ببينم، کسی از شماها سريال تلويزيونی «ماجراهای هامی و کامی» (در وطن؟ در ايران؟ انگار يه دنباله هم داشت) رو يادش مياد؟ چند وقت پيش يهو خاطرهاش در ذهنم زنده شد. وقتی صحبت برنامههای تلويزيونی زمان شاه ميشه، بيشتر حرف سريالهای پرطرفداری مثل ايتاليا ايتاليا و دائی جان ناپلئون و طلاق و اينها رو ميزنند. اما ماجراهای هامی و کامی برای منی که يه بچهء کوچولو بودم از همهء اينها بهتر و قشنگتر و هيجانانگيزتر بود (و قابل فهمتر). چيز زيادی ازش يادم نيست. فکر کنم تمام قسمتهاش رو نديدم (شايد هم اصلاً پخش نشد). اما يادم هست که چقدر شيفتهاش بودم و برای ديدنش بیصبری ميکردم.
جريانش اين بود که در آيندهای دور يه گروه از دانشمندان و روانشناسان کودک پروژهای رو شروع ميکنند برای تحقيق دربارهء رفتار بچهها و حد تواناييشون برای پذيرفتن مسئوليت و مثلاً اينکه رفتار پدر و مادرها با بچهها چه صورت ايدهآلی رو ميتونه داشته باشه. به اين منظور دو تا پسربچه رو انتخاب ميکنند که در دو قشر اجتماعی کاملاً متفاوت بزرگ شدهاند. هامی (فکر کنم مخفف همايون) بچهء جنوب شهر بود، اگه درست يادم باشه پدر و مادر هم نداشت و خواهرش سرپرستيش ميکرد. وضع مالی خوبی نداشتند. برعکس کامی (کامران؟ کامبيز؟) به اصطلاح لای پر قو بزرگ شده بود، با پدر و مادری تحصيلکرده و مرفه.
به بچهها در عرض چند ماه تمام تواناييهای لازم رو در کلاسهای فشرده تعليم ميدند: از آشپزی کردن گرفته تا کوهنوردی و حتی ماشين روندن. بعد بهشون در روز معينی دو تا ماشين جيپ کوچولو ميدند که مخصوص اونها درست شدهاند، با لوازم مختلف از قبيل چادر و اجاق خوراکپزی و نقشهء جادهها و پتو و مواد غذايی و فانوس و همه چی. بعد هم وسط جاده ولشون ميکنند به حال خودشون و ميگن: از امروز شماها ميتونين هر کاری که دلتون ميخواد بکنين. ميتونين برين دنيا رو بگردين، ميتونين از هم جدا بشين و هر کدوم سراغ يه کار ديگهای برين، ميتونين اصلاً همه چيز رو ول کنين و پيش خانوادهاتون برگردين. تصميم با خودتونه. از امروز شماها کاملاً آزادين!
بچهها بعد از مدتی گيجی و سردرگمی سوار ماشينهاشون ميشن و بيهدف راه ميفتن. آدم بزرگها هم تمام مدت مخفيانه مواظبشون هستن که اگه اتفاقی افتاد بهشون کمک کنن. ضمناً از همهء کارها و حرکاتشون فيلم گرفته ميشه و خانوادههای نگرانشون در اتاقی اون رو به اتفاق دانشمندها نگاه ميکنند و دربارهاش حرف ميزنند و گاهی به نتايج جالبی هم ميرسند.
هامی و کامی روحيهء کاملاً متفاوتی دارن. هامی مرد عمله و معتمد به نفس و گاهی هم بیکله. خيلی زود رهبری رو به عهده ميگيره و کامی رو که کمی بچهننه است به دنبال خودش ميکشونه. اول تصميم ميگيرن که برن شمال، کنار دريا. اونجا هامی نزديک بود غرق بشه، چون با وجود پرچم سياهی که نشون ميداد دريا طوفانيه و شنا امروز قدغنه به آب زده بود و به هشدارهای کامی توجهی نکرده بود. مسلمه که گروه نجاتی که پنهانی مراقبشون بوده به دادشون ميرسه و هامی رو به ساحل برميگردونه. از اونجا راه ميفتند و شهرهای ديگهء ايران رو ميبينند و براشون ماجراهای مختلفی پيش مياد که ازشون کمتر چيزی به خاطرم مونده.
اين ماجراها از يه طرف به بچهها گوشه و کنار ايران رو نشون ميدادند، از مناظر طبيعی گرفته تا آداب و رسوم و طرز زندگی مردم نواحی مختلف و حتی خوراکيهای معمول در مناطق گوناگون، از طرف ديگه نشون ميدادند که آدمبزرگها گاهی بچهها رو دست کم ميگيرند و رفتارشون با اونها غلطه. ميشه به بچهها بيشتر از اينها اعتماد کرد و به جای امر و نهی و محدود کردن بیدليل با منطق بهشون همه چيز رو حالی کرد. واکنش بچهها هم در برخورد با مسائل مختلف، مثلاً تنهايی، خطر و تصميمهای جورواجور، اون هم در صورتی که آقابالاسری نيست و مسئوليت کاملاً به گردن خودشونه، خيلی جالب بود.
خوب هر بچهای دلش ميخواست که به جای هامی و کامی باشه و از شر بکن و نکنهای پدر و مادر نجات پيدا کنه و بره برای خودش دنيا رو بگرده (اون هم با ماشين به اون خوشگلی که مال خود آدمه! من که هلاک اون ماشينها بودم!). اما در طی سريال آدم ميديد که تنهايی و استقلال اونقدرها هم آسون نيست و خيلی مسائل رو به دنبال داره که آدم اول به فکرش نميرسه.
يادش به خير. سريال هم سريالهای قديم!


