براي آموزش روانپزشکي، لوح و نشان هاي پرشماري از سفارت جمهوري ارمنستان در ايران، فرهنگستان علوم پزشکي، بيمارستان هاي روانپزشکي دانشگاه هاي ایران ، شهيد بهشتي و علوم بهزيستي و توانبخشي و بيمارستان هاي ميمنت، مهرگان، آزادي و انجمن روانپزشکان استان اصفهان به استاد داده شد. اما آنچه باعث شگفتي همگان و افسوس دانش آموختگان روانپزشکي بيمارستان روزبه دانشگاه علوم پزشکي تهران شده بود، عدم اعطاي لوح يادبود و تقدير از سوي بيمارستان روزبه و دانشگاه علوم پزشکي تهران بود. با توجه به اينکه دکتر «داويديان»، 42 سال خدمت دانشگاهي صادقانه و پدرانه خود را در اين بيمارستان انجام داده و چندين سال پياپي نيز رياست بيمارستان روزبه و همچنين مديريت گروه روانپزشکي دانشگاه علوم پزشکي تهران را بر دوش داشته است، اين انتظار و افسوس دستياران و دانش آموختگان «مکتب روزبه» گزافه نبوده است. همايش با عکس هاي يادگاري شاگردان سال هاي دور با استاد در سالن همايش و محوطه بيمارستان ميلاد پايان يافت.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

چشم ها را بر واقعیت ها فرو بستن به فرجامی نیک نمی انجامد !

 

چند هفته پیش معاونت محترم سلامت وزارت بهداشت شایع ترین مشکلات و بیماری های حوزه ی سلامت بهداشت و درمان میهن مان را به ترتیب « بیماری ها و حمله های قلبی - عروقی » ، « سوانح و تصادفات » ، « افسردگی » و « اعتیاد ( وابستگی ) و سوءمصرف مواد مخدر و محرک » اعلام نمود.

البته معاونت سلامت وزارت بهداشت ، دربردارنده ی اداره ی کلی با مضمون « بهداشت روان و سلامت روانی - اجتماعی » هست ، اما به واقع به نظر می رسد که هرگز کافی نیست و معاونتی با عنوان « معاونت بهداشت و سلامت روان » برای وزارت خانه ی بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی این روزها برای این وزارتخانه ، لازم تر و بنیادی تر از هر ساختار و سامانه ی دیگری ست.

به باور من و بسیاری دیگر از همکاران روان پزشک ، امروزه « اختلال بحران هویت ( IDENTITY CRISIS ) » و سپس به ترتیب « اختلال افسردگی ( دربردارنده ی اختلال افسردگی شدید ، متوسط و خفیف ؛ و نه فقط افسردگی شدید { ماژور } ) » ، « اعتیاد ( وابستگی ) به سکس ( SEX ADDICTION ) » و « اعتیاد ( وابستگی ) و سوء مصرف الکل ، مواد مخدر و محرک ( و نه فقط اعتیاد و وابستگی بدین مواد ) » ، از هر بیماری دیگری حتا « بیماری های قلبی - عروقی » و « سوانح و تصادفات » شایع تر هستند ! 

تا آن هنگام که « معاونت بهداشت و سلامت روان » به معاونت های وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی افزوده نشود ، اپیدمی اختلالات افسردگی به گونه های البته فراوان اما نه اپیدمیک شدید ( MAJOR ) این اختلال محدود شده و به آسانی بر اپیدمی اعتیاد به سکس ( SEX ADDICTION )  چشم پوشی می شود و حتا نامی از آن برده نمی شود !!

تا آن هنگام کسی اپیدمی  « اختلال بحران هویت ( IDENTITY CRISIS ) و فرجام آن یعنی اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) را به شمار مشکلات روانی - اجتماعی نمی آورد و سوء مصرف های گسترده ، گران بار و چند بار در هفته ی الکل ، مواد مخدر و محرک - که تنها طی چند سال به فرجام دردناک و فاجعه آمیز آعتیاد ( وابستگی ) می انجامد - از زمره ی بیماری ها و مشکلات کنار گذاشته می شوند.

این گونه است که این مشکلات نادیده گرفته می شوند تا دهه ی ۱۳۹۰ ، دهه ی اپیدمی جنسی ( سکشوال ) ایدز و اپیدمی لمپنیزم ، وندالیزم ، آشوب ، و وابستگی های بیمارگونه و فاجعه آمیز به سکس ، الکل ، مواد محرک و مخدر باشد. 

« موج سترگ و ویرانگر وابستگی ( اعتیاد ) به سکس ، الکل ، مواد محرک و فرجام واپسین و همه گیر آن ها :ایدز » برآمده از شهوت گرایی گزافه آمیز و لذت پرستی در راه است و مسئولان بهداشت و درمان و پزشکی مان ، دل نگران « حملات قلبی - عروقی » و « مرض قند ( دیابت ) » و « شیر و پستان مادر » بوده و هستند !!!     

 

آموزش جنسی در ایران

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پیشگفتاری بر ستون « ما و روان پزشک »

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.ravanpezeshk.ir

 

 

 

از این هفته صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد به دو بار در هفته افزایش می یابد. قرار بر این شد که در کنار ستون « کلینیک » روزهای دوشنبه ، ستونی نوین و با نام سرستون و نوشتاری جدا از سلسله مقالات « شخصیت و ما ایرانیان » روزهای دوشنبه بنیاد نهاده شود.

برگزیدن نام و نشان از دلبستگی های دیرینه من شیفته و تشنه ی همیشگی سینما ، رمان و ادبیات بوده است. از همان روزهای نخست ورودم به جرگه ی نویسندگان هفته نامه ها ، ماهنامه ها و روزنامه ها - که بیش از یک دهه ی پیش در جایگاه نویسنده ی مقالات صفحه های اجتماعی ، ادبی و فرهنگی و سپس با عنوان دبیر سرویس کتاب و ادبیات هفته نامه ی « صدا » آغاز شد – همواره نام ستون برایم اهمیت داشته است.

به دلایل بی شماری نام « ما و روان پزشک » را برای این ستون بهتر و گویاتر از « بهداشت روان » ، که به واقع دیگر بسیار کهنه و تکراری شده است ، می دانم. واژه ی روان پزشک در ایران آن چنان که باید و شاید جا نیفتاده است. نه تنها مردم ، که بسیاری از پزشکان و درمانگران رشته های علوم پزشکی با کرانه ها و ژرفای این رشته بیگانه هستند. توده ی اجتماع از دیرباز « روان پزشک » را « دکتر دیوانگان » شناخته اند ؛ پس جای شگفتی نیست اگر شمار فراوانی از نیازمندان درمان های روان پزشکی – چه دارویی و چه روان درمانی - به جای روان پزشک ( متخصص اعصاب و روان ) به نورولوژیست ( متخصص مغز و اعصاب ) و حتا نوروسرجر ( متخصص جراحی مغز و اعصاب ) و دیگر رشته های بعضا نامرتبط مراجعه می نمایند.

رفتن نزد روان پزشک ، برای بسیاری از مردم دشوار است.این واقعیت در شهرستان ها نمایان بوده و هست. این ذهنیت تنها چند سالی ست که در پرتو برنامه های گاه سودمند و گاه ناسودمند صدا و سیما تا اندازه ای چرخیده و دیگر گون شده است. بگذریم که این چرخش بیشتر به سوی روان شناسان و مشاوران بوده است و هنوز انگ ( استیگمای ) یاری خواستن از روان پزشک برای توده ی اجتماع در حال گذار باقی مانده است.

هر چند مقالات این ستون با درمان های نوین کمکی سودمند در فرآیند روان درمانی شناختی – رفتاری و نیز تحلیلی – بینش مدارانه آغاز می شود ، اما امیدوارم به زودی در نخستین فراغتی که دست دهد ، بتوانم به این مهم بیش تر بپردازم و از کوشش های بزرگانی هم چون دکتر رضاعی ، دکتر چهرازی ، دکتر میر سپاسی ، دکتر داویدیان ، تا استادان برجسته ی دهه های اخیر که در این سده ، آهسته اما پیوسته ، این رشته را بنیاد نهاده و به پیش بردند ، یاد و ستایشی درخور به جا آورم.

شناساندن کرانه ها و گستره ی پهناور و ژرفای رشته ی « روان پزشکی » و درمان های گوناگونی که از سوی پزشک دانش آموخته ی این رشته قابل ارائه است و بیان جایگاه جدا و مرزهای این رشته از نورولوژی ( مغز و اعصاب ) ، نوروسرجری ( جراحی مغز و اعصاب ) و نیز سایکولوژِی ( روان شناسی ) بنیان نخست کوشش های من در این ستون خواهد بود.

در این کنش مهم ، بی گمان گریزی از این ندارم که هر از چند گاه به سوی مطب استادان برجسته و پیشکسوت بازنشسته هم چون دکتر طریقتی ، دکتر میر سپاسی ، دکتر مهرابی ، دکتر جلیلی ، دکتر سهامی ، دکتر رفعتیان ، و ......... شتافته و دست کم برای دقایقی بار دیگر به دانش آموزی بپردازم و از راهنمایی های ژرف نگرانه ی آن ها سود جویم. امیدوارم این بزرگان این مزاحمت سودمند را به شاگرد کوچک شان ببخشایند. هر چند این مزاحمت ، استادان برجسته ی هنوز بازنشسته نشده را نیز دست کم در ساعات حضورشان در بیمارستان های دانشگاهی تهران در بر خواهد گرفت که پیشاپیش از بزرگواری ایشان سپاس گزاری می نمایم.   

به امید پروردگار بخشنده ی مهربان ، در ستون « ما و روان پزشک » پنج شنبه ها ، پس از شناساندن درمان های سودمند کمکی هم چون « سود جستن از سینما در شتاب بخشیدن به فرآیند روان درمانی » ، از شیوه های گوناگون روان درمانی ، رفتار درمانی ، دارو درمانی و دیگر درمان های زیستی ( هم چون الکتروشوک درمانی ) خواهم نوشت و شناساندن ویژگی های شخصیت و اختلالات ( بیماری های ) روانی را در ستون « کلینیک » روزهای دوشنبه دنبال خواهم نمود.

 

*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران  

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 6:59  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

علم بهتر است یا ثروت ؟!؟

 

نادانی های من تنها به سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش منحصر و محدود نمی شود !

کیهان شناسی ( نجوم ) ، مهندسی ، کشاورزی ، دریانوردی و ........ را نیز در بر می گیرد.

در حوزه ی اقتصاد ، نادانی هایم بیش تر از سیاست است !!

من هم چون سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش پا از اقتصاد نیز بیرون کشیده ام ؛ اما اقتصاد درست هم چون سیاست و ..... پایش را از زندگی من بیرون نکشیده است.

امروز روز جهانی مبارزه با فقر است.

به باور من ، هراس از فقر از خود فقر بدتر است.

یواش یواش داریم خودمان را برای اثاث کشی و تعویض خانه ی اجاره ای مان آماده می کنیم؛ دو هفته ای ست که در حال جست و خیز برای جور کردن پول پیش خانه هستم.

به آپارتمانی پنج متر کوچک تر می رویم و رهن و اجاره ای بیش از پنجاه درصد بالاتر می پردازیم !!!

نمی دانم آیا هم اکنون شهر دیگری در این گوی گردان هست که اجاره خانه در عرض تنها یک سال ، بیش از پنجاه درصد افزایش یابد یا نه ، اما نیک می دانم که هم اکنون در تهران این گونه است.

چهل میلیون تومان رهن و اجاره برای هم سن و سالان من در تهران که پس از گرفتن دیپلم و یا لیسانس به سوی کار در بازار آزاد شتافته اند ، شاید اندازه ی سترگی نداشته باشد ، اما برای من که سی سال -از پنج سالگی تا سی و پنج سالگی - تنها و تنها به دانش آموزی و مشق و امتحان پرداخته اند ، سنگین و توان فرساست.

برای پزشکان میان سالی هم چون من ، که عمر را در پیشگاه دست یافتن به تخصص صرف نموده اند ، پرداخت یک باره ی بیست میلیون تومان پول نقد برای پول پیش خانه ساده و آسان نیست. باید به راه چاره ای پناه بریم که هیچ از آن نمی دانیم: پول بهره ای و ربای اقتصاد بازار.

برای نخستین بار در زندگی ام مجبور شدم که چند میلیون تومان پول نزول کنم. ببخشید کارمزد بپردازم !!!! خداوند پدر و مادر آن دوستی که کوشید برایم پول با بهره ی سی هزار تومان در ماه به ازای هر یک میلیون - گویا می شود سه درصد ؟!؟- پیدا کرد و گرنه مجبور می شدم که به ازای هر یک میلیون ماهی پنجاه تا هفتاد هزار تومان بهره ، نه ببخشید کارمزد ، بپردازم.

برای بسیاری از هم سن و سالان من ، پرداخت رهن و اجاره ی چهل میلیون تومانی ( بیست میلیون پیش و ماهی ششصد هزار تومان ) چیزی نیست که بترساند و نگران شان کند ، اما برای آن که به تازگی بورد تخصصی اش را گرفته است و پیش از آن تنها هنر اقتصادی اش اعتکاف های سالیانه در کتابخانه های بیمارستان های گوناگون بوده است ، این رقم سنگین و نگران کننده است.

گاهی گمان می برم که ای کاش دوبار به دنیا می آمدم تا انشای مشهور « علم بهتر است یا ثروت ؟ » را دیگرگون بنویسم ، اما بی درنگ در می یابم که نه ، همان یک بار به دنیا آمدن برای من و هفت پشت نیاکانم کافی بوده است  !!!! 

 

علم بهتر است یا ثروت ؟!؟             

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 18:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

گهگاه اس ام اس های جالب و در خور توجهی به گوشی همراه آدم فرود می آید و می نشیند.

همه گاه جوک و طنز و شوخی نیست؛ گاه بیانگر تراژدی ای انسانی ست ، اما نیک به دل می نشیند.

چند روز پیش یکی از شاگردان نیک سرشتم sms زیبایی برایم فرستاد که مرا در هنگام پیاده روی روزانه ام به خود واداشت. پیش خود چنین اندیشیدم که آن را در وبلاگ هایم درج نمایم:

«  چه کسی می گوید که گرانی این جاست ؟

  دوره ی ارزانی ست ؛

  چه شرافت ارزان ،

  تن عریان ارزان ،

  و دروغ از همه چیز ارزان تر ،

  آبرو قیمت یک تکه ی نان ؛

  و چه تخفیف بزرگی خورده ست ،

 قیمت هر انسان ! »

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:24  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

ما ایرانیان ویژگی های شگفت انگیز و یگانه ای داریم؛

یکی از این ویژگی ها که فراوان دیده شده و می شود ، « همانند سازی با زورمند پرخاشگر ( Identification with Aggressor ) » است.

ما ایرانیان « ستمگر » را پاس می داریم و « ستم دیده » را خوار و فرو می داریم.

هر که باشند ، تفاوتی نمی کند !

در این برهمکنش اجتماعی « سادومازوخیستیک » فراگیر ، یا باید در گروه « ستم پیشه گان » مورد پرستش باشی ، و یا در دسته ی « ستم دیده گان » خوار و تحقیر شده ؛ و گر نه باید خود را ایزوله سازی و در تاریکخانه ای شخصی کناره جویی و دل به « بهانه های ساده ی خوش بختی » دل خوش داری....  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:31  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

برخلاف آن چه که توده ی اجتماع می اندیشند زاده شدن کودک به استواری و پایداری خانواده نمی انجامد ، بلکه در آغاز رابطه ی خطی و مستقیم زن و شوهر را به یک رابطه ی مثلثی تبدیل می کند که در آن فرزند پدر یا مادر را - بسته به جنسیت کودک و نیز دینامیک ( پویایی ) خانواده - به سوی خود می کشد و مثلث را از توازن لازم نابرخوردار می کند. بدین ترتیب رابطه ی زن و شوهر مختل و مشکل دار می شود و ستیز و کشمکش جایگزین یا افزون می شود.

بدین سان به دنیا آوردن فرزند را باید تا پس از به دست آمدن تعادل و ثبات لازم ، دست کم تا دو سه سال پس از ازدواج ( عروسی) و به خانه ی نو رفتن به عقب انداخت.

خودکشی جهان پهلوان غلامرضا تختی ، درست چهار ماه پس از به دنیا آمدن پسرش گواهی بر این واقعیت است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

در کشورهای پیش رفته هم چون آمریکا ، اروپای غربی ، و استرالیا بهای خانه ( مسکن ) در حدود پنج برابر درآمد سالانه ی خانوار است اما این رقم در ایران اسلامی از مرز ۱۵ برابر گذشته است.

در کشورهای پیش رفته هم چون آمریکا ، اروپای غربی ، و استرالیا ، تسهیلات بانکی تا هشتاد درصد بهای ملک و مسکن را پوشش می دهد ، اما در ایران کمک های بانک ها فقط ده تا پانزده درصد بهای ملک و مسکن را در بر می گیرد.

در یک سال گذشته بهای آپارتمان در تهران افزایش دست کم هشتاد درصدی داشته است. رشد قیمت مسکن ، سه تا چهار برابر تورم بوده و تنها بهای آهن سی تا چهل درصد افزایش - تنها در چهار ماه اخیر - داشته است.

نقدینگی فراوان ، حساب نشده و غیر منطقی ای که در سه سال دولت احمدی نژاد روانه ی بازار شده ، به همراه رکود اقتصادی ناشی از تحریم های بین المللی و چیرگی فضای شبه جنگی بر کشور ، باعث شده تا سرمایه های انباشته شده در اجتماع به جای کارآفرینی وارد عرصه ی سودآور دلالی ملک و مسکن شده ، و حاصلی جز افزایش بی رویه ی خانه و آپارتمان در تهران و نیز شهرستان ها نداشته باشد. 

اجاره نشین ها در عرصه ی سکونت ، یعنی پایین ترین رده ی هرم نیازهای روان شناختی آدمی ، دچار « درماندگی آموخته شده » شده اند و بر وعده و وعیدهای زیبا و شیرین اما پوچ و بی فایده تلخند می زنند. 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:21  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

ژوزف استالین Stalin

 

چالش های ژرف و سترگ سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی – به ویژه در « اجتماعات عقب مانده ی ناکام » و « جوامع در حال رشد پر تنش » – از دیگر الگوهای زندگی آدمی در یکی دو سده ی اخیر است. این چالش ها در اجتماعات نامردم سالارانه ( غیر دموکراتیک ) به ستیزها و کینه توزی های بی هوده و آسیب زا می انجامد که خود چرخه ای دیگر از « ناکامی – سرخوردگی - خشم » و « کنش و واکنش پرخاش گرایانه » را آغاز می کند. پیشی جویی ( رقابت ) های سیاسی در اجتماعات عقب مانده و در حال رشد ، بی گمان از چهارچوب های مردم سالارانه ( دموکراتیک ) ، منصفانه و انسانی  برخوردار نبوده و نیست. فرآورده ی این پیشی جویی های سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی چیزی جز سرخوردگی و ناکامی نیست.

معمول و طبیعی قلمداد شدن این گونه الگوها و انگاره های کرداری در این گونه جوامع رشد نایافته ، خشونت و پرخاش را آن چنان با پیشی جستن به هم سرشته و همبسته می نمایند که « خشونت » از بنیان ها و زیرساخت های ضروری « رقابت » های سیاسی - اجتماعی  و حتا اقتصادی ، فرهنگی و هنری می شود.  این خشونت و پرخاش گری پایدار - گاه پنهان و گاه نمایان –  واکنش مردمان حکومت شونده ی این جوامع را در سه راستا بر می انگیزد:

در آنان انگیزه ی سرنگون ساختن سرچشمه های سرخوردگی و ناکامی و چیرگی همیشگی بر آن ها پدید می آورد؛ چنان چه در این کار کامیاب و پیروز نشوند ، به پرخاش گری مهار گسیخته و آشوب نیرومند از سوی آنان می انجامد؛ چنان چه توانایی و فرصت ابراز این کردار را نیز نیابند ، دچار افسردگی ، تسلیم ، یاس و رضا – یعنی « درماندگی آموخته شده » - می شوند. حکومت های تمامیت خواه ( توتالیتر ) ، خودکامه و سرکوب گر در این حالت سوم نخست بسیار شادمان و سرمست از پیروزی و کامیابی می شوند تا این که چرخه ای « ناکامی - سرخوردگی – خشم - افسردگی – درماندگی - مصرف الکل ، افیون ، و دیگر مواد مخدر و محرک و وابستگی ( اعتیاد ) به آن ها – تحریک پذیری - بر آشفتگی - خشونت و پرخاش گری » پدید آمده و آهسته اما پیوسته پایدار و استوار گردد.

 

افیون ( تریاک ، مخدر)

 

دو گونه از سرخوردگی به پرخاش گری می انجامد: سرخوردگی شدید ؛ و سرخوردگی توجیه ناپذیر ( نا موجه ).

بد رفتاری - به ویژه بد رفتاری و شکنجه ی پیکری – و  هم چنین ریشخند و تمسخر کلامی خود به تنهایی می توانند سرچشمه ی پرخاش گری باشند؛ چه رسد بدان که این دو برانگیزنده ی پرخاش ، بر ناکامی و سر خوردگی ژرف ، نیرومند و رایج در مردمان این گونه حکومت های خودکامه و تمامیت خواه افزون شوند.

سزای کنش ها و حتا پندارها و آرزوهای سیاسی در این گونه جوامع رشد نایافته و پره مدرن تا آن اندازه شدید و نامنصفانه است که به جای کاستن از خواست و انگیزه ی انتقام و تلافی ، در عمل آن را افزایش می بخشد. بدین ترتیب سزا و کیفر به جای آن که به کاهش خشونت و ایستاندن گردش چرخه ی « ناکامی – سرخوردگی – پرخاش » بینجامد ، کردارهای ستیزه جویانه ، آشوب مدارانه و پرخاش گرایانه را فزونی و ژرفا می بخشد.

در این گونه جوامع عقب مانده و به پیش نرفته ، درست به جای آن که حکومت به پالایش ( کاتارسیس ) خشم بیندیشد ، هیچ گونه فرصت و امکانی برای ابراز خشم و پرخاش به شیوه ای نا آسیب رسان – همانند بولینگ ، بیس بال ، راگبی ، کشتی های نمایشی کچ ، و میدان های تیراندازی با تفنگ ها و تپانچه های خودکار ( اتوماتیک ) و ........ – را هم پدید نمی آورد تا خشم و کینه ی انباشته شده تخلیه و رها شود.

از آن جا که علم ، دانش  و اندیشه – به ویژه در حیطه ی علوم انسانی و از جمله روان شناسی ، جامعه شناسی و ..... – جدی گرفته نشده و در عمل نادیده و انکار می شوند ، نه تنها پرخاش گران ، که حتا نیروهای انتظامی و امنیتی هم در زمینه ی « مهارت های زندگی اجتماعی » از آموزش و پرورش ضروری و لازم برخوردار نشده اند.

بنابراین چنین نیروهای آموزش نا دیده و پرورش نا یافته ای به جای آن که با ابراز همدلی و داشتن شوخ طبعی به تقویت احساس گناه از انجام کردار پرخاش گرایانه در افراد دستگیر شده و  پدید آوردن خواست ، انگیزه و اراده ی درمان دارویی و رفتار – روان درمانی های شناختی در آنان بپردازد ، با تنبیه ها و شکنجه های شدید و غیر انسانی در عمل به نیرومند سازی ( تقویت ) و باز آفرینی ( تجدید ) نا ایستای چرخه ی « سرخوردگی – خشم - پرخاش » پرداخته ، اندازه ی آن را گران بار می نمایند. در طول تاریخ ، این گونه کردار بارها و بارها ، با آب و  تابی به ظاهر متفاوت اما در بنیان هم سان و هم سرشت از سوی حکومت گران خودکامه و سرکوب گر تکرار و تجربه شده  و هر بار به سرنوشتی جز آموزه های تاریخی پیشین دست نیافته است.       

    

هیتلر 

 

 

 

فرجام دیکتاتور : هیتلر

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

به چادگان رسیدیم.

دو روز استراحت در آن جا ، با هوای خوش و خنکش برای ذهن من بسیار دلپذیر و آرامش بخش بود.

شهرک ساحلی زاینده رود در چادگان در روزهای تعطیلی بسیار شلوغ می شود.

من از شلوغی گریزانم و از همین رو خیلی از چادگان خوشم نمی آید؛ به ویژه این که اصفهانی ها از دیرباز مردمان کنج کاوی بوده و هستند.

خوش بختانه ویلای پدر همسرم در خلوت و خالی ترین گوشه ی شهرک چادگان است. آرامش آن جا بسیار بیشتر از دیگر جاهای شهرک ساحلی ست.

دو روز در آن جا ماندیم.

بیرق ها و پارچه نویسی های سیاه و عزا سرایانه ای که جا به جا در شهرک ساحلی چادگان بر افراشته شده بودند ، نتوانستند که از جنبش خودجوش « شادی جویی و خوشی خواهی » مردمان دیار « نصف ( ؟ ) جهان » پیش گیری نمایند. بی تردید خود آنان که دستور بر پا داشتن آن همه بیرق را داده بودند ، نیز از ناکامی راهکار خویش آگاه بوده اند. دهه هاست که مردمان را آن چنان در عزا و ماتم و مرگ و سوگواری فرو برده و هم چون درمان رفتارهای وسواسی - جبری دچار غرقه سازی ( Flooding ) ساخته اند ، که نه فقط  از ماتم که متاسفانه از معنویت نیز گریزان و ستیزان شده اند.......

 شب پیش از بازگشت به تهران را با جمعی از دوستان در یکی از رستوران های ایتالیایی « میدان جلفا » - همان جایگاه کارزارهای فیلم به یاد ماندنی « جوجه فکلی » با بازی فراموش نا شدنی « استاد رضا ارحام صدر اصفهانی » -  سپری نمودیم.

میدان جلفا به جایگاه در خور خودش نزدیک شده است و می رود تا هم چون « خیابان خاقانی » و کوی و برزن های پیرامون « کلیسای وانک » اصفهان ، کانون گذار دگرگونی آفرین و سرنوشت ساز اجتماع ایرانی از « انهدونیزم ( لذت گریزی ) » به « هدونیزم ( عیش و خوشی خواهی ) » شود.

این نقش - پای تختی هدونیزم در اسپهان - را جلفا از دیرباز بر دوش کشیده است. کافی ست به سفر نامه های خارجی ها و اهل فرنگ که گذارشان به اسپهان افتاده است ، و نیز شعر و ترانه ی « به اصفهان رو » ملک الشعرای بهار که با صدای مخملین و ماندگار جلال تاج اصفهانی تحریر و اجرا شده است ، دقت کنید.

فردا بعد از ظهر به سوی تهران روانه شدیم.

برای دومین بار پس از ازدواج ، جرات یافتم تا از اتوبان اصفهان - نطنز - کاشان - قم به اتوبان قم - تهران گذر کنم. نزدیک به سه هزار تومن عوارض اتوبان دادم و این برای ذهن درگیر طرحواره های اصفهانی من بسیار دشوار و گران آمد !

در راه بازگشت به تهران ، در پایان تعطیلات شیرین و کامیابانه ی نیمه ی خرداد ، چراغ های اتوبان نطنز - کاشان و اتوبان قم - تهران تا ورودی فرودگاه امام خمینی همگی خاموش بود. درست برخلاف بامداد روز چهاردهم خرداد که از صبح گاهان تا شام گاهان ، همه ی چراغ های اتوبان از پایان اتوبان نواب صفوی تا قم در روز روشن ، تابناک و درخشان بود !!

« صرفه جویی به سبک ایرانی » ، این گونه است !!! 

 

اسپهان ( اصفهان )

 

تعطیلات نیمه ی خرداد ۱۳۸۷ برای من با « باز آفرینی ( تجدید ) هویت اسپهانی ام » و کامیابی هایی هم چون بیدار شدن با بانگ خروس های خانه های سنت مدارانه ی پیرامون تخت پولاد اصفهان و هم چنین خوردن توت سپید و شاه توت به پایان رسید و من انتظار این گونه رخدادهای خاطره انگیز و نوستالژیک را هر سال از نیمه ی خرداد کشم.

باشد تا این تعطیلات چند روزه باقی بماند که زندگی ما ایرانیان تا اطلاع ثانوی ، چندان بیش از « خور و خواب و خشم و شهوت » نخواهد بود. امید که دست کم « عیش و لذت » جانشین « خشم » شود !

 

زندگی به سبک ایرانی : خور و خواب و خشم و شهوت !

 

این نوشته نیز به خزان و پایان رسید ......      

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بامداد روز شانزدهم خرداد از خواب بیدار شدم.

بانگ سحر خروس های خانه های پیرامون تخت پولاد را در نخستین ساعات بامداد دیروز به یاد آوردم.

قرار بر این شده بود که به همراه خانواده ی همسرم به ویلای آن ها در دهکده ی تفریحی سد زاینده رود در شهر چادگان برویم. از حمام بیرون آمدم و نسکافه ای همانند هر روز صبح خوردم.

از خانه بیرون جستیم و به بستنی فروشی ایتالیایی « میلانو » خیابان میر که در کتاب فروشی پیشین احمد میر علایی بر پا شده است ، پا گذاشتیم.

بستنی خوش مزه ای بود.

از بستنی فروشی بیرون آمدیم و به دنبال خودروی فرماندهی کل قوا - « مادر زن گرامی و ارجمند » - و پدر همسرم به سوی چادگان به راه افتادیم.

داشتیم از خیابان توحید رد می شدیم که فرصتی را که همواره در جست و جو و عطش و اشتیاقش بودم ، به چنگ آوردم. در حیاط دبستان پیشین کودکی ام - « ایران نو » - باز بود و پسر ارمنی جوان و خوش برخوردی آن جا ایستاده بود.

شتابان و بی درنگ خودرو را به کنار خیابان راندم و ایستادم و از خودرو بیرون جستم. 

پسرک شگفت زده شده بود که من چه می خواستم.

سلام کردم و خودم را معرفی نمودم. گفتم که دوره ی دبستانم را در آن باغ بزرگ گذرانده ام و می خواهم برای فقط چند لحظه در حیاط به یاد گذشته گام بردارم.

اجازه ی ورود داد و اما تذکر داد که این ملک جزو املاک موقوفه ی کلیسای وانک ارامنه ی اصفهان است و از آن هنگام که نیروی مقاومت بسیج مجبور به تخلیه ی آن شده است ، تاکنون شماری از ارامنه ی کم بضاعت در اتاق های آن زندگی می کنند.

از او جدا شدم؛

 

دبستان ایران نو : عاشقیت نخستین ، در سه تا هفت سالگی !

 

 

باورم نمی شد؛ پس از نزدیک به سه دهه ، دوباره به حیاط دبستان « ایران نو » گام نهاده بودم !

نام برخی که در این دبستان با من هم مدرسه و هم کلاس بودند ، به یادم آمد.

آشکار بود : پیش از همه ، « لیلا اباذری ».

سپس « پسر خاله ام ، مجید بصیری » ، « پیام اصلانی » ، « احمد رسولی » ، « سینا بابازاده » ، « مازیار دلایلی » ، « نوید تقوایی » ، « نهال کتابی » ، « پریسا پور وهاب » ، « نازنین رهنما » ، « خاندان پولاد خان » ، « علی ( پیمان ) تبر دار » ، « پیام بابک پور » ، « سید رضا افتخاری » ، « رضا جدلی » ، « .... پارسا » ، « مهران امیری » ، « علیرضا پور همایون » ، « علیرضا پرورش » ، « علی امیری » ، « پژمان آقایی » ،« بهنام بردبار » ، « منصور ایزد شناس » ، « رضا حری » ، و ..........

فضای دبستان تغییراتی کرده بود.

بسیاری از درختان قطع شده بودند و جاهایی از ساختمان دورتا دور باغ ویران شده بود.

 پسر نجیبانه توضیح داد که این تغییرات در دوره ای که آن جا پایگاه نیروی مقاومت بسیج بوده است ، انجام شده است.

همسرم بوق می زد. از پسرک نجیب ارمنی سپاس گزاری نمودم و خرم و شادمان از وصل دوباره پشت خودرو نشستم و سرشار ، شناور در خاطرات نوستالژیک گذشته های نه چندان دور به راه افتادم.

نشانی از خودروی  فرماندهی نبود !

این گناهی نابخشودنی بود !!

 

کتاب فارسی دبستان سال  1339 خورشیدی

 

این نوشته ادامه دارد ..........   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 5:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

اصفهان - زاینده رود

 

پروردگار را فراوان سپاس گفتم که مرا در آن بامداد خاطره انگیز پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ در خواب فرو نبرد.

شامگاه آن روز در پارک های اصفهان جای سوزن انداختن نبود. مسافران از همه جای ایران زمین خود را به ساحل دل انگیز زنده رود رسانده بودند. بساط والیبال و بدمینتون و چراغ خوراک پزی و تاس کباب و قورمه سبزی گوشه گوشه ی پارک های کنار زاینده رود برقرار بود.

بر سر بیشتر چهارراه های اصفهان عزاخانه هایی با لوله های فلزی و پارچه های خاکی رنگ دوده گرفته بر پا شده و بساط شربت برقرار بود.

کمپلکس جالبی در شهر دوم کشور خود را به چشم و ذهن آشنا می ساخت.

یورش قابل انتظار مسافران به اصفهان قابل پیش بینی بود؛ چرا که جاده های شمال کشور گنجایش سیل مسافر را نداشته و ندارد ، پس شمار فراوانی از مردم در هر تعطیلی خود را به اصفهان و شیراز می رسانند. یک پنجم سال هم که در ایران تعطیل است و بیش از دو سوم این تعطیلی ها هم عزاست !

انبوه روزهای تعطیلی در ایران آسیب اقتصادی سترگی به کشور وارد ساخته است ، اما گویا نه هیچ یک از دولت های اخیر ، که حتا مراجع عظام تقلید نیز توان رویارویی با این شمار فاجعه آمیز تعطیلی و بی کاری و ول چرخی را نداشته و ندارند.

در روزهای پانزدهم تا هژدهم خرداد ماه ۱۳۸۷ و بر پایه ی آن چه خود در اصفهان و شهرک ساحلی چادگان دیدم  ( و نیز آن چه در روزهای پس از آن از آنانی که به گیلان و مازندران و گرگان رفته بودند ، شنیدم ) ، مدام با خود می اندیشیدم که اکنون که بیشتر توده ی مردم ایران امروز به جای برپایی « عزا و سوگواری » ، به پی گیری « خور و خواب و عیش و لذت » می شتابند ، پس به تعطیلی کشاندن ادارات و کارخانه ها در روزهای متمادی و مکرر چه توجیه منطقی ملی و دینی می تواند داشته باشد ؟!؟

به پاسخی منطقی و خردمندانه دست نیافتم.

آیا به تعطیلی کشاندن کشور و باز داشتن کارخانه ها و ادارات دولتی و خصوصی به رشد و توسعه ی مورد ادعای دولت مردان یاری ای می رساند ؟!؟ 

گمان نمی کنم.

آیا کردار « لذت جویانه » ی فراگیر و گسترده ای که در اجتماع عیان و نمایان است ، درست در همان هنگامه هایی که به سبب عزا و سوگواری تعطیل شده اند ، خود به وهن و کوتاهی نسبت به جایگاه معنوی این روزها و رخدادها نمی انجامد ؟!؟

آیا به ویژه با همه گیری ( اپیدمی ) اختلالات و نشانه های افسردگی خفیف تا شدید و عوارض آن هم چون وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف فراگیری که در میهن خشک و کم آب و کویری مان به چشم می آید ، کاهش و جای گزین نمودن تعطیلی ها از رخدادهای سوگ وارانه با جشن های ملی و مذهبی ، خردمندانه تر و دوراندیشانه تر نیست ؟!؟

در نیم روز شانزدهم خرداد ، همه ی سوپر مارکت های اصفهان از نان و ماست و شیر و پنیر و تخم مرغ  و ........ خالی شده بود و میوه فروشی ها نیز چیز زیادی برای عرضه نداشتند. مسافران مدام با تلفن همراه آشنایان اصفهانی شان تماس می گرفتند و سراغ هتل و رستوران می گرفتند.

برای من مایه ی شگفتی نبود که بیشتر هتل های اصفهان ، مانند شیراز ، مازندران ، گیلان ، گرگان و .... از دو ماه پیش از تعطیلات نیمه ی خرداد رزرو شده بودند.

این واقعیتی آشکار و چشمگیر است که

مردم از ماتم و عزا خسته شده اند و تشنه و در جست و جوی شادمانی و آرامش اند.

و هیچ سرزمینی با ماتم و عزا و سوگواری ، شکوفا و آباد نشده است.

بی گمان اکنون سترگ ترین جنبش فراگیر در گذار اجتماع ایران کنونی از سنت به مدرنیته ، « جنبش فراگیر خوشی خواهی » است. گذار سرنوشت ساز اجتماع ایرانیان در دگرگونی اجتماعی آنان از انهدونیزم ( لذت گریزی ) به هدونیزم ( خوشی خواهی و لذت گرایی ) » بوده و هست. 

 

سرشت طبیعی آدمی رو به شادی ست و در شادمانی و آرامش شکوفا می شود

 

پیاده روی شامگاه پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ در شلوغی ای انجام شد که امکان پیدایش هیچ آرامشی برای مان نگذاشت.

 

 

این نوشته ادامه دارد ..............         

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

از نوستالژی های نسل سوخته ، زادگان دهه های سی و چهل و پنجاه

 

 

از مادر بزرگم ترازوی قدیمی شصت ساله ی سبز - آبی با کفه های طلایی برنجی را خواستم که هم اکنون روبه روی من است.

این ترازو که جایگاهش بر بالای بشکه ی برنج یا خمره های ترشی بادمجان بود ، از اسباب بازی های چهار تا هفت سالگی من در باغ بزرگ و خاطره انگیز خانه ی پدر و مادر بزرگ پدری ام در کوی سپهبد زاهدی ، آن سوتر از چهارراه وفایی بود.

مدت ها بود که می خواستم آن را از مادربزرگم بستانم.

من در خاطرات شیرین کودکی ام شناور بوده و هستم؛ کدامین پناهگاه از این آرامگاه همیشه پیش پا در دسترس تر و گشاده در تر است ؟؟

ترازو را در کهنه وسایل انباری روی بام یافتم و خوب شستم.

شگفتی بستگان نمایان بود؛ پدرم با مزاحی از جنس طنازی های اصفهانی ها بلند می گفت :

« خوب ، باید نشان دهد روان پزشک است دیگر ! »

پدر و به ویژه مادرم مخالف صد در صد آمدن من به رشته ی روان پزشکی بودند.

روان پزشکی در اصفهان رشته ای رشد نایافته است که انگ و استیگمای ژرف و سترگی دارد.

این داغ و انگ هم دامان روان پزشک را گرفته است و هم بر پیشانی بیمار و مراجع نقش بسته است.

دیوانگان در اصفهان از قدیم مایه ی طنز و مزاح بوده اند؛ چه آنان که هم چون « آقای اخلاقی » هفت - هشت تا کراوات می زده اند ، چه آنان که هم چون « هاشولی » گلستان و بوستان و مثنوی مولوی و دیوان شمس و حافظ از بر داشته اند. و چه آنا که خود را هم چون « صمصام » و « یوزباشی » به دیوانگی و در واقع رندی می زده اند.

ترازو را گرفتم تا آن را به رادیوی حصیری ، اتوی آتشی ، و تلفن هندلی بیفزایم.

هاون سنگی بزرگ و درب چوبی کنده کاری شده و دسته ی چوبی دو سر آن ، دیگر اسباب بازی دوران خوش کودکی در خانه ی پدر و مادر بزرگ مادری را با جست و جو یافتم. آن را همراه با آردچی ( آسیاب دستی کهن ) و صندوق چوبی صد ساله و بخاری فلزی هیزم سوز صد و اندی ساله که از خانه ی پدری مادرم به تاریکخانه ی تنهایی دوست داشتنی مان افزوده ام. 

اینان یادآوران دوران خوش و شیرین از دست رفته اند و بوی درگذشتگان گرامی را برای من به ارمغان می آورند.

مراسم سالیانه ی پانزدهم خرداد ما به پایان رسید.

در راه بازگشت به خانه ی پدری با سیل مسافران یورش آورده به اصفهان روبه رو شدیم.

بیش از یک دهه است که اصفهان و شیراز در هر تعطیلی مرکز خوشی خواهی و عیش و شور می شوند. جنس و دلیل تعطیلی خیلی تفاوتی پدید نمی آورد.

هر چند عاشورا ، بیست و یکم ماه رمضان ، و بیست و هشتم صفر در این بین استثنایی در خور اندیشه و بردباری اند.

 

 

این نوشته ادامه دارد ...............  

   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:17  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

اقتصاد و اجتماع  در ایران

 

بیش از یک ماهی ست که با یک صحنه برخوردی تکراری داشته و دارم.

به گونه ای که آن چنان ذهن مرا درگیر نمود تا بر آن شوم درباره ی آن چند خطی بنویسم که این کمترین توان من برای ادای دین به میهن و هم میهن است.

من روان پزشک از نعمتی برخوردارم که بسیاری از دیگر همکاران روان پزشکم از آن بی بهره اند و آن همانا نداشتن خودروست. آپارتمان اجاره ای مان یک پارکینگ بیشتر ندارد و خودروی همسر آن یگانه جا را پر می کند.

من نزدیک به سه دهه است که به پیاده روی در میان اجتماع دلبستگی ای ژرف و فراوان دارم و بی تردید از آن لذت می برم. بسیاری از داشته های ذهنی ام را در میان « دانشگاه مردم » - به بیان غلامرضا تختی ، آن بزرگ مرد دلبندم - به چنگ آورده ام.

بیش از یک ماه است که در هر کجا بالاتر از میدان ولی عصر و ونک گام نهاده ام ، با زنان سالخورده ی آبرومندی رو به رو شده ام که ظاهرشان آشکارا نشان از اعتبار و اصالت دارد و نیز وابستگی شان به خرده حقوق بازنشستگی و از کار افتادگی.

با عصا و مانتویی که از هر چیز نشان دارد ، جز گدا منشی و تکدی گری ، رو به درخواست کمک مادی برای ادامه ی زندگی شان آورده اند !

شرم دارم که کردار این مادران سالخورده را گدایی و تکدی گری بنامم؛ اما خوب چه می توان نامید؟!؟

شاید بتوان « فریاد زیر سیل فقر » نامید. آری ، عنوان بدی نیست !!

فقر و تورم و گرانی بیداد می کند اما چشمان و اذهان ابر توان ( Omnipotent ) و خودبزرگ و سوژرمن بین (Grandiosed ) برخی بر این فقر فراگیر و ژرف بسته و نابینا است. 

آیا به راستی تحریم ها بر اقتصاد ایران بی اثر بوده و هست ؟!؟ 

چشمان مان را بر واقعیت های پیدا و پنهان اجتماع کمی بگشاییم؛ شاید انگیزه ای فراهم آید تا ذهن ابر توان مان از چنگال سترگ هذیان رها شود.  

 

     

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

خوب مبارک است بانک ملی هم تحریم شد.

تحریم بانک مرکزی ایران نیز در دستور کار آمریکا و اتحادیه ی اروپا قرار گرفته تا عملن پول ملی مان از اعتبار و پشتوانه خارج شود. 

در چنین حال و روزی ، یک زمین خوش جا در خیابان فرشته ی تهران به بهای هژده ( ۱۸ ) میلیون تومن فروش رفته است و زمین دیگری در الهیه به بهای بیست ( ۲۰ ) میلیون تومن !

بهای زمین در نیاوران به پانزده ( ۱۵ ) میلیون و در زعفرانیه به دوازده ( ۱۲ ) میلیون تومن رسیده است.

 از بهای هشت ( ۸ ) میلیون و ده ( ۱۰ ) میلیون تومن در بیست و چهار متری سعادت آباد آگاهی داشتم.

سال گذشته بود که مراجعی جوان ، از فعالان قدرت مند بازار ملک و مسکن تهران داشتم. برآورد فعالان قدر بازار زمین و خانه در تهران را برای من بیان نمود. سخنش را پذیرفتم؛ هر چند با اندکی تردید.

برایم گفت که برآورد ابر دلالان بازار مسکن و زمین در تهران این است که یک آپارتمان نوساز خوب - و نه لوکس - در شمال تهران ، بالای ونک و پارک وی ، در سال ۱۴۰۰ خورشیدی به چهل تا پنجاه ( ۴۰ - ۵۰ ) میلیون تومن خواهد رسید. و زمین خوش جا و لوکس از متری یکصد میلیون تومن خواهد گذشت.

برآورد ایشان از آپارتمان لوکس در همان مناطق ، در سال ۱۴۰۰ خورشیدی از متری هفتاد ( ۷۰ ) تا هشتاد ( ۸۰ ) میلیون تومن بوده است. هم اکنون چند ماهی ست که بهای آپارتمان های لوکس در تهران از مرز ده ( ۱۰ ) میلیون تومن گذشته است. 

آن وقت من نگون بخت نشسته ام و برای کاهش خشونت و پرخاش گری خانگی در اجتماع در حال گذار ایران ، تا روشنی بامداد مقاله و سخن رانی می نویسم و در شبانه روز خواب و آسایشم از چهار ( ۴ ) ساعت فراتر نمی رود.

به کدامین امید ، نمی دانم !

شاید بدان دلیل که من نیز با تم دپرسیو پرسونالیتی خود ، زندگی را آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون می دانم و امروز را به روز دیگر سنجاق می زنم تا ببینم چه پیش می آید. همین تم بارها در گوشم زمزمه می کند که جایی خبری نیست و نباید زندگی را چندان جدی گرفت.

اگر جزء شخصیتی - خلقی هایپر تایمیک من نبود ، بی گمان زندگی ام در همان رویکرد کلینیکی ، به گونه ای  کاسب کارانه خلاصه شده و به سان دیگر حرفه های خدماتی پایان می یافت.

پس درود به خلق و پرسونالیتی هایپرتایمیک و بای پولار اسپکتروم که ادای دین به میهن و هم میهن را امکان و توان می بخشد !! همان که در گوشم نجوا می کند :

بی خیال ، به کارت برس. بنویس .  قرارداد اجاره که تا آغاز فصل سرد تمدید شد؛ پس از آن چاره ای خواهیم جست. تا سال ۱۴۰۰ کی مرده ، کی زنده !!! »

اما پرسش ذهن کنج کاوم هم چنان باقی ست:

« چگونه است که درست هماهنگ و همراستا با افزایش بهای بشکه های نفت مان ، اندازه ی رفاه و توانگری مان هر روز بیش از  پیش کاهش و کاهش و کاهش می یابد ؟!؟ حلقه ی گم شده ی اقتصاد در ایران کجاست ؟؟؟ » 

 

 

افزایش بهای ثروت ملی و کاهش رفاه ملی  ! حلقه ی گم شده کجاست ؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 4:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

از دیشب توانستم خواست دیرین خود مبنی بر دگرگون ساختن وبلاگ های    www.iranbod.ir  )  www.iranbod.com  ) و www.1ravanpezeshk.com  ( www.ravanpezeshk.ir ) و www.atashgah.com را از دو وبلاگ www.sharmgah.com  و  www.1sexologist.com  عملی نمایم.

امیدورام با یاری پروردگار یگانه ، انگیزه و انرژی ای برای دگرگون ساختن دو وبلاگ « یک ایران بد » و  « آتشگاه » از وبلاگ « یک روان پزشک » نیز باقی بماند و به زودی انجام شود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

JUMP فیلم پرش ( جهش )

 

پس از مدت ها دوباره فرصت کوتاهی دست داد تا فیلم ببینم.

به تازگی این فیلم JUMP  را خریداری نموده بودم.

فیلم صحنه های زیبایی از طبیعت دامنه ی آلپ را به تصویر کشیده بود و بار دیگر باعث شد تا آهی به سبب کویر لوت و نمک میهن خشک مان از شش هایم بیرون آید.

فیلم به روایت سال های فراز یافتن اندیشه های نازیسم در اروپا و فراگیر شدن و رشد اندیشه های یهود ستیزانه در اروپای غربی می پردازد.

فیلم بر پایه ی رخدادی واقعی در سال ۱۹۲۸ میلادی در اتریش ساخته شده است و نشان از اختلال روانی جمعی بسیاری از یهودیان امروز ، یعنی « اختلال فشار روانی آسیب زاد ( PTSD ) » دارد که با بازآزمایی ( Reexperience ) ، پرهیز ( Avoidance ) یا کرختی ( Numbness ) و بیش برانگیختگی ( Hyperarousal ) توصیف می شود.

مجموعه ی این علایم - و به ویژه بیش برانگیختگی ( Hyperarousal ) : با بساژیری ( Hypervigilance ) ، تحریک پذیری و فوران خشم همراه آن - می تواند به خوبی « شبیخون پیشگی » و « یورش سرشتی »  نیروی نظامی و ارتش اسرائیل را توجیه نماید.

دیدن این فیلم و آثاری هم چون « شیران جوان » ، « پیانیست » ، « دفتر سیاه » ، « فهرست شیندلر » ، « زندگی زیباست » و ........ می تواند ریشه های پدید آمدن این اختلال روانی ذهن جمعی شمار فراوانی از یهودیان جهان را آشکارا به ما نشان دهد.  

 

 

JUMP فیلم پرش ( جهش )

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:17  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

مراسم توت خوری نیمه ی خرداد انجام شد.

من هر سال انتظار توت را از نیمه ی اردی بهشت تا نیمه ی خرداد می کشم.

تعطیلات نیمه ی خرداد برای من از این رو شیرینی ویژه ای دارد.

به خانه برگشتیم. به حمام جهیدم.

به یاد درد مشترکی افتادم که با مرجان از آن سخن بر زبان رانده بودیم :

« اگر پزشک نمی شدیم ، دلاک یا مرغابی می شدیم ! »

سخن واپسین داش آکل صادق هدایت در ذهنم دوباره تکرار شد :

« به که بگویم مرجان ! عشق تو مرا کشت. »

از حمام شتابان بیرون جستم.

ظهر پانزده خرداد هر سال مراسمی از سوی مادر پدرم به یاد پدر بزرگم - مرحوم دکتر حسین اوحدی - در خانه اش برگزار می شود. پدر پدرم در پانزده خرداد ۱۳۶۹ درگذشت. درست دو روز پیش از امتحان جبر سال سوم دبیرستان من.

او در سال ۱۳۲۵ مدرک دکترای پزشکی اش را از دانشگاه تهران دریافت نموده بود و بنیان گذاری و ریاست بیمارستان محمدرضا پهلوی ( دکتر شریعتی کنونی ) و بهداری ( معاون درمان ) تامین اجتماعی استان اصفهان ( اصفهان - یزد و چهارمحال و بختیاری ) و هم چنین ریاست دوره ی نخست نظام پزشکی اصفهان را بر دوش داشت.

با وجود دوستی نزدیکی که با دکتر حسین فاطمی - وزیر امور خارجه ی دکتر محمد مصدق - داشت ،هرگز پا به عرصه ی سیاست نگذاشت و شان پزشک را بالاتر و والاتر از دخالت در حوزه ی سیاست می دانست و باور داشت که پزشک باید در اختیار همه ی اقشار اجتماع باشد و هیچ گرایش سیاسی ، حزبی ، اجتماعی و مانند آن - که اقشار و لایه های گوناگون جامعه را از او دور و محروم نماید - نداشته باشد.

این مراسم رکن هر ساله ی مادر بزرگ من - پس از جشن ملی نوروز - است.

سر راه همراه با همسر ، پدر ، و مادرم به خانه ی استاد نقاشی آبرنگ مکتب اصفهان « استاد مرتضی رزاقی » رفتیم تا تابلوی پل مارنانی را که سفارش داده بودم ، از ایشان بستانم.

تابلو را گرفتم؛ همراه با تابلویی زیبا و خاطره انگیز از روستای ارامنه ی فریدون شهر اصفهان.

نه تابلو از استاد رزاقی را تاکنون خریده ام ؛ یکی - نمایی از ابیانه - را به پدرم ارمغان داده ام ، یکی  - نمایی از لنجان - را به مادرم؛ هفت تا را در کنار تابلوهایی دیگر از اساتید نقاشی آبرنگ مکتب اصفهان به دیوارهای تاریکخانه ی اجاره ای دوست داشتنی خود قرار داده ام.

استاد رزاقی کم کم به من شک کرده است که نکند در کار فروش آثار نقاشی وارد شده و یا نگارخانه ای بنیاد نهاده ام !

به خانه ی مادر بزرگ رفتیم.

ناهار را با بستگان صرف نمودیم.

از مادر بزرگم نشان ابزار قدیمی خاطره انگیزی را گرفتم که مایه ی شگفتی همگان شد.

من به وسایل قدیمی دوران کهن - از جمله دوره ی رضا شاهی - دلبستگی فراوان دارم.

 

ابیانه : نقاشی آبرنگ اثر استاد مرتضی رزاقی

 

این نوشته ادامه دارد ......    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

در میان ما ایرانیان دانش ستیز ، اندیشه گریز و کتاب نخوان ، دگرگونی های بزرگ اجتماعی و فرهنگی اغلب از شیوه های دیگری جز کتاب سرچشمه گرفته است؛ این در حالی ست که بیشترین ممیزی و سخت گیری درباره ی انتشار کتاب انجام می شود. و پس از آن ، درباره ی روزنامه ها و مجلات.

هر چند باید اذعان نمود که روزنامه ها و مجلات در ایران به طور نسبی با پذیرش رو به رو شده و می شوند ، اما هم اکنون این دو - و به ویژه مجلات روشنفکر مآبانه چندان فرهنگ ساز و دگرگونی آفرین نیستند.

ارتباط روشنفکران و شبه روشنفکران زنده با توده ی اجتماع به گونه ای ژرف و جدی گسسته شده است؛ تا آن جا که نقش آن ها در پدید آوردن دگرگونی های بنیادین فرهنگی - اجتماعی به کمترین اندازه ی ممکن از پس از انقلاب مشروطه تا کنون رسیده است. احزاب سیاسی نیز نقش شان به کمترین اندازه ی ممکن در سال های پس از دهه ی هفتاد رسیده است و همه ی حزب ها و گروه های سیاسی با کمترین پذیرش و اعتماد از سوی توده ی اجتماع رو به رو هستند.

امروزه دگرگونی های ژرف و سترگ فرهنگی - اجتماعی از سرچشمه های زیر زمینی دیگری جز کانون ها و انجمن های فرهنگی - اجتماعی رخ می دهند.

 

نقش بنیادین موسیقی زیرزمینی در ایران زمین

 

این نوشته ادامه دارد ............  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:42  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

نگرانی از رخدادی ویران گر ، پنج - شش سالی ست که بر ذهن جمعی ما ایرانیان سیطره افکنده است؛ هر چند بیشترمان اغلب آن را نادیده می انگاریم و خود را به بازیچه های گوناگون هنگامه و روزگار خویش مشغول می نماییم.

دو سالی ست که در خانه بسته ی وضعیت بحران کنار گذاشته ام:

چند بطری آب ، چند قوطی کنسرو لوبیا و ماهی ، اندکی خشک بار ، برخی دارو ها ، شماری شمع ، یک چراغ قوه.

بسیاری - از جمله همسر ، پدر ، مادر و ....... - این نگرانی ها را بیش از اندازه ارزیابی می نمودند.

تا این که هنگام  بازگشت از اصفهان ، در ۱۸ خرداد ماه ، هم پدر و هم مادرم به گونه ای جدی سفارش و تاکید نمودند که دوباره این جیره ی جنگی و ذخیره ی روزهای بحران را گرد آوریم.

به فروشگاه شهروند رفتیم و آذوقه ی بحران را فراهم آوردیم.

پانزده ماهی بود که نگرانی ام درباره ی جنگ تا اندازه ای فروکش نموده بود. این فروکشی تا پنج شنبه ادامه داشت. درست تا هنگامی که نگاهم بر تیتر روزنامه ی اعتماد ملی افتاد که خبر از « تهدید به استعفای البرادعی در صورت حمله به ایران » می داد.

 

جنگ : ویرانی و دیگر هیچ !

 

نگرانی های من دیگر بی دلیل نیست.

کافی ست نگاهی به تحلیل های مفسران سیاسی - نظامی روزنامه های آمریکا و اروپا پیرامون مانور گسترده ی اخیر هوایی جنگنده - بمب افکن های اف - ۱۵ و اف - ۱۶ اسرائیل داشته باشید.

اسرائیل همواره از رویکرد شبیخون گونه در بمباران های هوایی سود جسته است.

کافی ست نگاهی به شیوه ی کارکرد نیروی هوایی اسرائیل در جنگ های ۱۹۶۷ ، ۱۹۷۳ ، بمباران نیروگاه اتمی عراق در ۱۹۸۱ و نابود نمودن مرکز هسته ای سوریه در سپتامبر سال گذشته داشته باشیم. یورش درست آن هنگام انجام شده است که کمتر کسی حتا امکان انجام آن را در نظر گرفته باشد.

نبود احساس امنیت به فردا و امید به آن ، افزون بر پیش گیری از رشد و شکوفایی علمی - فرهنگی و صنعتی - اقتصادی ، راه بر نوآوری و آفرینندگی آدمیان می بندد.

پروردگارا ، سایه ی شوم و سیاه جنگ کدامین هنگام از فراز این سرزمین بارها به دامان جنگ و آتش و خون نشسته کنار خواهد رفت ؟!؟   

 

 آدمی ، جنگ و دیگر هیچ !

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:51  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پزشک دروغین برنامه به ظاهر مستند - بهداشتی « مد شده » شبکه سه سیما

چند ماه پیش دو برنامه از شبکه ی سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران با عنوان « مد شده » به نمایش در آمد که به روند به شدت رو به افزایش نگهداری حیوانات خانگی - و به ویژه سگ های آپارتمانی - در ایران با دلایل به ظاهر علمی - بهداشتی - روان شناختی تاخت.

این برنامه چندین بار از شبکه ی سوم سیما به نمایش در آمد و در یک مورد اعلام شده - که در صفحه ی حوادث روزنامه ی اعتماد ملی هم خبرش منتشر شد - به خودکشی دختری انجامید که همسایگان وحشت زده شان خواستار اخراج سگ او از چهار دیواری اختیاری خانواده ی دختر شده بودند !

هنگام برگزاری کارگاه تخصصی « درمان اختلالات اعصاب و روان با سود جستن از حیوانات دست آموز خانگی » که دو ماه پیش همراه با شماری از استادان هیئت علمی دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران آن را ارائه نمودم ، از استادان دامپزشکی دانشگاه تهران شنیدم که آقایی که خودش را در آن برنامه « پزشک متخصص بیماری های عفونی » معرفی و نسبت به احتمال رخ دادن بیماری های مشترک سگ و انسان هشدارهای آن چنانی داده است ، « تعمیر کار شوفاژ در خیابان .... تهران » بوده است و با شکایت برخی استادان دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران و هم چنین انجمن حمایت از حیوانات ایران و نیز نظام پزشکی جمهوری اسلامی پرونده ای در دادگستری تهران برای این « متخصص درمان شوفاژ و بهداشت آب گرم » گشوده شده است.

آیا این گونه کردار و رویکرد در آگاه سازی و اطلاع رسانی ، شایسته ی صدا و سیما که قرار بود « دانشگاهی ملی و سراسری » باشد ، هست ؟!؟

 

و خداوند ( نه شیطان ) سگ را آفرید که نگاهبان و یار وفادار آدمی باشد

 

   برای آگاهی بیشتر از این داستان و نیز حذف گزینشی و سلیقه ای سخنان دامپزشک شرکت کننده در این برنامه می توانید به  نشانی اینرتنی « صدای دامپزشکی ایران » :  http://iranvov.blogfa.com/cat-4.aspx  مراجعه نمایید.

این در حالی ست که در فرهنگ ایران باستان - درست برخلاف فرهنگ عرب های بادیه نشین نا برخوردار از آب - سگ جایگاهی سترگ و والا داشته است. مجسمه ی سگ هخامنشی در موزه ی ایران باستان ، یادگاری از آن دوران درخشان مهر مدارانه است. 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:26  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

در بر زنده رود

 

در کنار پل جویی درنگ کردم.

قهوه خانه ی دل انگیز زیر این از پاتوق های دوست داشتنی من بود. به ویژه آن هنگام که تک و تنها در ساعت ۱۲ شب از کنار این پل گذر می کردم.

چه آه ها که با پک های زیر زیرکی بر قلیان در این قهوه خانه آهسته و آرام از دل و سینه ام بیرون نشد.

بر خلاف یار و معشوق ، همواره از دود و دم و می و مشروب و مانند آن ، فراوان گریزان بوده ام. از سیگار بیش از همه.

یار و معشوق را هم چه گویم ! یک سال و نیم تمرین کردم تا بتوانم به چشمان دختری خیره نگاه کنم و سر با شرم گینی فرو نیفکنم !!

سه بار دل از کف دادم و آغشته و درمانده ی عشق شدم که سومی به پیمان زناشویی انجامید. دو بار دیگر تاب نیاورد ؛ یک بار به درد بی کاری و بی پولی و بی فردایی ؛ بار دیگر به سبب آن که بنده ی درگاه ابراهیم یزدی ، مهدی بازرگان ، علی شریعتی و ..........  نبودم و نماز و روزه ام هم بدین گناه نا بخشودنی ، ارزش مند و دارای جایگاه و شان شایسته نبود !!!

آری آن گهگاه که بار اندوه بر وجودم بسیار گران نشسته است ، شش هایم را به سیگار و اگر دم دست بوده باشد ، قلیان ، سپرده ام؛ بگذریم که همواره با سرفه همراه شده است.

سیگار همواره برایم یادآور ناکامی ، درد و اندوه بوده است ؛ خاطره ی دو یار خود از کف رانده ، روزهای سخت و پر تنش دو - سه هفته ی باقی مانده به امتحان تخصص ( آزمون دستیاری ) و بدتر از آن ، آزمون بورد ( دانش نامه ) تخصص را زنده می کند !

از بوی سیگار حالم به هم می خورد ، حتا اگر خودم آن را دود کرده باشم !!

از کنار پل جویی و قهوه خانه ی بسته شده ی آن آرام و آهسته گذشتم.

چه شب های زیبایی که می شد با دلداده در کنار این ساحل خاطره انگیز زنده رود گام زد و راز عشق گشود. افسوس که برای من این آرزو ، حسرت یک عمر شد !

به لطف و عنایت خاص و متعهدانه ی برادران و خواهران همیشه در صحنه از من نگون بخت حتا این فرصت دریغ شد که قدم زدن با مادر و خواهر - محارم نسبی و خدادادی خود - را در کنار زنده رود بیازمایم.

آن هنگام - پیش از ۱۳۷۶ - تا می آمدیم ثابت کنیم برادر - خواهر و پسر - مادر هستیم ، کلی خوار و خفیف شده و فراوان توهین و تحقیر را به جان خریده بودیم. همین بس که یک بار من و مادرم را هنگام نان خریدن از نانوایی سنتی خانگی گوشه ی پارک ناژوان گرفتند و به سادگی هم دست بردار نبودند !

تنها نام بردن از چند آشنای دم کلفت در اصفهان ، چاره ساز شد !!

تنها یک بار با دلداده ای که در آرزوی ازدواجش بودم ، جرات یافتم تا به سینما برویم که آن هم با یاری پروردگار به خیر گذشت و گر نه اکنون نیمی از پیکرم در گرو مهریه ی عروس خانم بود ؛ یک دست و یک پا برای دیدن فیلم « زیر پوست شهر » خانم بنی اعتماد !!!

از پل خواجو - این همیشه محبوب دوست داشتنی ام - گذشتم و به کاشانه ی پدری پا گذاشتم.

پدرم از سحر خیزی ام خشنود و از تنهایی ام نگران شده بود.

گفتم که تابش چشم گیر ستارگان و بانگ خروس های سحر خوان اصفهان برایم تاب خواب نگذاشت.

همراه با پدرم برای انجام فریضه ی مهم سالیانه ی توت خوری به باغ رفتیم.

توت سپید نیمه ی اردی بهشت تا نیمه ی خرداد و شاه توت کنی از آیین های سرشتی - منشی من است. چه کسی دلش می آید توت سپید شیرین هفت - هشت سانتی را رها ساخته و در آشوب شهر دود زده ی تهران ماندگار شود ؟!؟   

 

 

این نوشته ادامه دارد ...........    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

هفته نامه های بهداشتی

داستان شگفت انگیزی ست.

هفته نامه های پزشکی - بهداشتی و روان شناسی پر ادعا را که باز می کنی ، پس از نام آقای « دکتر » صاحب امتیاز و مدیر مسئول ، در همگی نام آقای « مهندس » ای - اغلب برادر ، برادر زاده ، خواهر زاده و یا پسر صاحب امتیاز - به عنوان « سر دبیر » می درخشد !

چنین وضعیتی برای یک هفته نامه ، دو هفته نامه ، یا ماه نامه ی به ظاهر علمی - اجتماعی ، بسیار ناخوشایند و دلسرد کننده است. به ویژه این که در میان خیل پزشکان - به ویژه پزشکان عمومی بی کار - افراد توان مند و دانش آموخته ی شایسته ی سردبیری چنین نشریاتی نادر نیستند !!

بیشتر این گونه مجلات به ظاهر علمی روان شناسی ، پزشکی ، بهداشتی به بنگاه های تبلیغاتی آقای صاحب امتیاز و مدیر مسئول تبدیل شده اند ، و از رسالت مطبوعاتی خود فرسنگ ها به دور افتاده اند.

در میان همه ی این رنگین نامه های روان شناسی ، پزشکی و بهداشتی ، آن که هنوز اعتبار و آبروی خود را نگاه داشته است ، هفته نامه ی سلامت است و بس.

صفحات پزشکی - بهداشتی برخی روزنامه ها نیز - برخلاف این بنگاه های تبلیغاتی به ظاهر علمی - راهی درست و شیوه ای منطقی برگزیده اند.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

مکتب نقاشی قدیم اسپهان ( اصفهان )

 

در آغاز دهه ی ۱۳۷۰ این سینما ی رو باز در کنار زاینده رود بنا نهاده شد تا نماد و جایگاه فستیوال جهانی فیلم های کودکان و نوجوانان باشد ، اما امروزه چون بسیاری دیگر از پتانسیل های فرهنگی - هنری اصفهان به فراموشی سپرده شده است تا از پایتختی فرهنگی - هنری جهان اسلام تنها سایه ای تبلیغاتی و شعاری باقی بماند.

سال های نخست برگزاری جشنواره ی فیلم های کودکان و نوجوانان در اصفهان غوغا و هیاهویی به پا می شد. نسیمی تازه به سنت سرای تعصب ورز پیرامون کویر خشک ایران وزیده شده بود که همان هم مورد بردباری گروه های سنتی و متعصب افراطی قرار نگرفت. افسوس ؛ چه آسان نوجوانان و جوانان ، پوچ و بی هویت به فساد و مواد و تباهی سپرده شده و می شوند !

از ساحل زیبای سی و سه پل در آن بامداد خاطره انگیز پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ گذشتم و به پارک ما بین پل سی و سه پل و پل فردوسی گام نهادم. 

خانم سالمند ۷۰ ساله ای چادر خاکستری گل گل سفید به گردن و کمر بسته ، در کنار شوهر سالخورده اش دلاورانه و پر انگیزه مشغول ورزش جانانه ای با سود جستن از وسایل ورزشی پارک بود.

صحنه تماشایی و با شکوه بود.

یک ماه پیش تر درست همانند همین صحنه را در پارک خرم آباد دیدم.

شور و شادمانی فراوان از دیدار این بانوی سنتی مرا فرا گرفت. جنبش و انقلاب فرهنگی - اجتماعی معصومه ها ، مرضیه ها ، سمیه ها ، فاطمه ها ، زهراها و ....... است که مدرنیته ی این سرزمین را رقم می زند و نه برخی محافل آغشته به الکل و بنگ و افیون روشنفکر نمایانه که نارسی سیزم و هیستریونیزم آشکارا با سودای آل احمد و شاملو شدن در آن موج می زند.

از کنار تندیس شکوه مند فردوسی بار دیگر گذشتم و به سوی پل جویی و خواجو روانه شدم.

 

مسابقه فوتبال تیم زنان ایران و جمهوری اسلامی سوریه

 

این نوشته ادامه دارد ..................

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:11  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

سرباز و سگ نگاهبان هخامنشی

 

از بیشه حبیب گذشتم.

به پارک خیابان مطهری ، مابین پل فلزی و پل آذر گام نهادم.

کتابخانه ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هنوز پا برجاست.

یادش به خیر ، همراه با دیگر نونهالان کودکستان خانم ارجمند و دبستان « ایران نو » چه برنامه های گهرباری را در سال های دهه ی ۱۳۵۰ در این مکان آزمودم.

هنوز به یاد می آورم که بر و بچه های مدرسه ی ایران نو ، از تغییر نام آن در سال ۱۳۵۸ تا چه اندازه دچار گیجی ، شگفت زدگی ، سرخوردگی و خشم بودند. پرسش همه ی آنان این بود:

« مگر نام ایران نو  چه مشکلی دارد که باید به ندای اسلام تغییر یابد ؟ »

غرق در این اندیشه ها و خاطرات بودم که به پل آذر رسیدم.

بستنی فروشی اصغر زاهدی بار دیگر به مرغ سوخاری فروشی ( سیب بزرگ ) دگرگون شده است. او نخستین مرغ کنتاکی را در ۱۳۵۵ در اصفهان بنا نهاده بود. محصولی که با پیروزی انقلاب اسلامی در اصفهان پذیرفته نشد و مغازه ی او را به تعطیلی کشاند.

درست کنار این مغازه خانه ای مصادره شده است که بر درب کهنه ی فلزی آن ، نقشی بزرگ از دو سرباز هخامنشی کار شده است. شگفتا که با مصادره شدن این خانه در سال های پس از انقلاب اسلامی ، این درب کنده و به سقط فروشی ها سپرده نشد !

از کودکی به نقش این دو سرباز هخامنشی دلبستگی ای ویژه داشتم.

از پل آذر گذشتم و به کنار سینمای ساحلی رو باز مابین پل آذر و سی و سه پل آمدم.

لختی ایستادم و اندیشه نمودم.    

 

سی و سه پل - زنده رود - اسپهان

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

اصفهان -درست کمی آن سو تر از پل مارنان

 

چشم هایم را گشودم.

غولی آهنی در پیش رویم چشم آزار بود.

افسوس که نا چه اندازه ارزان شهرداری اصفهان آثار باستانی این شهر را به بساز و بفروش های نیرومند و ابر قدرت می فروشد !

کدام کشور و دولت و شورای شهری در برابر میراث فرهنگی اش تا این اندازه بی تدبیر و بدون دوراندیشی راهبرد و راهکار بر می گزیند ؟!؟

اشکال بزرگ این سرزمین این است که در هر جای زیبا و دل انگیز آن « حتمن و حتمن »  چیز و یا چیزهای نادرست و ناگواری هست که کامیابی ، شادمانی و آرامش را از شما برباید.

بلند مرتبه سازی های سال های اخیر - در هر دو دولت سید محمد خاتمی و شورای شهر مشارکتی - دوم خردادی آن ، و محمود احمدی نژاد و شورای شهر اصول گرا و رایحه خوش خدمت آن - گویا کمر به نابودی زنده رود ، این میراث آدمیان سراسر گیتی و نه فقط اسپهان ، بسته است.

تاریخ در نگاشت اسپهان ، این گونه کوشش های ظل السلطانی را به یقین در ذهن آیندگان ماندگار خواهد ساخت.

بیش از نیم ساعت در کنار پل مارانان نشستم.

قرار بود ظهر همان روز به خانه ی استاد رزاقی نقاش بروم و تابلویی را که از این پل سفارش داده بودم ، بستانم. می خواستم آوردن این تابلو به کاشانه ام ، با همه ی حس و حال رویایی و خاطره انگیزش انجام شود.

از پل مارنان آهسته و آرام گذشتم و پا به محله ی زیبا و دل نشین بیشه حبیب گذاشتم.

بیشه ای که نام خود را از حبیب شراب و عرق فروش و دختران رقاص کافه ی او گرفته است.

بخشی بزرگ از زمین های درون و پیرامون این بیشه ی سراسر خانه و آپارتمان شده ، محله ی پل شیری ، تا آن سوی بیمارستان امید ( سید الشهداء ، امام حسین کنونی ) و بیشه ی ناژوان مشرف بر پل مارنان از آن پدر بزرگ مادری ام و برادرش بوده است و از این رو آن جا را در هفتاد سال به نام آن دو  « یوسف آباد » و  « سیف آباد » می خوانده اند که هر دهکده شامل چند باغ و یک ساختمان بوده است.

اما دلبستگی من به پل مارنان بدین دلایل از دست رفته نیست.

سادگی و صفا و صمیمیت و البته خلوتی و سکوت چیره بر آن و آوای دل چسب و از خاطر نرفتنی زنده رود بر بستر این پل دلیل آن است. خوش حالم که بخش آغازین فیلم عروسی مان در این جای کرانه ی زنده رود ، با گام زدن من دوشادوش پسرکان خیس شناگر در ساحل زیبای پل مارنان در بیشه حبیب تصویر برداری شد.

 

پل مارنان - اصفهان

 

این نوشته ادامه دارد ............... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:26  توسط دکتر بهنام اوحدی 

>