
نمایش گر دلهره های سپری نا شده ی روزگار
( نگاهی به
سوغات تابستانی دون ژوان گستاخ سوئدی )
دکتر بهنام
اوحدی
www.iranbod.com
از برگمان نوشتن آسان است و آسان نیست.
آسان است , چرا که بسیاری نکات
درباره ی او گفته و نوشته شده و آسان نیست , از آن جا که هر بیان و دیدگاه نوینی
چالش ساز خواهد شد که او هم چون دیگر نامداران جهان دلبستگان و دوست دارانی شیفته
و شیدا دشته و داارد.
برگمان فیلم های پر شماری ساخته
و نمایشنامه های فراوانی را بر صحنه ی تئاتر برده است. او پر کار بود اما از
دلخوشی و امیدواری به آینده – چون دیگر آدمیان هایپر تایمیک – بی بهره بود. این
گونه است که شاید هم چون بیشتر هنرمندان باید به او نیز به سان یک فرد سیکلو
تایمیک بر بنیاد چند ویژگی پر رنگ شخصیتی آمیخته به هم – نارسی سیستیک ( خودشیفته
) , اسکیزوئید ( تنهایی گزین ) , وسواسی ( نظام مند ) و دپرسیو ( افسرده ) و شاید
اندکی سادو مازوخیستیک ( آزارگر – آزارخواه ) – نگریست.
سیکلو تایمیکی که در واپسین سال
های زندگی اش در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی خود در جزیره ی فارو جدایی گزید و
آرام گرفت. دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هیچ گاه برگمان را رها ننمود مگر آن گاه که
در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی اش به سینما و فانوس خیال کودکی اش پناه می
برد.
فیلم های برگمان همه از همین
دلهره ها و دلشوره ها سرچشمه گرفته اند. دلهره ها و دلشوره هایی که سرنوشت در نهاد
و سرشت نا آرام برگمان مضطرب به امانت گذاشت تا او برای مایه ی جنبش و پویایی و
کند و کاو شود. برگمان این گونه فانوس و
ناقوسی برای انسان سده ی بیستم شد. و چه آشکار می توان این دلهره ها و دلشوره (
اضطراب ) ها را در روایت زندگی آدم های فیلم های برگمان به تماشا نشست.
فیلم های برگمان در بیان رنج ها
و دشواری های آدم های سده ی بیستم است , هر چند هم چون « مهر هفتم » این آدم را به
دل داستان های پوشیده و تاریک تاریخ ببرد و انسان خسته از دو جنگ جهانی را در
چهارچوب شوالیه ی گریزان از جنگ های صلیبی
به تصویر کشد.
این چیرگی اندوه , نا امیدی و بد
بینی در « مهر هفتم » , « پرسونا » , « سکوت » , « توت فرنگی های وحشی » , « نور
زمستانی » , « چشمه ی باکره » , « از ورای آینه ی تاریک » , « شرم » و « ساعت گرگ
و میش » نمایان تر است.
برگمان راوی مرگ بود. حضور« هراس
از مرگ » در نهاد آفریننده ی این آثار کاملن هویداست و البته « هراس از مرگ »
یگانه دلهره و دلشوره ( اضطراب ) او نبوده است. سرنوشت در نهاد و ساختار اینگمار ,
اضطراب های بیشتری به یادگار گذاشته بود !
اضطراب اختگی نه تنها در نماهای
گوناگون بسیاری از فیلم های برگمان چشمگیر است , بلکه در زندگی خصوصی و روزمره ی
او نیز جایگاهی آشکار دارد.آن که او را « کارگردان زنان چیره » نامیده اند , درست
به سان یک دون ژوان در رها کردن زنان دلبندش شهرتی ویژه و جایگاهی جهانی داشت. شش
بار به طور رسمی ازدواج کرد و نه فرزند قانونی داشت. آیا این رویکرد اروتیک ,
عصیانی استوار در برابر آموزش و پرورش سخت گیرانه و مستبدانه ی پدر تنی و روحانی و
تزریق پاکدامنی و پرهیزگاری و به بهشت اجباری هل دادن او نبود ؟!؟
روایت تضاد و تقابل نیکی و بدی ,
زشتی و زیبایی , تیره روزی و رستگاری و باورهای اهریمنی و اهورایی در فیلم های
برگمان بیش از آن که بنیادی مذهبی و متافیزیکی داشته باشد , ساختاری روان کاوانه
دارد.
به یاد داشته باشیم که دوران
زندگی برگمان , روزگار چیرگی روان کاوی فرویدی و یونگی بر گیتی بوده و این چیرگی
گریبان ذهن و اندیشه ی برگمان , برسون , درایر , هیچکاک و بسیاری دیگر را رها و آزاد
نگذاشته است.
جالب آن جاست که برگمان هم چون
آموزه های پدر که در فیلم های نخست خود آن ها را به چالش کشید , در « پرسونا » نیز
گستاخانه و دلاورانه , بنیادهای ارتباطی در برخورد روانکاو با مراجع را در چهار
چوب طنزی گزنده و تلخ به کشمکش و ریشخند گرفت.
برگمان هر بار خود در پی بی
قراری و نا آرامی نهاد پر تنشش , شوریده حال , به عشق و آمیزشی شیدا گونه و نوین
پناه می برد و در برخی فیلم هایش نیز همین عشق ژرف نا افلاطونی را گریزگاه
تنگناهای آدمی و مایه ی رهایی او از گره های زندگی روزمره می شناساند.
او روایت گر و نمایانگر « تنهایی
» دلهره آور آدم ها بود. این دلهره و « هراس جدایی » در بسیاری از کلوزآپ های نام
آور برگمان هویداست , که در واقع کوششی برای نزدیک شدن به دلهره ها و دغدغه های
زیر پوست و گوشت و خون کاراکترهای این فیلم ها ست که در سرسام زندگی روزمره نادیده
گرفته می شوند و یا دیده شده اما شتابان از یاد می گریزند.
نگاه هستی شناسانه ی برگمان
آمیخته به بی هودگی و بی معنایی زندگی بود که از آگاهی به واقعیت آدمی در گیتی در
پی دو جنگ جهانی حاصل شده بود. این گونه برگمان پر دلهره و دلشوره ( اضطراب ) رو
به عصیان و شوریدگی گذاشت و هرج و مرجی مدرن و ماجراجویانه را در سینما در پی
گرفت. این درون مایه ی آشوب ناک , چه در مضمون و محتوا و چه در فرآیند سینمای
برگمان چشمگیر است.
نور پردازی های وهم آمیز گوتیک و
نماهای رویایی سورئال , با زیر ساخت های تئاتری و نمایشنامه ای , در پس زمینه ای
از اروتیسیزم سادومازوخیستیک سیاه و سپید به سینما ی برگمان جلوه ای درخشان و از
یاد نرفتنی بخشیده اند.
چشم اندازهای سرزمین یخ و برف –
سوئد و سواحل اسکاندیناوی – به ما از دلبستگی رمانتیک برگمان به آن ها خبر می دهد.
سرزمینی که سپیدی راز گونه و ایلوژن آفرین شب های تابستانش برای برگمان , فانتزی (
خیال ) آفرین بود. برگمان رویا پردازی ها و خیال بافی هایش را « بیماری ذهنی » ای
می پنداشت که بنیادهای فیلم هایش را آفریده اند.
جزئیات نمایشی و نماد و نشان های
سینمای برگمان به باور من , از همین رویاهای شبه توهمی در مرز خواب و بیداری –
توهمات بهنجار هیپنوگوژیگ – او در شب های روشن و سپید تابستان های سرزمین یخ و برف
سرچشمه گرفته است.
او معنای زندگی و کند و کاو
چیستی و چرایی آن را در خیال بارها مرور می کرد بلکه به پیمانه ی خود بتواند از
درد و رنج و اندوه و نا امیدی آدمیان بکاهد.
بدین ترتیب , برگمان
اکسپرسیونیزم خیال پردازانه ی نیمه ی نخست سده ی بیستم را برای بیان پرسش های ذهنی
اش برگزید تا به شک بشری غنا و درخششی ستایش آمیز ببخشد.برگمان را هنر مندی «
مذهبی » خوانده اند اما او بیش از آن که هنر مندی مذهبی باشد , پرسشگری « فلسفی »
است که درون مایه های فراوانی از اجتماع مرگ زده ی پس از دو جنگ جهان گستر نخست و
دوم داشته و نیز بنیادهای بسیاری از روان کاوی فرویدی و یونگی پذیرفته است.
نگاه تیره و نا امیدانه
ی برگمان به زندگی نا رستگارانه ی آدمی – که آنی از اضطراب , احساس گناه و استیصال
رها و آسوده نبوده است – بیش از این که مذهبی و معنویت گرا باشد , پوچ انگارانه ,
نا امیدانه و بد بینانه بوده است.
پرسش های بنیادینی که او
به ویژه در آثار ماندگار و درخشان سیاه و سپیدش مطرح نموده است , بر آمده از چالش
با آموزه های مذهبی سخت گیرانه ی پدر تنی و روحانی اش – « هراس از اختگی » به چنگ
پدر – و کشمکش های او و نسل او با دو جنگ جهانی ویرانگر - « هراس از جدایی » و «
هراس از مرگ » - است که در تصویرها ی جا به جای او از تنهایی آدمی نمایان می شود.
برگمان کوشش داشت تا با سینمای خود , جهانی دیگر به دور از « هراس از جنگ , جدایی و مرگ » و کلیسایی جامع اما متفاوت از
کلیسای گوتیک پدرش برپا دارد. این گونه است که باید به برگمان بیش از آن که به سان
« کشیشی سینما گر» نگریست ,در قد و قواره ی « فیلسوفی پرسشگر » جست و جو نمود.
برگمان بی گمان نمایشگر
دلهره های سپری نا شده ی روزگار بوده و هست. آدم های فیلم های برگمان در جهانی
تیره و پر دلهره , نا امیدانه راه به رستگاری و شادمانی می جویند در حالی که
کورسویی بدان نمی بینند.
برگمان در « میان پرده ی
تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » و « لبخندهای یک شب تابستانی
( 1955 ) » آشکارا به عصیان در برابر آموزه های معنوی و مذهبی پدر در دوران کودکی
اش پرداخت و در روزگاری که هنوز در آمریکا پرداختن به تابوی جنسیت و تمایلات جنسی
امری ممنوعه بود , آن ها را فاش برای جهانیان به نمایش گذاشت. او با این عصیان تا
اندازه ای از خشم و کینه ی فرو خورده آسوده شد تا در « مهر هفتم ( 1956 ) » , «
توت فرنگی های وحشی ( 1957 ) » , « چشمه ی باکره ( 1959 ) » , « از ورای آینه ی
تاریک ( 1962 ) » , « نور زمستانی ( 1963 ) » و « سکوت ( 1963 ) » بتواند چالشی
نوین با آموزه های پدر و کوشش در چیرگی بر اضطراب اختگی داشته باشد.
برگمان در « مهر هفتم »
به گونه ای شاعرانه هم چون شکسپیر به بازسازی سده های تاریکی ( قرون وسطا ) پرداخت
و پرسش هایی را که از دوران کودکی در چالش با پدر – آن کشیش لوتری پروتستانی – جرات
و جسارت طرح نیافته بود , این بار در برابر الهه ی مرگ با آن نقاب سپید گیرا و
پوشش سیاه پر مفهوم بیان نمود. با این فیلم , برگمان جایگاه هنری – فلسفی خودش را
به چنگ آورد.
در « توت فرنگی های وحشی
» سفری در بعد زمان و ناخودآگاه ذهن را به نمایش گذاشت تا هم چون آن چه پدر از
دنیای برزخ و رستاخیز بیان نموده بود , آدمی را نه در آن جهان روحانی , که در همین
گیتی زمینی تنی , با خود واقعی و کردار , پندار و گفتار خویش طی سال های عمر رو به
رو کند.
برگمان در فیلم « چشمه ی
باکره » روایتی سیاه را بر اساس یک ترانه ی سده ی سیزدهمی به تصویر کشید. دختری
جوان و زیبا در راه کلیسا از سوی سه نفر گله دار در جنگل با خشونت تمام مورد تجاوز
قرار گرفته و کشته می شود. این سه که به گونه ای از یاد نرفتنی نمایش داده شده اند
, هنگام فرار به قلعه ای پناه می برند که از آن پدرهمان دخترک است. پدر دخترک نگون
بخت به راز کردار پلید آن ها پی می برد و آن ها را بی رحمانه تکه تکه می کند. پدر
پیکر دختر را در جنگل می یابد و نذر می کند در همان جا کلیسایی بنا کند. در پایان
فیلم , چشمه ای از زمین سر بر می آورد تا شاید نماد و نشان آمرزش باشد.
برگمان پس از این فیلم
به چالش با آموزه های پرورشی و مذهبی پدر ادامه داد و این چالش و کشمکش را در سه
گانه ای به ظاهر مذهبی اما به واقع « پرسشگر از مذهب » به نمایش گذاشت. « از ورای
آینه ی تاریک » در روایت خود به تابوی زنای با محارم اشاره می نماید. « نور
زمستانی » از فیلم پیشین نیز فراتر می رود و نشان می دهد که کشیش روستا که هر روز
برای آرامش بخشیدن به روح رنجور و روان دردمند مراجعان خود مجلس وعظ و خطابه بر پا
می دارد , در می یابد که در واقع کاری در این راستا از اوی سرگشته و ره گم کرده
ساخته نیست ! او خود دیگر ایمان ندارد که می تواند با واسطه شدن میان آدمی و
پروردگار به گیتی پوچ و بی هوده , معنا و مفهوم ببخشد. آدمی و آدمیت مرده است و
این به ظاهر زندگان از این مرگ خویش نا آگاهند. همین نا آگاهی به سرگشتگی برزخی آن
ها – و نه درماندگی و فروپاشی کامل شان – انجامیده است که درد آدمی از دانایی ست !
در « سکوت » برگمان از چیرگی
سایه ی آموزه های پرورشی سخت گیرانه و خمش نا پذیر پدر تنی و روحانی ( کشیش ) خود
بدر آمد و همه ی آن آموزه ها را به چالش و پرسشی جهانی – و نه خانوادگی – کشاند.
او گستاخانه – بی پرخاشگری عریان – در برابر تمامی آن تعصب های غیر منطقی مذهبی
شورش نمود و شیوه ای دیگر گون در رویارویی با آموزه های دینی از خود به نمایش
گذاشت.
جای شگفتی فراوان دارد
که این عصیان , این سرپیچی , این قد بر افراشتن و این ستیز با آموزه های دینی و
مذهبی – دست کم در میهن آمیخته به محافظه کاری ما - بسیار کم دیده و بیان شده است.
این سری فیلم ها را فیلم های مذهبی و معنویت گرا شناسانده اند و بر ستیز و کشمکش
اودیپی برگمان با پدر و آموزه های کلیسایی سخت گیرانه اش چشم بسته اند !!
نگاهی ژرف و دوباره به
آن چه « سه گانه ی مذهبی ( از ورای آینه ی تاریک , نور زمستانی , و سکوت ) »
خوانده شده است , می تواند چشم و ذهن ما را به چالش و کشمکش جدی برگمان با هر ادعا
و ایدئولوژی – و نه فقط آن آموزه های مذهبی اخته ساز پدر تنی و روحانی – باز
گشاید.
در « سکوت ( 1963 ) » به
گونه ای نمایان و برهنه , از خود بیگانگی و سرگشتگی آدمیان بازمانده از دو جنگ
جهان گستر و ویرانگر نخست و دوم به نمایش سپرده شده است. در آن جا که زبانی برای
ارتباط نیست و آنان هم که زبان یکدیگر را می دانند , باز توانایی کنش و واکنش با
همدیگر را از دست داده اند و به آزار سادو مازوخیستیک هم می پردازند. فرومایگی
آدمی در سایه ی غرش تانک ها و لرزش شنی آن ها – حتا آن گاه که از شلیک باز مانده
اند - , و پناه بردن او به دامان وابستگی به الکل به ظاهر تسکین بخش و نیز آمیزش
های جنسی آمیخته با سردرگمی و بی چارگی به گونه ای فراموش نا شدنی به تصویر کشیده
شده است. از این رو ستیز با وجدان و ارزش های معنوی و اخلاقی در این فیلم فاش و
عریان نشان داده شده است.
بدین ترتیب , برگمان
روان کاو گونه , از پس گره های اودیپی خود برون می آید و نه فقط خانواده وکلیسای
پدر در سرزمین یخ و برف , که جهانی را تسخیر می کند. اکنون هنگام آنست که با پیامد
آن گره های اودیپی رو به رو شود و در ستیز با آن ها بر آن ها چیره و پیروز شود.
این گونه است که با فیلم
های بعدی دوباره هم چون فیلم های پیشین - « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , «
تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » , « شب برهنه ( 1953 ) » و « لبخند های یک شب
تابستانی ( 1955 ) » - به سراغ دلشوره ی همیشگی اش , اضطراب اختگی پدید آمده از «
هراس از پدر » رفت و فیلم های « پرسونا ( 1966 ) » , « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) »
و « شرم ( 1968 ) » را آفرید.
« پرسونا » شاید روانکاو
آلودترین اثر برگمان باشد. برگمانی که هم دوران کارل گوستاو یونگ است. این فیلم
درون مایه های فراوانی از دستمایه ی روان
کاوی – پدیده ی انتقال و باز انتقال ( ترنسفرنس و کانتر ترنسفرنس ) - گرفته است. آلما و الیزابت در جایگاه روان کاو
و بیمار نشانده می شوند. روان کاو نا پخته ای که در اشتیاق همانند سازی با بیمار (
بازیگر ) شیطنت آلود و بازیچه ساز است و در این اشتیاق به همانند سازی و نیز خود
فاش گری جایگاه خویش را واژگون می نماید.
بازیگر هنگام ایفای نقش
در نمایشنامه ی الکترا به درنگ درخشان و هنگام تابناک « بینش » دست می یابد و
واقعیت های زندگی ظاهری اش هم چون گره های الکترایی ( اودیپی ) اش از پس پرده ی
پنهان برون می افتد. این لحظه ی تابناک بینش , این هنگام کشف و شهود , بر او آن
چنان چیره و کارگر می افتد که هم چون برخی کودکان , گریزی جز سکوتی خود خواسته نمی
یابد. سکوتی که از تنش , دلشوره و اضطراب سرچشمه می گیرد. اضطراب اجتماعی , اضطراب
جدایی !
در میان همه ی فیلم های
سیاه و سپید برگمان , کمترین چیرگی « هراس از جنگ » در همین فیلم « پرسونا » وجود
دارد. فیلمی که قرار است به جای واقعیت های جهان نا خوشایند هستی , به مکاشفه ای درونی از آدمی و غرایز واپس زده شده ی
او در پس نقاب شخصیتی اش بپردازد.
هر چند گفتمان چیره در
فیلم « پرسونا » یک سویه و پیوسته با سکوت خود خواسته ی مخاطب ( بیمار ) و وراجی
شگفت انگیز گوینده ( روان کاو ) است , اما فراز هایی درخشان دارد. فیلم از همان
نخست قرار بوده شگفت انگیز و غافلگیر کننده باشد. نماهای آغازین فیلم به همین دلیل
برهنه و فاش ذهن تماشاگررا بمباران می
کنند. مسخ آدمی , آدمیت و آفرینش از سوی ایدئولوژی , غریزه ( جنسیت ) و سرنوشت (
تقدیر پروردگار ) در نمادها و نشان هایی چون به صلیب کشیده شدن او , نرده های نیزه
گون نگاه بان کلیسا , برف پلید و پلشت شده ی انباشته در پشت کلیسا , تپه های
تیره و تاریک , آلت گستاخ و وحشی
برافراشته , عنکبوت زشت و نابودگر تقدیر , معصومیت سر بریده شده هم چون آهوی برنا
با چشمان رک زده , پیر مرد و پیر زن جویای سرنوشت واپسین ( مرگ ) , خشونت و پرخاش
فراگیر که پرهیز از دل و روده بیرون کشیدن ندارد , و کودکی سرگردان , حیران و عریان
که بر گودی و برجستگی دلبند اودیپی – مادر – دست می کشد تا لمس برهنه توان عینک نا
کار آمد را افزونی بخشد و به جای جدایی نزدیکی بیافریند , و سینمای وحشت به نمایش سپرده شده است.
خشونت و گره های جنسی
فرو خفته شده در این نماها و نشان ها چشمگیر و برجسته است. نماها و نشان هایی که
از دید سیاه و نگاه بدبینانه ی آفرینشگر فیلم به گیتی و هستی روایت دارد.
« ما تحت نفوذ نیروهایی
هستیم که در حیطه ی اختیار ما نیستند.»
این بیان از سوی برگمان
در پی نشان دادن صحنه ی جانگداز خودسوزی در اخبار تلویزیون در چهارچوب باز خوانی نامه ای به الیزابت به ما
یاد آور می شود. پس از آن که گره ای روانی – تعارضی الکترایی - از الیزابت نمایش
داده شده است: خشمی آشکار به گفته ی پخش شده از رادیو : « تو از رنج یک مادر چه می
دانی ؟!؟ »
فراز هایی دیگر از
برگمان پیش از پناه گرفتن آلما و الیزابت در ساحل جزیره ی فارو در چهارچوب سخنان
پزشک روان درمانگر بیمارستان برای مان بیان می شود:
« در رویای نا امیدانه ی
هستی , رویای تنها بودن , هر لحظه ی آگاهی و هشیاری کارزاری است که میان گمان خود
از خویشتن و پنداشتی که دیگران از تو دارند , جدایی و فاصله انداخته است. احساس
سرگیجه و نیاز به بر افکندن نقاب از چهره ات , زلال شدن و هم چون شعله ای خاموش
شدن. هر لرزش صدا دروغی و هر هیبتی اشتباهی , و هر لبخندی شکلکی بیش نیست ! اما می
توانی ساکت باشی و حرکتی نکنی , در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی گویی. می توانی
خودت را از همه جدا کنی یا در اتاقی محبوس نگاه داری , پس دیگر مجبور نیستی نقش
بازی کنی , صورتکی بر چهره بگذاری و شکلک های دروغین بسازی. اما این حقیقت است که
شیطان صفتانه به تو نیرنگ می زند. بدان که مخفی گاه تو مهر و موم نیست و زندگی از
هر روزنه ای به درون نشت می کند و تو را به واکنش وا می دارد. هیچ کس نمی پرسد که
آیا این بازتاب اصیل است یا نه , و آیا تو واقعی هستی یا ساختگی ! زیرا این چیزی
ست که تنها در نمایش اهمیت دارد. شاید هم دیگر در آن جا اهمیتی نداشته باشد.
تو این بی ارادگی را در
وجودت نیرومند ساخته ای. من این را می فهمم و به همین دلیل تو را تحسین می کنم.
گمان می کنم تو این نقش را باید تا آن جا
که می توانی ادامه بدهی. تا جایی که دیگر بدان دلبستگی ای نداشته باشی. آن گاه می
توانی رهایش کنی. همانند همه ی نقش هایی که رهای شان ساخته ای ! »
این گونه است که الیزابت
در سکوتی خودخواسته به سیر و سلوک و مکاشفه ای به حقیقت روی می آورد و گوشه گیری
در پی می گیرد. گوشه گیری ای در کاخ با
شکوه تنهایی اسکیزوئید که ریشه و سرچشمه ی همه ی دستاوردهای هنری و فلسفی نه فقط
برگمان , که همه ی بزرگان دانش و اندیشه بوده و هست.
در « پرسونا » برگمان
زندگی را به سان فیلم سینمایی می شناساند که شاید – شاید و نه حتما - نمایشنامه ای
در پس پرده نداشته باشد , اما هم چون آن نقاب ( پرسونا ) های شخصیتی پر شمار دارد. آدم به درنگ بینش رسیده و به جان
و سرشت واقعیت چنگ یافته , هم چون الیزابت , دیگر از این همه نقاب گذاشتن و آن همه
نقاب دیدن خسته و ناخرسند شده است و از این روست که از وراجی بی پایان آلمای
سرگشته و حیران , بی زار و گریزان است و بر نقاب ها و صورتک های شخصیتی او در
زندگی خود نیرنگ بخشیده اش ریشخند می جوید.
« هراس از مرگ » در فیلم
« ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » دوباره به برگمان می پیوندد , آن چنان که « هراس از جنگ » در فیلم « شرم ( 1968 ) ». هراس
از جنگی که حتا بهشت کوچک فارو در سرزمین برف ها را رها نمی کند و آن را به آتش و خون و دود و ویرانه پیوند می زند. زیبایی
ها همه نابود می شوند و شیرین یادمانده ها فراموش می شوند. دوربین – هنر – نیز به
همراه آدم ها از این بهشت زمینی در دسترس سرگردان و حیران بر زورقی کوچک شناور به
دریا می گریزد !! اما به راستی از جنگی گیتی گستر به سترگی جنگ جهانی دوم – که تکرار نا شدنش را هیچ گواه
و تضمینی نیست – به کدامین بهشت امن و آرام می توان گریخت و پناه جست ؟!؟
نه ! هراس از مرگ , هراس
از جنگ , هم چون احساس گناه , تنهایی , خشم , دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هرگز
برگمان را رها نساخت. پس « هوس آنا ( 1969 ) » , « فریادها و نجواها ( 1973 ) » ,
« چهره به چهره ( 1976 ) » , « تخم مار ( 1977 ) » و « زندگی عروسک های خیمه شب
بازی ( 1980 ) » را ساخت.
برگمان در پایان دوره ی
با شکوه فیلم سازی خود , هم چون دیگر سر گشتگان کهن سال , همانند پروفسور ایساک
بورگ – به سفری در دل دوران شیرین کودکی و رویاهای آن روی می آورد و با شیوه ای
اثر پذیرفته از روان کاوی – رویکرد روزگار و مد زمانه ی نسل سده بیستمی برگمان –
به خود سرگذشت نگاری و خود فاش گری می
پردازد تا پس از خاموشی در گور سرنوشت , بازماندگان در شناخت و شناساندنش بی فانوس
و راهنما نمانند. برگمانی که هرگز , حتا برای آنی , از خوشی ها و لذت های زندگی
زمینی گذردان رویگردان نبود و شورمایه و شهوت را در کردار , و نه فقط پندار ,
فراوان پاس می داشت , در پایان امن و آرام ترین پناه را بازگشت به خاطرات شیرین
کودکی دانست و با ساخت « فانی و آلکساندر » از هراس ها و دلهره های روزگار – و به
ویژه « هراس از مرگ » - اندکی رهایی و آرامش جست.
برگمان و سینمای او را
بدون شناخت جایگاه سترگ و تاثیر تاریخی دو جنگ جهانی سده ی بیستم – به ویژه « نسل
کشی صنعتی » جنگ جهان گستر دوم – در اروپا و هم چنین چالش ها و کشمکش های دینی - مذهبی و تربیتی –
پرورشی نسل برگمان با دو نسل پیش از آن هرگز آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید
نمی توان شناخت و شناساند.
به راستی جایگاه سترگ
این دو جنگ جهان گستر و نیز چالش آموزه های پرورشی سرشار از خرافه و سفسطه ی
ویکتوریایی و مذهبی اروپای دوران تاریکی و
دانایی ( رنسانس ) در میهن ما تا چه اندازه درک و دانسته شده است ؟؟؟
در خوش ترین دیدگاه و
بالاترین ارزیابی , دست کم یک سده از جهان نخست به پس افتاده ایم. از این رو
سینمای برگمان بازگوی دلهره ها و دغدغه های سال ها و دهه های پیش روی ماست. برگمان
, دغدغه های برگمان و دلهره های روزگار او و نسل او را همراه با تماشای آثار
ماندگارش آن چنان ژرف و گسترده که باید و
شاید بشناسیم. ما ایرانیان تنها از « حافظه ی تاریخی » بی بهره و نا برخوردار
نیستیم. ما با تاریخ – و به ویژه تاریخ سده ی نوزدهم و بیستم – بسیار بیگانه
ایم...
