تبليغاتX
یک روان پزشک

یک روان پزشک

روان و ما ایرانیان

 

دو هفته ای می شود که فیلم از یاد نرفتنی « کشتی گیر » را دیدم. از یاد نرفتنی ، نه به دلیل آن هیاهوی نادان گونه ای که برخی بابت آن به راه انداختند و آن را در زمره ی بوق های تبلیغاتی آن چنانی برشمردند؛ بلکه به دلیل به نمایش گذاشتن تصویری از یک آدم از دست رفته و یک آدم دیگری که می کوشد در سایه ی برهنه شدن از پوشش ، از ویژگی های پسندیده ی انسانی برهنه و عور نشود !

« کشتی گیر » نمونه ای از آدمیانی ست که دل به شور و غوغا و هیاهوی تماشاگران دل می بازند و بدان وسواس و اجبار و اعتیاد ( وابستگی ) پیدا می کنند.

برای دست یافتن به معنا و مفهوم انسانی فیلم باید ناسیونالیزم دو آتیشه و نامنطقی را کنار گذاشت و از قضیه ی آن کشتی گیر عرب خوزستانی ، که با همین هیبت و شمایل بارها و بارها در مسابقه های کشتی کچ به میدان رفته و می رود و هر بار در این نمایش های از پیش تعیین شده موجب هتک حرمت پرچم رسمی جمهوری اسلامی ایران می شود ، آن سو تر نگریست.

« کشتی گیر » داستان زندگی همه ی قهرمانانی ست که زندگی شان را تنها و تنها با در کنار مردمان زیستن می دانند و خود را بی تماشاگر کالبدی مرده بیش نمی دانند.

قصه ی « کشتی گیر » ، قصه ی پوریای ولی ، غلامرضا تختی ، محمدعلی فردین ، قمرالملوک وزیری ، هایده ، سوسن و ... است. قهرمان بی هوادار ، بی هیاهو ، مرده است. آن چنان که نویسنده و شاعر ، بی مخاطب !

« کشتی گیر » داستان همه ی سودا زدگانی ست که زندگی شان با هیاهو ، فراز می یابد و درد و رنج و اندوه شان در همان هیاهو گم می شود. 

« پاداش مداری » را پروردگار در سرشت آدمی آفریده است. آن گاه که پاداش مداری آدمی با پاداش هیاهو و غوغای تماشاگران ارضا شده و این پدیده استمرار یابد ، آن هنگام است که وابستگی ( اعتیاد ) آدمی به راضی و خشنود شدن دیگران آغاز شده و آدمی در گرداب نابودی فرو افتاده است.

« کشتی گیر » فیلمی ست که یک بار دیدنش کافی ست؛ نه از آن جهت که فیلم بدی ست ، که بدان دلیل که فیلمی ست که در ذهن تان می نشیند ، فرو می رود و هرگز فراموش نخواهد شد.

در نوجوانی از « راکی ۱ و ۲ و ۳ » خوشم آمد. 

این بار در آغاز میان سالگی ، « کشتی گیر » را بسیار بیش تر از آن ها پسندیدم.

« کشتی گیر » را ببینید که سخت عبرت آموز است ......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:30  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

محمدعلی فردین ، ناصر ملک مطیعی و بهروز وثوقی

 

 

سینمای مان ، کالبدی رو به قبله است و کسی تربت بر زبانش نمی نهد.

دو استاد پیشکسوت سینمای مان - بهرام بیضایی و ناصر تقوایی - را به روزمرگی کشانده و سرشت نوآفرین شان را خستگی و درماندگی بخشیده اند.

داریوش مهرجویی از سینما رانده شد تا چاره ای جز در نوشتن و برگرداندن ( ترجمه ) کتاب ، برای زنده نگاه داشتن نوآفرینی ( خلاقیت ) اش پیدا نکند.

مسعود کیمیایی هم که همانند سنگ سفر کرده اش ، درست اندکی پس از گوزن ها ، سر راست به در بسته خورد و آفرینندگی اش ، هم چون آرزوها و رویاهای اجتماعی اش نیست و نابود شد !

عباس کیارستمی مدت هاست شومن شده و از آفرینندگی اش - دست کم در دنیای سینما - خبری نیست که نیست. کدامین هنگام هوس عکس انداختن با لونا شاد به جای ژولیت بینوش را خواهد نمود ، آشکار نیست !!

از مخملباف چیزی ننویسیم بهتر است؛ او هم اکنون مشغول طرح و فیلمنامه نوشتن برای فرزندان نخبه و نابغه اش است !!!

پروردگار را سپاس که بهمن قبادی پایدار و استوار به جاست تا پرچم دار سینمای مان باشد. ولو این پرچم از کردستان آزاد کشور همسایه به اهتزاز در آورده شود !!!! 

در این بین سینما می ماند و سوپر استارهایی همانند محمدرضا شریفی نیا ، محمدرضا گلزار ، امین حیایی ، اکبر عبدی و یک دو جین دختر خانم جوان تیتیش مامانی هفت قلم بزک کرده که در کنار مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی نماد و نشان کارنامه ی چهار ساله ی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اصولگرا و ارزش مدار باشند.

هزاران آفرین و احسنت به این سینما !!!!!

جای آن دارد که در کنار این پاسداشت شایسته و لازم ، از سخت کوشی برخی بازیگران امروز سینمای در حال احتضارمان در محافل آن چنانی و هم چنین پشتکار شبانه روزی اتاق خواب مدارانه ی « جناب گاه کارگردان و گاه بازی گردان » در شناسایی ، پرورش و معرفی استعدادهای تازه از راه رسیده  و در راه مونث سینمای پویا ، ارزش مدار و معناگرای مان نیز یاد کرد.

سخت کوشی ها و پشتکاری که اگر هر سودی نداشته باشند ، بی گمان تنها و تنها مایه ی آبروداری برای بازیگران و کارگردانان ماندگاری هستند که اگر چه در فیلم های شان کرداری سازگار با رفتار رسمی ( ظاهری ) دهه های بعدی قابل پیش بینی شان نداشتند ، اما همچون رضا ارحام صدر ، نصرت الله وحدت ، نصرت کریمی ، محمد علی فردین ، تقی ظهوری ، ناصر ملک مطیعی ، بهروز وثوقی ، پرویز صیاد ، غلامحسین نقشینه و ...... هرگز چنین زندگی های لاابالی گونه و هرزه گرایانه ای نیز نجستند و نامی نیک در پناه زندگی ای خانوادگی و آبرومند از خود به یادگار گذاشتند.

شگفتا که آشکارا می بینیم که حتا در شیطنت آمیز و تابو ستیز ترین فیلم های دو کارگردان رانده شده ی سینمای ایران - نصرت الله وحدت و نصرت کریمی ( که همچون دو ابلیس از آنان یاد می شود ) - برای نمونه ، « نقص فنی » و « تخت خواب سه نفره » بر آن چیزی که پافشاری می شود ، وفاداری به همسر و نظام خانواده است.

« عروس فرنگی » وحدت ( ۱۳۴۳ ) می تواند بسیاری از آدمیان را از بستن پیمان زناشویی رو به شکست نجات دهد؛ افسوس که جهان پهلوان تختی آن را ندید و یا اگر دید ، با دیدگانی گشاده و ژرف نگر ندید تا شاید فرجامش در خودکشی نباشد؛ « گنج قارون » می تواند آدمی را از زندان آزمندی و چاه حرص و طمع به در آورد؛ « وادنگ » و « مست » و « من می خوام » و « جوجه فکلی » و .... می تواند افسردگی و اندوه و اضطراب را بهترین مرهم باشد. « سوته دلان » بهترین یادآور « معنای ناب و طعم خوش زندگی » است.

با وجود کپی برداری های نما به نما از فیلم های چهل - پنجاه سال پیش ( همچون عروس فرنگی ، گنج قارون ، سلطان قلب ها ، و ..... ) ، کدام یک از ساخته های سینمای چهار سال اخیرمان چنین توانایی ها را داشته اند ؟؟

تنها دستاورد سخت گیری های بیش از اندازه ی سال های اخیر ، این بود که ابتذال سینمای ایران را به احتضار کشاند.......

 

     

  علی سنتوری

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بالاخره آن دست نابکار که دیوار را با زغال سیاه کرده و حضرت ناپلئون را نام و نشان « خر » - این نگون بخت ترین ایرانی پس از « سگ ( آفریده ی مورد احترام و پاسداشت هخامنشیان و زرتشتیان ) » - بخشیده است ُ رو می شود.

او می باید تنبیه شود و پاهای آغشته به شاشش به فلک سپرده شود.

« فلک کردن » برای دهه ها و شاید سده ها ابزار آگاه ساختن و دانایی بخشیدن ما ایرانیان بوده است !

مگر می توان جایگاه « فلک کردن » را از تاریخچه ی آموزش و پرورش این سرزمین زدود و نادیده گرفت ؟!؟

این گونه است که آن که فلک را در مدرسه و مکتب بر کف پاهای دانش آموز فرو می نشانده ، کار و کوشش خود را « آموزش مدارانه » و « پرورش گرایانه » می دانسته و از بابت انجام آن رضای پروردگار را نیز پیش چشم داشته است.

این گونه است که سلول زندان جایگاهی مقدس و خداوندی برای اندرز و ندامت می شود و نام آن - و نه شیوه و رویکردش - به اندرزگاه و ندامتگاه تغییر می یابد تا « پزشک احمدی ها » آسوده تر به تزریق پتاسیم بپردازند.

و اما سیامک جز با « آدم فروشی » چه سان می تواند چنین آسان از بند فلک و شکنجه رها و آسوده گردد ؟!؟

« آدم فروشی » میراث تاریخی ماست.

این سرزمین ، که اهورایی می خوانیمش ، هر بار که در آستانه ی نجات و سرفرازی قرار گرفته ، در خفت « خیانت خودی » و دام « آدم فروشی » گرفتار شده است.

آدم فروشان این سرزمین به « شغاد » و « افشین » منحصر و محدود نمی شوند !!

پس شگفت نیست که سیامک هم مش قاسم نگون بخت را می فروشد تا از تنبیه بگریزد.

 

این نوشته ادامه دارد ............  

  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:42  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

به ماجرای آغاز عشق پر سوز و گداز سعید تازه شاش کف کرده و نابرخوردار از جسارت و قاطعیت مندی جنسی و زناشویی کاری نداریم !

به نخستین صحنه ی با شکوه سریال می رویمِ ؛ آن جا که یک ویژگی شخصیتی ما ایرانیان در آن آشکارا خود را نشان می دهد : تحقیر و فرومایه داشتن نا آگاهانه ی دیگران ؛ آن هم با منسوب نمودن آنان به موجودی که تا پیش از دوره ی رضاشاهی ، بیش ترین نقش را در آبادانی و سازندگی سرزمین اهورایی مان بر دوش کشیده است :

« ناپلئون خر است » !

البته در این که حضرت ناپلئون از فرط نارسی سیسم بسیار پر رنگ شان  ، به وادی حماقت و نادوراندیشی پای نهادند ، سخنی نیست؛ اما چرا « خر » ؟!؟

اگر همین موجود زحمت کش و بی زبان گرفتار ما ایرانیان نبود که نگون بخت نگون بخت بودیم !

همه ی تمدن و فرهنگ مورد ادعای گزاف مان ب ر باد هوا بود !!

همه ی این میراث فرهنگی مان - که بدان فراوان می نازیم ( البته بدون این که در گردشی موشکافانه و ژرف نگرانه  از میراث فرهنگی اروپا ، روسیه ، مصر ، هند و چین و .... به قیاس با آن ها پرداخته باشیم ) مدیون و بر دوش پر کوشش همین تبار خر شریف و قاطر نجیب ایرانی » است که ما یکدیگر را برای فرو داشتن و خرد کردن بدان آراسته می نماییم !!!

کشیدن گاری لکاته های علویه خانم گون و رجاله های حاجی آقا نما را تا پیش از زاده شدن ایران نو در سده ی اخیر ، بسیار بیش از اسب ، بر دوش همین « خر » و « قاطر » ی بوده است که ما هم میهن و ناهم میهن مان - از جمله حضرت ناپلئون - را برای فروداشتن بدان منتسب می نماییم.

این ویژگی فرهنگی و شخصیت تاریخی ما ایرانیان است :

« آن که نیرومند تر از ما بنماید ، ولو مردم آزار ، پرخاشگر ، زورگو و چپاول گر باشد ، را با ریا و چاپلوسی فراوان ستایش نموده و بر چشم می نشانیم اما آن که زمین خورده و فروداشته شده به دیدگانم آید را خوار و خفیف داشته و تحقیر و نکوهش می کنیم. این گونه ما در طول تاریخ همواره خودکامه پرور و خودکامه پرست بوده ایم تا همیشه جایگاه و شوکت آن که بر سرمان زده است پاس داشته شود و حقوق و کرامت آنان که چون خودمان - کم تر یا بیش تر - تو سری خورده اند ، پایمال شود.  »

افسوس !      

 

این نوشته ادامه دارد .......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:33  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

ارغوان در نمایی از فیلم یک چمدان سکس

 

یکی دیگر از فیلم هایی که در نوروز فرصت تماشای آن را به دست آوردم ، همان فیلم « یک چمدان سکس » ساخته ی محمد متوسلانی بر پایه ی فیلم نامه ی مسعود اسدالهی بود که  نزدیک به چهل سال پیش - دقیقن در سال ۱۳۵۰ خورشیدی - ساخته و به نمایش سپرده شده است.

داستان فیلم را شاید بتوان بیش تر اثر پذیرفته از فیلم های لاندا بوزانکا در سال های دور دانست !

در فیلم « یک چمدان سکس » فقط بازی شادروان « پروین ملکوتی » برایم جذاب و دلنشین بود که همانند نقش عزیزالسلطنه ی دلاک ( ! ) در « دایی جان ناپلئون » و مادر « رضا موتوری » زیبا و گیرا از کار درآمده بود. بازی های شادروان منصور سپهرنیا ، گرشا رئوفی ، محمد متوسلانی ، و شادروان میری هم چون دیگر فیلم های شان بود و چیز تازه ای نداشت.

نکته ی برجسته ی فیلم « موزیکال » بودن فیلم است که در کمتر فیلم ایرانی این چنین شاهد آن بوده اید. بنابراین ، شاید این فیلم را بتوان « پدر رپ سینمایی ایران » برشمرد !!

فیلم تم ها و مایه های اروتیک نچسب و ناگیرایی دارد اما بر خلاف نامش از صحنه های سکسی و پورنوگرافیک عور و عریان بی بهره است !!!

حتا نماهای رقص و آواز کافه ای و کاباره ای فیلم هم بسیار نازل است و به یک دهم دیگر فیلم های کمدی همچون « جوجه فکلی » نمی رسد. یک بار تماشای فیلم را به دوست داران تاریخ سینمای ایران پیشنهاد می نمایم.

مژده این که گویا فیلم در اینترنت هم قابل دانلود است ؛ تا چه پسند افتد و چه در نظر آید !!!!  

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

یکی دیگر از فیلم هایی که در نوروز دیدم ، فیلم « جاده زرین سمرقند » به کارگردانی و بازی گری ناصرملک مطیعی بود. فیلم را به این خاطر فراهم نیاورده و ندیدم. به عشق دیدن یکی دیگر از بازی های شادروان رضا ارحام صدر اصفهانی بود که برای به چنگ آوردن و تماشای فیلم وقت گذاشتم.

اما نه فیلم را پسندیدم و نه بازی لوس و بی مزه ی ارحام صدر در این یکی فیلم را !

جدا از تم میهن دوستانه و ایران گرایانه ی داستان در دوران سیاه حاکمیت خلفای عباسی ، تنها و تنها چیزی که نظر مرا جلب کرد ، سود جستن نیک ناصر ملک مطیعی از فضاهای تاریخی اصفهان در دکوپاژ فیلم بود. گویا خود ناصر ملک مطیعی هم پس از ساختن این فیلم به نیکی و فراست در می یابد که از توانمندی لازم برای فیلمنامه نویسی و کارگردانی برخوردار نیست و بهتر است به همان بازی گری و ایفای نقش خوب و اثرگذار خود در فیلم ها بسنده نماید.

هر چند نمایان است که ناصر خان ملک مطیعی این فیلم را برای گیشه نساخته چرا که اگر برای تسخیر گیشه ها آن را ساخته بود به راحتی می توانست یک نام پر طمطراق تر عشقی یا بزن بهادری برای آن گذاشته و لودگی های شبه اروتیک و اروتیک را در دستور کار ارحام صدر و دیگران قرار دهد.

اگر خواهان تماشای نمایی از خوانندگی ارحام صدر اصفهانی باشید و یا خواستار دیدن کلکسیون آثار او بوده و هستید ، به هر حال چاره ای جز تماشای این یکی فیلم - که گویا بر پایه ی داستانی واقعی هم ساخته شده است - ندارید.

به هر حال یک بار تماشای این فیلم برای دوست داران دو آتیشه ی ارحام صدر و ناصر ملک مطیعی خالی از لطف نیست.   

ای کاش جناب مستطاب شهریار فوتبال مان نیز پیش از پذیرفتن سرمربی گری تیم ملی فوتبال ، این فیلم را دیده بود و راز کنار کشیدن از کارهای هنوز نیاموخته را آموخته بود !!!

او نیز باید می آموخت که میان کاپیتانی و سرمربی گری تیم ملی فوتبال فاصله و تفاوت وجود دارد که البته  آموخت. هر چند به بهایی گزاف ! نارسی سیزم که پر رنگ باشد ، هزینه های فردی و گروهی و ملی نیز گران می شوند..... 

 

ناصر ملک مطیعی  

 

جاده زرین سمر قند : نمایی از مردانگی و راست مداری از دست رفته ی ایرانیان کهن است.....

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

برآمدن ( رشد ) هانی بال hannibal rising

 

از دیگر فیلم هایی که در نوروز دیدم ، یکی هم فیلم « برآمدن هانی بال ( hannibal rising ) » بود که تمی شبه روان شناسانه داشت. هر چند فیلم به تم های ناضروری مانند فرا گرفتن ورزش های رزمی و شمشیرزنی سامورایی - آن هم از یک بانوی بیوه ی جوان ژاپنی در قلب فرانسه ( !! ) - آغشته شده بود ، اما در کل برای گذراندن وقت و سرگرمی بد نبود.

فیلم هیجان انگیز و بسیار خوش ساخت بود. کارگردان همه ی ظرافت های لازم را در پرداختن به دوران آموزشی پزشکی و آناتومی هانی بال به خوبی رعایت نموده بود. به باور من تماشای این فیلم برای آن دسته از سینماگران ایرانی که ساخت داستان های جنایی - روان کاوانه را در دستور کار خود قرار داده اند ، می تواند سودمند باشد.

 

 

hannibal rising برآمدن ( رشد ) هانی بال

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:15  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

نبرد بریتانیا

 

فیلم « نبرد بریتانیا » را چهار هفته پیش از دوبی خریدم. به قیمتی گزاف؛ گزاف برای ما ایرانیان !

هشتاد و پنج درهم را خرج دلبستگی ام به « تاریخ جنگ جهانی دوم » و نیز « خلبانی هواپیمای جنگی ( شکاری ) » نمودم. فیلم را هم چون فیلم « نبرد اوکیناوا » به تنهایی دیدم و از آن بسیار لذت بردم.

شاید فیلم ارزش هنری متوسطی داشته باشد ، اما بی گمان برای هر دلبسته ی تاریخ جنگ جهانی دوم جالب و دوست داشتنی خواهد بود.

تماشای فیلم « نبرد بریتانیا » ، فرجام خوشایند و پیامد گوارای نارسی سیزم مثبت و سودمند ملی را نشان می دهد. چندین ماه انگلستان به تنهایی ( و سپس چند ماه با کمک های گاه و بی گاه آمریکا ) در برابر آلمان نازی ایستاد تا ژاپن با یورش ناجوانمردانه به آمریکا در پرل هاربر ، آمریکا را وارد جنگ جهانی دوم نمود.

خواندن خاطرات وینستون چرچیل طی جنگ جهانی دوم ، از همین روزها و شب ها روایت می کند و برای هر دلبسته ی تاریخ معاصر جذاب و دلنشین است. تماشای فیلم « نبرد بریتانیا » و خواندن کتاب خاطرات چرچیل را به دوست داران تاریخ معاصر پیشنهاد می کنم.

 

خاطرات جنگ جهانی دوم ( وینستون چرچیل )   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:56  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

نبرد اوکیناوا

 

یکی از فیلم هایی را که نوروز گذشته در بانکوک خریده بودم و تا به امروز فرصت تماشای آن را نیافته بودم ، همین فیلم « نبرد اوکیناوا ( ‌Battle of Okinawa ) » بود که به باور من با وجود قدیمی بودن ، ارزشمند تر و گویا تر از فیلم « نامه هایی از آیوجیما ( Letters from Iwojima ) » ی کلینت ایستوود بود.

فیلم را من به زبان ژاپنی و با زیر نویس انگلیسی دیدم. زبان ژاپنی فیلم مرا بیش از پیش به فضای واقعی داستان برد. نمی دانم فیلم به زبان انگلیسی هم موجود هست یا نه ، اما تماشای هر دو فیلم را به دوست داران تاریخ و سینما پیشنهاد می نمایم.

به باور من نمایش این فیلم از شبکه ی یک یا سه صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران نیز می تواند برای بسیاری آموزنده و تماشایی واقع شود.

بارها گفته ام که از کودکی و نوجوانی ام ، شیفته و فریفته ی فیلم ها و سریال های مربوط به جنگ جهانی دوم - این بزرگ ترین رخداد بشری در طول تاریخ آفرینش زمین - بوده ام. از این رو از تماشای فیلم « نبرد اوکیناوا » لذت فراوان بردم.

آدمی آن گاه که به ستمگری وحشیانه و فاجعه های تلخ انسانی که سپاهیان ژاپن طی جنگ جهانی دوم ، در چین و منچوری و آسیای جنوب شرقی آفریدند ، بیندیشد ، دیگر دلش خیلی به حال افسران و سربازان ژاپنی نمی سوزد ! 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:43  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

kingdom پادشاهی ( عربستان سعودی )

 

از جمله فیلم هایی که مدت ها می خواستم آن را ببینم ، یکی همین فیلم « پادشاهی ( KINGDOM ) » است که به ماجرای یورش گروه های ضد آمریکایی هوادار القاعده به کمپ آمریکایی های غیر نظامی ساکن عربستان سعودی می پردازد.

فیلم دست کم از بابت به نمایش گذاشتن بخشی از واقعیت موجود در زیر پوست جوامع مدرن امروزی عرب ارزش یک بار دیدن را حتمن دارد. تماشای این فیلم را با همه ی آب و رنگ سیاسی و تبلیغاتی فیلم به دوست داران تاریخ خاورمیانه پیشنهاد می نمایم. به ویژه آنان که خواستار آشنایی با ویژگی های کشورهای عربی منطقه هستند.

مقایسه ی طرز فکر اعراب با ایرانیان امروز بی گمان جالب و آموزنده است..... 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:17  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فیلم یوسف و زلیخا

 

در تاریخ سینمای ایران به جز سریال اخیر ، دو بار دیگر فیلمی بر پایه ی این داستان ساخته شده است. جالب آن که تهیه کننده ی هر دو فیلم را « دکتر اسماعیل کوشان » بر عهده داشته است.

فیلم « یوسف و زلیخا » نخستین بار در سال ۱۳۳۵ از سوی استودیو پارس فیلم و به کارگردانی « سیامک یاسمی » و بر پایه ی فیلم نامه ای از خود او ساخته شد. محسن مهدوی ، شهره ، حسین محسنی ، خسروانه و قاسم جبلی در این فیلم بازی کردند. فیلمبرداری این فیلم را « محمود کوشان » انجام داده است.

بار دوم ، داستان کهن « یوسف و زلیخا » را رودکی فیلم ( رضا شیبانی ) و استودیو پارس فیلم ( دکتر اسماعیل کوشان ) در سال ۱۳۴۷ تهیه و عرضه نمودند. « مهدی رئیس فیروز » کارگردانی و فیلمنامه نویسی این اثر را برعهده داشت. در این فیلم ، فروزان ، جونیت آرکین ( فخرالدین ) ، تقی ظهوری ، علی زندی ، یاسمین ، داریوش طلایی ، نریمان و عبدی به ایفای نقش پرداخته اند.

در تعطیلات نوروزی فرصتی دست داد تا نسخه ی ساخت  مهدی رئیس فیروز را ببینم. شگفت انگیز این که نسخه ی رئیس فیروز انطباق بیش تری با داستان یوسف در قرآن مجید دارد تا سریال اخیر ! مثلن سریال اخیر « سینوحه » را هم بی دلیل وارد داستان نموده است. 

یکی از نکات جالب سریال اخیر ، تبلیغ « چند همسری » برای مردان است:

در سریال صدا و سیما ، یوسف ( نیک مرد سریال ) همسری زیبا و شایسته دارد که او را به سوی زلیخای پیر و فرتوت روانه می کند اما عزیز مصر تنها یک همسر دارد؛ در حالی که در داستان واقعی ، عزیز مصر ( بد مرد فیلم ) - که بعدها به دلیل شرکت در توطئه ی ترور فرعون مجازات و مغضوب می شود - حرمسرایی مفصل داشته است و این یعقوب بینا شده بوده که یوسف را به سوی دلجویی از زلیخا روانه می سازد.

بازی شادروان تقی ظهوری در ساخته ی مهدی رئیس فیروز ، دست مایه ی طنز همیشگی را دارد که تماشای آن خالی از لطف نیست. من که او را نسخه ی ایرانی « لویی دو فونس » می دانم.

دیدن فیلم برای آنان که به تماشای کامل سریال اخیر نپرداخته اند ، سرگرم کننده تر خواهد بود ......

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 18:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فیلم پسر زاینده رود ( ساخته ی حسین مدنی ، 1349 ) : برگرفته از سوژه ی گهواره ی حضرت موسی بر رود نیل !!

 

یکی دیگر از فیلم هایی که تاکنون آن را ندیده ام و به شدت مشتاق تماشای آن هستم ، فیلم « پسر زاینده رود » ساخته ی حسین مدنی در سال ۱۳۴۹ خورشیدی است که از دیدگاهی می توان آن را هم چون فیلم « یک چمدان سکس » ( ساخته ی محمد متوسلانی در سال ۱۳۵۰ خورشیدی ) از جمله آثار شگفت انگیز تاریخ سینمای ایران دانست.

بگذریم که فیلم «شب نشینی در جهنم » ( ساخته ی موشق سروری و ساموئل خاچیکیان در سال ۱۳۳۶ ) و نمایشنامه ی « وادنگ » ( نوشته ی ناصر کوشان ) که هر دو از درخشان ترین و ماندگار ترین آثار شادروان « استاد رضا ارحام صدر » هستند ، به واسطه ی نمایش « دانته » گونه ی اسطوره های کهن تاریخی زندگی آن جهانی پس از مرگ و بازگشت دوباره به زندگی این جهانی ، اندکی پس از لمس روز حساب و ترازوی الهی ، به واقع بسیار بسیار ارزشمندتر از هر دو فیلم « یک چمدان سکس » و « پسر زاینده رود » است.

باید پذیرفت که رسالت بازآفرینی و نمایش « کمدی الهی » دانته به سبک ایرانی ، بیش از همه بر دوش « ارحام صدر اصفهانی » قرار گرفت تا استادانه و به سبک اصفهانی آن را زنده کند !!!

 

 

از خوانندگان ارجمند ، صمیمانه خواهشمندم چنان چه نسخه ای از فیلم « پسر زاینده رود » ، ساخته ی جسورانه ی حسین مدنی در سال ۱۳۴۹ خورشیدی ، با بازی عباس مغفوریان و کنعان کیانی را سراغ دارند ، یک کپی از آن را در اختیار این جانب قرار دهند تا ببینم که چه گونه این فیلم در آن سال - درست در پیشگاه یهودیان پر شمار و هنوز مهاجرت ناکرده ی اسپهان ( اصفهان ) ما - ساخته و به نمایش سپرده شده است !!     

 

فیلم پسر زاینده رود ( ساخته ی حسین مدنی ؛ 1349 ) : برگرفته از سوژه ی گهواره ی حضرت موسی بر رود نیل !!

 

به ویژه این که مشتاقم بدانم آیا نماهایی از یورش تمساح های غول پیکر رودخانه به گهواره ی شناور و سرگردان « پسر زاینده رود » و ایمن ماندن آن به خواست پروردگار هم در این فیلم وجود داشته است یا نه. بی گمان اگر چنان نماهایی در این فیلم به تصویر کشیده شده باشد ، باید دکوپاژ این فیلم را هم چون دکوپاژ آوانگارد فیلم « شب نشینی در جهنم » - که یادگاری ماندگار از موشق سروری است - استثنایی و پیش رو برشمرد !!!

فیلم « پسر زاینده رود » ( ساخته ی حسین مدنی در سال 1349 ) بر پایه ی داستان گهواره ی حضرت موسی بر رود نیل !!

 

از هر انگشت اصفهانی ها هزاران هنر می ریزد؛ « هنر نزد ما اصفهانیان است و بس » !!!!  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 3:58  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

the war zone جای گاه جنگی

 

مدت ها می شد که می خواستن تا فیلم « جایگاه جنگی ( The War Zone ) » ساخته ی تیم راٍث ( Tim Roth ) را ببینم ، اما فرصت نمی شد.

امروز واپسین روز تعطیلی سال 1387 من ست که در آن از بامدادان تا شامگاهان آزاد  بوده ام. پس فرصتی که مدت ها چشم بدان داشتم ، دست داد تا این فیلم را ببینم. 

فیلم از همان آغاز با تعلیق آغاز می شود و درست در تعلیق نیز پایان می یابد. موسیقی زیبای متن و نماهای شکوهمند طبیعت زیبای سواحل اقیانوسی انگلستان تا اندازه ای مرهم داستان دردناک و رنج آور فیلم است که به رخداد نه چندان نادر « زنای با محارم از سوی پدر (  Incest ) » می پردازد.

فیلم هر چند بر پایه ی رمانی به همین نام ساخته شده است ، اما به واقعیت های روان شناسانه ی « زنای با محارم » وفادار و برقرار می ماند و گوشه هایی نادیده و ناشناسانده شده از واقعیتی تلخ و ناگوار به نام « زنای با محارم و بدرفتاری جنسی از سوی پدر نسبت به دختر » را آشکارا به نمایش می گذارد.

تماشای فیلم را به آنان که مشتاق آشنا شدن با بنیان های روانی - رفتاری پدر سوء استفاده گر و بد رفتار و نیز دختر قربانی و آزار دیده هستند ، پیشنهاد می نمایم. 

 

the war zone جای گاه جنگی

 

بیشتر موارد بدرفتاری جنسی با کودک ، از سوی بزرگسالان خانواده و بستگان او انجام می شود که برای کودک آشنا بوده و مقتدرانه دسترسی گسترده ای به کودک دارند. متاسفانه بیشتر بدرفتاری های جنسی با کودک به دلایل فراوان پنهان باقی می مانند که از آن جمله می توان به نادانی ، شرم ، احساس گناه ، و تحمل قربانی ، خودداری پزشکان از شناسایی و گزارش بدرفتاری های جنسی ، پافشاری دادگاه ها بر قوانین کم شمار و دست و پا گیر ، و هراس مادر و دیگر فرزندان از فروپاشی ساختار خانواده و .... اشاره نمود. بنابراین میزان بروز بدرفتاری جنسی با کودکان بسیار فراتر و گسترده تر از آن چیزی ست که پنداشته می شود. قربانی با تهدید دایمی از سوی این آشنایان و بستگان رو به رو ست که چنان چه این راز خانوادگی را فاش سازد ، شکنجه شده و کشته خواهد شد.

در مورد بدرفتاری جنسی از سوی محارم ، دختران بیش از پسران قربانی می شوند که از حدود هفت تا ده سالگی آغاز می شود. زنای با محارم در طبقات اجتماعی – اقتصادی ، فرهنگی ، تحصیلی و حرفه ای پایین بیشتر رخ می دهد. اختلالات روانی عمده – از جمله اختلالات شخصیتی ضد اجتماعی ( جامعه ستیز ) و کاستی های هوشی – با چنین کرداری رابطه ی نزدیک دارند. در حدود سه چهارم – 75 درصد - موارد رابطه از سوی پدر انجام شده است. البته باید دانست وجود این گونه روابط میان خواهرها و برادرها انکار شده و بدرفتاری دایی ، عمو  و دوستان مرد نزدیک  خانواده – که در اجتماع ما درصد بالا و چشمگیری دارد – اغلب تا مدت زیادی پنهان باقی می ماند. آشفتگی های خانوادگی که از پدری بدون کفایت و ناپخته ، بی کار یا کم درآمد ، پرخاشگر ، متزلزل و بی ثبات ، با خواسته های آشفته و مسخ شده برای ابراز مردانگی ، دچار اختلال شخصیت جامعه ستیز ، و وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد مخدر ، محرک یا الکل ، و مادری جدا شده ، یا منفعل و ناتوان سرچشمه می گیرد ، بنیان اصلی بدرفتاری جنسی با کودک و زنای با محارم بوده است. به نظر می رسد دست کم در اجتماع ما ، افزایش سن کنونی حضانت موقت مادرانه یا سپردن کامل حضانت فرزندان - به ویژه دختران - به مادر می تواند در پیشگیری و کنترل این معضل ویران گر نقش سودمند و کارآ داشته باشد.    

 

 

جای گاه جنگی the war zone

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:41  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

معجزه در سنت آنا

 

نمی دانم این دلبستگی ، عشق ، شوریدگی و شیفتگی من به تاریخ جنگ جهانی دوم از کدام هنگام در من پدید آمده است.

انگار پایانی هم ندارد !

هر بار که تبلیغی از فیلمی مربوط به جنگ جهانی دوم را می بینم ، لرزه ی خوشایندی برآمده از شور و شوق سراسر پیکرم را فرا می گیرد. من و نسل من با جنگ بزرگ شده است. ما در انتظار لحظه ی حضور در جبهه های دفاع از میهن و هم میهن می سوختیم. جنگ افزار و جنگنده یار دیرین ما بوده است.

من به فیلم های جنگی بیانگر واقعیت های تاریخی جنگ جهانی دوم از ژرفای وجودم دلبستگی دارم. در همین حال - و بر خلاف باور بسیاری - از فیلم های سراسر سکس و پورنوگرافیک نه تنها خوشم نمی آید که چندشم می شود.در شگفتم که چه سان برخی مشتاقانه ، حتا هر شب ، به تماشای نماهای تکراری آمیزش جنسی - آن هم از گونه های سادومازوخیستیک و انحرافی - می پردازند !

به گمانم نوشتار ارزنده ی سرکار خانم دکتر مفیدی در شماره ی امرداد و شهریور ( ۶۷-۶۸ ) ماه نامه ی فردوسی با عنوان « هرزآمیزی جنسی » بتواند برای شمار فراوانی از هم میهنان ارجمند راه گشا باشد.

چند هفته ای ست که در آتش اشتیاق تماشای فیلم « معجزه در سنت آنا ( Miracle at st. Anna ) » ساخته ی اسپایک لی می سوزم و بردبارانه انتظار می کشم.

از ارزش مندی و نکته سنجی این فیلم فراوان شنیده ام؛ باید شکیبا بود تا DVD های آن به کوله پشتی های پیاده رو نشین های تهران برسد !! 

 

معجزه در سنت آنا  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 2:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

دختر رویاهایت

 

عاشق فیلم و سینمایم؛ از همان کودکی بودم و از دوران نوجوانی که دستگاه های ویدئوی تی سون ( T 7 ) مان در اسارت پتو و نیازمند جاسازی در کنج خانه یا اتومبیل پر عهد و عیال بودند.

سال سوم ، چهارم پزشکی گهگاه به سرم می افتاد که پزشکی را رها کنم و به سینما روی آورم.

مدت هاست نتوانسته ام آن چنان که باید و شاید فیلم ببینم؛ هر دو - سه هفته ای دستی در آرشیو فیلم برده ام. در این چند وقت اخیر ، بی گمان در این کاستی ، خواننده ی بسیار دلبندمان - پرواز همای ( همای گیلانی ) - هم گناه کار بوده و هست که مرا مست فریاد دلاورانه و ترانه های بی پروا گونه و خیام وار خود نموده و هوش از جان من ستانده و روانم به نوای اثر گران قدر خود - « ملاقات با دوزخیان » - سرمست و شیدا نموده است.

واپسین اثر سینمایی که به تازگی دیده ام ، « دختر رویاهایت ( The Girl of your Dreams ) » بوده است که پیش از سفرمان به مالدیو به تماشا نشستم و از تم کمیک و در همین حال تراژیک آن فراوان لذت بردم.

اثری که با نگاهی طنز آمیز و هجو گونه به همکاری فرهنگی ، هنری ، ایدئولوژیک نظام فاشیستی اسپانیا به رهبری فرانکو با حکومت رایش سوم و دستگاه تبلیغاتی دکتر گوبلز پرداخته و در همین حال پرده از انحرافات جنسی و شهوانی حکومت گران آلمان نازی - مانند بسیاری از خودشیفتگان جامعه ستیز دیگر - بر می دارد.

در سایه ی این فیلم هجو گرایانه و مزاح آمیز ، که بر پایه ی رخدادی واقعی از جنگ جهانی دوم ساخته شده است ، ضمن مرور تاریخ شکنجه ، سرکوب ، کشتار و نسل کشی ایدئولوژیک در جهان ، به خوبی می توان با عرف مردمان اسپانیا ( اندلس از دست رفته ) و فرهنگ جنسی - زناشویی اروپا در هنگامه ی جنگ جهانی دوم نیز آشنا شد.

تماشای این فیلم را به دوست داران سینمای طنز آمیز و دلبستگان تاریخ ، به ویژه جنگ جهانی دوم ، پیشنهاد می نمایم. 

 

دختر رویاهایت    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 20:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 






روح نا آرام بهرام پشتیبان


 

دکتر بهنام اوحدی


 

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید , جای هیچ اکراه نیست

بر در می خانه رفتن کار یکرنگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 ( حافظ ) 

 

درباره ی بهرام بیضایی فراوان نوشته اند. چه بنویسم که دیگران ننوشته باشند ؟؟

نمی خواهم نوشته ای روان شناختی و با مخاطبی ویژه باشد که از این دست نوشته را هنگامه ای دیگر خواهم نوشت . در بزرگداشت هفتادمین زادروز بزرگی این چنین , می خواهم ساده بنویسم , به سان آموزگار دوست داشتنی و از دست رفته ی فیلم « رگبار ».

بهرام بیضایی را فراوان پاس داشته اند و من دوست دارم که بیشتر او را به سبب « پاسخ گو و پشتیبان دردهای زمانه ی سرزمین خویش » بودن بستایم.هم چون فردوسی و خیام و حافظ و آخوندزاده و صادق هدایت.

به باور من , مرگ یزدگرد بهترین ساخته ی سینمایی بهرام بیضایی است. هر چند دارای ساختار و درون مایه ای تئاتری ست و رگبار , باشو غریبه کوچک , شاید وقتی دیگر و سگ کشی هر یک درخششی فراموش نا شدنی داشته و دارند. بی گمان دلیل این چیرگی « مرگ یزدگرد » توانمندی بالا و بی مانند بهرام بیضایی در کار نمایش و نمایشنامه نویسی است.

بازی ها در این اثر درخشان و ماندگار دست کم در سینمای ایران کم مانند است. تماشای همین یک اثر از بهرام بیضایی افسوسی از ته دل را بر می آورد بر تاوانی که بهرام پشتیبان بر خودپرسشگری از هویت و فردیت می پردازد و نیز فراموشی و غبار گرفتگی که دامان یاسمن آرامی بازیر ماندگار این اثر را گرفت.

مرگ یزدگرد در زمانه ی خویش اثری نه مدرن , کع پست مدرن است. با ساختاری اسطوره شکن و روایت ستیز که روایت رسمی و دولتی تاریخ را به چالش می کشد و به بیان ابهامات و احتمالات تاریخی ممکن می پردازد و زوایا و پیچیدگی های گوناگون چرایی و چگونگی واژگونی نظام پادشاهی ساسانی را به دست تازیان پشمینه پوش شپش در آستین مرور می نماید.

آن چه در این اثر چشمگیر و هویداست , دیالوگ های فخیم و گران مایه ی آن است که در چهارچوبی ادبی – تاریخی نوشته شده و بر زبان بازیگران هنرمند آن رانده می شود.

شاید اگر کارگردانی دیگر جز بهرام خودشکوفا , نظام دار و و وسواسی این اثر را آفریده بود , احتمال فراوانی داشت که تبدیل به اثری تاریخ مصرف دار , نا ماندگار و شعار زده و ابزاری برای کینه توزی و عقده گشایی نسبت به نظام پادشاهی واژگون شده ی آریامهری شود.

در سینما و سیمای این سرزمین فرصت طلبان به ظاهر ژرف اندیش و روشنفکر فراوانند که ساخته ای را به فراخور زمانه , دستمایه و دروازه ی شهرت , ثروت و قدرت نموده اند.

اما بهرام بیضایی – این پشتیبان فرهنگ و هویت گمشده و از دست رفته – در میانه ی میدانگاه رزم و ستیز ناسیونالیزم تندروانه و ناسیونالیزم ستیزی شتاب زده با ژرف اندیشی و شکیبایی ایستاده و ذهن ایرانیان دگرگون خواه را به چالش می گیرد و برخلاف هم نسلان روشنفکر ( و شبه روشنفکر ) خود به مرداب قضاوت های راسخ و حکم بر زبان راندن های استوار فرو نمی افتد. و این از تفاوت ساختار اندیشه و روان بیضایی با دیگرروشنفکران و شبه روشنفکران خودشیفته مان است. فرسنگ ها فاصله میان او و دیگران بی سبب نیست.

هنر بیضایی تنها پنهان نمودن نماد و نشان و اسطوره و افسانه نیست.

بیماری همه گیر « کاوش برای کشف نماد و شناخت اسطوره در آثار بیضایی » به پیش از آفرینش مرگ یزدگرد باز می گردد. بیماری ای که به نادیده انگاشتن جلوه های درخشان و فراموش نا شدنی طنز اشک آۀود و مزاح سیاه این روح نا آرام و نهاد شورشی در نمایشنامه ی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » می انجامد.

ما ایرانیان , هم میهنان خود را در چهارچوب سرشت و سلیقه ی خود می خواهیم. این چنین است که خود آن چنان زندگی می کنیم که دیگران می خواهند و می پسندند و نه آن گونه که خود دوست داریم.

اما نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) خودشکوفا و رشد یافته ی بهرام بیضایی فراتر از اندیشه های نه تنها توده ی اجتماع , که قشر به ظاهر فرهیخته اما پوسته وار شبه روشنفکر ماست.

بهرام نا آرام , دانای بی کردار نیست.ساختارهای ذهنی اسکیزوئید یک پژوهشگر به او این امکان و توان را بخشیده است که دهه ها پیش تر و فرسنگ ها فراتر از اجتماع خشمگین ساده انگار بیندیشد و حافظه ی تاریخی اش را پاس دارد.

این گونه است که بهرام نا آرام پیش از همه با تامل و تدبیر لازم به سراغ پرونده ای وامانده می رود و به بیان ناگفته ها می پردازد: « روایت نا گفته ی زنان ایران زمین » . بی آن که به وادی ابتذال پذیر « فمینیزم افراطی و شتاب زده » بیفتد.

روایت بهرام پشتیبان از زن ایرانی مورد نظرش , بیانی دیگر از همان زن اثیری صادق هدایت است. تا کی این آرزو بر من فراهم آید تا به دیدار نسخه ی بهرام از لکاته و علویه ی صادق هدایت بروم , که یادگاری ماندگار برای عیرتی تاریخی ست.

و آیا تعارضات اودیپی و پیش اودیپی – هراس ها و لرزه ها و دلشوره های اختگی – ما ایرانیان نیست که دیواری ستبر در پیش روی چشمان و سدی سترگ در برابر گوش های مان بر پا می دارد تا دروازه های ذهن مان بر علویه خانم و سنت الاقطاب باز گشوده نشود ؟!؟

ما همواره سنتی همیشگی را از پدران و مادران به میراث برده ایم که جنسیت را در ذهن مان سانسور نماییم اما در کردار بر آن پافشاری و اصرار ورزیم و وابسته و معتادش شویم و بدان وسواس یابیم.

نگاه بهرام پشتیبان به زن , نه فقط در سایه ی اساطیر – آناهیتا یا ناهید – که نیز در پرتو تماشای مشکلات روزمره ی تارا و رعنا و گلرخ و مانند آن ها شکل گرفته است.

بیضایی در نگاهش به زن شعار نمی دهد و صد البته هم زن را ابزار گیشه نمی کند. این نام اوست که به گیشه اعتبار می بخشد.بهرام نا آرام چون دیگر نا آرام های همرده اش برده و دربند شهوت و شهرت نبوده و نیست.

روایت بیضایی , حدیث زن سده بیستمی ست که سال ها پیش تر از جنبش امروز زنان پیشروی میهن مان بر زبان تارا فریاد می شود :

« من برای هر لقمه ای که می خورم , کار می کنم. حتا برای نفسی که می کشم. زندگی من چه تعارفی دارد؟ چرا نباید بلند بخندم ؟ »

بهرام پشتیبان , بسیار پیش از جامعه شناسان دهه ی هفتاد , رنسانس آفرینی و دگرگون سازی نیمه ی آنیمایی اجتماع عقب مانده , سنت زده و اسطوره ستای را درک کرده و پذیرفته است. پس این رسالت را هم چون صلیب بی فرجامی ظاهری آثارش بر دوش می گیرد که به این چیرگی نیمه ی آنیمایی در دگرگون ساختن اجتماع , چهارچوب و راستای درست و منطقی – هم خوان با فرهنگ و هویت ملی از دست رفته – ببخشد.

تارا بسیار پیش از فمینیست های نوین , درفش ستیز با سنت های جا افتاده ی جاهلی و نقش های جنسیتی کاملا پذیرفته شده ی زن ایرانی را بر می افرازد و عنان اختیار زن را عیان و آشکار به خود او می سپارد تا سرنوشت خویش را در چالش جبر ( بیولوژیک و اجتماعی ) و اختیاربرگزیند.

تارا دیگر آن زن فیلم « رگبار » نیست که در اسارت جبرو خرافات می ماند و تن به تقدیر می سپارد و عاشق را فدای سنت های خانوادگی و تعصب بی جای برادر می کند. رگبار درنامه ای ست بر حدیث تلخ و مکرر انفعال و واپس زدگی زن ایرانی. زنی که او را به اختیار می خوانند و او چون از آزادی می هراسد , از آن می گریزد و در بند جبر می ماند. رگبار تعزیه ای ست بر خواسته های غریزی آنیمایی زن ایرانی که گرفتار مرگ در چنگال نادانی و غیرت – بخوانیم : حسادت – آنیموسی نیمه ی چیره ی مردانه است. و چه زیبا هشیارانه و فراموش نا شدنی در روزگار چیرگی تب بهروز وثوقی و فردین , خودشیفتگی خودشکوفای روح نا آرام بهرام پشتیبان به سراغ پرویز فنی زاده می آورد تا با معصومیت فریاد بر آورد که سرشت خودمدار و نهاد پرهیز گرا را در این سرزمین نباید سودا و آرزویی در ذهن باشد که کامیابی و پیروزی و سربلندی ای برایش نخواهد بود, مگر پس از مرگ , اندکی !

نه تارا آن زن فروخورده و واپس رفته ی رگبار نیست. او به جای بغض و اشک , فریاد در گلو و شمشیر در گاری دارد.

در آثار این روح نا آرام , جز « عمو سیبیلو » و « سفر » , زن خود را پستو نشین کنج اندرونی نمی داند. بهرام پشتیبان سال ها پیش از واژگونی نظام پادشاهی تجدد خواه به جنبش زنان اندیشیده است.آن چنان که زن در « مرگ یزدگرد » , رو به مردان و نه در پناه ایشان , بی کمند به کمر و بیدون شمشیر در مشت , فریاد بر می آورد که « من چه بگویم ای مردان ! شوهرم مردی پریشان است. آسیابانی که جز شوربختی برای خود چیزی در آسیابش آرد نکرد. مردی پریشان از مردی , که در سرمای سرد و گرمای گرم جز آه و عرق بهره ای نداشت. »

تدبیر زن به کار می افتد تا مردی را از مهلکه برهاند. هم چون ساتراپی که آرامگاه کورش از تازیان رهانید . هم چون آن مادربزرگ خردمند مهربان یاس در پستان که این روزها روایتش را به تماشا نشستیم. هم چون آن زن سالخورده ی نیک اندیش و نگاهبان خاندان در فیلم « مسافران » که پیش تر دیده ایم.

این تدبیر در پاسداری از نظام و مرد خانواده را در « سگ کشی » و نیز « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر می بینیم. زنی که خودش را در پای شوهری شیاد و شهوت پرست فدا می کند و تنها پس از گذر از هفت خوانی بد فرجام تر از هفت خوان رستم به دانایی و پختگی می رسد. آری در این سرزمین خورشید باید زجر زمانه کشید تا واقعیت های تلخ جایگزین سودا ها و آرزوهای خام جوانی شوند و عنصر نوشتن و هنر آبدیده از کوره ی زندگی در این اجتماع ده خون صد روی هزار رنگ بدر آید.

و چه زیبا روایت شد این کوشش همیشگی زنان در کار تدبیر بی چاره ی مردان در نمایش فراموش نا شدنی « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » , آن هنگام که رخشید فرزین هراسان و نگران بر سر قرار ها می رفت تا شاید مرد را از چنگال کابوس های شبانه و روزانه اش برهاند که نشد !

در هنگامه ای که هر پرواز می تواند آغاز سقوطی باشد & با آن صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما که در پایان « سقوط » را حتمی می دانست.

در روزگارانی که استاد نامدار روان کاوی – آن روان درمانگر بینش مدار – به جای آن که هراس ناخود آگاه , کابوس ها و بی چارگی ها را مرهم نهد , توانمندی و آموزه های خود را در ربودن رخشید از کف نوید به کار می گیرد تا با کام دل گرفتن از او , گوهری دیگر به گرد آورده ی زنان ربوده از شوهر خویش بیفزاید.

چه اثر گذار و پر معنا بود این تجربه های شخصی برخی زنان تدبیر مدار و چاره اندیش از مطب استاد نامدار روان کاوی سرزمین مان که با همان صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما , این بار از گلو و کالبد منشی جناب روانکاو ما را به پستی ها و پلیدی های عیان و پنهان این سرزمین پر آفت و گزند هشیار می ساخت.

« بر کدامین شاخه بیاویزم قبای ژنده ی خویش را » ؟!؟

ساختار پست مدرن اسطوره شکن و روایت ستیز « مرگ یزدگرد » در « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر تکرار می شود و روایت رسمی و دولتی تاریخ را بار دیگر به چالش می کشد. این بار بدون ابهامات و احتمالات , رک , صریح و پوست کنده و نه در پوشش استعاره و یا دستمایه قرار دادن نماد و نشان و افسانه و اسطوره که هنر و زبدگی بهرام نا آرام است.

و جای شگفتی ندارد که قشر شبه روشنفکر اسیر سمبل , استعاره و اسطوره به ستیز و چالش با این اثر ماندگار و استوار پرداخته اند که دستمایه و ابزاری برای رونق بازار بحث های به ظاهر ذهنی روشنفکری و به واقع لاس زنی و جنگ و گریز های اروتیک شهوت مدار برخی کافه نشین های آن چنانی پدید نیاورده است. هم چون « مرگ یزدگرد » که در گرداب هایل و پر هیاهوی سال های آغازین نظام نوین به اثری پوسته ای , شعار زده و فرومایه تبدیل نشد و در وادی نا فرجام عقده گشایی و کینه توزی نتاخت.

  « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » ابزارانتقام نشد.

بهرام نا آرام با ژرف اندیشی و شکیبایی بر خشمی گران و بغضی فرو خورده , با همان دید و نگاه پژوهشگرانه ی فرهنگی – اجتماعی , به نقد و ارزیابی کابوس های زندگی روزمره ی جمعی از شهروندان پرداخت. طنز اشک آلود را به مزاحی سیاه و نه هجو کشاند. او بیش از « چگونگی » , به « چیستس » رخدادهایی تلخ از تاریخ معاصر پرداخت و چون بیشتر سینماگران و هنرمندان و روشنفکران به شعار دادن بسنده ننمود.

او شخصیت از دست رفتگان را نیز با گزافه گویی نپرداخت. بهرام نشان دادکه زایش و نیستی همزادان هم و در پی یکدیگرند. همان گونه که سپیده از دل شب سر برون می آورد و دوباره سپیدی به سیاهی می انجامد.

پیش از زاده شدن من و نسل من , آن گوهر رانده شده از میهن – غلامحسین ساعدی – از همین واپس زده شده ها و انکار گشته ها برای مان به ارمغان آورده بود. هر چند احساس مدارانه تر از بهرام استوار و نظام دار.

آن چه بهرام بیضایی بیش از زن بر آن در فیلم ها و نمایشنامه هایش در همه ی این سال ها روایت نموده و کمتر دیده شده است , « هویت تاریخی گمشده » و « فردیت » ما ایرانیان است. از این رو او به فردوسی , خیام , حافظ , آخوند زاده و صادق هدایت می ماند.

او در جست و جوی همین هویت گمشده و از دست رفته ی تاریخی مان است که « چریکه تارا » و « مرگ یزدگرد » را بر می افرازد و « طومار شیخ شرزین » و « دیباچه نوین شاهنامه » و .... را می آفریند.

آن چنا که صادق هدایت افزون بر « زنی که مردش را گم کرد » , « مازیار » , « پروین دختر ساسان » , « اصفهان نصف جهان » , « علویه خانم » , « داش آکل » , « سه قطره خون » , « بوف کور » , « حاجی آقا » , « س گ ل ل » , « تاریکخانه » و « سگ ولگرد » و .... را می آفریند.

او هم چون صادق هدایت با نهادی وسواسی و نظام مند , روشنفکری راستین و راسخ است که به « کار واقعی روشنفکری » و « توسعه ی فرهنگی » بیش از کامیابی در جشنواره های فرنگی می پردازد. آفرینندگی و سازندگی بهرام بیضایی در جست و جوی ریشه های عقب ماندگی ما ایرانیان صرف شد و از این رو کارنامه ی سینمایی او چون برگمان پر شمار نشد , تا ه جای نود فیلم تنها نه فیلم ساخته باشد.

او گناه « خود پرسشگری » را برخود هموار ساخت و از پرداخت تاوان بابت کاوش در چیستی و چرایی و چگونگی راز سرگردانی ما ایرانیان نهراسید. باشد که روشنفکران و شبه روشنفکران میهن مان این گونه باشند !

من در اشتیاق خواند فیلم نامه ای که این روح نا آرام بر پایه ی زندگی و اندیشه ی صادق هدایت نوشته , شکیبا و بردبار خواهم ماند که نمایشنامه ها و فیلم نامه های بهرام پشتیبان را دگر روز دیگران خواهند ساخت. هر چند او و ما دیگرنباشیم.

اما آیا آن زمان , این فیلم ها بهنگام  و پاسخ گوی دردهای زمانه ی خویش خواهند بود ؟؟  


 


 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 




نمایش گر دلهره های سپری نا شده ی روزگار

 

 

 

( نگاهی به سوغات تابستانی دون ژوان گستاخ سوئدی )

 

 

 

دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

www.iranbod.com

 

 

 

از برگمان نوشتن آسان است و آسان نیست.

 

آسان است , چرا که بسیاری نکات درباره ی او گفته و نوشته شده و آسان نیست , از آن جا که هر بیان و دیدگاه نوینی چالش ساز خواهد شد که او هم چون دیگر نامداران جهان دلبستگان و دوست دارانی شیفته و شیدا دشته و داارد.

 

برگمان فیلم های پر شماری ساخته و نمایشنامه های فراوانی را بر صحنه ی تئاتر برده است. او پر کار بود اما از دلخوشی و امیدواری به آینده – چون دیگر آدمیان هایپر تایمیک – بی بهره بود. این گونه است که شاید هم چون بیشتر هنرمندان باید به او نیز به سان یک فرد سیکلو تایمیک بر بنیاد چند ویژگی پر رنگ شخصیتی آمیخته به هم – نارسی سیستیک ( خودشیفته ) , اسکیزوئید ( تنهایی گزین ) , وسواسی ( نظام مند ) و دپرسیو ( افسرده ) و شاید اندکی سادو مازوخیستیک ( آزارگر – آزارخواه ) – نگریست.

 

سیکلو تایمیکی که در واپسین سال های زندگی اش در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی خود در جزیره ی فارو جدایی گزید و آرام گرفت. دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هیچ گاه برگمان را رها ننمود مگر آن گاه که در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی اش به سینما و فانوس خیال کودکی اش پناه می برد.

 

فیلم های برگمان همه از همین دلهره ها و دلشوره ها سرچشمه گرفته اند. دلهره ها و دلشوره هایی که سرنوشت در نهاد و سرشت نا آرام برگمان مضطرب به امانت گذاشت تا او برای مایه ی جنبش و پویایی و کند و کاو شود. برگمان این گونه فانوس و ناقوسی برای انسان سده ی بیستم شد. و چه آشکار می توان این دلهره ها و دلشوره ( اضطراب ) ها را در روایت زندگی آدم های فیلم های برگمان به تماشا نشست.

 

فیلم های برگمان در بیان رنج ها و دشواری های آدم های سده ی بیستم است , هر چند هم چون « مهر هفتم » این آدم را به دل داستان های پوشیده و تاریک تاریخ ببرد و انسان خسته از دو جنگ جهانی را در چهارچوب شوالیه ی گریزان از جنگ های صلیبی به تصویر کشد.

 

این چیرگی اندوه , نا امیدی و بد بینی در « مهر هفتم » , « پرسونا » , « سکوت » , « توت فرنگی های وحشی » , « نور زمستانی » , « چشمه ی باکره » , « از ورای آینه ی تاریک » , « شرم » و « ساعت گرگ و میش » نمایان تر است.

 

برگمان راوی مرگ بود. حضور« هراس از مرگ » در نهاد آفریننده ی این آثار کاملن هویداست و البته « هراس از مرگ » یگانه دلهره و دلشوره ( اضطراب ) او نبوده است. سرنوشت در نهاد و ساختار اینگمار , اضطراب های بیشتری به یادگار گذاشته بود !

 

اضطراب اختگی نه تنها در نماهای گوناگون بسیاری از فیلم های برگمان چشمگیر است , بلکه در زندگی خصوصی و روزمره ی او نیز جایگاهی آشکار دارد.آن که او را « کارگردان زنان چیره » نامیده اند , درست به سان یک دون ژوان در رها کردن زنان دلبندش شهرتی ویژه و جایگاهی جهانی داشت. شش بار به طور رسمی ازدواج کرد و نه فرزند قانونی داشت. آیا این رویکرد اروتیک , عصیانی استوار در برابر آموزش و پرورش سخت گیرانه و مستبدانه ی پدر تنی و روحانی و تزریق پاکدامنی و پرهیزگاری و به بهشت اجباری هل دادن او نبود ؟!؟

 

روایت تضاد و تقابل نیکی و بدی , زشتی و زیبایی , تیره روزی و رستگاری و باورهای اهریمنی و اهورایی در فیلم های برگمان بیش از آن که بنیادی مذهبی و متافیزیکی داشته باشد , ساختاری روان کاوانه دارد.

 

به یاد داشته باشیم که دوران زندگی برگمان , روزگار چیرگی روان کاوی فرویدی و یونگی بر گیتی بوده و این چیرگی گریبان ذهن و اندیشه ی برگمان , برسون , درایر , هیچکاک و بسیاری دیگر را رها و آزاد نگذاشته است.

 

جالب آن جاست که برگمان هم چون آموزه های پدر که در فیلم های نخست خود آن ها را به چالش کشید , در « پرسونا » نیز گستاخانه و دلاورانه , بنیادهای ارتباطی در برخورد روانکاو با مراجع را در چهار چوب طنزی گزنده و تلخ به کشمکش و ریشخند گرفت.

 

برگمان هر بار خود در پی بی قراری و نا آرامی نهاد پر تنشش , شوریده حال , به عشق و آمیزشی شیدا گونه و نوین پناه می برد و در برخی فیلم هایش نیز همین عشق ژرف نا افلاطونی را گریزگاه تنگناهای آدمی و مایه ی رهایی او از گره های زندگی روزمره می شناساند.

 

او روایت گر و نمایانگر « تنهایی » دلهره آور آدم ها بود. این دلهره و « هراس جدایی » در بسیاری از کلوزآپ های نام آور برگمان هویداست , که در واقع کوششی برای نزدیک شدن به دلهره ها و دغدغه های زیر پوست و گوشت و خون کاراکترهای این فیلم ها ست که در سرسام زندگی روزمره نادیده گرفته می شوند و یا دیده شده اما شتابان از یاد می گریزند.

 

نگاه هستی شناسانه ی برگمان آمیخته به بی هودگی و بی معنایی زندگی بود که از آگاهی به واقعیت آدمی در گیتی در پی دو جنگ جهانی حاصل شده بود. این گونه برگمان پر دلهره و دلشوره ( اضطراب ) رو به عصیان و شوریدگی گذاشت و هرج و مرجی مدرن و ماجراجویانه را در سینما در پی گرفت. این درون مایه ی آشوب ناک , چه در مضمون و محتوا و چه در فرآیند سینمای برگمان چشمگیر است.

 

نور پردازی های وهم آمیز گوتیک و نماهای رویایی سورئال , با زیر ساخت های تئاتری و نمایشنامه ای , در پس زمینه ای از اروتیسیزم سادومازوخیستیک سیاه و سپید به سینما ی برگمان جلوه ای درخشان و از یاد نرفتنی بخشیده اند.

 

چشم اندازهای سرزمین یخ و برف – سوئد و سواحل اسکاندیناوی – به ما از دلبستگی رمانتیک برگمان به آن ها خبر می دهد. سرزمینی که سپیدی راز گونه و ایلوژن آفرین شب های تابستانش برای برگمان , فانتزی ( خیال ) آفرین بود. برگمان رویا پردازی ها و خیال بافی هایش را « بیماری ذهنی » ای می پنداشت که بنیادهای فیلم هایش را آفریده اند.

 

جزئیات نمایشی و نماد و نشان های سینمای برگمان به باور من , از همین رویاهای شبه توهمی در مرز خواب و بیداری – توهمات بهنجار هیپنوگوژیگ – او در شب های روشن و سپید تابستان های سرزمین یخ و برف سرچشمه گرفته است.

 

او معنای زندگی و کند و کاو چیستی و چرایی آن را در خیال بارها مرور می کرد بلکه به پیمانه ی خود بتواند از درد و رنج و اندوه و نا امیدی آدمیان بکاهد.

 

بدین ترتیب , برگمان اکسپرسیونیزم خیال پردازانه ی نیمه ی نخست سده ی بیستم را برای بیان پرسش های ذهنی اش برگزید تا به شک بشری غنا و درخششی ستایش آمیز ببخشد.برگمان را هنر مندی « مذهبی » خوانده اند اما او بیش از آن که هنر مندی مذهبی باشد , پرسشگری « فلسفی » است که درون مایه های فراوانی از اجتماع مرگ زده ی پس از دو جنگ جهان گستر نخست و دوم داشته و نیز بنیادهای بسیاری از روان کاوی فرویدی و یونگی پذیرفته است.

 

نگاه تیره و نا امیدانه ی برگمان به زندگی نا رستگارانه ی آدمی – که آنی از اضطراب , احساس گناه و استیصال رها و آسوده نبوده است – بیش از این که مذهبی و معنویت گرا باشد , پوچ انگارانه , نا امیدانه و بد بینانه بوده است.

 

پرسش های بنیادینی که او به ویژه در آثار ماندگار و درخشان سیاه و سپیدش مطرح نموده است , بر آمده از چالش با آموزه های مذهبی سخت گیرانه ی پدر تنی و روحانی اش – « هراس از اختگی » به چنگ پدر – و کشمکش های او و نسل او با دو جنگ جهانی ویرانگر - « هراس از جدایی » و « هراس از مرگ » - است که در تصویرها ی جا به جای او از تنهایی آدمی نمایان می شود. برگمان کوشش داشت تا با سینمای خود , جهانی دیگر به دور از « هراس از جنگ , جدایی و مرگ » و کلیسایی جامع اما متفاوت از کلیسای گوتیک پدرش برپا دارد. این گونه است که باید به برگمان بیش از آن که به سان « کشیشی سینما گر» نگریست ,در قد و قواره ی « فیلسوفی پرسشگر »  جست و جو نمود.

 

برگمان بی گمان نمایشگر دلهره های سپری نا شده ی روزگار بوده و هست. آدم های فیلم های برگمان در جهانی تیره و پر دلهره , نا امیدانه راه به رستگاری و شادمانی می جویند در حالی که کورسویی بدان نمی بینند.

 

برگمان در « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » و « لبخندهای یک شب تابستانی ( 1955 ) » آشکارا به عصیان در برابر آموزه های معنوی و مذهبی پدر در دوران کودکی اش پرداخت و در روزگاری که هنوز در آمریکا پرداختن به تابوی جنسیت و تمایلات جنسی امری ممنوعه بود , آن ها را فاش برای جهانیان به نمایش گذاشت. او با این عصیان تا اندازه ای از خشم و کینه ی فرو خورده آسوده شد تا در « مهر هفتم ( 1956 ) » , « توت فرنگی های وحشی ( 1957 ) » , « چشمه ی باکره ( 1959 ) » , « از ورای آینه ی تاریک ( 1962 ) » , « نور زمستانی ( 1963 ) » و « سکوت ( 1963 ) » بتواند چالشی نوین با آموزه های پدر و کوشش در چیرگی بر اضطراب اختگی داشته باشد.

 

برگمان در « مهر هفتم » به گونه ای شاعرانه هم چون شکسپیر به بازسازی سده های تاریکی ( قرون وسطا ) پرداخت و پرسش هایی را که از دوران کودکی در چالش با پدر – آن کشیش لوتری پروتستانی – جرات و جسارت طرح نیافته بود , این بار در برابر الهه ی مرگ با آن نقاب سپید گیرا و پوشش سیاه پر مفهوم بیان نمود. با این فیلم , برگمان جایگاه هنری – فلسفی خودش را به چنگ آورد.

 

در « توت فرنگی های وحشی » سفری در بعد زمان و ناخودآگاه ذهن را به نمایش گذاشت تا هم چون آن چه پدر از دنیای برزخ و رستاخیز بیان نموده بود , آدمی را نه در آن جهان روحانی , که در همین گیتی زمینی تنی , با خود واقعی و کردار , پندار و گفتار خویش طی سال های عمر رو به رو کند.

 

برگمان در فیلم « چشمه ی باکره » روایتی سیاه را بر اساس یک ترانه ی سده ی سیزدهمی به تصویر کشید. دختری جوان و زیبا در راه کلیسا از سوی سه نفر گله دار در جنگل با خشونت تمام مورد تجاوز قرار گرفته و کشته می شود. این سه که به گونه ای از یاد نرفتنی نمایش داده شده اند , هنگام فرار به قلعه ای پناه می برند که از آن پدرهمان دخترک است. پدر دخترک نگون بخت به راز کردار پلید آن ها پی می برد و آن ها را بی رحمانه تکه تکه می کند. پدر پیکر دختر را در جنگل می یابد و نذر می کند در همان جا کلیسایی بنا کند. در پایان فیلم , چشمه ای از زمین سر بر می آورد تا شاید نماد و نشان آمرزش باشد.

 

برگمان پس از این فیلم به چالش با آموزه های پرورشی و مذهبی پدر ادامه داد و این چالش و کشمکش را در سه گانه ای به ظاهر مذهبی اما به واقع « پرسشگر از مذهب » به نمایش گذاشت. « از ورای آینه ی تاریک » در روایت خود به تابوی زنای با محارم اشاره می نماید. « نور زمستانی » از فیلم پیشین نیز فراتر می رود و نشان می دهد که کشیش روستا که هر روز برای آرامش بخشیدن به روح رنجور و روان دردمند مراجعان خود مجلس وعظ و خطابه بر پا می دارد , در می یابد که در واقع کاری در این راستا از اوی سرگشته و ره گم کرده ساخته نیست ! او خود دیگر ایمان ندارد که می تواند با واسطه شدن میان آدمی و پروردگار به گیتی پوچ و بی هوده , معنا و مفهوم ببخشد. آدمی و آدمیت مرده است و این به ظاهر زندگان از این مرگ خویش نا آگاهند. همین نا آگاهی به سرگشتگی برزخی آن ها – و نه درماندگی و فروپاشی کامل شان – انجامیده است که درد آدمی از دانایی ست !

 

در « سکوت » برگمان از چیرگی سایه ی آموزه های پرورشی سخت گیرانه و خمش نا پذیر پدر تنی و روحانی ( کشیش ) خود بدر آمد و همه ی آن آموزه ها را به چالش و پرسشی جهانی – و نه خانوادگی – کشاند. او گستاخانه – بی پرخاشگری عریان – در برابر تمامی آن تعصب های غیر منطقی مذهبی شورش نمود و شیوه ای دیگر گون در رویارویی با آموزه های دینی از خود به نمایش گذاشت.

 

جای شگفتی فراوان دارد که این عصیان , این سرپیچی , این قد بر افراشتن و این ستیز با آموزه های دینی و مذهبی – دست کم در میهن آمیخته به محافظه کاری ما - بسیار کم دیده و بیان شده است. این سری فیلم ها را فیلم های مذهبی و معنویت گرا شناسانده اند و بر ستیز و کشمکش اودیپی برگمان با پدر و آموزه های کلیسایی سخت گیرانه اش چشم بسته اند !!

 

نگاهی ژرف و دوباره به آن چه « سه گانه ی مذهبی ( از ورای آینه ی تاریک , نور زمستانی , و سکوت ) » خوانده شده است , می تواند چشم و ذهن ما را به چالش و کشمکش جدی برگمان با هر ادعا و ایدئولوژی – و نه فقط آن آموزه های مذهبی اخته ساز پدر تنی و روحانی – باز گشاید.

 

در « سکوت ( 1963 ) » به گونه ای نمایان و برهنه , از خود بیگانگی و سرگشتگی آدمیان بازمانده از دو جنگ جهان گستر و ویرانگر نخست و دوم به نمایش سپرده شده است. در آن جا که زبانی برای ارتباط نیست و آنان هم که زبان یکدیگر را می دانند , باز توانایی کنش و واکنش با همدیگر را از دست داده اند و به آزار سادو مازوخیستیک هم می پردازند. فرومایگی آدمی در سایه ی غرش تانک ها و لرزش شنی آن ها – حتا آن گاه که از شلیک باز مانده اند - , و پناه بردن او به دامان وابستگی به الکل به ظاهر تسکین بخش و نیز آمیزش های جنسی آمیخته با سردرگمی و بی چارگی به گونه ای فراموش نا شدنی به تصویر کشیده شده است. از این رو ستیز با وجدان و ارزش های معنوی و اخلاقی در این فیلم فاش و عریان نشان داده شده است.  

 

بدین ترتیب , برگمان روان کاو گونه , از پس گره های اودیپی خود برون می آید و نه فقط خانواده وکلیسای پدر در سرزمین یخ و برف , که جهانی را تسخیر می کند. اکنون هنگام آنست که با پیامد آن گره های اودیپی رو به رو شود و در ستیز با آن ها بر آن ها چیره و پیروز شود.

 

این گونه است که با فیلم های بعدی دوباره هم چون فیلم های پیشین - « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » , « شب برهنه ( 1953 ) » و « لبخند های یک شب تابستانی ( 1955 ) » - به سراغ دلشوره ی همیشگی اش , اضطراب اختگی پدید آمده از « هراس از پدر » رفت و فیلم های « پرسونا ( 1966 ) » , « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » و « شرم ( 1968 ) » را آفرید.

 

« پرسونا » شاید روانکاو آلودترین اثر برگمان باشد. برگمانی که هم دوران کارل گوستاو یونگ است. این فیلم درون مایه های فراوانی از دستمایه ی روان کاوی – پدیده ی انتقال و باز انتقال ( ترنسفرنس و کانتر ترنسفرنس ) - گرفته است. آلما و الیزابت در جایگاه روان کاو و بیمار نشانده می شوند. روان کاو نا پخته ای که در اشتیاق همانند سازی با بیمار ( بازیگر ) شیطنت آلود و بازیچه ساز است و در این اشتیاق به همانند سازی و نیز خود فاش گری جایگاه خویش را واژگون می نماید.

 

بازیگر هنگام ایفای نقش در نمایشنامه ی الکترا به درنگ درخشان و هنگام تابناک « بینش » دست می یابد و واقعیت های زندگی ظاهری اش هم چون گره های الکترایی ( اودیپی ) اش از پس پرده ی پنهان برون می افتد. این لحظه ی تابناک بینش , این هنگام کشف و شهود , بر او آن چنان چیره و کارگر می افتد که هم چون برخی کودکان , گریزی جز سکوتی خود خواسته نمی یابد. سکوتی که از تنش , دلشوره و اضطراب سرچشمه می گیرد. اضطراب اجتماعی , اضطراب جدایی !

 

در میان همه ی فیلم های سیاه و سپید برگمان , کمترین چیرگی « هراس از جنگ » در همین فیلم « پرسونا » وجود دارد. فیلمی که قرار است به جای واقعیت های جهان نا خوشایند هستی , به مکاشفه ای درونی از آدمی و غرایز واپس زده شده ی او در پس نقاب شخصیتی اش بپردازد.

 

هر چند گفتمان چیره در فیلم « پرسونا » یک سویه و پیوسته با سکوت خود خواسته ی مخاطب ( بیمار ) و وراجی شگفت انگیز گوینده ( روان کاو ) است , اما فراز هایی درخشان دارد. فیلم از همان نخست قرار بوده شگفت انگیز و غافلگیر کننده باشد. نماهای آغازین فیلم به همین دلیل برهنه و فاش ذهن تماشاگررا بمباران می کنند. مسخ آدمی , آدمیت و آفرینش از سوی ایدئولوژی , غریزه ( جنسیت ) و سرنوشت ( تقدیر پروردگار ) در نمادها و نشان هایی چون به صلیب کشیده شدن او , نرده های نیزه گون نگاه بان کلیسا , برف پلید و پلشت شده ی انباشته در پشت کلیسا , تپه های تیره و تاریک , آلت گستاخ و وحشی برافراشته , عنکبوت زشت و نابودگر تقدیر , معصومیت سر بریده شده هم چون آهوی برنا با چشمان رک زده , پیر مرد و پیر زن جویای سرنوشت واپسین ( مرگ ) , خشونت و پرخاش فراگیر که پرهیز از دل و روده بیرون کشیدن ندارد , و کودکی سرگردان , حیران و عریان که بر گودی و برجستگی دلبند اودیپی – مادر – دست می کشد تا لمس برهنه توان عینک نا کار آمد را افزونی بخشد و به جای جدایی نزدیکی بیافریند , و سینمای وحشت به نمایش سپرده شده است.

 

خشونت و گره های جنسی فرو خفته شده در این نماها و نشان ها چشمگیر و برجسته است. نماها و نشان هایی که از دید سیاه و نگاه بدبینانه ی آفرینشگر فیلم به گیتی و هستی روایت دارد.

 

« ما تحت نفوذ نیروهایی هستیم که در حیطه ی اختیار ما نیستند.»

 

این بیان از سوی برگمان در پی نشان دادن صحنه ی جانگداز خودسوزی در اخبار تلویزیون  در چهارچوب باز خوانی نامه ای به الیزابت به ما یاد آور می شود. پس از آن که گره ای روانی – تعارضی الکترایی - از الیزابت نمایش داده شده است: خشمی آشکار به گفته ی پخش شده از رادیو : « تو از رنج یک مادر چه می دانی ؟!؟ »

 

فراز هایی دیگر از برگمان پیش از پناه گرفتن آلما و الیزابت در ساحل جزیره ی فارو در چهارچوب سخنان پزشک روان درمانگر بیمارستان برای مان بیان می شود:

 

« در رویای نا امیدانه ی هستی , رویای تنها بودن , هر لحظه ی آگاهی و هشیاری کارزاری است که میان گمان خود از خویشتن و پنداشتی که دیگران از تو دارند , جدایی و فاصله انداخته است. احساس سرگیجه و نیاز به بر افکندن نقاب از چهره ات , زلال شدن و هم چون شعله ای خاموش شدن. هر لرزش صدا دروغی و هر هیبتی اشتباهی , و هر لبخندی شکلکی بیش نیست ! اما می توانی ساکت باشی و حرکتی نکنی , در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی گویی. می توانی خودت را از همه جدا کنی یا در اتاقی محبوس نگاه داری , پس دیگر مجبور نیستی نقش بازی کنی , صورتکی بر چهره بگذاری و شکلک های دروغین بسازی. اما این حقیقت است که شیطان صفتانه به تو نیرنگ می زند. بدان که مخفی گاه تو مهر و موم نیست و زندگی از هر روزنه ای به درون نشت می کند و تو را به واکنش وا می دارد. هیچ کس نمی پرسد که آیا این بازتاب اصیل است یا نه , و آیا تو واقعی هستی یا ساختگی ! زیرا این چیزی ست که تنها در نمایش اهمیت دارد. شاید هم دیگر در آن جا اهمیتی نداشته باشد.

 

تو این بی ارادگی را در وجودت نیرومند ساخته ای. من این را می فهمم و به همین دلیل تو را تحسین می کنم. گمان می کنم تو این نقش را باید تا آن جا که می توانی ادامه بدهی. تا جایی که دیگر بدان دلبستگی ای نداشته باشی. آن گاه می توانی رهایش کنی. همانند همه ی نقش هایی که رهای شان ساخته ای ! »

 

این گونه است که الیزابت در سکوتی خودخواسته به سیر و سلوک و مکاشفه ای به حقیقت روی می آورد و گوشه گیری در پی می گیرد. گوشه گیری ای در کاخ با شکوه تنهایی اسکیزوئید که ریشه و سرچشمه ی همه ی دستاوردهای هنری و فلسفی نه فقط برگمان , که همه ی بزرگان دانش و اندیشه بوده و هست.

 

در « پرسونا » برگمان زندگی را به سان فیلم سینمایی می شناساند که شاید – شاید و نه حتما - نمایشنامه ای در پس پرده نداشته باشد , اما هم چون آن نقاب ( پرسونا )  های شخصیتی  پر شمار دارد. آدم به درنگ بینش رسیده و به جان و سرشت واقعیت چنگ یافته , هم چون الیزابت , دیگر از این همه نقاب گذاشتن و آن همه نقاب دیدن خسته و ناخرسند شده است و از این روست که از وراجی بی پایان آلمای سرگشته و حیران , بی زار و گریزان است و بر نقاب ها و صورتک های شخصیتی او در زندگی خود نیرنگ بخشیده اش ریشخند می جوید.

 

« هراس از مرگ » در فیلم « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » دوباره به برگمان می پیوندد , آن چنان که  « هراس از جنگ » در فیلم « شرم ( 1968 ) ». هراس از جنگی که حتا بهشت کوچک فارو در سرزمین برف ها را رها نمی کند و آن را به آتش و خون و دود و ویرانه پیوند می زند. زیبایی ها همه نابود می شوند و شیرین یادمانده ها فراموش می شوند. دوربین – هنر – نیز به همراه آدم ها از این بهشت زمینی در دسترس سرگردان و حیران بر زورقی کوچک شناور به دریا می گریزد !! اما به راستی از جنگی گیتی گستر به سترگی جنگ جهانی دوم – که تکرار نا شدنش را هیچ گواه و تضمینی نیست – به کدامین بهشت امن و آرام می توان گریخت و پناه جست ؟!؟

 

نه ! هراس از مرگ , هراس از جنگ , هم چون احساس گناه , تنهایی , خشم , دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هرگز برگمان را رها نساخت. پس « هوس آنا ( 1969 ) » , « فریادها و نجواها ( 1973 ) » , « چهره به چهره ( 1976 ) » , « تخم مار ( 1977 ) » و « زندگی عروسک های خیمه شب بازی ( 1980 ) » را ساخت.

 

برگمان در پایان دوره ی با شکوه فیلم سازی خود , هم چون دیگر سر گشتگان کهن سال , همانند پروفسور ایساک بورگ – به سفری در دل دوران شیرین کودکی و رویاهای آن روی می آورد و با شیوه ای اثر پذیرفته از روان کاوی – رویکرد روزگار و مد زمانه ی نسل سده بیستمی برگمان – به خود سرگذشت نگاری و خود فاش گری می پردازد تا پس از خاموشی در گور سرنوشت , بازماندگان در شناخت و شناساندنش بی فانوس و راهنما نمانند. برگمانی که هرگز , حتا برای آنی , از خوشی ها و لذت های زندگی زمینی گذردان رویگردان نبود و شورمایه و شهوت را در کردار , و نه فقط پندار , فراوان پاس می داشت , در پایان امن و آرام ترین پناه را بازگشت به خاطرات شیرین کودکی دانست و با ساخت « فانی و آلکساندر » از هراس ها و دلهره های روزگار – و به ویژه « هراس از مرگ » - اندکی رهایی و آرامش جست.

 

برگمان و سینمای او را بدون شناخت جایگاه سترگ و تاثیر تاریخی دو جنگ جهانی سده ی بیستم – به ویژه « نسل کشی صنعتی » جنگ جهان گستر دوم – در اروپا و هم چنین چالش ها و کشمکش های دینی - مذهبی و تربیتی – پرورشی نسل برگمان با دو نسل پیش از آن هرگز آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید نمی توان شناخت و شناساند.

 

به راستی جایگاه سترگ این دو جنگ جهان گستر و نیز چالش آموزه های پرورشی سرشار از خرافه و سفسطه ی ویکتوریایی و مذهبی اروپای دوران تاریکی و دانایی ( رنسانس ) در میهن ما تا چه اندازه درک و دانسته شده است ؟؟؟

 

در خوش ترین دیدگاه و بالاترین ارزیابی , دست کم یک سده از جهان نخست به پس افتاده ایم. از این رو سینمای برگمان بازگوی دلهره ها و دغدغه های سال ها و دهه های پیش روی ماست. برگمان , دغدغه های برگمان و دلهره های روزگار او و نسل او را همراه با تماشای آثار ماندگارش آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید بشناسیم. ما ایرانیان تنها از « حافظه ی تاریخی » بی بهره و نا برخوردار نیستیم. ما با تاریخ – و به ویژه تاریخ سده ی نوزدهم و بیستم – بسیار بیگانه ایم...


         

 

 

 

 

 

 
 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

خاطرات یک گیشا Memoirs of a GEISHA

 

 

بالاخره فیلم ماندگار خاطرات یک گیشا ( Memoirs of a GEISHA ) را نیز دیدم.

چون دیگر DVD هایم که این روزها به تماشای آن ها می نشینم ، مدت ها از خرید آن می گذشت.

فیلم روایت تراژیک و دردناک دخترکان ژاپنی ست که از سوی پدران و مادران شان فروخته می شدند نا اندکی از فقر و نداری آن را جبران کنند. از زمان فیلم های کلاسیک ژاپنی - چون اثر ماندگار « هفت سامورایی » ، « ریش قرمز » و ............... - بارها خانه ی گیشا و روسپی خانه های ژاپنی را شنیده بودم و بخشی از آن را در سریال مثله و استریلیزه شده ی « فقر و فحشا ( سال های دور از خانه : اوشین ) درک نموده بودم ، اما این روایت تاریخی اجتماع خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی / آشفته ( بوردرلاین ) سرزمین آفتاب تابان را از نزدیک به تماشا نشسته بودم.

رقابت زنانه در این فیلم به زیبایی هر چه تمام تر از سوی بازیگران درخشان چینی نژاد فیلم به تصویر کشیده شده است و این گونه رقابت های زنانه مختص و منحصر به روسپیان و گیشاهای ژاپنی نیست.الگویی ست که بارها و بارها در سراسر گیتی انجام شده و می شود.

در طی روایت فیلم ، داستان به جنگ خودخواسته ی ژاپن و همراهی این امپراتوری با دیکتاتوری هیتلری  می رسد و به خودفروشی زنان و گیشاهای اکنون به فرومایگی و ابتذال کشیده شده ی ژاپنی در آغوش و آلت سربازان ، درجه داران و افسران جزء و ارشد ارتش پیروز شده ی آمریکایی ختم می شود.

آیا امپراتور نادان و خودشیفته ی ژاپن و سیاست مداران بلندپرواز و ژنرال های کودن و نا دوراندیش ژاپن ، آن هنگام که با ناوهای غول پیکرشان به سوی شرق ایالات متحده ی آمریکا می شتافتند و رؤیایی جز بمباران ناجوانمردانه ی ناوگان نیروی دریایی آمریکا در پرل هاربر ( Pearl Harbor ) در ذهن بیمار خویش نداشتند ، به این فرجام می اندیشند که روزی زنان و دخترکان شان برای به دست آوردن اندکی پول و غذا و پوشش ، چاره و پناهگاهی جز آغوش و آلت سربازان و درجه داران آمریکایی نخواهند یافت ؟!؟گمان نمی کنم.ذهن بیمار نارسی سیستیک / بوردرلاین از این گونه دوراندیشی ها و واقعیت سنجی ها بی بهره و نابرخوردار است !!

توده ی فقیر و سرگشته سرگردان ژاپن و ژنرال ها و افسران تا گلو فرو رفته در شهوت و لذت و اطاعت کورکورانه و محض سرزمین آفتاب تابان - دربند و گرفتار در نظام دیکتاتورمآبانه - نا آگاه و گمراه به سوی نابودی شتافت تا فرهنگ و اندیشه ی آمریکایی میهن و سرزمین شان را به اشغال خویش در آورد و سازندگی را در سایه ی دگرگونی علمی ، فرهنگی و اجتماعی و تسخیر طولانی مدت آین سرزمین به آنان ارمغان دهد.

فرجام نادانی و نا دوراندیشی گسترده و ژرف ملی یک اجتماع سراسر خودشیفته ( نارسی سیستیک ) جز این نیست که به تسخیر جهان بیندیشد و به زندگی در پناه هرزگی و روسپی گری تن دهد.

فیم « خاطرات یک گیشا » را اجتماع سرگردان ما باید به تماشا بنشیند و البته این فیلم بسیار فراتر از فیلمی سیاست زده و جنگ محور است ....

این فیلم به واقع می تواند یک فیلم درمانی بنیادین و ژرف ملی برای ویژگی های نارسی سیستیک هر اجتماع خودشیفته ، خودبزرگ بین و نا دور اندیش باشد.

اجتماعی که نخست سرمست و پر شور به تسخیر گیتی می اندیشد و در پایان ، ناکام و فرو کوفته گزیری جز فروش و کرایه ی ناموس نمی بیند و نمی یابد ...

 

 

 خاطرات یک گیشا

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

صمد بهرنگی

 

 

 

 

امروز از جوانی که از شدت سرما مدام این پا و آن پا می شد ، چند DVD خریدم.

جوان دانشجوی ترم هفت مهندسی مکانیک دانشگاه ............. بود. می گفت واپسین روزهای کاری اش است و بدلیل آغاز امتحانات پایان ترم دانشگاهی و نیز برف و بوران و سوز سرما تا چند وقتی باید بیکار در خانه به مطالعه و درس و مشق و امتحان بنشیند. نا امیدش نکردم. باید زکات درآمد را پرداخت. واکسی کافه نادری باشد یا دخترک گل فروش پشت چهارراه یا مهندس زیر پل متروی میرداماد ، فرقی نمی کند. 

این ها همان « اولدوز » های مدرن و پست مدرن صمد بهرنگی احساس گرا و چپ زده مان هستند که در کودکی مان با آن ها در پشت چهارراه ها و جوی ها و اسباب بازی های شهر آرزوها - تهران - همراه و همسفر می شدیم و لذت ها و لقمه های کودکانه مان به یادشان تلخ و دشوار می شدند.

ای کاش صمد بهرنگی در آن شنای احساس مدار خودکشانه نمرده بود و چون خانم نویسنده ی هری پاتر ، بخش های بعدی داستان را می نوشت و ادامه می داد.

حتا اگر اولدوز به  ف.ا.ح.ش.گ.ی  در نواب و  ق.ح.ب.گ.ی در دوبی می افتاد و پسرکان همراهش به پخش و ساقی گری و مصرف و معتادی مواد در کوی و برزن تهران !! حتا اگر انگشتان یخ زده شان به جرم دزدی به گیوتین سپرده می شد و سر کچلی و شپش زده شان به مکافات جنایت به دارمجازات !!! 

کجایی آقای بهرنگی ؟!؟

بیا و سرنوشت و فرجام کار اولدوزت را بنگر !

سهم جوان دانشجو را پرداختم. باید هفته ای هفتاد ، هشتادساعت جان کند تا بتوان سهم و زکات کار و درآمد را به هم میهنان بی گناه و چاره پرداخت نمود. 

 

یکی از DVD ها را به تماشا نشستم:

 

 

 

« بیا و بهشت را بنگر ( COME SEE THE PARADISE ) »

فیلم ساخته ی ALAN PARKER است و به رخدادهای ناگوار برای ژاپنی های مقیم و تابعه ی آمریکا بدنبال یورش ناجوانمردانه ی ارتش امپراتوری کشور آفتاب تابان ( ژاپن ) به پرل هاربر می پردازد.

فیلم آشکارا ضد جنگ است ، با این همه برای من شگفت انگیز شد که چرا در این هیاهوی آمریکا ستیزی در میهن ما این فیلم تا کنون از یکی از شبکه های سراسری سیما دوبله و پخش نشده است !

فیلم خوراک مدیران شبکه های سراسری سیما ست و می تواند برای آنان تشویق و تقدیر و تحسین  فراوان به ارمغان آورد. نماها و پلان ها و سکانس های اروتیک فیلم نیز چندان زیاد نیست و به راحتی قابل حذف و ممیزی است !!

تماشای این فیلم را به همه ی دوست داران ارزش های ناب دلدادگی و انسانیت و شیفتگان تاریخ توصیه نموده و به مدیران شبکه های یک و دو و سه سیما نیز دوبله و پخش نسخه ی ارزش نا ستیز این اثر ارزشمند تاریخی و انسانی و صد البته امپریالیست و آمریکا ستیز را به گونه ای جدی سفارش می کنم. مطمئنم که هرگز پشیمان نخواهند شد !!!

امیدوارم پورسانت ما نیز در نظر گرفته شود که امروزه در توصیف زندگی مان باید چنین سرود :

زندگی ،  پورسانت و دیگر هیچ !!!!!  

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 2:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

كتاب سياه BLACK BOOK

 

 

دیشب یکی از بهترین و جذاب ترین فیلم های جنگی - پلیسی عمرم را دیدم که تماشای آن را به همگان سفارش می نمایم. فیلم به رخدادهای هلند در جنگ جهانی دوم و دستگیری و کشتار یهودیان و اعضای نهضت های مقاومت ملی اروپا و خودفروشی و آدم فروشی خواسته و ناخواسته برخی اعضای نهضت های آزادی و مقاومت ملی می پردازد.

ژانر پلیسی این فیلم در پاسی از فیلم ، بر جنبه های جنگی - بهتر بگویم ضد جنگی - ، درون مایه های انسانی / اجتماعی  و نیز داشته های اروتیک سرشار و فراوان آن آشکارا می چربد.

فیلم هنگامه های فراز فراوان دارد و آنی آدمی را از همراهی با رخدادهای گیرا و پر کشش آن رها نمی گذارد. با تماشای فیلم کتاب سیاه ( BLACK BOOK ) می آموزیم که رخدادهای دردناک تاریخ ، و به ویژه نسل کشی های وحشیانه و احمقانه ی آن را دست کم نگیریم و در نکوهش آن به خود تردید راه ندهیم.

تماشای فیلم   کتاب سیاه ( BLACK BOOK ) - كه داستان نفوذ جاسوسه ي هستريونيك / نارسي سيستيك زيرك و دورانديش يهودي به مقر مركزي گشتاپو در هلند است - را به همه ی آنانی که هم چون من دوست دار و دلبسته و شیفته ی سینما و نیز تاریخ - به ویژه تاریخ دو جنگ جهانی دوم و نخست - هستند ، به گونه ای جدی پیشنهاد می نمایم. این فیلم گیرا و پر افت و خیز جاسوس مدار و معماگونه را ساده و آسان از دست ندهید و یا به فردا نسپارید که به قول سهراب سپهری اسکیزوئید / آسپرگر عزیز ، « زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است. » 

در خانه نشستن و DVD دیدن را با هیچ چیز دیگر جایگزین نمی کنم.

هر چند با یاران نزدیک و صمیمی به دامان عریان و بی انسان طبیعت بکر رهسپار شدن یک استثناست.  

 

BLACK BOOK كتاب سياه

 

 

 

فيلم كتاب سياه BLACK BOOK FILM

 

 

BLACK BOOK MOVIE فيلم كتاب سياه

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

اشك ها و لبخندها

 

فیلم « آواي موسيقي » كه در ايران با نام « اشك ها و لبخندها » شناخته شده است ، شايد برجسته و بزرگ ترين نوستالژي چند نسل اين گوي خاك و آب باشد. این فیلم از اندک فیلم هایی ست که چند نسل را در کنار همدیگر بارها و بارها به تماشای خود نشانده است.

اگر من مدیر دوبلاژ یا مدیر فروش فیلم در این سرزمین همیشه سرگردان بودم ، آن را با نام  « و خداوند را با عشق و آواز بخوان » عرضه کرده و می شناساندم. این فیلم ارزشمند و ماندگار بی گمان در بالای فهرست فیلم های « سینمای معنویت گرا » قرار می گیرد. فیلمی که باور و دلبستگی و پشت گرم داشتن به پروردگار را با بیشترین شیوایی و زیبایی نه فقظ به کودکان ، که به بزرگ سالان و نیز کهن سالان می آموزد.

بگذریم که آدمی تا واپسین نبض و نفس ، کودک و گاه خردسال باقی می ماند و از این رو همواره به بازی و بازیچه نیازمند است. و یکی از بهترین این بازیچه ها و « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، همانا  تماشای فیلم اشک ها و لبخندها ( آوای موسیقی ) است. سخن من بی پایه و بنیاد نیست. این از جمله اندک فیلم هایی ست که شمار فراوانی از جهانیان اول و دوم و سومی و احتمالن چهارمی ، ده ها و صد ها و گاه هزاران بار به تماشای دوباره اش نشسته اند و هر بار نیز از دیدنش لذت فراوان برده اند.

سینمای معنوی ( معنویت گرا ) می بایست این گونه باشد. ژست و شعارهای عوامانه و آبکی را تحویل معدود مخاطبان سهل طلب دادن ، سینمای معنا مدار و معنویت گرا نیست.

دوبلاژ حرفه ای و خاطره انگیز این فیلم ، همچون موسیقی ماندگار و دلکش آن ، همچون سریال ارزشمند و جاوید « دایی جان ناپلئون » ، هر بار به آدم - حتا اگر شهروند خط صفر و درجه ی هفتمی در آستانه ی جنگ و نیستی باشد - آرامش و شادی می بخشد.

و آرامش و شادی بزرگ ترین دارایی ، بی کران ترین اندوخته و سرشارترین ثروت برای هر جانداری ست.

 

 

اشك ها و لبخندها

 

 

اشك ها و لبخندها

 

در باره ی این فیلم باز هم باید نوشت .................

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 

 

گاهی کاملن تصادفی کتاب یا DVD ای به چنگ آدم می افتد که مدت هاست که به دنبال چنین چیزی بوده است. در این هنگام شور و اشتیاق خاصی سراپای او را فرا می گیرد.

من شیفته ی تاریخ جنگ نخست و به ویژه جنگ دوم جهانی بوده و هستم و اگر فوق لیسانسی در این باره در ایران وجود می داشت ، هم اکنون به دنبال طی این دوره می شتافتم.

فیلم مستند « زندگی آدولف هیتلر ( THE LIFE OF ADOLF HITLER ) را هفته ی گذشته خیلی تصادفی به دست آوردم که ساخته ای بسیار ارزشمند و ماندگار از PAUL ROTHA  و تهیه کنندگی GEYER KOPIE و WALTER KOPPEL در سال ۱۹۶۱ میلادی است.

فیلم به بیوگرافی هیتلر و افسران ارشد ارتش و پلیس و گارد امنیتی او می پردازد و تماشاگر را با هیتلر و یاران رایش سوم پله پله از آغاز تا فراز و آن گاه فرود همراه می سازد.

فیلم با سرکشی و جاه طلبی های آلمان در جنگ جهانی نخست و سپس بلند پروازی ها و رویارویی های سرگردکان تندرو حزب نازی و هیتلر آغاز می شود و با به تصویر کشیدن مستند باقی مانده های اجساد و افراد پوست بر استخوان نیمه جان و در حال مرگ در اردوگاه ها و کوره ها ی آدم سوزی آشوویتس و ..... لهستان - که هم اکنون به موزه های هولوکاست تبدیل شده است - به پایان می رسد.

هیتلر آمیزه ی شخصیتی جالبی داشته است: 

 نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، سایکوپات ( ضد اجتماعی ) ، بوردرلاین ( مرزی برآشفته ) و در عین حال وسواسی - جبری !

 

 

دیدن این اثر جاودان و تاریخی را به همه ی دوست داران و دلبستگان تاریخ سفارش می نمایم. نه دیگر مطالعه و پژوهش تنها در چهارچوب کتاب خوانی و کتاب خانه و حتا اینترنت نیست. تماشای کانال های تلویزیونی و ماهواره ای جهانی  و DVD را نیز باید به حساب آورد.

یک بار دیدن این « مستند » تاریخی کم است. هر دوست دار و دلبسته ی تاریخ جنگ های جهانی سده ی بیستم میلادی ، چون من آن را چندین و چند بار به تماشا خواهد نشست و درس ها خواهد آموخت.

پیرامون این « مستند » ماندگار و ارزشمند باز هم خواهم نوشت که در این روز و شب های تاریخی سرنوشت ساز فراوان جای آن دارد ...   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1:16  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

پس از چندین روز فرصت شد تا فیلم « ستاره ساز  ( STAR MAKER ) » کارگردان محبوبم - جوزپه تورناتوره ( GIUSEPPE TORNATORE ) - را ببینم.

هم چون دو فیلم دیگرش - سینما پارادیزو ( CINEMA PARADISO ) و ملنا ( MALENA ) - از این ساخته ی زیبا و دلنشینش نیز لذت فراوان بردم.مانند ملنا فیلمی ست که آدمی را از آرامش به لبخند و از آن به خنده ، سپس به احساسات لطیف رمانتیک می رساند و دست آخر تراژدی های سرشت ناپاک آدمی را به او گوشزد می نماید.

نزدیکی فراوانی را می توان میان دو اجتماع ایران و ایتالیا دید.

چندی از این نزدیکی فرهنگی - اجتماعی را می توان در این سه فیلم کم مانند جوزپه تورناتوره ( GIUSEPPE TORNATORE ) به تماشا نشست. بگذریم که فیلم های او تلنگری به ذهن آدمیان سراسر گیتی - و نه تنها دو اجتماع سرگردان ایتالیا و ایران است.

چنان چه تاکنون این سه فیلم را ندیده اید، تماشای هر سه اثر ماندگار جوزپه تورناتوره را به شما هم میهن ارجمند سفارش می نمایم...  

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1:13  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

malena

 

دیشب درباره ی فیلم بسیار زیبا و ماندگار سینما پارادیزو نوشتم.

از کارگردان این اثر به یاد ماندنی ـ جوزپه تورناتوره ( Giuseppe Tornatore ) - دو فیلم زیبای دیگر در دسترس هست که یکی از آن ها ( Malena ) را سال هاست که بارها و بارها دیده و ستایش نموده ام و در پی به چنگ آوردن دیگری ( Star Maker ) جست و جو و کنکاش می کنم. 

malena فیلمی موزائیسمی و در همین حال یک پارچه و هماهنگ است !

گاه کمدی ، گاه نیمه پورنو و نیمه اروتیک و گاه تراژیک و ملودرام است.

 

malena

 

ملنا آشکارا پستی ها و پلشتی ها و فرومایگی ها وناجوانمردی های اجتماعات انسانی را به تصویر می کشد و آدمی را به پرسش از سرشت چه بسا ناپاک و ددمنشانه ی خویش فرا می خواند.

malena

 

در فیلم ملنا ، دنیای پاک کودکی در گذار به فضای سرشار از غریزه و اروتیزم نوجوانی به نمایش گذاشته می شود و کودک و نوجوان در اندازه و قد و قواره ای برتر و بزرگ تر از میان سالان و سالمندان به ظاهر دانش آموخته و کارا شناسانده می شود.

 

malena

 

به احتمال فراوان کارگردان این اثر کودکی ، نوجوانی و جوانی سرشار ی داشته است.

این آثار زیبا و جاودان انعکاس فانتزی ها و آرزوهای انسان مدارانه ی کودکی و نوجوانی اوست.

آری ، هر کس هر چه دارد - پاک و ناپاک - از کودکی و نوجوانی اش دارد ...

 

 

دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه آدمیان !

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:9  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

cinema paradiso

 

بالاخره فیلم زیبا و همواره ماندگار « سینما پارادیزو » را پس از گذشت مدت ها از خرید آن دیدم.

امتحان بورد و کارهای پایان نامه ی دوره ی تخصص مانع تماشای این اثر به یاد ماندنی و ارزشمند شده بودند.

از دیدن این تصویرگر زندگی واقعی نسل گذشته ی مقارن سال های جنگ جهانی دوم و کمی پس از آن اجتماع ایتالیا لذت فراوان بردم. دیدن این فیلم را به همه ی شیفتگان و دلبستگان سینما - به ویژه آنانی که چون من در حال و هوا و نوستالژی دهه های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ میلادی روزگار می گذرانند و بر رخدادهای امروزی آه کشیده و افسوس می خورند - سفارش می نمایم.

فیلم « سینما پارادیزو » ، بیش از آن که داستان و فیلم باشد ، روایتی واقعی یا واقع بینانه از زندگی بسیاری از ما آدمیان است که درگیر گذار از سنت به مدرنیته ایم.

اجتماع ایتالیای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ شباهت بسیاری با اجتماع ایران دو سه دهه پس از آن ایران دارد.

داستان این فیلم با کمی تغییر - البته به شرطی که با خودسانسوری و دگرسانسوری همراه و پیوسته نشود - می تواند در ایران سال های ۱۳۲۵ تا ۱۳۵۵ نیز رخ دهد و روایت شود.

سینما پارادیزو گوهری است که هرگز نباید آن را از دست داد ! 

 

سينما پاراديزو

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:55  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

هنگامی که پس از یک دوره ی شش ماهه ی محرومیت خودخواسته از فیلم و اینترنت و روزنامه و خواب و گردش و پیاده روی و .......... ، آزاد و رها می شوی ، ناگهان از هول هلیم توی دیگ می افتی !

پریشب تا دم سحر نخوابیدم و مسابقه ی جذاب و دیدنی والیبال برزیل و کره ی جنوبی را دیدم.

از کودکی به سرویس زدن در والیبال دلبستگی داشتم و نقص کوتاهی پرش برای اسپک زدن را با پاسوری تیم و به ویژه سرویس زدن جبران می کردم.

در سرویس زدن به سرویس پرشی - که در آن زمانه به آن « سرویس چکشی » می گفتند - دلبستگی بسیار داشتم اما آن چنان کمالانه و سنگین که دوست داشتم ، در آن چیره نبودم.

نه امثال من دانش آموز آماتور و مبتدی ، که قهرمانانی چون حبیب کوزلی ، جلال شاهسون ، عزیز پرتوی و دیگر والیبالیست های تیم ملی نیز در انجام سروهای پرشی چیرگی نداشتند که به لطف خدا و کوشش مربیان و بازیکنان تیم ملی ، این کاستی چند سالی ست که برطرف شده است.

من چون فوتبال در والیبال نیز هوادار تیم ملی برزیلم اما در غیاب شش یار اصلی تیم برزیل ، تیم کره درخشید و برزیل را هرچند پیروز اما خسته و کوفته و خیس عرق به رختکن و هتل روانه نمود.

سرویس های پرشی هر دو تیم ، بسیار شتابان ، نیرومند و سنگین و در یک کلمه وحشت ناک بود و من تماشای پنج گیم بازی را مشتاقانه بر خواب شبانگاهان برتری دادم. 

 

Match Point

 

پیش از این مسابقه ، فیلم عبرت آموز و آموزنده ی Match Point - نوشته و ساخته ی Woody Allen - را درباره ی پیمان شکنی در زناشویی دیدیم.پیمان شکنی که بر پایه ی ازدواجی نادرست از لحاظ تناسب ج.ن.س.ی  ، و نیز هوس رانی برای پرش مالی و اقتصادی روی می دهد.

از آن جا که امثال این مورد را بسیار فراوان در کلینیک مشکلات ج.ن.س.ی - ز.ن.ا.ش.و. یی و خانوادگی دیده ام ، تماشای این فیلم را نه تنها به همه ی درمانگران خانواده و مشاوران ازدواج ، که به همه ی جوانان مجرد و متاهل دهه های دوم تا پنجم عمر سفارش می نمایم. 

  

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:3  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

young lions

 

 

پس از پنج ماه فیلم دیدن را دوباره آغاز کردم ، البته بدون به حساب آوردن یک ربع « دایی جان ناپلئون » بامدادان پس از بازگشت به خانه از کتابخانه ی بیمارستان.

فیلم زیبا و عبرت آموز « شیرهای جوان ( Young Lions ) » با بازی مارلون براندو   و  مونتگومری کلیفت را  دیدم و پسندیدم.

فیلم به دوران آغاز روی کار آمدن آدولف هیتلر ، دیکتاتور آلمانی می پردازد که توده های محروم و مستضعف آلمان پس از جنگ جهانی نخست را به رفاه و پیشرفت و توانگری خوشدل و امیدوار ساخته بود اما در پایان برای شان جز مرگ و نابودی و فقر بیشتر به ارمغان نیاورد.

فیلم طولانی است اما از آن فیلم های دلنشین سیاه و سپیدی ست که حال و هوای آدمیان دارای نوستالژیای روزگار سپری شده را خوب بر می انگیزد.

بگذریم که تراژدی های یک جنگ ویرانگر و نابودی ملت ها را را به خوبی و عریانی نمایان می سازد.

دیدن این فیلم برای همه ی ملت ها و جوامع در این روزگار پر دود و خون لازم و پند آموز است.

فیلم در پیست های فرح بخش آلمان پیش از جنگ آغاز و با تسخیر اردوگاه ها و کوره های آدم سوزی و حیرت و سرگردانی و بی پناهی جوانان فریب خورده ی آلمانی پایان می یابد.

ای کاش آدمیان در پی قضاوت های شتاب زده ، زود گمراه نمی شدند ! 

 

young lions 

    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:35  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

پرویز فنی زاده

 

 

امروز پس از ما ه ها ، نزدیک دکه ی فروش مطبوعات رفتم و پس از چندین روز روزنامه خریدم.

هنگامی که نخست خواستار روزنامه ی « هم میهن » و سپس « شرق » شدم ، با نگاه روزنامه فروش احساس و افکار بیرون آمدگان از خواب سیصد ساله ی غار کهف را تجربه کردم !!

روزنامه فروش با نگاهی شگفت زده پرسید : خارج تشریف داشته اید ؟!؟

پاسخ دادم : نه ! همین جا بوده ام !

گفت : پس حکمن خواب تشریف داشته اید !!!

و  نمی دانست و احتمالن نمی فهمید که در شبانه روزتنها  ۴-۶ ساعت خوابیدن و باقی را در کتابخانه ی بیمارستان گذراندن به مدت یکصد روز برای آزمون بورد تخصص ، بسیار با خواب تشریف داشتن متفاوت است !!

چهار ماهی می شود که از زمین و زمان بی خبر ،  و در غار کهف مدفون کتاب و جزوه و خلاصه و ژورنال و مقاله بوده ام. اعتیاد همیشگی به فیلم و روزنامه و مجله ترک شد و برای درگیر نشدن ذهنم حتا از نزدیک دکه ی مطبوعات فروشی نیز رد نمی شدم !!

چاره ای نبود ! در ایران هر چه مدرک زیر بغلت بگذاری ، باز به زمین و زمان و رعیت و ارباب بدهکاری !! در ایران « مدرک » و « رتبه » و « عنوان » سرنوشت ساز است ، نه دانش و اندیشه و توانایی !!!

دانشگاه ها و ادارات ایران زمین ، ملک « پوری فش فشو » ها بوده و هست !!!

فیلم دیدن را ، روزنامه خواندن را ، پیاده روی را ، خواب بعد از ظهر را ، خرید و رستوران رفتن را و وبلاگ نوشتن را دوباره آغاز نموده ام. 

در این چهار ماه همه چیز را فراموش نموده بودم ، حتا اصفهان نا نصف جهان و همه و همه را ، جز مونس و یار و یاور همیشگی ام : سریال " دایی جان ناپلئون " ، که هنگامی که خسته و کوفته ساعت  ۴ بامداد برای سه - چهار ساعت خواب به خانه می آمدم ، نیم ساعتی مرا در دامان پر مهر و آرامش بخش خویش می گرفت و مرا از تنش و تشویش درس و امتحان رها و سبک می نمود. 

به پاس قدردانی از ایرج پزشک زاد ، ناصر تقوایی ، پرویز فنی زاده ، غلامحسین نقشینه ، نصرت کریمی ، پرویز صیاد ، پروین سلیمانی و دیگر هنرمندان ماندگار این سریال و سپاس گزاری از یاری و همدمی همیشگی آنان در سخت ترین و دشوارترین هنگامه های زندگی تحصیلی ام ، وبلاگ دایی جان ناپلئون ، مونس همیشگی  را بازگشودم تا هر هفت ، هشت ، ده روز یک بار از گوشه های آشکار و نهان آن بنویسم.   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:27  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

magnus hirschfeld

 

 

 magnus hirschfeld

 

مدت هاست که به دنبال به چنگ آوردن این فیلم - که به زندگی MAGNUS HIRSCHFELD می پردازد - بوده و هستم اما تاکنون ناکام بوده ام.

از پسر عموی نازنینم ، ارسیا که در آلمان روزگار می گذراند ، می خواهم که چنان چه می تواند DVD این فیلم را با خود بیاورد یا آن را از طریق یکی از دوستانش به دست من برساند.

 

 

magnus hirschfeld

 

 

 

 

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

یکی دیگر از فیلم هایی که امسال دیده ام ، فیلم « پشت خطوط دشمن ( BEHIND ENEMY LINES ) » است که به جریان سقوط یک فروند اف - ۱۸ شناسایی آمریکا پیش از آغاز بمباران صرب ها و کوزوو پرداخته است.

فیلم گوشه هایی از جنایات ضد انسانی رخ داده در یوگسلاوی سابق را به نمایش می گذارد که تماشای آن درس های بسیاری برای همگان می تواند داشته باشد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:39  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

blood diamond

 

 

این فیلم تکان دهنده و انسان گرا را هم که به احتمال فراوان دیده اید.

اگر از آن دسته افرادی هستید که آن را ندیده اید ، هر طور شده آن را فراهم آورید و تماشا کنید.

زیرنویس فارسی آن بر روی DVD  به شما در فهم بیشتر و کامل تر این تراژدی انسانی یاری خواهد رساند.  

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

united 93

 

یکی دیگر از فیلم هایی که امسال دیده ام ، فیلم تکان دهنده ی « UNITED 93 » است که به سرنوشت و حوادث چهارمین هواپیمای ربوده شده در روز یازدهم سپتامبر می پردازد.

در مورد فیلم و رخدادهای آن چنانی آن چیزی نمی نویسم که رخدادها خود گویا و هویدا هستند.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

Fly boys

 

و اما یکی دیگر از فیلم های دلنشینی که در سال نو  در ارتباط با جنگ جهانی نخست دیدم ، فیلم زیبای « پسران پرواز ( FLY BOYS ) » بود که صحنه های زیبای آن تا اندازه ای فیلم تاریخی و فراموش نشدنی « فرشتگان جهنم ( ساخته ی هوارد هیوز ) » را به ذهن می آورد.

این فیلم برای امثال من که عاشق پرواز و خلبانی ( آن هم از گونه ی جنگی اش ! ) و در عین حال دلبسته و شیفته ی تاریخ ( و از جمله تاریخ جنگ جهانی اول و دوم ) هستند ، دوست داشتنی و خاطره انگیز است...........

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

نصرت کریمی

 

 

هفته ی گذشته میان هزاران کار و گرفتاری پیش رو خبر دار شدم که مراسم بزرگداشتی برای هنر مند یگانه « نصرت کریمی » به کوشش فرهیخته ی ارجمند « علی دهباشی » و از سری شب های مجله ی « بخارا » به نام « شب نصرت کریمی » برگزار می شود.

این روزها زمان اضافی یا فراغتی ندارم.

وضعیت به روز شدن این وبلاگ و دو وبلاگ اقماری !! آن خود به خوبی گواه و گویای این واقعیت است.

در مراسم حضور یافتم.

استاد نصرت کریمی به پله های خانه ی هنرمندان رسید اما به سالن هرگز !

حالش بد شد و سر از بیمارستان و اورژانس در آورد.

فیلم زیبایی از حال و روز و زندگی اش به نمایش در آورده شد که بی تابی ام را به خوبی فرو نشاند و سراسر لذت و آرامشم نمود.

نصرت کریمی و نصرت الله وحدت دو « تابو شکن جنسیت » در تاریخ سینمای ایران هستند.

هر چند نصرت کریمی این کار بزرگ و فراموش ناشدنی را در قد و قواره ی بالاتر و والاتری انجام داده است.نصرت کریمی افزون بر تابو شکنی ، بی گمان « نیرنگ ستیز » و « خرافه زدا » نیز بوده است و همین نکته او را از بیشتر سینماگران ایرانی و نه تنها نصرت الله وحدت جدا و یگانه می سازد. 

در واقع او نزدیک به سه دهه است که  تاوان  همین « تابو شکنی »  ، « خرافه زدایی » و « نیرنگ ستیزی » تاریخی و فراموش نا شدنی خویش را پرداخت کرده و می کند...

آری ، او فیلم سازی ست که فیلم نمی سازد و زندگی خود را از راه « قلمه زدن کاکتوس » می گذراند.

شاید این هم تاوان ترک نکردن وطن و دلبستگی به میهن باشد که گریبان گیر دو نصرت سینمای ایران و فردین و ملک مطیعی و ................... شده است.

و به یاد داشته باشیم که نصرت کریمی به دلیل ساختن فیلم کمیک « محلل » چهار ماه زندان را با سایه ی چوبه ی دار ( حکم اعدام ) آزموده است و به گفته ی خود آن هنگام نیز از آموزش سر باز نزده است !!!

من « نصرت کریمی » را  « مارکی دو ساد »  تاریخ سینمای ایران می دانم.

آن چنان که « ایرج میرزا » را « مارکی دو ساد » تاریخ شعر و ادبیاتش.   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 

 MERRY CHRISTMAS

 

 

 

فیلم  ( MERRY CHRISTMAS ( JO YEUX  NOEL یکی دیگر از زیباترین فیلم های ضد جنگی که در همه ی زندگی ام دیده ام.

این فیلم برنده ی جایزه از جشنواره ی فیلم کن است.

کن شهری زیبا درجنوب فرانسه درست کنار ساحل مدیترانه است که آرزوی دیدار آن را بسیار دارم.

پسر خاله ی بزرگم - امید - با همسر فرانسوی مهربان و ارجمندش در این شهر روزگار می گذرانند و مرا بارها به آن جا دعوت نموده اند اما افسوس که دست کم تا چند ماهی دیگر سرم آن اندازه شلوغ است که به سفر اصفهان نیز نمی توانم جز یکی دو بار - آن هم هر بار یکی دو روز - بیندیشم.  

بگذریم که برخی دوستان آشفته و پریشان دیروز ، همراه و همگام با دشمنان پلید سرشت و زشت سگال دیروز و امروز و هر روز چنان نافم را از اصفهان بریدند که جز خاطرات کودکی و شماری مکان از یاد نرفتنی - به ویژه ساحل و کنار دل انگیز رود تاریخی زنده رود - چیزی از اصفهان در ذهن زنده نگاه ندارم و همه را به بایگانی خاطرات دور بسپارم.

باید به یاد داشت که چرا « مکتب فلسفه اصفهان » ، نه در اصفهان که در تهران بنیان نهاده شد !

و نباید از خاطر زدود که چرا « ملاصدرا » از بیم جان و بهتان الحاد و برچسب کفر و زندقه از اصفهان فرار کرد !!

 آن گاه مایه ی شگفتی نخواهد بود که چرا آیت الله سید محمد جواد موسوی غروی وصیت می کند که مرا جز اصفهان سرشار از بخل و تنگ نظری در هر کجای دیگر به خاک سپارید !!!

و چرا ضیاء موحد و جلیل شهناز و نصرت الله وحدت و ...............از اصفهان تنها اندک کوی و گذر و بیشه و ساحل زنده رود را در ذهن نگاه داشته اند و بسیار اندک از تهران به آن زادبوم سفر می کنند !!!!

اکنون می فهمم که چرا هیچ گاه ، هیچ جا دکتر صنعتی به اصفهانی بودن خویش حتا اندک اشاره ای نیز نمی کند...

برای مورد ستم و ستیز واقع شدن ، لازم نیست نخبه و نابغه ی دوران باشی.

بگذریم !

تماشای فیلم زیبا و بسیار انسان دوستانه ی « کریسمس مبارک » - که بر پایه ی یک رخداد واقعی جنگ جهانی نخست  ساخته و پرداخته شده است - را به همه ی هم میهنان انسان دوست و جنگ و خونریزی ستیز پیشنهاد می نمایم.

باشد تا کشتار و ستیز و پرخاش در سراسر گیتی پایان یابد و آدمی « آدم » شود.

هر چند که مرا به این آرزو ، امید نیست !!!

      

 

JO YEUX  NOEL

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:20  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

 

a very long engagement

 

 

از آغاز امسال تا کنون سه فیلم بسیار زیبا و تکان دهنده و فراموش نا شدنی از جنگ جهانی نخست دیده ام.یکی از زیباترین آن ها فیلم دلنشین و خاطره انگیز JEAN - PIERRE JEUNET است :

نامزدی دراز مدت ( A Very Long Engagement ).

این فیلم در میان فیلم های ضد جنگ جایگاه ویژه ای دارد و از سوی برترین منتقدان سینمای جهان نیز بارها و بارها ستایش شده است.

دیدن این فیلم را به همه ی دوست داران درام های تراژیک و رمانتیک و نیز دلبستگان تاریخ معاصر گیتی به گونه ای جدی پیشنهاد می نمایم.

 

 

A VERY LONG ENGAGEMENT

 

 

A VERY LONG ENGAGEMENT

 

 

   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:34  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 Letters from IWO JIMA

 

دیشب فیلم زیبا و پر معنای کلینت ایستوود را دیدم.

نسخه ی ژاپنی « پرچم های پدران ما » یا همان « نامه هایی از آیووجیما ».

فیلمی پر کشش و تکان دهنده است.

تماشای آن را با زیرنویس پارسی DVD به همه ی هم میهنان پیشنهاد می کنم.

به تازگی چندین فیلم ضد جنگ زیبا و فراموش نا شدنی دیدم که از آن ها به تدریج خواهم نوشت. 

فیلم ارزشمند و پرسش بر انگیز « نامه هایی از آیووجیما » را از دست ندهید !

به این فیلم به عنوان نسخه ی ژاپنی فیلم « سقوط ( DOWNFALL ) » نیز می توان نگریست.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:34  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

سقوط هیتلر

 

در شبی از تعطیلات نوروزی فرصت و فراغتی پدید آمد که دوباره و البته برای پنجمین بار فیلم زیبا ، پر کشش و تکان دهنده ی « سقوط ( DOWN FALL )  » را ببینم.

محسن آزرم - این روزنامه نگار محجوب و دوست داشتنی روزنامه ی شرق - راست گفته بود :

" تنها هنگامی فیلم را جز بر DVD ببینید که مجبور باشید و چاره ای جز آن نداشته باشید ! »

زبان فیلم آلمانی است و زیر نویس فارسی فیلم به فهم کامل دیالوگ ها کمک بسیاری می کند.

از آن هنگام که آقای « صاحب جمع » با پیکان انباشته از کاست های T7 BETAMAX  خود - که نه تنها صندوق پشت ، که داخل داشبورد و زیر صندلی هایش سرشار و لبریز از نوار ویدئو بود - برای من نوجوان ۹-۱۰ ساله هفته ای سه چهار فیلم یواشکی و با هزار هراس و کابوس به خانه مان می آورد ، یاد گرفتم که فیلم را بدون فهم کامل همه ی دیالوگ هایش ببینم و بفهمم.

چه بسیاری از فیلم ها دوبله نشده بودند. یاد « استریو  تومبا » به خیر ! چه زحمتی برای دوبله ی فیلم ها کشیده بود !! بی گمان ، نام « تومبا » تا واپسین سال های عمر با من خواهد بود.

اما زیر نویس فارسی فیلم « سقوط » شگفتی مرا از دیوانگی و جنون هیتلر و همراهانش - به ویژه دکتر گوبلز - چندین برابر نمود ! خشم اینان از مردم نگون بخت آلمان شگفت انگیز است !!! 

« سقوط  » فیلمی است که تماشای آن برای ایرانیان هم اکنون بسیار بسیار واجب است.

این فیلم سیمرغ بلورین جشنواره ی فجر بهمن ۱۳۸۴ را از وزارت ارشاد اسلامی دولت احمدی نژاد دریافت نموده است و خشم یهودیان جهان را بسیار پیش از برگزاری سمینار هولوکاست در تهران برانگیخته است. بنابراین به احتمال فراوان ، موسسات دوبله و نمایش خانگی فیلم چون قرن ۲۱ و تصویر دنیای هنر و مانن آن ها در دوبله و پخش این فیلم مشکلات و دشواری های کمری خواهند داشت.

زیباست که ببینیم چه گونه هیتلر ساده و آسان از بی احساسی و بی تفاوتی خویش در قبال مرگ و نابودی میلیون ها نفر از مردم آلمان هنگام شکست خود سخن بر زبان می راند و یا جایگاه خود را پس از خودکشی در آسایش ابدی و دامان مهر پروردگار می داند !!!

و پر کشش است که از زبان گوبلز بشنویم که : " ما این ماموریت و مسئولیت برای وطن را خود انتخاب ننمودیم.ملت خود بار این ماموریت را بر گردن ما نهاد ! اکنون همین ملت باید تاوان سستی ها و بی تفاوتی هایش را با خون و مرگ ونابودی خود بدهد !!! "

فیلم « سقوط ( DOWN FALL ) » ، برای من محبوب ترین فیلم ده سال اخیر زندگی ام است ، البته پس از فیلم ارزشمند « قلم پرها ( QUILLS ) » . از این رو نقد روان شناختی آن را - که نوروز ۱۳۸۵ در ماه نامه ی روان شناسی جامعه منتشر نمودم - دوباره پیش روی قرار می دهم که

DOWN FALL  آیینه ی عبرت ملت ها ست !

 

 خودکشی گوبلز و همسرش پس از کشتن 5 فرزند خود

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:6  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

 

                                                  

آدميان مي‌ميرند و به وادي نيستي رفته و از پهنه‌ي روزگار فراموش مي‌شوند. اما در اين ميان برخي، تنها اندكي، نام شان تا مدتي ماندگار مي‌ماند. بسيار نادرند آن‌هايي كه نام‌شان با تاريخ هماهنگ يا همسنگ شده و سده‌ها و هزاره‌ها در ذهن و زبان نسل‌ها تكرار و تكرار مي‌شود.

قرن بيستم اين دستاورد بزرگ را برايمان به ارمغان آورد كه گوشه اي از زندگي و كردار اين نوادر دوران نيز در تاريخ ثبت شود و اين جز به ياري صنعت و هنر سينما ممكن نبود. اكنون تاريخ افزون بر سنگ و كتيبه و پوست و كاغذ بر پرده ي نمايش نيز ماندگار است. آن چه را كه آدمي‌پيش تر تنها مي‌توانست درگمان و پندار خويش و آن هم فقط با نيروي تخيل متصور باشد، حال به راحتي، آشكارا مي‌بيند.

بسياري از ما واژه‌ي «ساديسم» را شنيده ايم، اما تنها اندكي‌مان خاستگاه اين واژه را مي‌دانيم.

خاستگاه ساديزم (sadism) در منابع و مراجع روان پزشكي، روان‌شناسي و سكسولوژي آمده است اما اكنون اين خاستگاه را در فيلم – كه به ويژه براي ما ايرانيان سهل الوصول‌تر و راحت‌الحلقوم تر (!) از كتب مرجع است – نيز مي‌توان وي گرفت.

زندگي «ماركي دوساد»نويسنده وهنرمند فرانسوي كه بسياري او را از پايه‌گذاران و پدربزرگان سورئاليزم مي‌دانند، بارها و بارها در قرن بيستم به تصوير كشيده شده است اما نسخه‌ي قرن بيست و يكمي‌، اين بار ارزش‌هاي روان شناختي و جامعه شناختي فراوان‌تري دارد.

افزون بركافمن، كارگردان متفاوت دنياي سينما، فيلم«قلم‌پرها(Quills)»، بازيگران بزرگ و ستارگان هاليوود چون كيت‌وينسلت، مايكل كين، يواكين فنيكس،جفري راش و... هنر نمايي كرده‌اند.

زيبايي و پختگي كيت‌وينسلت در اين فيلم قابل قياس با بازي او در نقش رز در فيلم تايتانيك نيست ؛ هر جند او در اين فيلم به جاي لباس‌هاي فاخر و گران بهاي رز در تايتانيك، رخت‌هاي يك كمك رخت شوي تيمارستان كليسا را به تن كرده است و بيش از سبدي پر از رخت‌ها و ملافه‌هاي چرك به همراه ندارد. بيش از 90% فيلم در تيمارستان كليساي كاتوليك مي‌گذرد، اما فيلم با صحنه اي ماندگار در زير گيوتين آغاز مي‌شود و ما را با خود به دريايي از خون فرو مي‌برد. سبد زيرگيوتين پر از سر است و در گاري‌ها از پيكرهاي بدون سر دزدي مي‌شود! اين سكانس آغازين فيلم، عيان و عريان به رفتار شناسي «انقلاب» مي‌پردازد و مسخ ارزش‌هاي اخلاقي و انساني را در معركه ي خشم و كينه و انتقام به تصوير مي‌كشد. اين گونه است كه «انقلاب» با «انتقام» سرشته مي‌شود و دهه‌ها خونريزي پيامد «اين هم آني» مي‌گردد.

پس از اين شناخت آغازين از پس زمينه و متن و بافت رويداد فيلم، وارد تيمارستان مي‌شويم. تيمارستاني كه زير نظر مستقيم كليساي كاتوليك به درمان و ارشاد بيماران دچار اختلالات روان‌پزشكي مشغول است. وهمين جاست كه نابغه بيمار و باني دگرگوني Love به Genital Love محبوس و زنداني است، البته زنداني با امكانات و رفاه يك افسر ارتش اشراف‌زاده.

جرم محبوس«نشر پندارهاي نامعمول» است، پندارهايي كه به «كردارهاي خارج از عرف» مي‌انجامند.

داستان فيلم به روشني، شگفت‌آور و تابوستيز بودن اين پندارها را در آن زمان براي توده‌ي جامعه – كه خود از زشتي و تباهي و انحراف غوطه ور و سرگردان است – نشان مي‌دهد و البته پشت سر نهادن مرزهاي به هنجاري و اخلاق را از سوي نويسنده‌ي عصيان‌گر تأييد نمي‌كند.

ماركي محبوس، داستان‌هاي پورنويش را با ياري كمك رخت شوي تيمارستان از قفسي با ديوارهاي سنگي ستبر و دري پولادين به ناشران زير زميني پاريس مي‌رساند و مردم از هر دسته ي اجتماعي و رده ي فرهنگي، متن يا كتاب منتشره را زير ميزي و زيرزميني در كوچه و پس كوچه‌ها مشتاقانه جستجو و خريداري مي‌كنند و همزمان از زمان انتشار نسخه ي بعدي مي‌پرسند!

آري، انسان بدنبال تجربه ي ناآزموده‌هاست و ذاتاً سركش و كنجكاو آفريده شده. بسياري معتقدند«انرژي حيات» و «غريزه» براصل «لذت» و «كاميابي» استوار شده است؛ اين لذت به سان «چاه ويل»، ژرف و بي پايان است و اگر با «خرد »، «وجدان»، «اخلاق»و «معنويت» چارچوب و چاره‌اي براي اين «اشتياق و نياز» انديشيده نشود، آدمي‌را اسير و برده ي خود مي‌سازد و به واژه اي ناخوشايند مي‌انجامد :«اعتياد»؛ كه خود گونه‌هاي بسيار دارد.

در فيلم، كليساي كاتوليك - با وجودي كه آن سلطه و ديكته‌ي قرون وسطايي خود را ندارد - حكم به محروم كردن ماركي از كاغذ و دوات و قلم (پر) مي‌دهد و اين حكم از سوي كشيش و درمانگر جوان كليسا- كه سرپرستي تيمارستان را نيز برعهده دارد- اجرا مي‌شود. ماركي در اعتراض به كتابي مقدس تف مي‌اندازد و آن را به زمين مي‌كوبد و رگباري از دشنام را نثار درمانگر جوان مي‌كند.

اما ذهن خلاق و درعين حال عصيان‌گر ماركي متوجه جناغ مرغ و شراب مي‌شود و به جاي كاغذ و دوات با شراب بر ملافه‌ها مي‌نويسد تا كمك رخت شوي از روي ملافه‌ها داستان را بر كاغذ آورد. اين كار انجام مي‌شود و داستان به اسب سوارهميشگي سپرده مي‌شودتا به دست ناشر برسد.

كليسا، درمان گر جوان را مورد شماتت و توبيخ قرار مي‌دهد و كشيش (درمانگر) ارشد خود را به همراه تكنسين ويژه‌‌ي او به تيمارستان مي‌فرستد.

درمانگر (كشيش)ارشد پيش از رفتن به محل مأموريت، دختر نوجوان زيبارويي را كه سال‌ها پيش – با وجود دهه‌ها اختلاف سن – براي همسري خويش برگزيده و او را به منظور دور ماندن از هرگونه «فساد روح» و «ايجاد ارتباط نامشروع» به دير راهبگان كليسا سپرده، با خود همراه مي‌سازد.

درمانگر به محض رسيدن به محل مأموريت، در خانه‌اي مصادره‌اي و مجلل متعلق به اشراف اعدام شده هنگام انقلاب اقامت مي‌گزيند و معماري جوان را براي نوسازي دكوراسيون خانه استخدام مي‌كند.

مراسم عروسي كشيش درمانگر ارشد- با بازي بسيار هنرمندانه و درخشان مايكل كين – به شب عزاي نوعروس نوجوان مبدل مي‌شود و ساديزم كشيش معظم، تعاليم معنوي كليسا و پير راهبگان روحاني را با سقوط نمادين مجسمه‌ي مريم مقدس پيش چشمان نوعروس فرو مي‌ريزد.                                                          

نوعروس آشفته و دردمند شرح انحراف جنسي كشيش ارشد را نزد پير راهبگان آموزگار خود آشكار مي‌سازد و اين راز ناگفتني از سوي اين پير راهبگان به ظاهر وارسته، دنيا گريخته و پرهيزگار به پسران جوان دهكده گفته مي‌شود! راز پيش اهالي دهكده فاش مي‌شود و كمك رخت‌شوي زيباي تيمارستان آن را به ماركي طغيان گر مي‌گويد.

درمانگر جوان كه سرپرستي و درمان بيماران با هنر ( موسيقي، تئاتر، نقاشي و...) را بر عهده دارد، جشن خوشامد گويي به درمانگر ارشد برپاي مي‌دارد و بدين مناسبت بيماران را تشويق مي‌كند كه نمايشي در اين جشن اجرا كنند.

ماركي دوساد كارگردان و نمايش نامه نويس مي‌شود، اما نمايش نامه را در واپسين شام پيش از اجرا تغيير مي‌دهد و مراسم عروسي كشيش ارشد و همسر نوجوانش را دست مايه‌ي نمايش مي‌كند. ساديزم كشيش «درمانگر» ارشد سوژه‌ي نمايش است!

سكانس اجراي اين نمايش از نقاط اوج فيلم است كه هم زمان اوج لذت و كاميابي ذهن بي پروا، خلاق و تابوستيز او را در كنار عزت نفس بالاي او نشان مي‌دهد تا جايي كه او براي نشان دادن اوج شادي و شعفش به عادت پيشين يعني شلاق زدن مي‌پردازد؛ هر چند اين بار تازيانه به جاي يار آميزش بر زمين كوفته مي‌شود!

درمانگر (كشيش) ارشد با خشمي‌فرو خورده، با ظاهري آرام بر ماركي لبخند مي‌زند و همسرش را به رغم ميل آشكار او براي ديدن ادامه‌‌ي نمايش به بيرون مي‌فرستد و در پايان نمايش خود نيز در پي او روانه مي‌شود.

درجه‌ي ديگري از محدوديت براي زنداني اعمال مي‌شود. همه‌ي وسايل اتاق او و از جمله تخت و ملافه و استخوان و شراب از ماركي گرفته مي‌شود. اما نبوغ و خلاقيت در رگ و خون ماركي هم چنان عصيان مي‌كند!

ماركي با شيشه‌اي شكسته نوك انگشتان را به نوبت زخم كرده و اين بار به كمك تكه شيشه‌ي برنده بر سرتاسر لباس خويش داستان مي‌نويسد و با سوء استفاده از اعتماد كمك رخت‌شوي از قفس سنگي و پولادين خود مي‌گريزد و بر ميز ناهار بيماران پريده، داستان هرزه نگاشته را از گوشه گوشه‌ي پوشش خود مي‌خواند و پاي كوبي مي‌كند و با ديگر بيماران ريسه مي‌رود!                                               

كمك رخت شوي تازيانه مي‌خورد و ماركي با حالتي بر آمده از ساديزم خود، بي هيچ عذاب وجدان يا اندك ناراحتي، بدين صحنه مي‌نگرد.

درمانگر(كشيش) جوان پيراهن خود را مي‌كند تا به جاي معشوقه - رخت شوي زيباروي - تازيانه بخورد كه كشيش ارشد مانع مي‌شود.

محدوديت زنداني بيشتر مي‌شود. لباس حتا ستر عورت از ماركي ستانده مي‌شود و ماركي عريان در قفس خالي نگه داشته مي‌شود.

دستور تأديب ماركي طغيان‌گر  داده مي‌شود ؛ ماركي به ابزاروآلات شكنجه بسته مي‌شود تا به راه آيد و ادب شود. اما ذهن شورشي و لج باز و«تمايز خواه» او رام نشده، در كيفرگاه زير شكنجه نيز هرزه مي‌بافد و دست از داستان‌هاي آن چناني خود بر نمي‌دارد و عرف و اخلاق و معنويت مرسوم را به ريشخند مي‌گيرد.

تا بدين جا ماركي به هر صورت تحميل مي‌شود تا رخدادي دردناك براي كشيش معظم (درمانگر ارشد )روي مي‌دهد.

همسر نوجوان درمانگر ارشد كه از فرداي روز تئاتر بيماران، كنجكاو و پيگير انديشه و داستان‌هاي ماركي شده است، به كوچه پس  كوچه‌هاي بازار كتاب فروشان غير قانوني و زير زميني مي‌رود و كتابي جديد از ماركي را خريداري مي‌كند.

جلد آن را مي‌كند و با دقت و ظرافت فراوان، كتاب را در جلد انجيل مقدس اهدايي راهبگان صحافي مي‌كند و روز و شب به‌جاي دعا و نيايش آن را مطالعه مي‌كند. بالاخره همسر نوجوان از شكنجه‌هاي ساديزمي‌درمانگر ارشد به ستوه مي‌آيد و با دكوراسيونر جوان مي‌گريزد.

اين جاست كه خشم و كينه‌ي شخصي به اجراي دستورات الهي افزوده مي‌شود و درمانگر ارشد در پي فرصتي براي انتقامي‌سخت و دشوار لحظه شماري مي‌كند.

ماركي عريان، اين بار داستان را واژه به واژه و جمله به جمله، زبان به زبان و سينه به سينه از سلولي به سلول ديگر به پيش مي‌راند تا در واپسين سلول، جلاد سابق متصدي گيوتين انقلاب و بيمار امروز تيمارستان آن را به كمك رخت‌شوي زيبا بگويد تا او آن را بر روي كاغذ آورد.

داستان اين بار پرآب و رنگ تر، محرك تر و دگران آزارنه‌تر است و همه‌ي بيماران را به وجد و اوج مي‌آورد و جلاد، كه بيماري‌هايپرسكسوال است، تاب تحمل از دست مي‌دهد، سنگ‌هاي ديوار سلول را مي‌كند و به قصد كام جويي به كمك رخت شوي زيبا هجوم مي‌برد.

كمك رخت شوي فرياد بر مي‌آورد كه ديگران به ياري اش بشتابند، اما اين فرياد در توفان آتشي كه بيمار دچار جنون آتش افروزي (Pyromania) برپا كرده، در ميان صدها فرياد گم مي‌شود.

درمانگر ارشد درست در لحظاتي كه كمك رخت‌شوي زيبا را در چنگ جلاد مي‌يابد و مي‌تواند او را نجات دهد، ديگران را به سويي ديگر مي‌برد و اجازه مي‌دهد كه جلاد جنايتي ديگر را تكرار كند. فرياد قطع مي‌شود و واپسين داستان ماركي عينيت مي‌يابد. زبان دختر با قيچي كنده شده و كالبد بي جان او در ديگ رخت شوي خانه در خون غوطه‌ور مي‌شود.

اكنون، دستيار ماركي به كيفر خود رسيده و نوبت جزاي ماركي است! ماركي به تخت شكنجه بسته شده و تكنسين درمانگر ارشد، زبانش را از ته بريده، بيرون مي‌آورد.

زبان ماركي در داخل شيشه‌اي حاوي الكل بر ميز كشيش معظم قرار مي‌گيرد تا زخم نارسي سيستيك و غرور شكسته‌ي مردانگي اور ا تسكين دهد.

اسب سوار سر قرار هميشگي به در پشتي تيمارستان مي‌آيد، اما از كمك رختشوي جوان اثري نمي‌بيند و تيمارستان را نيمه سوخته و دودزده مي‌يابد.

درمانگر (كشيش) جوان كه اندوه و سوگ از دست دادن معشوق را بر دل و شانه دارد، براي عيادت ماركي به ژرف‌ترين سياه‌چال تيمارستان مي‌رود و با شگفتي مشاهده مي‌كند كه ماركي مجروح بر سراسر ديوارهاي اين واپسين قفس با لخته‌هاي خون پانسمان حلقومش داستان نوشته است ؛ واين واپسين داستان چه به غايت تابوشكنانه، عرف ستيزانه و كفرآميز روايت شده!

ماركي تحليل رفته و خرد شده از مرگ كمك رخت شوي دلبندش و نيز عدم امكان نشر انديشه‌هايش، خونين و زنجير به دست در كف سياه چال از حال رفته است.

 درمانگر جوان، سر ماركي را به زانوي خود گرفته، پانسمان از دهان زنداني زنجير شده بر مي‌گيرد و با او آرام مي‌گريد و از او مي‌خواهد كه از خداوند طلب آمرزش و آرامش نمايد.

ماركي وانمود به پذيرش اين خواسته مي‌كند و خواستار بوسه زدن برصليب گردن كشيش جوان مي‌شود. آن گاه ناگهان در يك آن، صليب را با دندان كنده و آن را به زور قورت مي‌دهد تا خفه شود كه اين گونه هم مي‌شود.

ماركي در واپسين اثر خود پيروز مي‌شود، اثري كفرآميز و آزار گرايانه! اكنون ماركي چهره‌اي آرام و متبسم دارد.

ماركي به وسيله‌ي نماد مهر و محبت و بردباري و گذشت مسيحيت خود را مي‌كشد و افسار ناپذيري و مهار نشدن خود را با بانگي بلند اعلام مي‌كند.

اما واپسين نماي فيلم، تكان دهنده ترين نماي آن هم هست.

كشيش جوان مجنون شده در سلول ماركي محبوس است و مادر كمك رخت‌شوي كه رخت‌شويي نابيناست، قلم (پر) و دوات و كاغذ را چون دخترش در سبد لباس‌ها و ملافه‌ها براي جانشين ماركي مي‌آورد تا روايت داستان‌هاي ماركي پايان نيابد.

و اما تيمارستان واحد«كاردرماني» تأسيس كرده كه در اصل كارگاه چاپ و صحافي كتاب است و زير نظر مستقيم درمانگر ارشد، با وسواس بسيار، همه‌ي داستان‌هاي ماركي دوساد را توسط بيماران – اين ياران وفادار ماركي – حروف چيني، صفحه‌آرايي، چاپ و صحافي مي‌كند و با كالسكه‌هاي كليساي كاتوليك به كتاب فروشي‌هاي رسمي‌و قانوني پاريس مي‌فرستد! !

فيلم آن چنان عريان واقعيت‌هاي روان شناختي را روايت مي‌كند كه نياز چنداني به تحليل و تفسير روان شناسانه احساس نمي‌شود. گويي روايت فيلم خود تفسير و تحليل است!

در مورد ماركي دوساد- افسر ارتش و اشراف زاده‌ي هنرمند و نويسنده‌ي قرن 18 و 19 فرانسه- فيلم‌هاي بسياري ساخته شده است، اما آن چه اين فيلم را متمايز و متفاوت از ديگر فيلم‌ها مي‌كند، توجه خاص كافمن به متن و پس زمينه (Context) اجتماعي – فرهنگي رخدادهاي فيلم است.

فيلم بيش از اين كه مسحور كردار دگرآزارانه (ساديستيك) شود و احتمالاً از اين گذر به وادي پورنوگرافي بيفتد، ستيز تاريخي «سانسور و انديشه» را روايت مي‌كند و تجربه‌اي واقعي از شكست برخورد با انديشه و كوشش در مهار و افسار نهادن بر آن را شاهد مي‌آورد.

كافمن عيان و آشكار نشان مي‌دهد كه مكانيزم دفاعي شناخته شده‌ي رؤيا و تخيل (fantasy) قفس ناپذير و افسار ناشدني است. رؤيا و تخيلي كه منشأ پيشرفت آدمي‌و فرهنگ و تكنولوژي بوده و هست.

اما آنان چه اعتدال، انصاف و واقع بيني كافمن را به روشني نشان مي‌دهد اين است كه كارگردان نخواسته همه‌ي حق را به جانب نويسنده‌‌ي شورشي و طغيان گر بدهد و بر رفتارهاي پيشين و كنوني او مهر تأييد بزند. از اين رو وي اختلالات رواني ماركي از جمله طيف اختلالات خلقي دو قطبي و پندارهاي دگر آزارانه‌ي او را در كنار ويژگي‌هاي شخصيتي اسكيزوئيد، نارسي سيستيك و هيستريونيك وي كاملاً عيان و نمايان نشان داده است.

مطالعات روان شناسانه و روان كاوانه‌‌ي تاريخي، اختلالات روان پزشكي متنوعي را در نوابغ نامدار تاريخ ثبت كرده‌اند و بسياري، حتا غير متخصصان، « جنون(Madness) »و « نبوغ (Creativity)» را ملازمان جداناشدني يكديگر قلمداد كرده‌اند.

صرع و تشنج و از جمله صرع لوب تمپورال، طيف صفات و اختلالات شخصيتي، طيف اختلالات خلقي دو قطبي و تك‌قطبي و به ويژه افسردگي عميق، كج خلقي و سيكلوتايمي، روان پريشي‌هاي بازمينه‌ي خلقي، اختلالات اضطرابي و از جمله وسواس‌هاي مختلف و متنوع( از جمله وسواس‌هاي جنسي و مذهبي)، اختلالات كنترل تكانه، انواع و اقسام تيك‌ها، درخودماندگي (اوتيسم) و آسپرگر، اختلال بيش فعال – كم توجه بالغين، اختلالات و انحرافات جنسي، اختلال هويت جنسي، اختلال جهت يابي جنسي، آزار‌خواهي و دگرآزاري، اختلالات سوء مصرف الكل، مواد مخدر و محرك و... از جمله اختلالات روان پزشكي بسيار شايع و بارها ديده و گزارش شده در ميان افراد آفريننده و خلاق (Creative) و نخبه و نابغه است. گويي مغز و روان اينان، بنيان و برنامه‌ريزي ويژه‌اي داشته و متمايز و متفاوت و «جدا» از NORM و NORMAL و NORMATIVE اجتماع يا جامعه‌ و ديگران است.

براستي كدام نخبه و نابغه‌اي آهسته مي‌رفته و آهسته مي‌آمده تا گربه شاخش نزند؟!؟

خوشبختانه نيازي به نمونه آوردن از فرنگ نيست؛ عين القضات همداني، منصور حلاج، ابوعلي سينا، ابوريحان بيروني، ابو نصرفارابي، ذكرياي رازي، ناصرخسروقبادياني، مسعود سعدسلمان، مولوي، حافظ، سعدي و خيام – اين مدرن‌ترين و پيش‌روترين فيلسوف ايراني – و حكيم بزرگ هويت‌ساز ، ابوالقاسم فردوسي، كدام‌يك در زندگي خصوصي و اجتماعي شخصيتي«سربراه» ، «پرهيزگرا (Avoidant)» و «وابسته و ناخودمدار(Dependent)» بوده‌اند؟!؟

در انديشه‌ي واگرا(Divergent) پاسخ‌هاي گسترده‌اند و همين گستردگي پاسخ‌ها و راه‌ها مي‌تواند به پندار ، كردار و گفتار عجيب و غريب(odd) بينجامد كه حال صفات پررنگ و حتا اختلالات شخصيت «اسكيزوئيد» و«خود شيفته» و «وسواس جبري» و«افسرده» نخبگان و بويژه آفرينندگان(creative) است.

از اين رو نبوغ و آفرينندگي را مي‌توان يك «مهار گسيختگي شناختي (cognitive dis inhibition)»دانست كه در پايان با وسواس دقيق با انديشه انتزاعي و منطقي(Logical Abstract thinking ) همراه مي‌شود.

در نبوغ و آفرينندگي بجاي شل شدن تداعي‌ها (Loosening of Association) ، تداعي‌هاي نو(New Association)‌ پديد مي‌آيد. تداعي‌هاي نويني كه در حالات «كم شيدايي(Hypomania)» به واسطه پرواز ملام انديشه‌ها(Flight of Ideas) فرد چشم‌نوازتر و پرشتاب‌تر رخ مي‌دهند.

نبوغ و آفرينندگي با همراهي انگيزش(Motivation) و پشتكار و پايداري (Persistence) آغاز شده و با نوجويي و تنوع طلبي (Novelty seeking) و خطرپذيري و بي‌باكي و جسارت (Low Harm Avoidance) و پاداش خواهي(Reward Dependence) برجسته مي‌شود.

گويي پيام‌رسان عصبي (نوروترانس ميتر) دوپامين مغزاست كه باعث و باني انديشه‌ي واگرا – اين  جوهره‌ي ذاتي نبوغ و آفرينندگي است.

اين‌گونه است كه زندگي خصوصي بزرگان و مشاهير براي ژورناليست‌ها جالب و جذاب است و آنان كوشش خستگي ناپذيري در مطالعه‌ي اين وادي به كاربرده و مي‌برند.

فيلم «قلم‌پرها(Qnills)»، سه پيام مهم و اصلي دارد:

  1. انديشه آدمي‌مهار پذير و افسار شدني نيست و تخيل آدمي‌به سان تن او در قفس محبوس نمي‌شود و با مرگ او آزادتر و رهاتر منتشر مي‌شود.
  2. روان شناسي نوابغ و آفرينندگان و افراد نخبه و خلاق ازچارچوب‌هاي معمول توده‌ي جامعه فراتر مي‌رود. از اين رو بايد وجود بسياري از اختلالات و نابهنجاري‌هاي روان‌پزشكي را در ايشان پذيرفت.
  3. هر مميزي و ممنوعيتي، به «عطش و اشتياقي كاذب و چند صد برابر» مي‌انجامد.

تا بدان جا كه انديشه اي حتا نا بهنجار و بيمار، به صرف «تابوستيزي» و «عرف گريزي» مخاطبان بي‌شماري مي‌يابد و كاركردي بسيار فراتر از قد و قواره‌ي خود پيدامي‌كند.

و بياد بياوريم كه آدم و حوا بر همه‌ي لذت‌ها ميوه‌هاي بهشتي چشم فرو بستند و محو «لذت چشيدن ميوه‌ي ممنوعه» شدند و چارچوب‌ها و قيد و بندها را به فراموشي سپردند تا رهايي را بيازمايند و حاضر شدند كه هزينه‌ي اين سرپيچي را بپردازند. سرشت آدمي خواستار رهايي از قيد و بندهاست و از خردسالي تا پيري در اين راه هزينه مي‌دهد. اين خواست در نخبگان چندين برابر است.

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:1  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

1900

 

هفته ی پیش اتفاقی فیلم کانال سه ی سیما را دیدم.

از سیما خوشم نمی آید و از صدا - به جز تا اندازه ای رادیو فرهنگ ( که گهگاه به پخش موسیقی های خاطره انگیز می پردازد ) - بسیار بی زارم. راستش را بخواهید اصلن و ابدن توان حتا چند دقیقه گوش سپردن به برنامه های مضحک ، مسخره  و مبتذل شبکه های مختلف « صدا » را ندارم و یکی از درخواست های همیشگی ام از رانندگان تاکسی تلفنی ، خاموش نمودن رادیو یا تغییر موج به رادیو فرهنگ یا رادیو پیام است.

کانال سه ی سیما ، فیلم « افسانه ۱۹۰۰ » را پخش می نمود.نشستم و به اعتبار فیلم های پیشین کارگردانش -  از جمله فیلم دلبندم « ملنا »  - فیلم را تا پایان دیدم.

در مورد اختلال روانی شخصیت نخست این فیلم بیشر خواهم نوشت.

به ویژه این که شخصیت های آسپرگر  و  اسکیزوئید های بسیاری در میان صمیمی ترین و نزدیک ترین دوستانم داشته ام.

در مورد آسپرگر ( ASPERGER DISORDER ) و ۱۹۰۰ خواهم نوشت.

یک آدم آسپرگر به سادگی می تواند جمعی را دیوانه سازد. به ویژه اگر قدرت و اختیار آنان به ذهن و قلم مشکل دار وی سپرده شود ! 

اگر می خواهید کسی را نفرین کنید فقط کافیست دعا کنید : « ان شاء الله صابون رئیس آسپرگر به تنش سفت و سخت بخورد !! »

باور کنید !

این صابون ، چند سالی حسابی به تن من خورده است !!!  

 

ASPERGER DISORDER

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 16:56  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

>