نشانی و شماره تماس مطب روانپزشکی و کلینیک جنسی، زناشویی و خانوادگی دکتر بهنام اوحدی

 

 

 

 

 

از آغاز بهمن ماه ۱۳۸۹، تنها نشانی مطب روانپزشکی و کلینیک تشخیص و درمان مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی ام در تهران چنین است:

  

 تهران، خیابان ولی عصر ( پهلوی پیشین )، ضلع جنوب شرقی تقاطع نیایش ( سر اسفندیار )، رو به روی دانشکده مامایی - پرستاری دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، نبش کوی شهید بابک بهرامی، ساختمان نگین نیایش، طبقه نخست ، واحد ۱، مطب روانپزشکی و کلینیک بهداشت و سلامت جنسی، زناشویی و خانوادگی دکتر بهنام اوحدی (  Dr.Ohadi's Tehran Sex Clinic ) ،  تلفن و دورنگار : ۳- ۲۲۰۳۸۵۳۲ / ۸۸۶۷۶۰۰۳ / ۸۸۶۷۰۶۱۷ / ۸۸۶۴۵۱۲۰ / ۰۹۱۳۱۱۷۰۶۲۴ / ۰۹۱۹۴۹۴۲۰۶۰

 

روانپزشک و رواندرمانگران کلینیک، هر روز - به جز پنج شنبه و آدینه ( جمعه ) - از ساعت ۱۴تا ۲۲ ( دو پس از نیمروز تا ده شامگاه ) پذیرای مراجعان هستند.

 

www.1ravanpezeshkonline.blogfa.com

 

به نام پرورگار بخشنده ی مهربان

و با درود و احترام ،

با توجه به مسدود ( فیلتر ) شدن دسترسی به این وبلاگ ، دوست داران این وبلاگ می توانند از این پس نوشته های من را در وبلاگ نوینم : یک روان پزشک روی خط داغ پی گیری نمایند.

 نیز با توجه به فیلتر شدن وبلاگ های ایران بد روی خط داغ  ، بر آن شدم تا نوشتن در این وبلاگ را در تاریخ ۲۸ اردی بهشت ۱۳۸۸ به پایان رسانده و نوشتن در  وبلاگ یک ایران بد روی خط داغ (www.1iranbodonline.blogfa.com ) را آغاز نمایم.

دوست داران وبلاگ های من می توانند به وبلاگ های یک سکسولوژیست روی خط داغ  ، ایران بدان  و شهروند درجه هفت  سر بزنند.

افسوس که بالاخره پای مان به سیاست باز شد !

 

 

روان شناسان ، مشاوران و پزشکانی که در کارگاه های آموزشی ام حضور داشته اند ، پشت سر هم تماس می گیرند و از دلیل فیلتر شدن وبلاگ هایم می پرسند. به شوخی پاسخ می دهم : می خواهند به من انگیزه ی حضور پر شور در انتخابات ریاست جمهوری دهم ببخشند !

فیلترینگ گسترده ی وب سایت ها و وبلاگ ها در آستانه ی انتخابات ، خواه نا خواه نویسندگان آن ها را وادار به اعتراض می کند که کم رنگ ترین این اعتراض ها ، کنش گری آن ها به سود نامزد رویاروی دولتی ست که دست به مسدود نمودن ( فیلترینگ) نموده است.

و اما این پرسش شخصی من از خودم است که من که سال هاست به دور از دنیای سیاست ، به حیطه ی دانش و اجتماع پناه برده ام ، این بار و در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری چه باید بکنم؛ به کروبی پناه برم یا به میر حسین موسوی ؟

خدا نیامرزد آن کسانی که من آرام گرفته در دنیای روان پزشکی و سکسولوژی اجتماعی را این گونه روانه ی صفحه های سیاسی دو روزنامه ی اعتماد و اعتماد ملی نموده اند. صفحه هایی که همواره از آن ها گریزان بودم.

از صفحه های سیاسی ، بی زار بودم و از صفحه های اخبار ورزش و نیز حوادث دلخراش ، گریزان؛

 و اکنون به دنبال مسدود شدن امکان دسترسی به وبلاگ هایم در ایران ، گریزی از خواندن و دنبال کردن هر روزه ی صفحه های سیاسی نمی بینم.

به نظر راحت تر است ، در دور نخست انتخابات ، کرداری کاملن اصفهانی پیشه نمایم و هواداری هر دو نامزد دگرگونی خواه - کروبی و موسوی - را در دستور کار خود قرار دهم تا ببینم کدام یک پا به دور دوم می گذارد؛ آن گاه غوغا کنم و غریو سر دهم !!

فیلترچی خدا بگویم چه کارت کند که پای مان را به سیاست باز کردی.

بگذریم که در آستانه ی انتخابات ، ایرانیان همه با هم ، استاد علوم سیاسی می شوند !!!        

خود را به هیاهوی مردمان نسپار !

 

دو هفته ای می شود که فیلم از یاد نرفتنی « کشتی گیر » را دیدم. از یاد نرفتنی ، نه به دلیل آن هیاهوی نادان گونه ای که برخی بابت آن به راه انداختند و آن را در زمره ی بوق های تبلیغاتی آن چنانی برشمردند؛ بلکه به دلیل به نمایش گذاشتن تصویری از یک آدم از دست رفته و یک آدم دیگری که می کوشد در سایه ی برهنه شدن از پوشش ، از ویژگی های پسندیده ی انسانی برهنه و عور نشود !

« کشتی گیر » نمونه ای از آدمیانی ست که دل به شور و غوغا و هیاهوی تماشاگران دل می بازند و بدان وسواس و اجبار و اعتیاد ( وابستگی ) پیدا می کنند.

برای دست یافتن به معنا و مفهوم انسانی فیلم باید ناسیونالیزم دو آتیشه و نامنطقی را کنار گذاشت و از قضیه ی آن کشتی گیر عرب خوزستانی ، که با همین هیبت و شمایل بارها و بارها در مسابقه های کشتی کچ به میدان رفته و می رود و هر بار در این نمایش های از پیش تعیین شده موجب هتک حرمت پرچم رسمی جمهوری اسلامی ایران می شود ، آن سو تر نگریست.

« کشتی گیر » داستان زندگی همه ی قهرمانانی ست که زندگی شان را تنها و تنها با در کنار مردمان زیستن می دانند و خود را بی تماشاگر کالبدی مرده بیش نمی دانند.

قصه ی « کشتی گیر » ، قصه ی پوریای ولی ، غلامرضا تختی ، محمدعلی فردین ، قمرالملوک وزیری ، هایده ، سوسن و ... است. قهرمان بی هوادار ، بی هیاهو ، مرده است. آن چنان که نویسنده و شاعر ، بی مخاطب !

« کشتی گیر » داستان همه ی سودا زدگانی ست که زندگی شان با هیاهو ، فراز می یابد و درد و رنج و اندوه شان در همان هیاهو گم می شود. 

« پاداش مداری » را پروردگار در سرشت آدمی آفریده است. آن گاه که پاداش مداری آدمی با پاداش هیاهو و غوغای تماشاگران ارضا شده و این پدیده استمرار یابد ، آن هنگام است که وابستگی ( اعتیاد ) آدمی به راضی و خشنود شدن دیگران آغاز شده و آدمی در گرداب نابودی فرو افتاده است.

« کشتی گیر » فیلمی ست که یک بار دیدنش کافی ست؛ نه از آن جهت که فیلم بدی ست ، که بدان دلیل که فیلمی ست که در ذهن تان می نشیند ، فرو می رود و هرگز فراموش نخواهد شد.

در نوجوانی از « راکی ۱ و ۲ و ۳ » خوشم آمد. 

این بار در آغاز میان سالگی ، « کشتی گیر » را بسیار بیش تر از آن ها پسندیدم.

« کشتی گیر » را ببینید که سخت عبرت آموز است ......

نقدناپذیری و خودمحوری آغاز شکست و نابودی ست

 

 

هنوز وبلاگ هایم در ایران از دم فیلتر هستند. به کدامین گناه ناکرده نمی دانم !

بیش از یازده سال است که به سنگر ساختن در برابر آسیب های روانی - اجتماعی مشغول هستم. در همه ی این دوران کوشش همیشگی داشته ام که در نقد اجتماع در حال گذارمان ، از ره انصاف و منطق فرو نیفتم و خودپرسش گری ای سالم و هدف مند را ارائه نمایم.

در ایران بیشتر مردمان به زندگی شخصی و خصوصی می پردازند و دغدغه های اجتماعی آن چنانی ندارند؛ شاهد آن هم این واقعیت چشم نواز که شتاب رشد و گسترش « فیس بوک » ، « اورکات » ، « یاهو سی صد و شصت » و مانند آن بسیار فراتر از وبلاگ نویسی حرفه ای و پی گیرانه بوده و هست.

باقی آدمیان بیشتر به فرهنگ و هنر و اندیشه و برخی به سیاست روی می آورند. در این میان کمترین رویکرد به آسیب های اجتماعی و پیشگیری و درمان آن هاست. آسیب های روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) مظلوم ترین عرصه است.

بیش از یازده سال است که درگیر و کنش گر این مظلوم ترین عرصه هستم. تا می شد و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار به کتاب های دانش مدارانه ی جنسی - زناشویی می داد ، کتاب تالیف و ترجمه و منتشر نمودم و آن گاه که با آمدن دولت احمدی نژاد این امکان از دست رفت ، به وبلاگ نویسی روی آوردم و « آموزش روان پزشکی ، روان شناسی و سکسولوژی به بیان ساده برای همگان » - صد البته بر پایه و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، سیاسی و مذهبی اجتماع در حال گذارمان - را در فضای اینترنت پی گرفتم.

دو هفته است که این امکان از من گرفته شده است. اما در همین حال ، دست آنان که به رشد و گسترش فساد و انحرافات جنسی می پردازند و فرهنگ و بهداشت و سلامت روانی - جنسی - اجتماعی ما ایرانیان را مورد یورش قرار می دهند ، باز است. در عمل ، امکان کنترل کافی مروجان فساد وجود ندارد. اینترنت را ببندند ، کانال های سکسی ماهواره باز است و آن هم بسته شود ، اس ام اس و ام ام اس و بلوتوث فراهم است !!

انگار از دیوار من کوتاه تر پیدا نشده.

برخی دلداری می دهند که در آستانه ی انتخاباتیم. دولت نهم نگران و هراسان دوباره برگزیده نشدن است و تاب هیچ گونه انتقاد نسبت به سیاست های اشتباه فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ..... اش را ندارد. اگر واقعن این گونه باشد ، باید به حال راهبردگزینان چنین دولتی صمیمانه گریست !!!

انتقاد شرط رشد است. هر آدم و یا نهاد نقدناپذیر ره به کژراهه می رود و فرجام نیکی در پیش رو نخواهد داشت. نقدناپذیری و خودمحوری آغاز شکست و نابودی ست.......

       

شخصیت و ما ایرانیان ( بخش پنجاه و دوم ) : هر دوشنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش پانزدهم

 

هیولایی به نام روان پزشک !

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

تاکنون هر آن چه گفتیم از سودمندی سینما در شتاب بخشیدن به روند روان درمانی ، چه در سویه ی روان کاوانه ( تحلیلی : سایکوداینامیک ) و چه در شیوه ی شناختی – رفتاری ، بوده است؛ اما به واقع تماشای فرآورده های سینمایی و تلویزیونی همواره به فرجامی خوشایند نمی انجامد. سینما آن هنگام می تواند شتاب دهنده ( کاتالیزور ) و آسان کننده ی درمان باشد ، که از سوی روان درمانگر و مشاور آشنا به درمان و نیز سینما انجام شود. در فیلم درمانی ، آن چه که اهمیت نخستین و بنیادین دارد ، بیش از همه  فهم پذیر سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) بیمار در روان درمانی و مراجع در مشاوره است. و این کاری تخصصی ست که تنها از روان پزشک ، روان شناس ، روان پرستار ، مشاور  و مددکاری بر می آید که در زمینه ی روان درمانی و مشاوره ، دوره های تخصصی لازم را زیر نظر استادان و پیش کسوتان روان درمانی شناختی – رفتاری و یا تحلیلی ( روان کاوانه ) و دست کم مشاوره گذرانده باشد.

چنان چه فردی بدون  درک و دانایی لازم در زمینه ی فهم پذیر سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) بیمار و مراجع و هم چنین بدون آشنایی و توانمندی کافی در شناخت فیلم های سینمایی و نقدهای تخصصی انجام شده بر هر یک از آن ها ، پا به عرصه ی فیلم ( سینما ) درمانی بگذارد ، به آسانی می تواند بیماران و مراجعان را درگیر فرآیند شناختی – تحلیلی - رفتاری ای کند که نه تنها به دستاورد نیکو و خوشایندی نمی انجامد ، که می تواند حتا پیامدهای ناگوار و جبران ناپذیر نیز داشته باشد.

سینما همواره برای روان پزشکی و روان شناسی با پیامدهای گوارا همراه نبوده است؛ صنعت « سینمای وحشت ( هراس ناک ) » و صنعت « سینمای هرزه نگارانه ( پورنوگرافیک ) » از جمله نمونه های آسیب رسان و ناگوار هستند که در نیم سده ی اخیر جوامع آدمیان را در سراسر این گوی گردان مورد تاخت و تاز بی رحمانه ی خود قرار داده و زندگی بسیاری از مردمان را در دهه های گوناگون زندگی با رنج و درد همراه ساخته اند. شاید بدین نکته باید بیش از این پرداخت ؛ چرا که سال هاست که بیماران روان رنجور و مراجعان گرفتار و سرگردان خو گرفته اند که اندازه ی پیام رسان ها و افیون های درون زاد عصبی مغز و نخاع خود را با فرآورده های به ظاهر دلنشین و گیرای این دو صنعت بدفرجام افزایش داده و به تسکین و آرامش صد البته زودگذر برسند.

اما سینما فقط در این دو پهنه برای دانش روان پزشکی و روان شناسی ، ناگوار و بد فرجام نبوده است؛ فیلم های سینمایی بارها و بارها – به ویژه از دوران چیرگی روان درمانی تحلیلی ( روان کاوانه ) به روان کاوی ، روان شناسی ، روان پزشکی و مشاوره تاخته است. نمونه ی سترگ و ماندگار آن ، فیلم « پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته ( در میهن ما : دیوانه از قفس پرید ! ) » با بازی فراموش ناشدنی جک نیکلسون است که بدان انجامید که درمانی ایمن و در مواردی بسیار سودمند ، به دلیل ظاهر ناخوشایند آن در برخی از ایالت های آمریکا از دست برود. پیامد نمایش گسترده ی این فیلم در سینماها و جایزه های گوناگونی که در جشنواره ها از آن خود نمود ، این بود که انجام « الکترو شوک درمانی ( ECT ) » که بهترین و شتابان درمان برای « برخی و تنها برخی » از بیماران درگیر دوره های حاد ، شدید و فراز یافته ی افسردگی و شیدایی روان پریشانه ( سایکوتیک ) و نیز اسکیزو فرنی و اسکیزوافکتیو بوده و هست ، در شماری از ایالت های آمریکا به کلی کنار گذاشته شود. آیا نمایش نماهای ناگوار از الکتروشوک درمانی در فیلم میهنی « بوتیک » بر پایه ی چنین خواست و رویکرد اقتباسی نبوده است ؟     

این در حالی ست که الکتروشوک درمانی ، زیر نظر روان پزشک با پیش چشم قرار دادن ضرورت ( اندیکاسیون ) های لازم انجام می شود و شاید برای خوانندگان شگفت آور باشد که یکی از سالم ترین و ایمن ترین درمان ها – به ویژه برای زنان باردار و کهن سالان افسرده ، شیدا و روان پریش – است.

فیلم های سینمایی هم چون « جلیقه ( ژاکت ) » ، « سکوت بره ها » ، « هانی بال » و .... از دیگر فیلم هایی بوده اند که روان پزشک و روان کاو را به چالش و ستیز و شاید کینه جویی کشیده و کوششی بی هوده برای کنار گذاشتن نه فقط روان پزشک ، که روان شناس و مشاور از اجتماع آدمیان را در پیش گرفته اند. در سال های اخیر « دکتر هانی بال لکتر » در قد و قواره ی « فرانکشتین » ای آدم نما ، دانش مدار و هیولا منش برای مخاطبان سینما رشد و پرورش داده شده است. دراکولای خون آشام این بار از دانشکده ی پزشکی و بیمارستان روان پزشکی بر می خیزد تا در سلول های زیرزمینی اش شما را در شکنجه ی روانی و خورده شدن پیکری میزبان و پذیرا باشد !

بی گمان ، چنان چه این فیلم ها در پی سده های تاریکی پیش از رنسانس ( قرون وسطا ) ساخته می شد ، « هانی بال لکتر » به جای روان پزشک ، اسقف و کشیشی به جا و بزرگوار می بود. آن چنان که شاید هیولاهای آدم نمای دهه های پیش رو ، متخصصان نانوتکنولوژی و فضایی باشند. به آسانی و انصاف می توان فرآورده های این گونه هیولاهای هنوز به نمایش سپرده نشده را در فیلم هایی همانند « جنگ های ستاره ای ( در ایران : جنگ ستارگان ) » ، « هوش مصنوعی » ، « ماتریکس » و ..... به یاد آورد !!

در ایران ما نیز روان شناس و روان پزشک در فیلم های گوناگونی مورد تاخت و تاز قرار گرقته است؛ « صمد و فولادزره ی دیو » از جمله ی این گونه فیلم هاست که در آن روان پزشک و بیمارستان روان پزشکی به ریشخند گرفته می شود. در مواردی سازندگان و نویسندگان این گونه فیلم ها و نمایش ها ، از جمله ی مراجعان و بیماران روان شناسان و روان پزشکان بوده اند. هر چند که روان پزشکان چنین خو گرفته اند که گزافه آمیز در برابر شوخی های لطیف و محترمانه جبهه نگیرند.

آیا راهبرد من و برخی از همکارانم در « آموزش روان پزشکی و روان شناسی با بیانی ساده برای همگان » ، بهترین و سودمندترین راه و چاره برای پایان بخشیدن به این ستیز و کینه توزی نیست ؟؟

       

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

شخصیت و ما ایرانیان ( بخش پنجاه و دوم ) : هر دوشنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

 

آشنایی با شخصیت پرخاشگر – منفعل : بخش نخست

 

 

لج باز ، کارشکن و غرغرو

 

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

 

www.iranbod.com

 

 

؛ بلغمي (پايداري و استواري بسيار)، سوداي (نوجويي و تازه خواهي سرشار)، دموي (وابستگي فراوان به پاداش) و صفراوي (پرهيز از آسيب بالا

 ویژگی افراد دچار اختلال شخصیت پرخاشگر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) عبارت است از : مانع تراشی و کار شکنی ، تعلل و مسامحه ، لج بازی و ناکارآمدی به گونه و شیوه ای پنهان کارانه.

این کردار بیان یک پرخاشگری بنیادین و زیر ساختاری است که به شیوه ای منفعلانه ابراز می شود. در DSM - IV - TR  ، این اختلال را به نام اختلال شخصیت منفی کار ( Negativistic ) نیز خوانده اند. نسبت جنسیتی ، الگوی خانوادگی و میزان شیوع این اختلال در اجتماع به اندازه ی کافی ارزیابی نشده است.

بیماران دچار اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل ( پسیو – اگرسیو ) به گونه ای چشمگیر اهل تعلل ، مسامحه و کار شکنی هستند. لازمه ها و پیش نیازهای دارا بودن کارکردی شایسته را بر نمی تابند. به کوچک ترین عذر و بهانه ای در کار خود تاخیر می کنند و درباره ی کردار کسانی که خود به آن ها وابسته اند ، عیب جویی می کنند و نق می زنند. در عین حال هیچ گاه هم دل شان نمی خواهد از شر این گونه روابط مبتنی بر وابستگی رها شوند. این ها جرات مندی و توانایی ابراز وجود ندارند و نیازها و خواسته های خود را رک و پوست کنده بیان نمی کنند. در این باره که دیگران چه انتظاری از آن ها دارند ، نمی توانند پرسش های لازم را بکنند. بنا بر این اگر وادار به انجام کاری شوند یا اگر دفاع معمول شان را که معطوف و متوجه ساختن خشم بر ضد خویش است ، از آن ها گرفته شود ، ممکن است مضطرب و دچار تشویش و دلشوره شوند.  

 بیمار دچار اختلال شخصیت پرخاشگر – منفعل )  پسیو – اگرسیو ) در روابط بین فردی کوشش می کند خود را در ایستار و جایگاه وابسته قرار دهد؛ اما دیگران اغلب این کردار منفعلانه و خودآزارانه ی او را گونه ای کیفر و فریب کاری بر ضد خودشان می بینند. بیمار انتظار دارد که دیگران جور او را بکشند و وظایف روزمره ی او را بر دوش بگیرند.

آدم دچار اختلال شخصیت پرخاشگر – منفعل از بس شکایت می کند که با او درست ، منصفانه و عادلانه برخورد نمی شود ، دوستان و درمانگرانش ممکن است خود را به سود او درگیر مشکلات و مسائلش سازند ، بلکه شاید اندکی از نق زدن ها و غر غر کردن های او کاسته شود !

روابط صمیمانه ی این گونه بیماران تقریبا هیچ گاه آرام یا شاد نیست. آن ها بیشتر به ناراحتی ها و دلخوری های خود توجه می کنند ، نه به آن چیزهایی که برای شان خشنودی و رضایت پدید می آورد. بنابراین ممکن است هیچ گاه خودشان هم نفهمند که برای خوش بودن و لذت بردن چه چیزهایی کم دارند. این گونه افراد به خود اطمینان ندارند و به آینده نیز به گونه ای بدبین هستند.

هر چند نیم رخ اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل ( پسیو – اگرسیو ) می تواند همانند اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیتیک ) باشد ، اما اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل می تواند بسیار شبیه به اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) نمایان شود؛ از این رو لازم است که از این دو تشخیص داده و جدا شود. البته کردار افراد دچار اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل کمتر از رفتار بیماران دچار اختلال شخصیت های نمایشگر ( هیستریونیک ) و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، پر زرق و برق ، نمایشی ، احساسی - هیجانی ( عاطفی ) ، متظاهرانه و همراه با پرخاشگری آشکار است. تشخیص و جدا نمودن افراد دچار اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) و یا اختلالات خلقی همانند افسردگی ژرف ( ماژور ) ، افسرده خویی ( دیس تایمیا ) و نیز افزوده شدن این دو به یکدیگر ( افسردگی دوگانه ) از اختلال شخصیت پرخاشگر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) ممکن است در مواردی دشوار و نیازمند تیزبینی و نکته سنجی در طی زمان باشد.

باید دانست که این شخصیت ، چه در اندازه ی ویژگی ( تریت ) و چه در قواره ی یک اختلال جدی ، می تواند با دیگر ویژگی ها و اختلالات شخصیت آمیخته و همراه گردد.

 

  روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی *

 

فیلم درمانی ( بخش چهاردهم ) : هر پنج شنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش چهاردهم

 

سپیده ی پایان شب سیه

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

فیلم هایی همچون « روز موش خرما » دیگر تقریبا در کتابخانه ی فیلم درمانی استاندارد شده اند. پتی نولان می گوید : « ما می توانیم روزها و هفته ها و سال ها را به گونه ای تکراری و یکنواخت سپری سازیم و یا این که به گونه ای قاطع در راستای پدید آوردن یک دگرگونی بزرگ در زندگی روزمره و انجام کارهایی متفاوت حرکت کنیم. »

فیلم « مردمان معمولی » که در آن پسری نوجوان با احساس گناه دست و پنجه نرم می کند و پس از مرگ برادرش ، دست به کوشش های نا فرجام برای خودکشی می زند ، نگاه عاطفی ژرفی را به خانواده هایی که با مرگ و از دست رفتن اعضای شان روبه رو بوده اند ، برمی انگیزد.

پتی نولان می گوید فیلم « جادوگر اوز » به گونه ای ژرف بر او به عنوان یک کودک اثر گذاشت.او به مرد حلبی آبادی که نشان از پدر الکلی اش داشت ، نزدیک شد. پدری که نمی اندیشید که دلی برای نشان  دادن عشق دارد. پتی نولان می گوید : « من همواره شیفته ی پیوستن به مردانی همچون مرد حلبی آبادی بودم تا به درون دل آن ها دست یابم و کنج کاوی نمایم. به عنوان یک دختر کوچک آن بر من در جایگاه یک راه امیدبخش اثر نهاد. »

برژیت ولز ، یک زوج درمانگر و خانواده درمانگر در اوکلند است که « گروه سینما درمانی » را به پیش برده است.او تماشای فیلم های سینمایی را به عنوان تکلیف خانگی برای اعضای گروه درمانی قرار می دهد تا در جلسه های « گروه درمانی سینما بنیاد » خود ، روان درمانی گروه را بر پایه ی رخدادها و نماهای فیلم انجام دهد.

برخی درمانگران استوارانه چنین می اندیشند که فیلم ها به آسانی امکان رهایی هیجانی سالم را برای همگان پدید می آورند. ولز به پژوهش های پزشکی اشاره می کند که نشان می دهند که خندیدن می تواند توان سامانه ی ایمنی بدن را افزایش بخشیده و اندازه ی هورمون های استرس را کاهش دهد. در حالی که گریه و مویه کردن پیام رسان های لئوسین – انکفالین را آزاد می کند که بهبود و تسکین دهنده ی درد هستند. گریه  اندازه ی پرولاکتین را نیز افزایش می دهد که هورمونی ست که در طی استرس آزاد می شود و افزایش آن سبب پدید آمدن مشکلات و اختلالات جنسی و زناشویی می شود. پس پیدا و هویداست که آدمی تا اندازه ی ممکن باید از گریه بگریزد و به خنده و خوشی و شادمانی رو آورد.

شاید این پیام پایانی فیلم نوستالژیک « فانی و آلکساندر » برگمان نیز باشد؛ پایانی که با جشن و شادمانی خانوادگی پس از پشت سر گذاشتن رنج ها و دردها صورت می گیرد. این فیلم می تواند برای همه ی کسانی که در دوره ای کوتاه و گذرا و یا طولانی و چند ساله درگیر و گرفتار رخدادهای ناگوار هستند ، نوید بخش این واقعیت بارها آزموده باشد که : « پایان شب سیه ، سپید است ». هر چند رخدادهای فیلم به ظاهر بیش از اندازه وابسته و پیوسته به فضا و فرهنگ سوئد و اروپای قطبی - شمال غربی است ، اما در کار بالینی فیلم درمانی من ، تماشای این فیلم برای دردمندان ایرانی بسیار سودمند و اثرگذار بوده است. امیدواری و خستگی ناپذیری گوهر سترگ و یگانه ای ست که آدمی را در برابر دشوارترین و ناگوارترین رخدادها پاسداری نموده و زنده نگاه می دارد. به باور من ، فیلم ماندگار و آموزنده ی « فانی و آلکساندر » یکی از بهترین فیلم ها برای فیلم درمانی دردمندان و گرفتاران است.    

آیا هنگام آن فرا نرسیده است که چنین پژوهش های پزشکی مد نظر مدیران بخش سریال و سرگرمی صدا و سیمای ما ایرانیان قرار گیرد و این سریال های پر اشک و ناله و گریه و مویه به نمایش ها و سریال های شاد و خنده آفرین دگرگون شود. جای افسوس و شگفتی فراوان دارد که برخی در اجتماع ما خنده و خوشی را مایه ی ابتذال و از دست رفتن شایستگی و کمال آدمیان دانسته و گریه و اندوه را سرچشمه ی رشد و سازندگی و بالندگی می شناسانند !

ای کاش روان پزشکان و روان شناسان در پژوهش هایی نقش ویرانگر روانی – اجتماعی پخش سال ها سریال های گریه و اندوه برانگیز را آشکارا نشان می دادند شاید مایه ی عبرت مدیران و مسئولان صدا و سیما شود. و اابته این همه در حالی ست که طرحواره ی جمعی کهن ما ایرانیان در قد و قواره ی ضرب المثل در پیش چشم و ذهن مان است که « خنده بر هر درد بی درمان دواست » !

آیا در آستانه ی پایان دهه ی نخست هزاره ی سوم ، هنوز هنگام دگرگونی پندارها و کردارهای مان فرا نرسیده است ؟!؟

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

 

شخصیت و ما ایرانیان ( بخش پنجاه و یکم ) : هر دوشنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

 

آشنایی با شخصیت افسرده – منتقد : بخش ششم و پایانی

 

 

رو به مواد و دلدادگان پر شمار

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

 

www.iranbod.com

 

 

شخصیت های پر رنگ و مختل افسرده - منتقد ( دپرسیو ) ، در ایستارهای اجتماعی ، گاه درون گرا و پرهیز مدار و از نظر هیجانی سفت و بسته نشان می دهند و گاه درست رویکردی صد و هشتاد درجه واژگون در پیش می گیرند. زندگی اینان ممکن است تا سال های زیادی در تنهایی و انزوا سپری شود ، چرا که از برقراری روابط رومانتیک و عاشقانه ی نزدیک و دوستانه ناتوان هستند ، اما گاه هم چون کافکا ، در عین پوچ دیدن دنیا ، دلداده های پر شمار دارند. اینان در قرار ملاقات گذاشتن با جنس مقابل گاه راحت نیستند و حتا پس از ازدواج هم به نزدیکی و صمیمیت عاطفی و جنسی نمی رسند و گاه رو به بی قیدی و لاابالی گری جنسی می آورند و آمیزش و هماغوشی را مایه ی تسکین درد و رنج ناکامی هاشان می بینند. اینان نسبت به خود و آینده ی خود ، نگران و بدبین بوده و دچار دوره های افسردگی ژرف و شدید می شوند. در چنین حالاتی ، ممکن است بیشتر دلبستگی های شان را از دست داده و بیشتر وقت شان را بخوابند یا با سرگرمی های تکراری بسیار خصوصی غار تاریک و پیچ در پیچ تنهایی شان به هدر دهند. تنش و استرس های روان شناختی اینان ، درست همانند شخصیت های وسواسی – جبری ، ممکن است به دردهای عضلانی – اسکلتی شدید ، مزمن و مداوم در پشت ( کمر ) ، شانه و گردن بینجامد.

سود جستن از الکل ، افیون ، مواد مخدر و محرک برای تسکین دردهای پیکری و رنج های روانی در اینان شایع است.          

باور به ناشایستگی ( بی کفایتی ) ، هم چون پوچی و بی معنایی زندگی ، اندیشه ی همیشگی و پایدار این شخصیت های افسرده - منتقد است که به پرهیز ، کنار کشیدن و تنهایی فرد می انجامد؛ چرا که همواره در انتظار روبه رو شدن با انتقاد و موشکافی دیگران است. این احساس ناشایستگی و انتظار برای مورد انتقاد واقع شدن ، هر دو از کمال گرایی فرد بر می خیزد. فرد هیچ گاه بدین باور نمی رسد که او بالاخره کارها را به اندازه ی کافی خوب و درست انجام داده است. این حالت در موارد اختلال بسیار نیرومندتر و پایدارتر از وجود ویژگی های پر رنگ از این شخصیت دیده می شود.

همین ایستار کمال گرایانه است که به انجام تکالیف سخت کوشانه ی پر شمار می انجامد که در گذر زمان سرچشمه ی تنش ، استرس و درد پیکری می شود.

هر یک از مشکلات گوناگون آدم های دچار اختلال شخصیت افسرده - منتقد می توانند آماج درمان باشند. هر چند می دانیم که بیش تر اضطراب ، طفره رفتن و تنبلی فرد برآمده از کمال گرایی فرد است ، اما شناسایی دقیق پنداشت ها و طرح واره های شناختی فرد که در زیر هر یک از اندیشه های خودکار منفی مرتبط با مشکلات اوست ، اهمیت فراوان دارد. هر چند ممکن است برخی از این طرح واره ها برآمده از هنجارهای فرهنگی اجتماع باشد. ثبت باورهای ناکارآمد ، شیوه ی سودمندی برای به دست آوردن ایستار ، احساس و اندیشه هنگام رخ دادن مشکلات است. درمانگر نخست باید کمک در راستای تغییر یا بازتفسیر پنداشت های زیرساختاری برای تغییر احساس ها و کردارهای فرد را آماج کوشش های مشترک خود و درمان جو قرار دهد. پوچ گرایی ژرف و پایدار ، سرسختی ، ناآسودگی با ابراز احساس و هیجان ، و گرایش به کنار کشیدن از رابطه های بین فردی می تواند در برقراری رابطه ی درمانی از سوی درمانگر مشکل بیافریند. ملال آور بودن بیش از اندازه ی جلسه های روان درمانی برخاسته از پوچ و بی فرجام دیدن پایان کار ، دشواری مراجع با بیان عاطفه ، احساس و هیجان ، خستگی و سرخوردگی ، بی انگیزگی و کندی در برقراری ارتباط و پافشاری بیش از اندازه ی او بر جزئیات چه بسا نالازم است.

چنان چه طرح واره های شناختی ذهن درمانگر هم افسرده – منتقد ( دپرسیو ) و یا وسواسی - جبری باشد ، روند روان درمانی مراجع دچار مشکل می شود.

نکته ی مهم آن است که درمانگر باید از کوشش برای انجام تغییراتی که نیاز و خواست درمان جو نبوده و مد نظر خود اوست ، خودداری نماید. چرا که ممکن است فرد افزون بر وسواس و اجبارهای گوناگون شخصیتی ، مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی ، افسردگی ، اضطراب و وسواس و جبرهای محور یک را نیز داشته باشد. افزون بر شناخت درمانی ، سود جستن از فیلم درمانی شناختی ، تکنیک های رفتار درمانی ، آرمیدگی ( ریلکسیشن ) ، یوگا و مدی تیشن و دور نگاه داشتن مراجع از الکل و مواد مخدر و محرک در درمان مراجع اهمیت فراوان دارد. موسیقی درمانی و به ویژه رقص درمانی می توانند در روند درمان شخصیت های افسرده ( دپرسیو ) نقشی برجسته ، بی همتا و بسیار سودمند داشته باشند. مهم است که مراجع با معنا درمانی شناختی و معنویت درمانی به « معنایی پر رنگ و برانگیزاننده برای زندگی » دست یافته و طی رفتار درمانی شناختی به « جرات و جسارت متوسط و ناکامل بودن » دست پیدا کند. شخصیت افسرده - منتقد در بسیاری از موارد با شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، وسواسی – جبری ، وابسته ( دیپندنت ) ، پرهیز مدار - مردم گریز ( اوویدنت ) و پرخاشگر – منفعل و نیز « بیش فعالی بزرگسالی » آمیخته می شود.

 

معیارهای پژوهشی DSM - IV - TR برای اختلال شخصیت افسرده :

 

الگوی ژرف و پایدار شناخت ها و رفتارها مبتنی بر افسردگی که از آغاز بزرگ سالی شروع شده و در زمینه های گوناگون وجود داشته باشد که با دست کم پنج مورد از حالات زیر مشخص می شود:

۱) ویژگی های معمول خلق افسرده ی چیره چون اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، نداشتن شادی ، ناخشنودی

۲) درک از خویشتن حول محور باورهای بی کفایتی ، بی ارزشی و عزت نفس پایین

دور می زند.

۳) نسبت به خود عیب جو و تحقیر کننده است و در همه حال خود را مقصر و گناه کار می داند.

۴) دایم در اندیشه و گمان و مستعد نگرانی است.

۵) منفی کار ، عیب جو و نسبت به دیگران نکته بین ، نقاد و موشکاف است.

۶) بدبین است.

۷) مستعد احساس گناه یا پشیمانی است.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

نه انقلابی مخملی ام ، نه انقلابی مهبلی ! ( 2 )

 

 

وبلاگ های من بسیار بیشتر از آن که انتقادی باشند ، آموزشی اند؛ برای شاگردان ، بیماران و مراجعانم.

من شیفته و دلبسته ی آموزش روان شناختی ( Psychoeducation ) هستم؛ این یگانه راه ممکن برای من است تا احساس کنم که من نیز به سهم خویش ، در دنباله ی راه آنان که قرار بود روزی من نیز در پاسداری از میهن همرزم و همسرنوشت شان باشم ، دارم ادای دین می کنم.

اگر مرا دگرگون خواه می دانند ، آری من دگرگون خواه هستم !

این حال و روز آشفته و پریشان روانی - جنسی ( Psychosexual ) را شایسته و در خور میهن خودم نمی دانم. برای دگرگونی ، اصلاح و ارتقای بهداشت روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) ایران درنگ و سستی نمی کنم.

من خود را در مبارزه با نادانی ، گمراهی ، کژراهی ( انحراف ) و فساد روانی - جنسی ژرف و گسترده ای که در ایران پیش چشم و ذهن می آید ، ایران بدی کوچک اما کوشا می دانم.

و « ایران بد » واژه ای ست که من برای « سرباز کوچک اما کوشا و فداکار میهن » برگزیده ام ؛ به امید آن که هر یک ایران بدی کوچک ، کوشا و فداکار باشیم و همواره شهیدان میهن را در طول تاریخ کهن مان پیش چشم و ذهن داشته باشیم.

آماج و آرزوی من ، سرنگون ساختن این دولت و واژگون شدن آن حکومت نیست که من خانه را از پای بست بیمار و ویران می دانم. بیماری ما ایرانیان در هویت شکل نایافته یا موزائیزمی مان است ؛ مشکل بزرگ مان فراگیری ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های کلاستر B - خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) - در مردمان مان است. آماج و آرزوی من ، واژگون شدن این وضعیت ناگوار و بدفرجام روانی - اجتماعی ( Psychosocial ) است.

من مشکل نخست این مملکت را رشد و پرورش هویتی - شخصیتی نادرست و بیمارگونه ی کودکان و نوجوانان ایرانی و نیز ژن های بیمارگونه ای که یادگار ماندگار سپاهیان روم و یونان و تازی و ترک و تاتار و مغول و افغان بوده و هستند ، می دانم.

برای من ، « سیاست » دنیای پست و فرومایه ای ست.

کنشگری « سیاسی » در میهن ما ، هرگز چیزی فراتر از بازیگری « سینمایی » مان نبوده و نیست !

تازه من در طی تاریخ ، چه فراوان کنشگران سیاسی را می شناسم که بسیار از لوده های فرومایه ی سیما و سینمای مان فرومایه تر بوده اند !! 

مرا به سیاست چه کار ؟!؟

سیاست و کنشگری سیاسی برای من بازیچه ای پیش پا افتاده و فرومایه است.

به قول شادروان فروغ فرخزاد ، مرا به « انقلاب مخملی » و « انقلاب مهبلی » چه کار ؟؟؟  

       

نه انقلابی مخملی ام ، نه انقلابی مهبلی !  ( 1 )

 

به کدامین گناه وبلاگ های من فیلتر شده است ، دست کم بر خودم هویدا نیست !

من همواره قوانین جمهوری اسلامی ایران را در نوشته هایم رعایت نموده و خطوط قرمز را مد نظر قرار داده ام ؛ از سیاست دوری جسته ام و تنها و تنها به عرصه ی آسیب های روانی - اجتماعی ، که بزرگ ترین و خطرناک ترین تهدید برای نظام سیاسی کنونی و حتا یکپارچگی و تمامیت آبی - خاکی کشور است ، پرداخته ام.

همیشه کوشش داشته ام تا نقدهایم دانش مدارانه ، منصفانه و فارغ از هر گونه گرایش سیاسی باشد. اما گویا دولت کنونی در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری ، آن چنان هراسان و دل نگران دوباره برگزیده نشدن است که همین نقد سالم و منصفانه - برای نمونه ، درباره ی رویکرد خطای چهار ساله اش در زمینه ی فرهنگ و هنر و به ویژه کتاب و سینما - را هم تاب نمی آورد !

هرگز بر آن نبودم تا در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو ، مطلبی در وبلاگ هایم بنویسم و خوانندگان نوشته هایم را به رای دادن به این یا آن کس تشویق نمایم؛ اما چنان چه فیلترینگ وبلاگ هایم تا روز سوم خرداد - یادمان دلاوری های آزادمردان رهایی بخش خرمشهر - برداشته نشود ، به نشانه ی اعتراض و بر خلاف میل و تصمیم راسخ پیشین ، وارد گود انتخابات شده و از یکی از دو نامزد اصلاح طلب و فیلتر ( سانسور ) ستیز - کروبی یا موسوی - پشتیبانی خواهم نمود.

پشتیبانی ای که با توجه به فیلترینگ گسترده ی اخیر اینترنت ، تنها محدود به در عرصه ی وبلاگ های شخصی خودم و دیگر وب سایت های اجتماعی - فرهنگی نبوده و در روزنامه ها ، هفته نامه ها و ماه نامه ها نیز نمود خواهد یافت. این یگانه شیوه ی پاسخ اعتراض آمیز امثال من است که خشم و پرخاش نمی جویند و بر گام زدن بر میان بام پافشاری داشته و دارند.

من سیاسی نیستم و از کنشگری سیاسی بی زارم؛ اما گویا کارگزاران دولت نهم گویا همین دوری از کنشگری سیاسی ، رعایت خطوط قرمز نظام و وفاداری به راه آزادمردان ایثارگر را کافی نمی دانند !!

کدامین نهاد ، در ده سال اخیر ، همچون من در برابر گسترش آسیب ها و انحراف و فسادهای روانی - جنسی در ایران ، کوشا و استوار بوده است ؟!؟

این گونه فیلترینگ ، جای شرمساری فراوان دارد؛ آیا همین ااعمال محدودیت های نادرست ، گزافه آمیز و غیر منطقی ، خود از عوامل اصلی پیدایش و گسترش این گونه آسیب ها ، انحراف ها و فسادها نبوده است ؟؟؟ 

و من مشتاقانه در انتظار تجدید نظر آنان هستم که در گمان باطل خویش و دیدگاه خطا و بد گمان ( پارانوئید ) خود ، احتمالن مرا در زمره ی کنشگران « انقلاب مخملی » و یا « انقلاب مهبلی » برآورد نموده اند !!!

 در حالی که من نه انقلابی مخملی ام و نه انقلابی مهبلی !

      

این نوشته ادامه  دارد .............

افسوس که « ایران بد دکتر بهروان » نابهنگام درگذشت... ( 4 )

 

dr behnam ( abdol ) behravan دکتر بهنام ( عبدالحسین ) بهروان کوهپایه ای

 

 

هنوز هم مرگ پیرمرد پر انرژی و هایپرتایمیک و بیش فعال را باور ندارم.

در آب قنات سرد و یخی یکهو شیرجه می رفت که من خودم را چند دقیقه ای آماده ی فرو رفتن در آن می نمودم؛ از شاخه های درختان نازک و بلندی بالا می رفت که تنها نوجوانان تیز و فرز توان آن را دارند؛ از دیوار بلندی صاف و یکدستی خود را بالا می کشید که تنها کماندوهای کارآزموده و دزدان شب روی کاربلد از پس آن بر می آیند !

افسوس که نارسی سیزم پر رنگش به او کمی کله شقی ، لج بازی و یک دندگی بخشیده بود و شب مرگ نپذیرفت که در پی ناراحتی قلبی و درد سینه به بیمارستان مراجعه کند و دارد بگیرد.

شاید یک قرص پروپرانولول ، چهار آسپیرین بچه یا دو بزرگسال ، و یک لورازپام با یک نیتروگلیسرین زیر زبانی به آسانی می توانست بهنام ( عبدالحسین ) بهروان را از چنگال مرگ رهایی بخشد.

این گونه خودسری ها را آدمیان فراوانی انجام داده اند؛ در حالی که مشکل و درد قلبی با آدمی و دیگر جانوران شوخی ندارد.

بهروان آدم جالبی بود. سال ها پیش در آلمان به دادگاه رفته بود و از قاضی خواسته بود تا در پاسپورت و کارت تابعیت آلمانی اش ، نام کوچکش را از  « عبدالحسین » به « بهنام » برگردانند.

به قاضی گفته بود : « پدرم به خطا نامی « عربی » برای من برگزیده است. من « ایرانی » هستم. عرب نیستم. من برای خودم نامی ایرانی برگزیده ام. لطفن با درخواست من برای به دست آوردن هویت واقعی و ملی ام موافقت کنید. » و قاضی مواقفت نموده بود.

بهنام ( عبدالحسین ) بهروان عمیقن باور داشت که ایرانیان موتور و نیروی محرکه ی رنسانس و دگرگونی خاورمیانه خواهند بود. هر بازپیدایی و دگرگونی منطقه از رشد و رنسانس ایران ریشه و سرچشمه خواهد گرفت. باوری نیرومند داشت که مصر و لبنان و دوبی و ابوظبی تنها پیشرفت های ظاهری داشته اند و رشد و دگرگونی و بالندگی ژرف و سترگ فرهنگی - روانی - اجتماعی منطقه بر دوش جوانان ایرانی اندیشمند و دگرگون خواه است.

با دگرگون شدن ایران ، همه ی مردمان خاورمیانه راه رنسانس و رشد را از ایرانیان فرا خواهند گرفت.

او اندیشه های کهن استعماری آمریکا و انگلستان را مانع سترگ رشد و رنسانس ایران و خاورمیانه می دانست و باور داشت که همین اندیشه ها اکنون مایه و سرچشمه ی تروریزم در منطقه شده اند.

امیدوار بود که بزرگان و اندیشمندان اروپا و آمریکا بدین واقعیت آگاه شوند و اندیشه های نوین انسان مدارانه را جایگزین استعمار پیدا و پنهان کنند. او رشد و رنسانس ایرانیان را یگانه مهار توانمند و کارآمد تروریزم خاورمیانه می دانست. تروریزمی که ریشه ها و سرچشمه هایش به کلوپ ها و انجمن های راهبردی سیاست خارجی انگلستان و آمریکا می رسد.

آرزوی آن داشت تا برگ سیاست خارجی آمریکا در استثمار و عقب نگاه داشتن خاورمیانه ورق بخورد تا جوانان اندیشمند ایرانی فرصت عرض اندام پیدا کنند و رشد نیافتگی های نه تنها کشور که کل منطقه را جبران نمایند.

سودای آن داشت تا تیمی از جراحان پلاستیک لگن را برای آموزش جراحان ، اورولوژیست ها و متخصصان زنان و زایمان به ایران بیاورد تا جراحی پلاستیک ترنس سکشوال های دردمند سرزمین مادری اش رشد و پیشرفت پیدا کند.

افسوس که این آرزو و امیدش به انجام رایگان این گونه جراحی ها از سوی تیم دوستان آلمانی اش در ایران میسر و ممکن نشد. چه فرصت کارآمد و سودمندی از بیماران دچار اختلال هویت جنسی در ایران دریغ شد ! 

ایران بد بهنام ( عبدالحسین ) بهروان درگذشت.

مردی که عاشقانه دغدغه ی درمان دردهای سرزمین مادری اش را داشت.

او که خود را یک « بازنشسته ی سیاست » بیش از همه در جست و جوی راه ها و شیوه های نوین کویر زدایی و مبارزه با بیابان زایی ، در راستای پیشرفت اقتصاد کشاورزی ایران بود.

بهروان پزشک نبود اما به تنهایی ، بسیار بیش از بسیاری از به ظاهر پزشکان این اجتماع آشفته و پریشان برای بهداشت و درمان سرزمین مادری اش کوشید.

روحش شاد.             

مدیریت جنسی : راهبرد سرنوشت ساز دهه های پیش رو ( بخش پنجم  گفت و گوی من با رادیو BBC )

 

 

 

لزوم برخورد قانونی نیرومند با پدیده ی هرزه نگاری ( پورنوگرافی )  کودکان  در ایران

 

 واقعیت این است که مبارزه با سویه هایی از پورنوگرافی در ایران ، بسیار کندتر و دیرتر از کشورهای اروپای غربی و به ویژه ایالات متحده ی آمریکا انجام شده و در مواردی همچون « پورنوگرافی کودکان » هنوز آن چنان که باید و شاید انجام نشده است.

نزدیک به یک دهه پیش در ایران ، انتشار پوسترهایی پایه گذاشته شد که در آن دخترکان خردسال و یا در آستانه ی رسیدگی ( بلوغ ) را همانند خوانندگان و هنرپیشگان لوس آنجلسی آرایش غلیظ  نموده و به گونه ای شهوت انگیزانه ( اروتیک ) در پیش چشم قرار داده بودند.

با کمال شگفتی ، هیچ گونه برخورد بهنگام و نیرومندی با این کردار انحراف گونه و « پدوفیلیک ( بچه خواهانه ؛ بچه بازانه ) » انجام نشد و این تصاویر در زمره ی تصاویر پر فروش و برای نمونه آرایه ها و آذین های پایدار شیشه ی عقب و نیز رویه ی صندلی رانندگان مینی بوس های بین شهری و کامیون های میان راهی قرار گرفت؛ « بچه خواهی » این بار به سویه ی هتروسکشوال خود به آسانی و آزادانه تبلیغ می شد.

تنها در دو سه سال اخیر ، از شمار نصب این پوسترها که شتابان فراگیر شد ، کاسته شده است که هویدا نیست که این از برخورد پیدا و پنهان نیروی انتظامی سرچشمه گرفته و یا این که اجتماع خود به خود پس خوراندی ناخوشایند و منفی به این کردار غیر اخلاقی و ناگوار داده است.

هنوز هم در بسیاری از شهرهای درجه دو و درجه سه ایران و دهات رو به رشد ، برخی دکان ها را در حال ارائه و فروش این پوسترهای بچه بازانه می بینیم. چندی پیش درست در دکان های پشت امام زاده داوود خود من این واقعیت تلخ را شاهد بودم.

در حالی که چنان چه افرادی به انتشار و ارائه ی این گونه پوسترها در اروپای غربی و انگلستان شما و به ویژه جامعه ی کاتولیک بنیاد ایالات متحده ی آمریکا اقدام نمایند ، پلیس با آن ها برخوردی بسیار نیرومند و دشوار نموده و خواهد نمود.

 

با هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودکان در ایران باید برخوردی نیرومند و بهنگام صورت گیرد

 

 

آیا « پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) کودکان ( Child Pornography ) » از بزرگ ترین جرم ها و جنایت های نا انسانی در جوامع غربی شمرده نشده و کیفر سنگین زندان ، جریمه ی نقدی و محرومیت های اجتماعی نداشته و ندارد ؟؟

این در حالی ست که به تازگی بسیاری از مجلات خانوادگی و کودک ایران - حتا آنها که درباره ی سلامت روانی - جنسی کودک مطلب منتشر نموده و خود را در این پهنه ها دارای دغدغه می شناسانند - نسبت به انتشار تصاویر کودکان بزک شده اقدام نموده و دست به تحریک جنسی افراد دچار وسواس ها و انراف های جنسی می زنند و معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و هیئت نظارت بر مطبوعات هم هیچ گونه برخوردی در این راستا انجام نمی دهند !

این در حالی ست که این رویکرد مجلات زرد عامه پسند و مثلن خانوادگی و حتا متاسفانه ماهنامه ی خوب کودک در ایران مصداق عینی « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » بوده است.

 

هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودکان

 

کار به جایی کشیده که شبکه های ماهواره ای همچون « مهاجر » و « زیبایی ایران » و .....  - که کار تولید و تهیه ی برنامه های شان در ایران انجام می شود - هم دو سه سالی ست برنامه ی « مد ( فشن ) کودکان دختر و پسر بزک شده » را چندین بار در هفته پخش می نمایند و در عمل ، رواج دهنده ی نخست « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » در ایران شده اند. جای شگفتی فراوان است که چرا هیچ گونه برخوردی از سوی نهادهای انتظامی و قضایی مسئول با این شبکه های تلویزیونی ماهواره ای انجام نمی شود !!

در حالی که چنان چه چنین رویکردی از سوی یکی از هزاران شبکه های تلویزیون خصوصی ماهواره ای و کابلی اروپا و آمریکا برگزیده شده بود ، برخورد بسیار قاطع و استواری از سوی پلیس و دادگاه های کیفری با آن ها صورت می گرفت.

 

چرا با هرزه نگاری کودکان در ایران برخورد شایسته و بهنگام صورت نگرفته است ؟!؟

 

این نوشته ادامه دارد ............         

سینمای ایران در تب ابتذال سوخت !

 

 

محمدعلی فردین ، ناصر ملک مطیعی و بهروز وثوقی

 

 

سینمای مان ، کالبدی رو به قبله است و کسی تربت بر زبانش نمی نهد.

دو استاد پیشکسوت سینمای مان - بهرام بیضایی و ناصر تقوایی - را به روزمرگی کشانده و سرشت نوآفرین شان را خستگی و درماندگی بخشیده اند.

داریوش مهرجویی از سینما رانده شد تا چاره ای جز در نوشتن و برگرداندن ( ترجمه ) کتاب ، برای زنده نگاه داشتن نوآفرینی ( خلاقیت ) اش پیدا نکند.

مسعود کیمیایی هم که همانند سنگ سفر کرده اش ، درست اندکی پس از گوزن ها ، سر راست به در بسته خورد و آفرینندگی اش ، هم چون آرزوها و رویاهای اجتماعی اش نیست و نابود شد !

عباس کیارستمی مدت هاست شومن شده و از آفرینندگی اش - دست کم در دنیای سینما - خبری نیست که نیست. کدامین هنگام هوس عکس انداختن با لونا شاد به جای ژولیت بینوش را خواهد نمود ، آشکار نیست !!

از مخملباف چیزی ننویسیم بهتر است؛ او هم اکنون مشغول طرح و فیلمنامه نوشتن برای فرزندان نخبه و نابغه اش است !!!

پروردگار را سپاس که بهمن قبادی پایدار و استوار به جاست تا پرچم دار سینمای مان باشد. ولو این پرچم از کردستان آزاد کشور همسایه به اهتزاز در آورده شود !!!! 

در این بین سینما می ماند و سوپر استارهایی همانند محمدرضا شریفی نیا ، محمدرضا گلزار ، امین حیایی ، اکبر عبدی و یک دو جین دختر خانم جوان تیتیش مامانی هفت قلم بزک کرده که در کنار مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی نماد و نشان کارنامه ی چهار ساله ی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اصولگرا و ارزش مدار باشند.

هزاران آفرین و احسنت به این سینما !!!!!

جای آن دارد که در کنار این پاسداشت شایسته و لازم ، از سخت کوشی برخی بازیگران امروز سینمای در حال احتضارمان در محافل آن چنانی و هم چنین پشتکار شبانه روزی اتاق خواب مدارانه ی « جناب گاه کارگردان و گاه بازی گردان » در شناسایی ، پرورش و معرفی استعدادهای تازه از راه رسیده  و در راه مونث سینمای پویا ، ارزش مدار و معناگرای مان نیز یاد کرد.

سخت کوشی ها و پشتکاری که اگر هر سودی نداشته باشند ، بی گمان تنها و تنها مایه ی آبروداری برای بازیگران و کارگردانان ماندگاری هستند که اگر چه در فیلم های شان کرداری سازگار با رفتار رسمی ( ظاهری ) دهه های بعدی قابل پیش بینی شان نداشتند ، اما همچون رضا ارحام صدر ، نصرت الله وحدت ، نصرت کریمی ، محمد علی فردین ، تقی ظهوری ، ناصر ملک مطیعی ، بهروز وثوقی ، پرویز صیاد ، غلامحسین نقشینه و ...... هرگز چنین زندگی های لاابالی گونه و هرزه گرایانه ای نیز نجستند و نامی نیک در پناه زندگی ای خانوادگی و آبرومند از خود به یادگار گذاشتند.

شگفتا که آشکارا می بینیم که حتا در شیطنت آمیز و تابو ستیز ترین فیلم های دو کارگردان رانده شده ی سینمای ایران - نصرت الله وحدت و نصرت کریمی ( که همچون دو ابلیس از آنان یاد می شود ) - برای نمونه ، « نقص فنی » و « تخت خواب سه نفره » بر آن چیزی که پافشاری می شود ، وفاداری به همسر و نظام خانواده است.

« عروس فرنگی » وحدت ( ۱۳۴۳ ) می تواند بسیاری از آدمیان را از بستن پیمان زناشویی رو به شکست نجات دهد؛ افسوس که جهان پهلوان تختی آن را ندید و یا اگر دید ، با دیدگانی گشاده و ژرف نگر ندید تا شاید فرجامش در خودکشی نباشد؛ « گنج قارون » می تواند آدمی را از زندان آزمندی و چاه حرص و طمع به در آورد؛ « وادنگ » و « مست » و « من می خوام » و « جوجه فکلی » و .... می تواند افسردگی و اندوه و اضطراب را بهترین مرهم باشد. « سوته دلان » بهترین یادآور « معنای ناب و طعم خوش زندگی » است.

با وجود کپی برداری های نما به نما از فیلم های چهل - پنجاه سال پیش ( همچون عروس فرنگی ، گنج قارون ، سلطان قلب ها ، و ..... ) ، کدام یک از ساخته های سینمای چهار سال اخیرمان چنین توانایی ها را داشته اند ؟؟

تنها دستاورد سخت گیری های بیش از اندازه ی سال های اخیر ، این بود که ابتذال سینمای ایران را به احتضار کشاند.......

 

     

  علی سنتوری

 

آدمی بی معنویت ، کالبدی بیش نیست ! ( ماه نامه ی فردوسی ، اردی بهشت 1388 )

 

 

آدمی بی معنویت ، کالبدی بیش نیست !

 

نگاهی به روان درمانی معنوی

 

( SPIRITUAL PSYCHOTHERAPY )

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

 

 بايرام كاراسو (1995) درمان معنوي و اخلاقي را شيوه‌اي از روان‌درماني بیان نمود كه نياز به جداسازي دو مفهوم روان و روح، به منزله‌ي مفاهيم فرا فردي دارد. گفتني است كه در كتاب‌هاي مرجع روان شناسي ، اين واژه‌ها كم و بيش به يك مفهوم آمده‌اند. درمان معنوي بر دو اصل مهم استواراست: يكي رسيدن فرد به سرزندگي روان كه نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی و دل بستگی هاست و ديگري رسيدن فرد به معنويت كه نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است.

ويلام (2000) بنیان های درمان معنوي را به شرح زير مي‌داند:

1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.

2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، مي‌تواند راهی برای سرزندگی روان باشد.

3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.

4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از دارايي‌هاي مادي است.

5- باور به یگانگی: به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.

6- باور به دگرگوني: باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.

در اين روش درمان گر با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و هدايت درمان، بر پايه‌ي شش اصل ياد شده، مي‌تواند درمان جو را به خود حقيقي اش برساند.

عبارت روان و روح كه به شكلي جدايي‌ناپذير به هم وابستگی دارند، به عنوان مفاهيم فرا فردي از يكديگر متمايز مي‌شوند. روان در راستای پرده‌گشايي از رازهای صميميت و دل بستگی در زندگي روزمره و روح در جست و جوي يافتن پروردگار در زندگي دنيوي است. اين مفاهيم براي يك درمان گر معنوي به زمينه ی درماني رحم ، شفقت و دل سوزي كه به معني عشق و باور وراي خويشتن است، بیان مي‌شود. به بيان اختصاصي‌تر راه رسيدن به سرزندگي روان ، نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها است؛ در حالي كه راه رسيدن به معنويت نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است. درمان گر مي‌تواند با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و در همین هنگام هدايت درمان باليني شخص بر پايه اين شش بنیان برتر، بيمار را به خود حقيقي اش برساند.

هيچ مكتب سازمان يافته‌ و بنيان‌گذاري شده‌اي براي روان‌درماني معنوي وجود ندارد. درمان معنوي مي‌تواند چهارچوبي براي ديگر درمان ها ايجاد نمايد، اما خود بی چهارچوب است. بدين معني كه نمي‌توان آن را در ذهن انسان جاي داد؛ به اين علت كه ذهن گرچه مي‌تواند چيزهاي مرتبط با خود را درك كند ،اما توانایی رسيدن به ژرفای توصيف ناپذیر خود (مانند روان) را ندارد. همان گونه كه كارل یاسپرس فيلسوف در نوشتار راه خرد خود بیان نموده است، آدمی از آن چيزي كه خود توانایی شناخت آن درباره ی خويشتن را دارد ، برتر است.

اين شیوه ی درمان بنیان های مربوط به خود را دارد كه بنیادهای درماني نيستند، بلكه پایه های وجودي اند.

درمان معنوي در بهترين حالت آن كاري نيست كه درمان گر معنوي انجام مي‌دهد، بلكه چيزي است كه خود درمان گر هست. به عبارت لاش، آدم با فضيلت كسي است كه در پايان زندگی اش دلايل اندكي براي بیان پشیمانی و درخواست بخشش داشته باشد.

چه گونه فرد به اين حالت والا از فضيلت مي‌رسد؟

بر پایه ی چهارمين قانون از هفت قانون معنوي موفقيت چاپرا - قانون کوشش ناچيز - چنين فردي سعي به انجام هيچ كاري نمي‌نمايد، او فقط هست، وي آدم ها، ایستار (موقعيت‌) ها، چگونگی محيط پیرامون و رخدادها را آن گونه كه هستند و زندگي را به صورت ظاهري آن نمی پذيرد. او به ستیز با لحظات نمي‌پردازد. همان گونه كه علف ها کوشش نمي‌كنند كه رشد نمايند، بلكه فقط رشد مي‌كنند. ماهي‌ها کوشش نمي‌كنند كه شنا نمايند، بلكه تنها شنا مي‌كنند. گل ها نيز کوشش نمي‌كنند كه گل دهند، ولي شكوفا مي‌شوند. پرندگان کوشش نمي‌كنند كه آواز بخوانند، آن‌ها فقط آواز مي‌خوانند. اين موضوع براي درمان گري كه مشتاق چنين حيات سرزنده و معنوي هست ، بازتابي از يك حالت طبيعي و سكون، يكي شدن با طبيعتي كه با بنیان هایی هم چون کم ترین كلام (سكوتي ژرف) و کم ترین کردار (توازن دروني) متمايز مي‌شود،است.

در سفر پر مخاطره به فراتر از مرزهاي دانش و پزشکی، زندگی روح و روان زیر تأثير جنبه‌هاي آسماني، معنوي و نا مادي موجودات و متمايز از تأثير جنبه‌هاي فيزيكي، پیکری و ظاهري آن به سوی باورهای مذهبي گرایش دارد. در مقايسه ی گوهر ذاتي هر دوي اين چشم‌اندازها - روحاني و غير روحاني - مي‌توان چنين بيان داشت كه رابطه ی روح با روان مانند رابطه ی خون با بدن است. به بياني اختصاصي‌تر روان‌درماني معنوي رحم و دل سوزي را درون زمينه ی دوگانه‌اي از عشق و باور فراتر از خويش به تصوير مي‌كشد. (عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها، باور به معنويت، باور به يگانگي و باور به دگرگوني).

بازنگري در گوناگونی گسترده ی روان‌درماني‌ها طي سده ی گذشته، نشان دهنده ی کوشش اين درمان ها در حل كش مكش‌هاي گذشته و اکنون فرد و برآوردن كمبودهاي او با سه عامل عمده ی دگرگونی : چیرگی شناختي، تجزيه ی عاطفي و تعديل رفتاري است. اما حتا هنگامي كه همه ی اين راهکارهای درماني نيز به كار روند، كش مكش‌هاي روان شناختي نسبتاً درمان مي‌گردند، كمبودها برآورده شده و اشكالات برطرف مي‌گردند و در نهايت بيمار دچار ملالت پس از درمان، احساس بي معنایي يا تهي بودن و احساس پوچي ناشناخته خواهد شد. بيمار هم چنان از مفهوم واقعي مسايل محروم خواهد بود. زيرا كه در روند درمان (اگر تنها بيماري رواني نباشد) روان فرد ناديده گرفته شده و ارتباطات معنوي او قطع مي‌گردد.

البته تمام درمان ها، تنها به علت حضور شخص ديگري كه علاقه‌مند به وضعيت بيمار است، موجب تسكيني زودگذر خواهند شد. همچنين توضيح در مورد وضعيت بيمار، بعضي گونه های ظاهري آسايش و حمايت را فراهم مي‌نمايند. حتا آشکارا به آموزش فرآیند‌هاي سازگاری به شكل اسلوب جاي گزين در روند فكري و رفتاري افراد مي‌پردازند. با اين حال، راهكارهاي سنتي در نهايت به بن‌بست (جايي كه درمان گر و بيمارش به شكل جبران‌ناپذيري به دام می افتند) خواهند رسيد. اين مسئله برای پزشكان داراي باور به خویشتن ( اعتمادبه نفس )- بدون توجه به مكتب آن‌ها- كه خود را به عنوان الگوي اصلي سلامت و رستگاري به بيماران شان معرفي مي‌نمايند، رخ خواهند داد. افسوس كه آن‌ها محدوديت ذاتي داشته و بيمار را تنها همان اندازه مي‌توانند پيش ببرند كه خود پيموده‌اند.

 


 

يك زندگي سرزنده و معنوي:

روح و روان اغلب به عنوان مفاهيمي هم سان و به جاي هم استفاده مي‌شوند. اين دو به عنوان مفاهيم فرا فردي با هم در ارتباط بوده اند. در حالي كه این دو كاملاً از هم جدا و متفاوت هستند. بر پایه ی نظر هيل‌من ، « روان » فرد را به پايين و درون مي‌خواند. در حالي كه روح او را به بالا و برون فرا مي‌خواند.

روان همان اندازه كه شخصي است، فرای شخصي نيز هست. در برابر، روح غير شخصي يا غير بشري بوده و در جهت جدا شدن از ديگران است. همان گونه كه كاول اشاره نموده است: روح بشر يك عبارت كلي است كه بر ارتباط ميان شخص و جهان دلالت دارد، در حالي كه روان بيشتر يك عبارت اشاره شده به خويشتن است.

افزون بر این ، روان خاستگاه عواطف و احساسات انساني با همه ی محدوديت‌ها و فرودهاي آن است. در حالي كه روح گنجينه ی اخلاق و مذهب است. هم چنين مالك برترين الهام‌ها بوده و مي‌تواند به بالا پرواز نمايد. راه روح مستقيم و هموار هست ، در حالي كه راه روان ناهموار و پر پيچ و خم است.

روان به ویژگی های آشكار زندگی نفوذ مي‌نمايد و روح در فراتر از آن‌ها قرار مي‌گيرد. روان به درون زندگي خيره مي‌شود، در حالي كه روح به فراتر از آن چشم مي‌دوزد.

راه هاي سرزندگي روان و معنويت به صورت ذاتي در کشش های هستي شناسي نخستینه ی ما وجود دارند. با اين حال، اين توانايي‌هاي نخستینه در زندگي مدرن ، اگر از ميان نرفته باشند، اغلب مورد چشم پوشی قرار مي‌گيرند. بنابراين در صورتي كه بخواهيم آن‌ها را پاس داریم، مي‌بايست به پرورش آن‌ها بپردازيم.

راه رسيدن به سرزندگي روان از طريق دگرگونی ماهيت موارد غير عادي به عادي ممكن است و تنها عنصر مورد نياز آن عشق است. در برابر، راه رسيدن به معنويت از دگرگونی ماهيت موارد عادي به غير عادي امكان‌پذير و تنها عنصر مورد نياز آن « باور » است. سه بنیان سرزندگي روان دربردارنده ی عشق به ديگران، عشق به كار، عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها و سه پایه ی راه معنويت دربرگیرنده ی باور به روحانيت آدمی ، باور به یگانگی پروردگار و باور به دگرگوني است.

 

راه رسيدن به سرزندگي روان

1) عشق به ديگران

عشق به ديگران نخست، مسئله‌ی متمايز نمودن خويش است. عشق نیازمند دل بستگي است، با اين وجود به فاصله‌اي مطمئن نياز دارد.

از آن جايي كه جست و جوي صميميت به طور پرهیز‌ناپذير آشكار مي‌شود، شخص تنها در جدايي مي‌تواند واقعاً با ديگري باشد. اسارت، صميميت نيست. عشقي كه فرد ديگر را از حس خويشتن خويش محروم نمايد، حريم خصوصي اش را مورد تجاوز قرار دهد و مرزها را تيره و تار نماید، عشق واقعي نيست. در واقع شناختن و عشق ورزيدن به ديگري شايد نيازمند شفاف ديدن و بيش از اندازه نزديك بودن به او نباشد. به اين مفهوم، بخشي از جادوي هر رابطه ی عشقي با مهار خواست خود براي يكي شدن و محو ننمودن ديگري همراه با نمایان شدن خود پاس داشته مي‌شود. به گونه ای گزیده، آزادي هر كس قابل احترام است. بنابراين در بزرگ داشت شگفتی های عشق و وابستگي بيان شده كه روان همان گونه كه نیازمند پرواز است ، به در آغوش گرفته شدن نيز نیاز دارد.

يكي ديگر از مفاهيم عشق، بخشش است. چنان چه شخص به افراد دل بسته ی خود آزادي‌شان را ببخشد و بدون چشم داشت ویژه ای آن چه را كه آن‌ها خود می خواهند بدهند، گرامي دارد، روان وي فراز مي‌جوید. هيچ خوبي و بدي مطلقي وجود ندارد و فرد مي‌بايست انتظار شكست‌ها، خيانت‌ها و هم چنين (اگر خوش شانس باشد) ابراز پشیمانی ها را داشته باشد. بنابراين بايستي بخشنده بوده و لازم است پس از هر گناه اخلاقي، كاملاً پاكيزه گردد و رابطه به نحوي پی گیر باشد كه گويي اصلا‌ً خطايي وجود نداشته است. از لحاظ انسانيت، مي‌دانيم كه آدم ها هميشه ناكامل، نسبي و آلوده به گناه و حماقت هستند. اين ديدگاه مي‌تواند ما را در بردباری و شکیبایی درباره ی بسياري از کاستی ها و ترديدهاي خود، مانند خودسري‌هاي بين فردي، اخلاقي و يا مذهبي كمك نمايد. بخشش، ما را از اثرات خورنده ی خشم، نفرت، تحقير و شرمندگي رهايي مي‌بخشد و به ما اجازه مي‌دهد كه روابط ميان زوج ها، والدين، كودكان و دوستان را نگاه داريم.

2) عشق به كار:

راهبان مي‌گويند كار، كتاب اين دنيا يعني سواد زندگي است كه به وسيله ی آن وظايف مذهبي با كار روزانه‌شان به شدت در هم پيچيده مي‌شود. هر دوي اين کنش ها مي‌تواند راهي به سوي پروردگار باشند، مشروط به اين كه با دیدگاه های ژرف هم سانی انجام شوند. گر چه کار دنیوی امروز از زندگی رهبانیت گذشته بسیار دور مانده،اما اگر نداي ويژه ی آن را مي‌پذيرفتيم، مي‌توانست به همان اندازه آسماني باشد. هر کردار كاري گذشته از اين كه ممكن است به نظر جزيي و پيش پا افتاده باشد، چنان چه همراه با نهايت فداكاري و از خود گذشتگي باشد، مي‌تواند راه سرزندگي روان را بگشايد. به اين معني كه پروردگار نه تنها در جزءجزء نیایش ها، بلكه در همه ی جزئيات كارهاي روزانه نيز وجود دارد. نه تنها از طريق نیایش در معابد، بلكه از طريق كارهاي دشوار مربوط به وظايف روزمره نيز فرد مي‌تواند به جایگاهی والا برسد.

سرمنزل نهايي، جدایی گذاردن بين مسايل دنيوي و الهي نيست، بلكه احترام به زندگي روزمره است.

كسي نمي تواند تنها از درون به دنبال روان باشد. روان از ارتباطات شخص در دنياي خارج جدا نیست. استور پيشنهاد نموده، كار به شكل کنش های خلاقانه مانند هنر، موسيقي، ادبيات و يا دیگر کشش ها و كارهاي انساني، كه بيشتر جنبه ی دنيوي دارند، مي‌توانند به عنوان جاي گزين موضوعات با ارزش به كار روند. يكي از عناصر ضروري تكامل به سمت سرزندگي روان، عشق خالصانه به كار است كه از طريق آن خويشتن فرد و ديگران مي‌توانند با هم يكي شوند. مور در مبحث مراقبت از روان، در باب پرورش روحانيت و ژرفا در زندگي روزمره مي‌گويد: عشقي كه به سمت كار ما بيرون مي‌رود، به صورت عشق به خويشتن باز مي‌گردد.

 

3) عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها:

داشتنی و دل بستگی ،‌ بنیان زندگي كردن آدمیان با يكديگر است. دل بستگی، مشاركت بيروني- بزرگداشت مشاركت شيرين زندگي- نمايش عشق و شكوه غذاي حسن نيت، چاشني صميميت و خميرمايه ی فيض الهي است. معاشرت صميمانه تا اندازه ای نيازمند فدا نمودن خودمحوري‌هاي شخص و جزيي از زندگي مشترك شدن است. به بیان ديگر، معاشرت صميمانه، نیازمند عدم توجه مطلق به کامیابی هاي شخصي، و توجه به کامیابی كل اجتماع و نداشتن اشتياق نسبت به مالكيت اشيا به صورت فردي و باور به تقسيم همه ی دارايي های زندگي است. به بيان ديگر، تشويق به يك زندگي ساده، احترام به فضايل نخستین و بالاتر از همه ترغيب به رها شدن از خودپرستي است. افراد با چنين صميميتي، خويشتن خود را از دست نمي‌دهند. در حقيقت اين تنها راهي است كه افراد مي‌توانند خويشتن خويش را واقعاً به دست آورند.

همان گونه كه كاول اشاره كرده: گروه، موجوديت بزرگتري است كه فرد از آن سرچشمه مي‌گيرد و به آن باز مي‌گردد. گروه كه مي‌تواند خانواده، خاندان، قوم، طبقه اجتماعي، مليت و يا مذهب فرد باشد، واسطه ی بیان وجود به خويشتن مي‌شود: ايستگاه سرراهي ميان ذره ی جدا افتاده ی آگاهي و جهان.

دل بستگی به معني باور داشتن به يكديگر است. دل بستگی دربرگيرنده ی معناهاي مشتركي است و ايمان را در هم دلي و هم بستگي دو سویه مي‌يابد.

اجتماعات مذهبي مي‌توانند در استوار نمودن نقاط مشترک نقش ايفا نمايند؛ يك سامانه ی باور مشترك يك پارچگي روابط را براي افراد پدید آورده و تقويت مي‌نمايد.

4) باور به روحانيت:

باور به روحانيت به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در پیرامون ماست و به موجب آن چيزهاي عادي به صورت واقعاً غير عادي تجربه مي‌شوند. مشاهده ی روشنایی و درخشش طبيعت همه ی آموزه های ما را شامل سلامت و بيماري، لذت و درد، شادي و غم،‌ سود و ضرر، پیروزی و شكست، زاده شدن و مرگ منتقل مي‌سازد. آن‌ها به صورت حوادث زندگي در مي‌آيند كه دوگانه نبوده بلكه بازتاب مباحثاتي در باب ستايش هاي توصيف ناپذیر و نيز با ارزش هستند.

آموزه های روحاني، نيازمند قطع برخي از ارتباط ها با ديگران است. گرچه دل بستگی خاطر مي‌تواند سرزندگي روان را به ارمغان آورد، ولي به معناي هيچ گاه تنها نبودن نيست. آدمی براي رشد معنوي نيازمند خلوت نيز هست.

تنهايي، پیکر را با طبيعت هماهنگ كرده و دل بستگی آدمی به يك وجود بزرگ تر را استوار مي‌کند. نیایش های مذهبي در خلوت نيز همين هماهنگي را پدید می آورند، به گونه اي كه شخصي كه در تنهايي دعا مي‌كند، احساس مي‌كند در پیشگاه پروردگار تنهاست.

بر پایه ی پندار استور كه فرضيه ی « بازگشت به خويشتن از طريق تنهايي » را ارائه نموده است، اين يك راه قرار دادن فرد در برخورد با عميق‌ترين احساساتش است. در يك فرايند دوسویه هر چه فرد با دنياي دروني بيشتر در برخورد باشد، مي‌تواند با روحانيت دنياي برون بيشتر ارتباط برقرار نمايد. تنها راه آشكار نمودن معنويت شخص آن است كه بخشي از روحانيت طبيعت باشد. در آن جاست كه بايد منتظر دگرگوني بود. رينر ماريا رايكه شاعر در يكي از نخستین نامه‌هايش مي‌گويد: وظيفه ی ما اين است كه دنيا را كاملاً به درون خود فرو بريم، به شیوه اي كه وجودآن دوباره به گونه ای ناپیدا در ما رخ نماید.

5) باور به یگانگی

باور به یگانگی، به معناي احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين مي‌شود كه شخص نمي‌تواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، یگانگی براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان مي‌آورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازه‌گيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده یگانگی را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني مي‌توان يافت. یگانگی تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست مي‌آيد. یگانگی، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به يگانگي در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول مي‌گويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح مي‌آيد تا در آن يگانگي جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.

رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره مي‌كند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ مي‌سازد. طبق نظر پک به اين گونه هر چه ما خويشتن‌مان را بيشتر و پردامنه‌تر گسترش دهيم، تمايز بين خويشتن ما و جهان كم‌رنگ‌تر مي‌شود. ما به صورت فراتر از فرد شناخته مي‌شويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن) را بيشتر و بيشتر تجربه مي‌كنيم.

اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نمي‌توانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نمي‌توانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.

« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »

اين یگانگی، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين يگانگي ترحم‌آميز از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

6) باور به دگرگوني:

باور به دگرگوني، باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است. ما در شكل موجود ممكن است فناپذير باشيم اما در سرشت واقعي خود ابدي هستيم.

ما معنويت را نيز مانند عناصر فيزيكي و رواني، از والدين و نسل هاي گذشته ی خود به ارث مي‌بريم. به همين ترتيب، هر نسل از آموزه ها و آگاهي‌هاي نسل پيشین خود بهره‌مند مي‌شود. از آن جايي كه كيفيت‌هاي فيزيكي و رواني ما داراي عناصري هم سان گذشتگان است - هر كجا و با هر كس كه بوده‌اند- تقريباً محدود به ژنتيك و زندگي خانوادگي است. هنگامي كه اين عوامل در ما جاي دارند، سرشت فيزيكي و رواني بي همتايي را به ما مي‌دهند. از طرف ديگر، سرشت معنوي ما داراي عناصر هم سان جامعه، تاريخ، هنر و جهان هستي گذشته و فراتر از آن است. هنگامي كه اين عناصر معنوي در دوره ی زندگي پیکري، درون ما جاي گيرند، روان را به ما مي‌بخشند.

روان، داراي موجوديتي ویژه است. بعد از مرگ شخص، روان دوباره به عناصر معنوي خود تجزيه شده، سپس دوباره به هم مي‌آميزد.

از اين رو به تدريج روان راه خود را از ميان تمام ارزش‌هاي زندگي مي‌گشايد تا محدوديت‌هاي گيتي را بشكند.

دگرگوني، با پذيرفتن سرانجام و فرجام فرد آغاز مي‌گردد. پذيرفتن سرآغاز فرد دشوار و نا آشکار است. پذيرش فرجام و سرانجام فرد، همچنين فناپذيري وي، روشن‌تر اما دشوار‌تر است. حكمت زندگي را شاید بتوان هم چون رین پاچ گسستن از بندها بيان نمود.

در پایان،‌ همه ی پايان‌ها نوعي آغاز بالقوه هستند و همه ی آغازها پاياني دارند. مرگ، براي روان واپسین آغاز است. چرا كه همه ی ويژگي هاي آفریدگان عادي و ارزشمند زندگي، نام آور يا گمنام، انسان يا غير انسان همگي به شكل ديگر دگرگون مي‌شوند. همان گونه كه چاپرا مي‌گويد: در طبيعت « مرگ جزيي از چرخه ی زاده شدن و نو شدن است. اتم‌هاي ما بيليون ها سال عمر دارند و بيليون ها سال ديگر عمر خواهند كرد. در آينده‌اي دور هنگامی كه آن‌ها به اجزاي كوچك تري تجزيه شوند، نمي‌ميرند بلكه به اشكال ديگري تغيير ماهيت مي‌يابند. به همين شكل بدن ما به گونه اي برنامه‌ريزي شده كه به عنوان يك واحد ويژه کاركردي، کنش خود را متوقف نمايد، اما عناصر آن مي‌توانند اشكال فيزيولوژيكي كاملاً ناهمگونی را به خود بگيرند. حيوانات، گل‌ها، يخ، نمك، مواد نخستینه ای كه چيزهاي زنده و نا زنده را مي‌سازند، يكي هستند. ما با اشيا، فضا، نور و زمان ناهمگون نيستيم، بلكه همگي يك فرآورده هستیم. اين مسئله در نهايت بازتاب سرزندگي دوباره ی زندگی و يافتن روان در همه ی چيزهاست.

گرامي‌ترين اندیشه ها درباره ی ابديت، جنبه ی روشن سرانجام و فرجام ما در اين دنيا است كه اغلب با زيبايي و روشنايي همراه است. قلمرو و ماهيت سرانجام و فرجام آدمي از فرهنگي به فرهنگ ديگر و از مذهبي به مذهب ديگر متفاوت است، اما اصولاً سرمنزلي انتقال‌پذير، جاودانه، نويدبخش حالتي از شور يا وقار، درخششي دروني و يا هم نشيني پنهاني با ديگر فناناپذيران و حتا زاده شدني دوباره است. از سوی ديگر، مرگ سوی تاريك سرانجام و فرجام ما، فراموش شدن و يا هيچ شدن مان را مي‌سازد.

زندگي سرشار از لذت - در اکنون و در ابديت - نیازمند درك اين هيچ شدن است که رين‌ پاچ آن را « زندگي كردن در آينه ی مرگ » بیان نموده است.

در واقع تنها از « هيچ بودن » است كه مي‌توان همه چيز شد و هيچ كس نمي‌تواند وارد اين « هيچ بودن » بشود، مگر اين كه همه چيز را رها كرده باشد. خود معنوي ما با نفي خود عادي ما و رهايي از حس فرد بودن حاصل مي‌شود. اين بي خود شدن فرد، حالت مطلقي از نبودن و وجود نداشتن نيست، بلكه حالتي از رهايي از تمايز ميان خودآگاهي و جهان، هم چنين زندگي در همه جا و درون همه چيز است كه پیکر ما را در داد و ستدی همیشگي با همه ی اجزای طبيعت مي‌بيند.

براي سازگاری « بودن » و « نبودن » به طور هم زمان، زندگي نمودن در دنياي برون، در حالي كه براي دگرگوني درون مي‌كوشيم و جست و جو به دنبال هدف نهايي در حالي كه ماهيت آن را نمي‌دانيم، حالتي فراتر از دنیای مادي پديد مي‌آورد. رهايي از فناپذيري‌هاي معمول نه نفي بنيادين زندگي و نه منتظر بودن براي يك زندگي بهتر است؛ بلكه پنداشتی از تناقضات مرگ و زندگي به عنوان يك هماهنگي دگرگون شونده است.

فراموش نمودن خويشتن، هم دل و هم زبان بودن با ده ها هزار پديده است. هم دل بودن با ده ها هزار پديده، رها نمودن پیکر و ذهن خود و ديگران است.

شكل‌گيري يك درمان گر- بر رشد شخصيتي او چیرگی دارد. موضوع « بودن و شدن »، همان گونه كه براي همه وجود دارد، براي درمان گر هم وجود دارد. بنابراين درمان گر تا اندازه اي مي‌تواند به رشد بيمار كمك نمايد كه خود رشد نموده است. به همين علت چيزي كه واقعاً مهم است، مكاتب درماني نيستند بلكه خود روان درمان گران هستند.

« شخص » درمان گر، هم تئوري و هم مكتب مرتبط با خود را زیر سایه قرار مي‌دهد. در واقع مهارت هاي تكنيكي درمان گر از دیدگاه زمينه‌اي با تظاهرات شخصيتي وي سازگار است. گرچه اغلب خويشتن درمان گر در مردابي از پیروی و نظريه‌هاي رو در رو گم مي‌شود.

اين نظريه‌ها، در حقيقت اغلب جاي گزين فلسفه و در موارد شديدتر، حتا جاي گزين مذهب مي‌شوند.

درمان گراني كه خود را بيش از اندازه ملزم به علوم روانشناسي، زيست‌شناسي و يا جامعه‌شناسي مي‌دانند، حتماً در نهايت، ابعاد اخلاقي و معنوي آدمی را كم تر از اندازه مورد توجه قرار مي‌دهند.

درمان گر معنوي كسي است كه به اضطراب آدمی از جدايي و بي گانگي، احساس بي معني بودن و احساس گناه وجودي به خاطر هدر دادن استعددهايش مي‌پردازد. مازلو مي‌گويد: آسيب شناسي واقعي « تحقير آدمی » است. در اين جا به ویژه تحقير معنوي مد نظر است. از اين رو درمان گر معنوي بايستي خود را به سوی يك خودآگاهي جهاني ارتقا دهد تا بتواند به اعمال روان درماني كه خود نيازمند اندازه ی  بالايي از خودآگاهي و رشد است و کانون معنوي آدمی را هدف گرفته است، بپردازد. هدف فوق به وسيله ی بارور نمودن خويشتن خويش به واسطه ی حس كنج كاوي و مشغوليت‌هاي گوناگون، گسترش خواسته ها و گرایش ها در عين جست و جو براي سادگي آگاهانه، مهار خويش در درون از طريق تنهايي و در برون از طريق صميمیت، دل بستگی داشتن و باورمند بودن  و در نهايت با نشاندن روان خويش در صفاي روح، قابل دستيابي است.

هم چنين روان درمان گر معنوي فردي است كه كش مكش‌ها و كمبودهاي گذشته و اکنون را مي‌شناسد، نه به اين منظور كه آن‌ها را حل كند، بلكه براي اين كه بر آن‌ها چیره شود. او آدمی را با همه ی محدوديت‌هايش مي‌پذيرد و در همین حال آن را نهايت كار خويش نمي‌داند. افزون بر این، درمان گر معنوي تنها به انجام تكنيك هاي گوناگون براي پذيرش معماهاي آدمی نمي‌پردازد، بلكه به فرد براي يك رهايي هماهنگ از آن‌ها كمك مي‌كند.

براي يك درمان گر معنوي « بيمار » يا « مشتري » وجود ندارد، بلكه تنها يك آدمي كه گام بر نداشته، مطرح است. درمان گر معنوي عبارات دوگانه و برچسب‌هاي تبعيض‌آميز مانند طبيعي- غير طبيعي، خردمند- ديوانه و همه ی ویژگی های تشخيصي ديگر به شكل دسته‌بندي‌هاي دوتايي را كنار مي‌گذارد. هنگامی که از اين دوگانگي‌ها فراتر رويم، اشكال آن‌ها ناپديد مي‌شوند. اين منطق نبود دوگانگي است كه بنیاد فلسفه ی درمان معنوي را پدید مي آورد.

درمان گر معنوي به دنبال آن چيزي است كه فرد را در بهترين و بدترين حالت به تنهايي ويژگي مي‌بخشد. هم چنين در جست و جوي آن ويژگي هاي فردي است كه شخص را از ديگران متمايز نموده و به او معني مي‌بخشد.

فرد گام بر نداشته، فردي ست كه در حال شدن هست. وي نه تنها بايستي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته، تفسير گردد، حساسيت‌زايي شود، رویارویی ( مواجهه ) و شرح داده شود، بلكه بايد كنترل شود. در نهايت درمان معنوي جاي پايي به سوي جهاني بزرگ تر است و درمان گر معنوي تنها راه را نشان مي‌دهد.

از دیدگاه یک درمان گر معنوی، ذهن تنها دربردارنده ی نیروهای خودآگاه و ناخودآگاه(ابرمن بازدارنده، نهاد تكانه‌اي و يا من اماره) نيست بلكه شامل مجموعه نيروهاي معنوي است كه پيش‌ساز عشق و باور هستند. بدين ترتيب،  ذهن ما از شكل يك ذهن مكانيكي ساده خارج شده و يك ذهن معنوي مي‌شود. اين ذهن، با خود يك يگانگي به ياد ماندني و يك دل بستگی آسماني به همراه دارد. براي رسيدن به آن هيچ شاهراهي جز يك راه روحاني وجود ندارد.

نقش درماني درمان گر، شمايي انتقالي، سازنده ی  شناخت، آموزش دهنده ی رفتار، مشاور پشتیبانی كننده و هم دل معطوف به خويشتن نیست؛ گرچه ممكن است گاهي هم سان با يك يا همه ی اين ها باشد.

به جای آن، شیوه ی ارتباط درمان گر معنوي، عمدتاً به گونه ای رهايي بخش و رستگار كننده بوده و از همه ی گونه های ديگر ارتباطات برتر است. به اين شكل كه دو فرد به گونه ای دوسوگرایانه، حس‌هاي بنيادي يكديگر را درباره ی سرنوشت مشترك بدون هيچ گونه سرزنش و کاستی تأييد مي‌نمايند. چنين رستگاري با گناهان و کاستی های معمول سازگاری ندارد بلكه بيشتر سازگار با بازگیری  نیک خواهي و آزادي‌بخشي است. به دنبال هيچ خطایی نخواهند بود، هيچ سزایی وجود ندارد و در عمل هيچ نيازي به بخشش نيست. اين نجات خويش و ديگري،‌ رهايي از زندان ذهن و جسم بدون روان است. همچنين پیوستگی ای آرامش‌بخش و ترميم كننده است.

درمان گر معنوي ناخوشي را درمان نمي‌كند و کوششي براي درمان فردي كه ناخوشی دارد، ‌انجام نمي‌دهد؛  او با فردي كه در فرآيند « شدن » قرار دارد، باقي مي‌ماند. درمان گر معنوي و فردي كه گام برنداشته، يك « واحد هم‌بافت » هستند؛ يك وجود یگانه كه اين وجود یگانه مي‌تواند گفت و گوهايي دروني و بيروني داشته باشد و عمدتاً بر آن چيزهايي كه به زبان نمي‌آيد، استوار است. اين با دو راه زندگي فيلسوفانه‌اي كه یاسپرس بيان نموده، سازگار است: راه مراقبت در تنهايي و راه ارتباط با آدم ها « دركي دوسوگرایانه از طريق ساكت نشستن در كنار يكديگر ». همان گونه كه ويتگن اشتين فيلسوف مي‌گويد: اگر كلمات هم عمل داشته باشند، با تعيين ژرفای خلوت معنويت، سكوت همان كلمات است.

روان‌درماني معنوي يك مشاوره ی مذهبي نيست. کلیسا و مشاوران مذهبي آن عموماً ارايه دهنده ی يك شكل ساختاري و سازمان يافته از معنويت با سنت‌ها، تخطئه‌ها و آداب خاص خود هستند. آن‌ها خداوند را به عنوان پنداشت عقيدتي جدا و برتر كه جست و جو براي دستگيري او نیازمند به آداب و مراسم است، بر دوش می گذارند. بر عكس، روان درماني معنوي باورهای خشك را كنار زده و آزادي و خمش پذیری (انعطاف) را جاي گزين مي‌نمايد. اين شیوه ی درمان، چهره‌اي از مذهب سازگار با پيشرفت معاصر كه جهان گير است، را نشان می دهد كه بهترين تصوير آن به عنوان ايده و فلسفه‌اي ماندگار و به عنوان یگانگی ای والا مذاهب را نمايش مي‌دهد. انديشه و مراقبت در زندگي، واسطه‌اي براي وجود روحاني شخص با معبود است. وجود پروردگار به عنوان نیرومند توانای مطلق كه در وجود هر كسي نفوذ مي‌كند، پنداشته مي‌شود. همه ی ما توان ذاتي براي پاک كردن آموزه های مان را دارا هستيم. معنويت يا روحانيت، راهي از ژرف‌انديشي كامل است كه در آن پروردگار را در جهان هستي و هم چنین در وجود خودمان درمي‌يابيم.

روان درماني معنوي يك نوع روان درماني وجودي نيست. روان درماني وجودي معنويت را نفي كرده تا جايي كه موجب نفي بنیادین دلهره و تشويش، تقدير و سرنوشت مي‌گردد. هم چنين حس متناهي بودن آدمی را مخالف با زيبايي، زاده شدن دوباره و آغاز زندگي نوین مي داند. افزون بر از لحاظ پديده‌شناسي اين روش به طور سنجيده بر همه ی باورهای گفته شده نگاهي مشكوك دارد. از آن جايي كه روان درماني وجودي چنین باور دارد که زندگي آدمی از نبود خودآگاهي درباره ی  موضوعات يا موجودات گياهان و جانوران اثر می پذیرد، هوشياري را علت ساخت كيفيت زندگي انسان به گونه ای دیگرگون با دیگران قلمداد مي‌كند. بنابراين آدمی را جدا از بخش‌هاي گوناگون طبيعت قرار مي‌دهد. اگر چه اين روش باعث رهایی آدمی از انزوا مي‌گردد، ولي در همين حال موجب جدايي آدمي از ايمان مي‌شود.

در برابر، روان درماني معنوي بر پایه ی مدلي از سلامت بنا شده است كه تشخيص را حذف مي‌نمايد (اگر بر آن چیره نشود) و دل بسته ی رستگاري و علاج (نه درمان) است.

 

الشرح الاغراض و التفسیر الدایی جان الناپلئون ( 2 )

 

بالاخره آن دست نابکار که دیوار را با زغال سیاه کرده و حضرت ناپلئون را نام و نشان « خر » - این نگون بخت ترین ایرانی پس از « سگ ( آفریده ی مورد احترام و پاسداشت هخامنشیان و زرتشتیان ) » - بخشیده است ُ رو می شود.

او می باید تنبیه شود و پاهای آغشته به شاشش به فلک سپرده شود.

« فلک کردن » برای دهه ها و شاید سده ها ابزار آگاه ساختن و دانایی بخشیدن ما ایرانیان بوده است !

مگر می توان جایگاه « فلک کردن » را از تاریخچه ی آموزش و پرورش این سرزمین زدود و نادیده گرفت ؟!؟

این گونه است که آن که فلک را در مدرسه و مکتب بر کف پاهای دانش آموز فرو می نشانده ، کار و کوشش خود را « آموزش مدارانه » و « پرورش گرایانه » می دانسته و از بابت انجام آن رضای پروردگار را نیز پیش چشم داشته است.

این گونه است که سلول زندان جایگاهی مقدس و خداوندی برای اندرز و ندامت می شود و نام آن - و نه شیوه و رویکردش - به اندرزگاه و ندامتگاه تغییر می یابد تا « پزشک احمدی ها » آسوده تر به تزریق پتاسیم بپردازند.

و اما سیامک جز با « آدم فروشی » چه سان می تواند چنین آسان از بند فلک و شکنجه رها و آسوده گردد ؟!؟

« آدم فروشی » میراث تاریخی ماست.

این سرزمین ، که اهورایی می خوانیمش ، هر بار که در آستانه ی نجات و سرفرازی قرار گرفته ، در خفت « خیانت خودی » و دام « آدم فروشی » گرفتار شده است.

آدم فروشان این سرزمین به « شغاد » و « افشین » منحصر و محدود نمی شوند !!

پس شگفت نیست که سیامک هم مش قاسم نگون بخت را می فروشد تا از تنبیه بگریزد.

 

این نوشته ادامه دارد ............  

  

الشرح الاغراض و التفسیر الدایی جان الناپلئون ( 1 )

 

به ماجرای آغاز عشق پر سوز و گداز سعید تازه شاش کف کرده و نابرخوردار از جسارت و قاطعیت مندی جنسی و زناشویی کاری نداریم !

به نخستین صحنه ی با شکوه سریال می رویمِ ؛ آن جا که یک ویژگی شخصیتی ما ایرانیان در آن آشکارا خود را نشان می دهد : تحقیر و فرومایه داشتن نا آگاهانه ی دیگران ؛ آن هم با منسوب نمودن آنان به موجودی که تا پیش از دوره ی رضاشاهی ، بیش ترین نقش را در آبادانی و سازندگی سرزمین اهورایی مان بر دوش کشیده است :

« ناپلئون خر است » !

البته در این که حضرت ناپلئون از فرط نارسی سیسم بسیار پر رنگ شان  ، به وادی حماقت و نادوراندیشی پای نهادند ، سخنی نیست؛ اما چرا « خر » ؟!؟

اگر همین موجود زحمت کش و بی زبان گرفتار ما ایرانیان نبود که نگون بخت نگون بخت بودیم !

همه ی تمدن و فرهنگ مورد ادعای گزاف مان ب ر باد هوا بود !!

همه ی این میراث فرهنگی مان - که بدان فراوان می نازیم ( البته بدون این که در گردشی موشکافانه و ژرف نگرانه  از میراث فرهنگی اروپا ، روسیه ، مصر ، هند و چین و .... به قیاس با آن ها پرداخته باشیم ) مدیون و بر دوش پر کوشش همین تبار خر شریف و قاطر نجیب ایرانی » است که ما یکدیگر را برای فرو داشتن و خرد کردن بدان آراسته می نماییم !!!

کشیدن گاری لکاته های علویه خانم گون و رجاله های حاجی آقا نما را تا پیش از زاده شدن ایران نو در سده ی اخیر ، بسیار بیش از اسب ، بر دوش همین « خر » و « قاطر » ی بوده است که ما هم میهن و ناهم میهن مان - از جمله حضرت ناپلئون - را برای فروداشتن بدان منتسب می نماییم.

این ویژگی فرهنگی و شخصیت تاریخی ما ایرانیان است :

« آن که نیرومند تر از ما بنماید ، ولو مردم آزار ، پرخاشگر ، زورگو و چپاول گر باشد ، را با ریا و چاپلوسی فراوان ستایش نموده و بر چشم می نشانیم اما آن که زمین خورده و فروداشته شده به دیدگانم آید را خوار و خفیف داشته و تحقیر و نکوهش می کنیم. این گونه ما در طول تاریخ همواره خودکامه پرور و خودکامه پرست بوده ایم تا همیشه جایگاه و شوکت آن که بر سرمان زده است پاس داشته شود و حقوق و کرامت آنان که چون خودمان - کم تر یا بیش تر - تو سری خورده اند ، پایمال شود.  »

افسوس !      

 

این نوشته ادامه دارد .......

فیلم درمانی ( بخش سیزدهم ) : هر پنج شنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش سیزدهم

 

معنای ناب و طعم خوش زندگی واقعی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

ممکن است در روند جلسه های روان درمانی و مشاوره ، خود مراجعان و بیماران هم فیلم هایی را به همراه خودشان بیاورند؛ هر چند این پدیده اشکالی ندارد و حتا می تواند به ویژه در راستای تحلیل مراجع و بیمار اهمیت داشته باشد ، اما این درمانگر و مشاور است که باید فهرستی پر شمار از فیلم هایی که تاکنون به دقت تماشا نشسته است ، در ذهن خویش تازه و آماده داشته باشد و بسته به مشکلات مراجع و اختلال بیمار و مفهوم سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) آن ها ، تماشای شماری از این فیلم ها را به گونه ای ویژه برای هر یک از آنان به عنوان یک « تمرین ( تکلیف ) خانگی » ارائه نماید.

برای نمونه ، پتی نولان تماشای فیلم « آقای جونز » با بازی ریچارد گیر را به پسر یکی از مراجعانش که دچار اختلال خلقی دو قطبی افسرده – شیدایی ( مانیک دپرسیو ) بود ، توصیه نمود. تماشای این فیلم که در آن ریچار گیر نقش یک آدم دو قطبی افسرده – شیدا را بازی می کند ، به آنان اجازه داد تا که این بار مسائل را از دریچه ی یک چنین بیماری ببینند. در این فیلم ریپارد گیر در این باره سخن می گوید که چرا او همواره به مصرف منظم داروهایش نمی پردازد و با داروها از آن جهت که نشاط و نوآفرینی ( خلاقیت ) اش را کاهش می دهند ، مشکل دارد. نولان می گوید : و این دقیقن یکی از آن چیزهایی ست که به مشکلات شدید و ناخوشایند می انجامد.

نولان هم چنین از فیلم دوست داشتنی و زیبای « به همان خوبی که رخ می دهد ( As Good As it Gets ) » با بازی هنرمندانه و فراموش نشدنی جک نیکلسون و جولیا رابرتز در روند مشاوره و درمان مراجعان و بیماران دچار اختلال اضطرابی وسواسی – جبری ( اندیشه ای - کنشی ) فراوان سود جسته است.

در این فیلم دلنشین و ماندگار ، جک نیکلسون هنرمندانه نقش یک مرد کریه و زننده را بازی می کند که به هیچ وجه نمی خواهد کنش های وسواسی و اجبارهایش را درباره ی پاک کردن و چیدن با سر و صدای فراوان بشقاب و کارد و چنگال ، پیش از خوردن غذا متوقف سازد.

از این فیلم می توان به خوبی در راستای این آماج سود جست که به بیماران دچار وسواس های پاکی - نجسی و اجبارهای شست و شو و بازبینی چندباره ی در پی آن ، نشان داد که چه گونه این گونه کردار آنان می تواند مردمان پیرامون آنان را آزار داده و از ایشان دور و بی زار سازد. هر چند برخی از بیماران دچار اختلال وسواسی – جبری برآمدی واژگون نشان داده و از تماشای این فیلم ابراز ناخوشایندی نموده و پافشارنه و پایدار اعتراض می نمایند که تصویری که جک نیکلسون در این فیلم از یک آدم وسواسی به نمایش گذاشته ، نا واقعی و گزافه آمیز بوده است.

دوریس سامی ، درمانگر سونوما کانتی ، که سال هاست همواره در مشاوره و درمان مراجعان و بیماران از فیلم درمانی سود می جوید ، به فراست آموخته است که چه گونه درباره ی فیلم هایی که تماشایش را به مراجعان و بیمارانش پیشنهاد می کند ، دوراندیش و محتاط باشد. برای نمونه ، فیلم کمدی « چه خبر از باب ؟ »که در آن بیل موری نقش بیمار دچار کابوس شبانه ای را بازی می کند که آن چنان ناتوان از جدا شدن از درمانگرش است که دست به تعقیب او در تعطیلات مرخصی اش می زند.

سامی می گوید : آنان که نمی توانستند درباره ی بیماری شان بخندند و بدان بیش از اندازه جدی می نگریستند ، این فیلم را اعتراض آمیز دانسته بودند. این در حالی بود که سامی بدین امید بود که آنان دریابند که « بهنجاری ( نرمالیتی ) ، مفهومی شگفت انگیز و چالش و کشمکش پذیر است ». در واقع ، سامی می خواست تا به مراجعان و بیمارانش نشان دهد که با تماشای این فیلم دریابند که « همه ی ما مردمان گیتی ، هر یک به گونه ی خود ، از یک سری دیوانگی های اندکی برخورداریم. دل نگرانی و اضطراب چیزی نیست که ما بتوانیم آن را به طور کامل در خودمان خفه و نابود کنیم ، بلکه بهتر است بدین نکته بیندیشیم که چه گونه با وجود آن خوب زندگی کنیم و سرفراز و کامیاب باشیم ».

همه ی فیلم های کمدی ای که واقع بینانه بدین دیوانگی های جمعی ما آدمیان می نگرند و صرفا اختلالات یک آدم نگون بخت را زیر ذره بین نمی گذارند ، می توانند در به چالش کشیدن مفهوم بهنجار ( نرمال ) سودمند واقع شده و مفهوم هنجاری ( نرمیتیو ) را جایگزین آن سازند.

بدین گونه ، بیماران دچار اختلالات روان پزشکی از انگ ( استیگما ) پاسداری شده و توانایی کنار آمدن با اختلال خود در زندگی روزمره به دست می آورند.

آن چنان که در برجسته و ماندگارترین ساخته ی شادروان علی حاتمی - « سوته دلان » - آشکارا می بینیم که آن که زندگی واقعی را درست همان گونه که هست ، زندگی می کند ، همانا آدم دچار اختلال کم توان ذهنی فیلم با بازی هنرمندانه ، بی همتا و فراموش ناشدنی « بهروز وثوقی » است. « آقا مجید ظروفچی جوبچی » ای که خنده و گریه اش در سالن سینما ، پای کوبی و دست افشانی اش در شادمانی عروسی ، سوگواری اش در ختم و عزا ، و عشق ورزی وهماغوشی اش – در گوشه ی دنج گلخانه و یا دخمه ی کنج گاوداری – همانا خنده ، گریه ، پای کوبی ، سوگواری ، و عشق ورزی ای راستین و واقعی ست. واین همانا آدم های به ظاهر بهنجار ( نرمال ) پیرامون او هستند که از « زندگی طبیعی و واقعی » نابرخوردار بوده و تنها « ادای زندگی کردن » را در می آورند !

تماشای ژرف و تیزبینانه ی « سوته دلان » و « همشهری کین » می تواند به خوبی هر آدمی را به « معنای ناب و طعم خوش زندگی واقعی » رهنمون شده و او را از گرفتار گشتن به زندان آزمندی و چاه جاه جویی پاس دارد.             

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

سال اصلاح الگوی مصرف : سالی سرنوشت ساز برای ایران نو

 

 

 

 

 

امسال با نگرشی ژرف و تیزبینانه ، سال « اصلاح الگوی مصرف » نام گذاری شد.

بی گمان ، یکی از بزرگ ترین بدبختی های ما ایرانیان زیاده روی در مصرف و آن هم مصرف نادرست و بی جا بوده و هست. از این رو بر همه ی ما ایرانیان واجب است که هر یک به سهم و توان خود - رها از دیدگاه های سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مان - در راستای « اصلاح الگوی مصرف آب ، مواد و انرژی و .... » سخت بکوشیم و دگرگونی ای ژرف و سترگ در راستای آبادانی و سرفرازی میهن مان برداریم.

هر چند ، پدید آوردن « آشتی ملی » می باید در رسیدن به این آماج جدی گرفته شود تا همه ی ایرانیان با همبستگی و همکوشی - هم میهنانه - این سال را مایه ی رنسانس ( نوسازی و باز پیدایی ) اجتماع در حال گذار و در عین حال به پس افتاده مان نمایند.

« آشتی ملی » شرط نخست کامیابی و سرفرازی در راستای « اصلاح الگوی مصرف » است.

برای « آشتی ملی » کوشش ها و کنش های بسیاری لازم است اما پیش از هر چیز ، « آشتی ملی » نمادی گویا و پویا می خواهد. در این باره پیشنهادی کارساز و اثرگذار دارم ، اما هنوز با خود می اندیشم چرا به دور سری که درد نمی کند ، دستمال ببندم و به قول شادروان مشقاسم غیاث آبادی « مشکوف » واقع شوم ؟!؟   

 

 

 

شخصیت و ما ایرانیان ( بخش پنجاهم ) : هر دوشنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

آشنایی با شخصیت افسرده – منتقد : بخش پنجم

 

 

طفره رفتن های کمال یا پوچ گرایانه 

 

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

 

www.iranbod.com

 

 

از جمله باورهای بنیادین و طرح واره های شناختی مراجعان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده - منتقد ( دپرسیو ) ، می توان به مواردی هم چون « زندگی بازیچه ای پوچ و زودگذر بیش نیست » ، اما « راه ، شیوه ، پاسخ و کردارهای درست در هر ایستار ( موقعیت ) آن چنان پر شمار نیستند » ، پس « اشتباه ها و خطاها به آسانی پذیرفتنی نیستند » اشاره نمود.

بیشتر دشواری های افراد دچار شخصیت افسرده - منتقد از راهبردهایی سرچشمه می گیرند که اینان برای خودداری از دل بستن به زندگی پوچ و زودگذر و هم چنین پرهیز از انجام اشتباه و خطا به کار می بندند : « هر چند این زندگی به پشیزی نمی ارزد و فرجام خوش و گوارایی ندارد ،  اما من باید مراقب و تا آن اندازه که ممکن است کامل باشم » ، « من باید به جزئیات توجه نشان دهم ، هر چند به طور کلی هستی و هر آن چه در آن است ، مسخره است » ، « من باید بی درنگ متوجه اشتباه ها شوم تا بتوانم آن را درست نمایم شاید زندگی از این پوچی و پیش پا افتادگی به در آید » ، « هر چند آدمی بی گناه بدین زندگی بی بنیاد فرو افتاده است ، اما به هر حال آن که اشتباه می کند ، سزاوار انتقاد است ».

آماج آدم های دارای ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو – کریتیکال ) ، هم چون شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری آن نیست که اشتباه را از بین ببرند؛ بلکه  این است که احتمال رخ دادن آن را تا اندازه ی ممکن کاهش دهند. این آرمان به پایش و سنجش همه سویه ی خود و پیرامون شان می انجامد.

یک خطا و آشفتگی شناختی مهم آدم های دارای ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو – کریتیکال ) ، هم چون شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری ، اندیشه ی دوبخشی ( دیکوتوموس ) آنان است. یعنی « هر گونه کژروی ( انحراف ) از آن چه که درست است ، به گونه ی خودکار ( اتوماتیک ) نادرست و اشتباه است ».  چنین اندیشه ای اغلب به دشواری ها و مشکلات روابط بین فردی می انجامد؛ چرا که روابط بین فردی ، احساس و هیجان را دربرمی گیرد و لزومن با پاسخ های درست نمایان ( نامبهم ) همراه نیست. هم چنین روابط بین فردی برای این گونه افراد ، از آن جا که حواس شان را از کار پرت کرده و احتمال خطا و اشتباه شان را افزایش می دهد ، دشواری آفرین بوده و هست. اما چون زندگی و پایان آن در پیش چشم و ذهن اینان پوچ و مسخره و بی معنی ست ، تا اندازه ی شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری ، تهدید آمیز نیست. پس همانند شخصیت های وسواسی – جبری برای این مشکل ، به خودداری و پرهیز کامل از هیجان ها و هر گونه ایستار ( موقعیت و وضعیت ) مبهم و نامشخص نمی پردازند.

دیگر آشفتگی شناختی چشمگیر آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) همانند وسواسی – جبری ها ، اندیشه ی جادویی آنان است : « آدمی می تواند از اشتباه ها ، رخدادهای ناگوار و فاجعه ها با نگران بودن درباره ی آن ها پیشگیری کند ». اگر راه و شیوه ی کامل و بی کاستی کار و کنش نا پیداست ، پس بهتر آنست که هیچ کاری انجام ندهیم .بنابراین ، افراد دچار شخصیت افسرده – منتقد ، گرایش بدان دارند که تا آن جا که ممکن است از هر گونه اشتباه در انجام دستورات پرهیز نمایند؛ هر چند گاه به دلیل پوچ دیدن و دانستن پایان ها سستی ورزیده ، طفره می روند و فروگذاری و سرپیچی می نمایند.

شخصیت های افسرده – منتقد ( دپرسیو ) تا اندازه ی شخصیت های نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، دگرگونی در نگرش و رویکردشان به زندگی را فاجعه آمیز نمی پندارند؛ از این رو ، هر چند به وسواس های کنشی ( عملی ) – یعنی همان اجبارهای شان – خو گرفته اند اما این اجبارها نمی تواند آن ها را در برابر سستی ، تن پروری و لاابالی گری و بی قیدی های اخلاقی و غریزی به گونه ای کامل و مطلق پاسداری نماید.

رویکرد کاری و کنشی اینان همانند شخصیت های وسواسی – جبری ها، بر دو شیوه است : یا همواره به سختی کار می کنند تا تکلیف ها را درست انجام داده باشند ( هر چند همیشه نگران آن هستند که آن چنان درست که باید و شاید کنش نداشته اند ) ، و یا این که وقت را هدر داده و به بهانه های گوناگون از انجام کار طفره می روند و کوشش می نمایند که بدان نیندیشند که قرار بوده و می بایست چه کاری را انجام دهند ( چرا که بدین گمانند که هرگز نخواهند توانست کار و تکلیف بر دوش نهاده شده را آن چنان درست که باید و شاید انجام دهند ). بنابراین در بسیاری از موارد ، فرد دارای ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت وسواسی – جبری ، در پیش چشمان آموزگاران واپسین سال های دبیرستان و به ویژه استادان دوره های عالی دانشگاهی ممکن است همانند شاگردان سست بنیاد ، بی مبالات و تکلیف گریز جلوه نماید؛ بدون آن که ژرف نگری و موشکافی لازم برای دریافتن علت شانه خالی کردن و طفره رفتن از انجام درست و بهنگام تکلیف انجام شود. در چنین مواردی ، فرد افسرده – منتقد درست همانند آدم های وسواسی – جبری ، ممکن است همه ی مراحل دانش آموختگی ( فارغ التحصیلی ) خود را انجام داده باشد ، اما در عمل نتواند این کار را به دلیل وسواس های انتقادی و کمال گرایانه ی خود در ویرایش کامل و بی کم و کاست پایان نامه اش و نیز سستی و بی قیدی های پوچ گرایانه اش ، تا ماه ها و حتا سال ها به پایان برساند؛ مگر آن که شرایط آن چنان بر او تنگ شود که از ترس و نگرانی عواقب قانونی کش دادن دانش آموختگی ، پرهیز و طفره رفتن را کنار بگذارد.

    

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

افسوس که « ایران بد دکتر بهروان » نابهنگام درگذشت... ( 3 )

 

 

دکتر عبدالحسین بهروان Dr. Abdol Behrawan

 

دردمندان فراوانی را رایگان درمان و شفا بخشید.

حقوق دانشگاهی و اندوخته ی یک عمر کوشش شبانه روزی اش را در راستای آبادانی میهن و نان بخشیدن به کارگران تهی دست اجتماع خرج کرد.

یک لیبرال - سوشیال دموکرات به تمام معنا و دوست دار آدمیان ، جانوران و گیاهان بود.

به سرزمین مادری اش - ایران - صمیمانه و پر شور عشق می ورزید.

به ریخت و پاش های محمدرضا شاه پهلوی در جشن های ۲۵۰۰ سال پادشاهی ، پنجاهمین سال سلطنت و تاج گذاری به شدت انتقاد داشت و او را بر عکس پدرش ، آدم بی عرضه و جاه طلبی می دانست.

به شادروان دکتر محمد مصدق ، از صمیم دل عشق می ورزید. به گمانم برای هیچ ایرانی ای این چنین احترام و ارادت قائل نبود.

خود را « سرباز کوچک میهن » می نامید. به او گفتم که من « سرباز کوچک میهن » را « ایران بد » نام نهاده ام. این ایده را پسندید و در آرزوی من که هر ایرانی ، « ایران بدی » مسئول و منعهد باشد ، صمیمانه شریک شد.

 

شادروان ایران بد دکترعبدالحسین بهروان ، کاشت انار را چاره ای برای نجات اقتصاد کویرنشینان ایران می دانست

 

 

برایش وبلاگی پدید آوردم که هرگز فرصت و فراغت آن نیافت که در آن بنویسد.

تصویر بالا را به دلیل عشق فراوانی که به قلمه های اناری که با دست خود در مزرعه ی مجهز به آبیاری قطره ای اش کاشته بود ، از گوگل جستم و در پست نخست وبلاگش گذاشتم. وبلاگی که چون هرگز در آن ننوشت ، از بلاگفا حذف شده است.

به ویژه بر آن پافشاری داشتم که سفرنامه هایش را در آن بنویسد. سرزمین های بی شماری را از پیش چشم و ذهن گذرانیده بود. چه توصیف و تعریف ها از موزه ی اسکندریه و قاهره ی مصر - موزه ی فراعنه - برایم نمود. از مصر ، یمن ، عربستان ، اسرائیل ، کوبا ، سیشل و ....... حکایت ها برایم گفت.

آمریکا را استعمار نیرنگ باز نوین و انگلستان را استعمار مزور پیر می دانست. می گفت یهودیان ثروتمند نیویورک به یاری این دو امپریالیست ، زیباترین سرزمین جهان - پس از کوبا - و خوش آب و هواترین نقطه ی دنیا را از آن خویش نموده اند. جالب بود که اندیشه های سوسیالیستی پر رنگ را پیوسته و آمیخته با ناسیونالیزم منطقی ( نه شووینستی ) داشت و در عین حال از کمونیسم بی زار بود. خود را جزو چپ اندیش های جبهه ملی بود و از حزب توده به شدت نفرت داشت و آنان و دیگر کمونیست های ایران - وابستگان شوروری - را عامل اصلی توقف و شکست مدرنیته در ایران و بازگشت به عقب ایران زمین می دانست. هر چند از پایه با مدرنیته ی پوسته ای و شکننده ی محمد رضا شاهی مشکل داشت.

 با وجود همه ی ناملایمات و برخوردهای آزار دهنده ای که به سبب بیان رک و جسورانه ی باورها و دیدگاه هایش در میزگردها و مصاحبه های تلویزیونی و نوشته های مطبوعاتی و نیز ارتباط همیشگی اش با دوستان آلمانی و اروپایی اش نسبت به او روا داشته می شد و همواره از آن گله می نمود و با وجود این که خود را در ایران رها و آزاد احساس نمی نمود ، Dr. Abdolhossein Behrawan باز هم پافشارانه آرزو داشت در ایران بمیرد و خاکسترش از فراز دماوند و یا دست کم کوه های مشرف برکوهپایه بر خاک ایران زمین پاشیده شود.

به سبب همین دلبستگی و شیفتگی فراوانش به ایران ، به پیشنهاد من تصویر زیر را بر بالای وبلاگش نهادیم تا بازگوی دلبستگی او به ایران و باور او به این که « صنعت کاشت ، برداشت ، بازآوری و فرآورده سازی انار » می تواند نجات دهنده ی اقتصاد کشاورزی ایران از نابودی و کویرزایی باشد.

 

ایران بد دکتر عبدالحسین بهروان Dr.Abdol Behrawan

 

دوستی و آشنایی ما اندکی بیش از یک سال به درازا نکشید اما گفته ها و کردارش بر آن گفتار در زندگی اش برای من انگیزه های در ایران ماندن و مهاجرت نجستن را دوباره زنده و نیرومند ساخت.

 

این نوشته ادامه  دارد ..............  

افسوس که « ایران بد دکتر بهروان » نابهنگام درگذشت... ( 2 )

 

 

شادروان ایران بد دکتر عبدالحسین ( بهنام ) بهروان

 

کتاب های بی شماری نوشته بود و سال ها ستون نویس و تحلیل گر روزنامه ی اشپیگل آلمان بود.

می توانست همچون شوالیه ای باز گردد و به مصاحبه های نام جویانه ( شهرت طلبانه ) با تلویزیون ها و رادیوهای ماهواره ای بپردازد و همچون مثلن جناب مستطاب والا حضرت ابراهیم یزدی ( ! ) هر از چند گاه خبرنگاران را با اصرار به سوی خویش فرا بخواند و تحلیل ارائه دهد تا نامش همواره مطرح ، خبر ساز و شهرت آور باشد.

می توانست همانند بسیاری - شاید حتا خود من ( !! ) - در این روزنامه و آن ماه نامه بنویسد و کتاب منتشر کند تا مثلن ماندگار شود !!!

اما او دیگر سودای نام آوری ( شهرت ) نداشت. به او اصرار می کردم تا بیش تر مصاحبه کند و هر از چند گاهی تحلیلی - دست کم درباره ی اقتصاد کشاورزی و کویر زدایی در ایران - برای روزنامه ها بنویسد. می گفت خسته است و دیگر فقط می خواهد به نوشتن کتاب پژوهشی اش برای دانشگاه محل خدمتش در آلمان بپردازد. می گفت که ما پیرمردان باید از عرصه ی سیاست و اجتماع بازنشسته شویم و میدان را به جوانان واگذار نماییم. به شدت به سن بازنشستگی سیاسی باور داشت و از این که پیرمردان در ایران بر بالای حزب ها و گروه ها و محفل های سیاسی نشسته اند و امکان جولان به جوانان نمی دهند ، گله داشت.  

خود را وقف آبادانی موقوفات خانوادگی نیاکان و پدرش در کوهپایه و کویر آن ( گلستان ) ، نهوج و اردستان نموده بود. درمانگاه مخروبه ی کوهپایه را تبدیل به کلینیک ، بیمارستان و زایشگاه شبانه روزی مجهزی کرده بود و حمام عمومی مخروبه را به کتابخانه ای شایسته و درخور تبدیل ساخته بود.

آبیاری قطره ای را در حاشیه ی کویر اسپهان جدی گرفته بود تا آن جا که از شدت کوشش ، جان بر سر ستیز با کویر گذاشت. به باور من ، همچون خود من دچار بیش فعالی بزرگسالی ( ADULT ADHD ) و ( HYPERACTIVITY ) بود.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان    

 

این نوشته ادامه دارد ..........

افسوس که « ایران بد دکتر بهروان » نابهنگام درگذشت... ( 1 )

 

 

کتاب شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : سال جمهوری اسلامی ایران در دولت اصلاحات سید محمد خاتمی

 

 

دیروز ظهر عزیزی از دوستان ، مرگ نابهنگام دکتر عبدالحسین بهروان را به من خبر داد.

با دکتر بهروان درست در تعطیلات نوروزی سال پیش ( هشتاد و هفت ) آشنا شدم؛ از طریق پسر عمویم  ، ارسیا اوحدی که بیش از دو دهه است که در آلمان روزگار می گذراند.

قرار برای آشنایی را هم او در لابی هتل شاه عباس ( مهمان سرای عباسی ) اسپهان ( اصفهان ) گذاشت. رفتم و با این کنشگر اجتماعی ، این « ایران بد » کوشا و به واقع دلسوخته ی ایران آشنا شدم.

از اعضای کوشای جبهه ی ملی ایران و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا بود که چند سال سمت و مسئولیت سرپرستی آن دو را در اروپا داشته بود و یک بار هم به همراه گروهی از دانشجویان مخالف رژیم شاهنشاهی پهلوی دست به اشغال سفارت ایران در لندن زده بود. همان سبب گشته بود که گذرنامه ی ایرانی اش باطل و بدین ترتیب ممنوع الورود و ممنوع الخروج شود.

در سال های اصلاحات - دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی ، فرصتی برایش فراهم شد تا پس از « چهل سال استادی گروه فلسفه و جامعه شناسی دانشگاه های آلمان ، از جمله دانشگاه فرانکفورت » به ایران بازگردد و این جا بماند.

پیش کسوتان جبهه ی ملی ایران به استقبالش آمده بودند تا برای کار و کنش سیاسی بدان ها بپیوندد ، اما او در شرایط کنونی کشور ، کار سیاسی را آن هم در قالب و اندازه ی پیرمردان به باور او بازنشسته ی گروه های ملی نپسندیده بود. به گروه های موسوم به ملی - مذهبی هم از ریشه و پایه باور نداشت و آن ها را التقاطی ، غیر علمی و منطق گریز می دانست که در آینده ی ایران هیچ نقش و جایگاهی نخواهند داشت.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : کوشا در جراحی پلاستیک رایگان دردمندان تهی دست ایران

 

 

او آماجی دیگر پیش ذهن داشت. می خواست پایه های اقتصاد کشاورزان نگون بخت و تنگ دست اجتماع را بنیانی نیرومند بخشد و کار بهداشت و درمان مردمان تهی دست ایران را به پیش ببرد.

هر سال به اعتبار دوستان جراح نام آوری که داشت ، گروهی از جراحان مشهور و چیره دست پلاستیک ، ارتوپدی ، مغز و اعصاب ، عروق و ...... را گرد هم می آورد تا به جراحی رایگان دردمندان تهی دستی بپردازند که توانایی پرداخت میلیون ها تومان پول جراحی های دشوارشان را ندارند.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : کوشا در جراحی پلاستیک دردمندان تهی دست ایران

 

در همین حال به کاشت انار بر پایه ی گسترش آبیاری قطره ای در کویر می پرداخت تا به گفته ی خویش در « ستیز تاریخی مردمان سرزمین پارس با کویر : قنات » ، جنگ افزاری نوین را به دست کشاورزی در آستانه ی نابودی پیرامون کویر دهد.

لیسانس « کشاورزی » با گرایش « اقتصاد کشاورزی » از آلمان داشت اما یک دکترا ( PhD ) در فلسفه و یک دکترا در جامعه شناسی از دانشگاه فرانکفورت گرفته بود و تا هنگام مرگ به کار پژوهش برای دانشگاه های آلمان پرداخت. چهل سال آموزش و پژوهش در دانشگاه های گوناگون آلمان ، از جمله فرانکفورت را در کارنامه اش داشت.

 

این نوشته ادامه دارد .............     

مدیریت جنسی : راهبرد سرنوشت ساز دهه های پیش رو ( بخش چهارم  گفت و گوی من با رادیو BBC )

 

 

موج سوم گسترش ایدز در ایران ، از طریق جنسی ( sexual ) است که بسیار بسیار بسیار گسترده تر و ویرانگر تر از دو موج نخست - معتادان تزریقی و زندانیان - خواهد بود. این موج سونامی وار اجتماع ناآشنا با راه های پیشگیری و در همین حال دچار وسواس و اجبار شده به سکس را مورد یورش قرار خواهد داد.

آموزش جنسی مبتنی بر پرهیز و خویشتن داری جنسی ( دست کم تا بیست و یک سالگی ) می تواند بهترین و سودمندترین راهبرد برای کنترل و مهار این سونامی پیش رو باشد. آموزشی که بر پایه ی مخاطرات و ویژگی های اجتماع در حال گذار ما باید طراحی و انجام شود.

آموزش جنسی ای در ایران کارساز و اثرگذار خواهد بود که ارضای غریزه ی جنسی را با مفاهیمی هم چون معنویت ، انسانیت ، شرافت و آبرو همراه و پیوسته سازد و نوجوانان و جوانان مان را در رسیدن به ایمان و عرفان شخصی در عین ارضای جنسی یاری دهد.

بی گمان ، اختلال ( بیماری ) « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » هم چون دیگر وابستگی ( اعتیاد ) ها نه تنها باعث از دست رفتن بهداشت و سلامت روانی و فیزیولوژیک می شود ، که هم چنین گوهر ارزش مند وقت و عمر آدمیان را به هدر می دهد. این اختلال به سادگی و شتابان ، همه ی استعدادهای آدمی را تباه ساخته و فرصت شکوفایی را از آن ها می ستاند. نمایان است که ابتلا به این اختلال ، خطر دچار شدن به عفونت ایدز ، هپاتیت بی و سی را چندین و چند برابر می کند.

از این رو لازم است که اختلال وابستگی ( اعتیاد ) به سکس همانند اختلال وابستگی ( اعتیاد ) به الکل ، مواد مخدر و محرک جدی گرفته شده و همه ی راهبردها و راهکارهای لازم وسودمند برای پیشگیری و مهار آن طراحی شده و به کار بسته شود.

باید دانست که کوشش و خواست سکسولوژیست ها و روان کاوان همواره این بوده که بخشی از انرژی زیستی ( لیبیدو ) به سوی برقراری رابطه های جنسی - آمیزشی و تخیلات و فانتزی های غریزی سمت و سو یابد و بیش تر آن در راستای پدید آوردن نواندیشی و نوآفرینی ( خلاقیت ) ، افزایش توان مندی های حرفه ای و هنری و کوشش های انسانی شود.

 

 

این نوشته ادامه دارد ............... 

مدیریت جنسی : راهبرد سرنوشت ساز دهه های پیش رو ( بخش سوم  گفت و گوی من با رادیو BBC )

 

 

 

به هر حال پورنوگرافی وجود خواهد داشت. به عنوان صنعتی پول ساز و نیز تهدیدی برای سلامت و بهداشت روانی - جنسی خانواده ها. صنعت پورنوگرافی امروزین ، از روز نخست هم انتقام و یورشی سهمگین از سوی پیرامون ( حاشیه ) نشینان پرولتاریا بر علیه زندگی لوکس ، رفاه و آرامش طبقه ی بورژوا بود. البته باید به یاد داشت که پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) عمری به درازای آدمی دارد و در نقاشی های آدمیان غارنشین و سنگ تراشی های عهد کهن ، فراوان دیده می شود.

همراه شدن « مدیریت جنسی » کارآمد و بهنگام با « مهندسی شادی و هیجان » می تواند به خوبی کودکان ، نوجوانان و جوانان را از وابستگی به هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) پاس داشته و سنگری ستبر در برابر اختلال « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » باشد.

در مبحث « مدیریت جنسی » آن چه بسیار مهم است که پیش چشم و ذهن نشانده شود ، این واقعیت نمایان است که به دلیل مشکلات اقتصادی - اجتماعی کنونی ، و روند رو به گسترش بی کاری ، هرگز نمی توان « مدیریت جنسی » را ساده لوحانه و کوته اندیشانه ، تنها و تنها به ازدواج تقلیل داد.

مردان جوان و میان سال اجتماع ما ، همانند بسیاری دیگر از مردان این گوی گردان ، ازدواج گریز شده اند و نمی خواهند زیر بار طاقت فرسا و سنگین ازدواج و یک عمر مسئولیت های آن بروند.

این واقعیت که بنا بر برخی ارزابی و گمانه زنی ها ما در سال ۱۴۰۰ خورشیدی نزدیک به هفت - هشت میلیون دختر و دوازده - سیزده میلیون زن مطلقه ی جوان و میان سال خواهیم داشت که هرگز فرصت ازدواج را نخواهند یافت ، باید ما را به این درایت و تدبیر برساند که « مدیریت جنسی » و « مهندسی شادی و هیجان » را باید هر چه شتابان تر در فراز راهبردهای سرنوشت ساز این سرزمین گذاشت.

 

 

این نوشته ادامه دارد ........... 

مدیریت جنسی : راهبرد سرنوشت ساز دهه های پیش رو ( بخش دوم  گفت و گوی من با رادیو BBC )

 

 

آموزش جنسی

 

 

کژراهی ( انحراف ) و گمراهی جنسی ، پیامد سرراست ( مستقیم )و طبیعی نادانی جنسی است. در واقع ، آموزش جنسی می تواند بهترین و کارآمدترین ابزار در راستای پرهیزگاری و خویشتن داری جنسی و پیشگیری از پیدایش کژراهی ( انحراف ) های جنسی باشد. این آموزش های پژوهش بنیاد و دانش مدارانه باید از دوران کودکی و نوجوانی تا بزرگ سالی و میان سالی و بر پایه ی ویژگی های فرهنگی ، مذهبی و اجتماعی انجام شود. 

باید به نوجوانان و جوانان آموخت که میل جنسی ، غریزه ای ست که از سوی پروردگار به آدمی ارزانی داشته شده تا در پرتو آن به عشق و آرامش افزون تر دست یابد. پس ضروری ست که هم چون هر غریزه ی دیگری در آن راه میانه روی را برگزید و اسیر و برده و وابسته ( معتاد ) به سکس نشد.

 

این نوشته ادامه دارد ...........

شناور در موج های شتابان ذهنی آشفته و سرشار ( روزنامه ی اعتماد )

 

 

شناور در موج های شتابان ذهنی آشفته و سرشار

 

دکتر بهنام اوحدی

 

نقدی روان شناختی بر رمان « موج ها » ی ویرجینیا ولف

 

برگردان مهدی غبرایی

انتشارات افق

398 صفحه

رمان موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان : مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

 

ویرجینیا ولف در اواخر دهه ی 1920 با نوشتن ناپیوسته ی رمان « موج ها » چندین هدف را با ذهنی دلزده و خسته پی گیر می شود و خود در یادداشت های روزانه ی آن سال ها یادآور شده که برخلاف گذشته چندان شور و انگیزه و اشتیاقی برای نوشتن این اثر در ذهن خویش احساس نمی کرده است.

برای پدید آوردن – آفریدن – سبکی نوین بینابین نثر و شعر از چندی پیش در دفتر یادداشتی زیر هر حرف ، واژگان و ترکیبات بیانگر لحظه های ناب زندگی خود و هر آن چه که پیرامونش بوده را ردیف می نموده است تا بعدها با چینشی خاص و منحصر به فرد بتواند به یاری آن ها سبک ابداعی و شگفت انگیز خود را بیافریند.

ولف در سال های پیش از دهه ی 1930 با نوشتن این رمان کوشید تا جدال جبر و اختیار را به پرسش کشد و آن چه که در کشاکش آدمی با روزگار گذرا یا ماندگار است را کند و کاو نماید. کوششی که نخستین نشانه های آن را می توان آشکارا در « به سوی فانوس دریایی » ( 1927 ) نیز مشاهده نمود؛ این بار و در موج ها این پرسش ها هویداتر و برجسته تر به تصویر کشیده شده اند.

« موج ها » که نخست از سوی ولف « شب پره ها » نام گرفته بود ، به گونه ای انتزاعی ، پر رمز و راز و آن چنان که ولف دوست داشت مطرح کند ، « بی چشم » نگاشته شد. « بی چشم » به معناهای رمزگونه ی گوناگون و همزمانی از سوی ولف بیان می شد: سرنوشت محتوم و چاره ناپذیر هم چون پرسیوال ،؛ همانند هر آن چه که بی عینیت است ؛ بریده از خویش بودن در اثر تردید یا اندوه فراوان ؛ و ................

ولف در طی نگارش دست نوشته های آغازین موج ها یادآور شده است که « تنها یک زندگی مورد نظر من نیست ؛ بلکه می خواهم به چندین زندگی با هم بپردازم. »

او برای این کار شش کاراکتر را از ویژگی های دوستان ، خواهران و برادرش می آفریند تا بیانگر و آیینه ی پردازش و انعکاس صداهای طبقه ی اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی او باشند. صداهایی که به گونه ای سلسله وار ، در پی هم به تک گویی از خویش و پیرامون خویش می پردازند. خود ولف نیز هم چون کارگردان / بازیگر نمایشنامه گهگاه میان اپی زودها سر بر می آورد و از قضاوت و منطق خویش نسبت به واقعیت رخدادهای زندگی و هستی سخن به متن می آورد. اما خودفاش گری و حدیث نفس ولف را نباید تنها در این میان پرده ها سراغ گرفت. « موج ها » خودکاوی شعرگونه ای است که فرآیند و ساختاری موزائیزمی و چند پاره دارد که برآمد خودکاوی یک من ( Ego  ) در قالب ذهنیات او و نیز شش  من  ( Ego  )  دیگر بیان می شود.یکی از ویژگی های برجسته ی « موج ها » همین مرز میان هویت و فردیت هر شخصیت با دیگران است که آهسته و آرام در طی روایت محو می شود. و یکی از فردیت هایی که مرز هویتی اش با دیگر شخصیت های رمان از دست می رود ، راوی اصلی پیدا و پنهان در پس پرده ی نمایش – خود ولف – است که به گفتن از خویش ، گاه به گاه حتا تداعی آزاد گونه ، در بیان ذهنی شش پرسوناژ رمان می پردازد و ابایی از آن ندارد که بعدها منتقدان و خوانندگان این بیانات را « حدیث نفس » خود او بدانند.

جالب آن جاست که تک گویی های شش کاراکتر این نمایش شبه شاعرانه – که گاه به گونه ی ذهن در ذهن ، با درون گویی ها و درون داده هایی داخل پرانتز همراه می شوند – همانند دیالوگ نوشته شده اند، در حالی که این تک گویی ها و خودگویی ها ( مونولوگ ها ) ، دیالوگ هست و دیالوگ نیست !

در واقع ، این طرح آزمایشی مونو دیالوگ سرشته و تنیده به هم بیش از این که شاعرانه باشد ، نمایشنامه گونه است که نه در قالب تصویر ، که در چارچوب واژگان انتزاعی و ترکیبات و تشبیهات و استعاره های امپرسیونیستیک به نمایش در آمده اند. نمایشی که به نقد رئالیزم  می پردازد تا در پس زمینه ای موزائیزمی از امپرسیونیزم همیشگی ولف در پوششی رمانتیک به جلوه ای سورئالیستیک دست پیدا کند : سبکی نوین در میانگاه شعر و نثر ، که برای سده ها رمز و راز گونه هم چون ردپایی حک شده در صخره ای ستبر و جاویدان زنده بودن ولف را فریاد کند.

بدین ترتیب ولف با تکنیک « بی چشم بودن » و « گفتمان انتزاعی و ذهنی » توانست از چارچوب های قراردادی و به باور خود ، نخ نما و کلیشه ای شده در شخصیت پردازی دور شده و از گذار زودگذر واقعیت پوچ و بی هوده در پس زمینه ی رخدادهای پر افت و خیز زندگی معمول روایت کند.

در موج ها انگار همه ی شخصیت ها در زندگی شان گم شده و مرزهای « فردیت » خود را از دست داده اند. « فردیت » و « هویت فردی »  در « موج ها » آن گونه که در دیگر آثار ولف برجسته و چشمگیرست،نیست.  « زندگی " من " یک زندگی نیست که به آن بازگردم. من یک تن نیستم ؛ آدم های زیادی هستم ؛ ...... » ( نک ص 354 ) این شش کاراکتر و حتا خود راوی / کارگردان اصلی بیشتر شبح اند تا این که شبیه فیگورهای شخصیت های زندگی های واقعی باشند. انعکاس هر شخصیت تنها بیانگر لحظات کمیاب خوشبختی مشترک و داشتن حس پیوند ، دلبستگی و یکپارچگی با دوستان دوران همواره نوستالژیک کودکی است. بیان و توصیف هر شخصیت در سخن و زبان دیگری خود هویدای این واقعیت است که همه ی این سخنان از آن گوینده ی اصلی و پنهان رمان – خود ولف – است که به سان من ( Ego  ) ای چند پاره اما همگن و یگانه در ذهن ها ، تن ها و من ( Ego  ) های شش گانه و حتا کاراکتر وصف شده ی پرسیوال نمود و نشان می یابد. این من ها و منیت ها در کاراکترهای زن بین لذت بردن از زندگی دنیوی و یا پشت کردن بدان ، و در کاراکترهای مرد میان نظم ، انضباط ،مسئولیت نان آوری و رویاها و تخیلات بلند پروازانه در حرکت است. انگار وجوه گوناگون هر شخصیت در رمان باز می شود و به خواننده شناسانده می شود. وجوهی که نماها و جنبه های پیچیده و گوناگون ویرجینیای دارای شخصیت مختلط  دپرسیو / نارسی سیستیک / اسکیزوئید / وسواسی – جبری ، و البته افسردگی دو قطبی نوع چهار : هایپرتایمیک – دپرسیو  آمیخته به وسواس های ذهنی و عملی را باز می تابانند.

در موج ها بیش از آن که بر فردیت و تفاوت های فردی هر کاراکتر پافشاری شود ، بر ویژگی ها و وجوه مشترک همه ی آنان ، و نیز راوی / کارگردان پیدا و پنهان به ظاهر بی نام ، و درون مایه ها ی مشترک انسانی آدم های نه تنها این رمان ، که این گوی گردان به یاری واژگان از پیش فراهم و گرد آورده شده به نمایش سپرده می شوند. نمایشی که کوششی پی گیر صرف آن می شود تا تمی شاعرانه داشته باشد شاید جادوی ماندگاری و اکسیر زندگانی جاودان شود. از این روست که افعال این گونه آورده می شود : « من سوزانم ؛ من لرزانم » ؛ و نه « من می سوزم ؛ من می لرزم » همواره معمول.

توصیف های گاه درخشان و گاه بی دلیل و بیش از اندازه ی حوصله ی خواننده به گونه ای ست که طبیعت جاندار و حتا بی جان نیز از قواره ی نقاشی شدن با واژگان فراتر رفته و بر زبان هفت راوی رمان به سخن در می آیند. بدین ترتیب طبیعت بی جان نیز هم چون موجودی زنده فعال ، پویا و در جنب و جوش روایت می شود. این شیوه ی نگارگری طبیعت همانند سبک ولف در دیگر داستان آزمایشی ( تجربی ) او به نام « باغ ( پارک ) کیو » است. جهانی که به ندرت و بیشتر از سوی کودکان تماشاگر تیزهوش آزموده شده و تم نوستالژیک آن گاه به فراخور استعداد آن ها در آفرینندگی ، سال ها و دهه ها بعد جلوه پیدا می کند.

طرح پایه ای این رمان با تغییر فصل مکرر و جدا شدن بی لذت هر کاراکتر از سوی ولف ریخته شده تا ریتمی پدید آورد که خواننده را به سوی پایان رمان بلغزاند؛ خواسته و هدفی که به سبب توصیف و تشبیه و استعاره های به کار برده شده در رمان به چنگ نیامده و با کامیابی همراه نشده است. این حجم انبوه از آفریده های ادبی در عمل نه فقط خواننده ی معمولی رمان ها ، که خواننده ی پیشرو و حرفه ای را هم دلزده و کلافه کرده و می کند.

صرف نظر از دشوار نویسی خاص « موج ها » باید اذعان نمود که ریتمی که چند شخصیت ، بدون سقفی بالای سر ، و در حس و حالی ناامیدانه ، مضطرب و متزلزل ، مدام و بی اختیار خود را با جبر زمانه و رخدادهای سرنوشت سازگار می نمایند ، برای بیشتر رمان خوانان چندان دلچسب و خوشایند نیست. آن چه که مایه ی دلگرمی آدمی شده و می شود ، « گذر عمر » از روزی به روز دیگر و کارهای مهم و کم ارزش و کلی و جزئی ست که هر فرد در این روزها باید انجام دهد.

« موج ها » به گونه ای بیان دردمندی ،ناتوانی ، و بی چارگی های آدمی در زندگی است. « صداها » در آن فرآیندی ارواح وار و شبح گونه دارد که چندان آشکار نیست که از کدام زمان سخن بر زبان می رانند؛ به ظاهر از حال می گویند ، اما لحن پنهان در پس زمینه اندوه نوستالژیک خاصی دارد. اندوهی که در پایان رمان هنجارستیز و کلیشه گریز آشکار می شود که از « هراس از مرگ » سرچشمه می گیرد و بی تفاوتی جهان ، طبیعت و حتا دیگر آدمیان نسبت به مرگ آدم و نا آدم. عشق ، کشش ، آمیزش ، بلند پروازی و زیاده خواهی و ...... همه و همه پس زمینه و دکوپاژی برای نمایش به تصویر کشیده شدن این « هراس از مرگ » اند. هراس از مرگی که بیان آن با بانگ بلند را کارگردان / راوی هراسناک پشت سر شش کاراکتر رمان به برنارد که توانایی توصیف و هنر نویسندگی را دارد ، سپرده است. و از یاد نبریم که شش کاراکتر – نویل ، جینی ، سوزان ، رودا ، لوئیس و برنارد – در واقع همگی همان برنارد هستند؛ شش گوشه ی یک من ( Ego  ). و برنارد خود همان راوی پیدا و پنهان – ولف – است  که می کوشد تا این شش کاراکتر را با خود ، پرسیوال ، میهن ( انگلستان ) و جهان به هم بیامیزد و به یکپارچگی و هویت یگانه و همبسته برساند.

شگفت این که در چنین تکنیکی به ظاهر بر تفاوت های این ده پرداخته شده و در مرزبندی این تفاوت ها کوششی پیوسته و پی گیر صورت می گیرد اما در واقع آن چه که در پس پرده قرار است بیان شود همانا شباهت های بود ( وجود ) و سرنوشت ( تقدیر ) مشترک آدم ها و هر آن چه هاست که در جهان هست. سرنوشتی که در پایان با فرجام پوچ و بی هوده ی زندگی – مرگ – همراه می شود. یک تکنیک درخشان در « موج ها » آن است که در عین حالی که همه جا بر « فردیت » پافشاری خاصی صورت می گیرد ، اما همه ی این « فردیت » ها در اشتراک ها و شباهت ها آهسته آهسته محو می شوند. تکنیکی که به گونه ای دیگر در « بوف کور » صادق هدایت نیز خود را چشمگیر می سازد. « همین که حرف زدم احساس کردم " من تو ام " . این همه تمایزی که ایجاد می کنیم ، این هویتی که این همه می پرورانیم ، مغلوب شده. » ( نک ص 368 ) در « موج ها » ، بیش از آن که حسی مشترک از پویایی ، جنبش و حرکت در طی زمان روایت شود ، حضوری مجسمه وار در عرصه ی زندگی به تصویر کشیده می شود که شباهتی آشکار با نمایشنامه ای جزء نگر دارد. حضوری که در طی زمان بیش از توالی مفهومی ، تعلیقی مداوم دارد. چندان مشخص نیست که راوی به تاریخ میهن و جهان می پردازد ، یا روایت نوستالژیک زندگی خود و عزیزان مانده و رفته را بیان می نماید و از تاریخ خود را فارغ و رها می سازد. آن چه بیشتر به ذهن می رسد آن است که انگار قرار است که این دو نیز در چارچوبی داستانی ، شاعرانه و نمایش گونه به هم پیوند خورده و پیوسته و یکپارچه شوند.

 در « موج ها » برهه های کم اهمیت زمان بیشتر و برجسته تر به نمایش سپرده شده اند. برهه هایی که حواس پنج گانه ی خاص راوی اصلی رمان – ولف – را همواره و به ویژه در کودکی به خود وا می داشته است. لحظه هایی ناب که برای اغلب مردمان بی اهمیت و ناچیزند. برتری و برجستگی این لحظات ناب و سرشار برای ولف به چشم و ذهن مردمان متوسط توده ی اجتماع ، مسخره و بی ارزش جلوه می نماید و نمی تواند پس زمینه و درون مایه ی مفهومی این همه جزئیات به ظاهر تنگ کننده ی فضا و زمان رمان را درک کند. هر چند باید اذعان نمود که جریان سیال ذهن - سیلان ذهنی – در این رمان در بسیاری اوقات ، به ویژه ربع دوم و سوم ، به فرمی روان پریشانه و شیدا گونه می رسد و پیوند تداعی های نوین آفریده شده از سوی ولف در کوشش برای آفرینش تداعی های نو ( New Associations  ) به سستی می گراید. این شل شدن تداعی ها ( Loosening of associatins  ) ، ماهیتی خلقی و سیکلوتایمیک و نه اسکیزوفرنیک دارد، چرا که در پس و پیش آن شواهد فراوانی از فشار گفتار ( Pressure of speech  ) و سبقت جویی افکار ( Thought racing ) دیده می شود که با وضعیت خلق هایپومانیک و مانیک اختلال خلقی دوقطبی ( مانیک – دپرسیو ) هم خوانی و سازگاری دارد.

من ( Ego ) های بی شمار – دست کم هفت من – در این نمایشنامه ی شبه شاعرانه نشانگر خودداری یا ناتوانی ولف از سخن گفتن و نوشتن نیست؛ آیینه و جلوه ی علائم و نشانه های اختلال تجزیه ای چند شخصیتی ( اختلال هویت تجزیه ای ) هم نیست.افزون بر تکنیک ادبی خاص ولف در این رمان آزمایشی ( تجربی ) ، از پرش افکار ( Flight of ideas  ) و پیشتازی و سبقت جویی آن ها و فشار کلام برخوردار بوده است. به گونه ای که به راحتی رد پای تجربیات و آموزه های کودکی ، نوجوانی و میان سالی ولف در مونو – دیالوگ های هر شش کاراکتر و حتا یکی دو توصیف از پرسیوال هویدا است.این گونه است که یکپارچگی و یگانگی خود ( Unity of self  ) به سوی تکه تکه و پازلی شدن خودساره ( Ego  ( و هویت یافتن آن در قالب شش کاراکتر ، افزون بر خودساره ی نخستین راوی اصلی و واقعی سمت و سو می یابد. شگفت انگیزی و خاص بودن « موج ها » در همین آمیزه ها و در هم تنیده ها ست که سرشته شدن هویت جمعی با هویت فردی و کنار رفتن دم به دم هر یک به سود دیگری ، یکی از این در هم آمیختگی های گاه سرگیجه آور است. سرگیجه هایی که در مونو- دیالوگ های طولانی رمان خود را بر ذهن خواننده ی حتا خاص آن تحمیل می کنند. مونو-دیالوگ هایی که متاثر از حاشیه پردازی ( Circumstantiality  ) و گاه تفکر مماسی ( Tangentiality  ) ولف است که با تکنیک نوشتاری ، بیان شبه شاعرانه و کوشش وی در پی نهادن شیوه و سبکی نوین توجیه نمی شوند؛ این ها آیینه ی سایکوپاتولوژی ولف هستند. واقعیتی که بر شیفتگان پر شور و دلدادگان شیدا احوال او سخت گران می آید. نه فقط حالات شیداگونه و دمدمی مزاجی – با دو جلوه ی شادی و یا تحریک پذیری – که نیز درون مایه های اندوهگین و دپرسیو در موج ها آشکارا برجسته و چشمگیرند. این پس زمینه ی خلقی گاه در پاراگراف هایی جلوه و آب و رنگ روان پریشانه ( Psychotic  ) پیدا می کند. بیشتر پنهان و در پس پرده ی ظاهر نوشتار و کمتر آشکار و هویدا.

البته از فشار فراوانی که ولف آگاهانه برای آفریدن تداعی ها و ترکیب های ابداعی ادبی و شاعرانه در « موج ها » بر ذهن خویش وارد نموده و در یادداشت های روزانه ی خود بدان اذعان داشته است ، نمی توان غافل شد. ولف بنا بر یادداشت های روزانه اش دست کم از 1925 – شش سال پیش از انتشار موج ها – به دنبال سبکی نوین ، بینابین شعر و نثر ، می گشت. نثری فاخر که گر چه شعر – به مفهوم سنتی آن – نباشد ، اما از شور و شعف و نشئه پراکنی شعر نیز چندان کم نداشته باشد. این فشار در موج ها سبک همیشگی ولف – امپرسیونیزم – را به سوی فرآیندهای سورئالیستیک می برد و همه را به هم می آمیزد. و مگر این « فشار » می تواند سرچشمه ای جز احساس ابر توانی ( Omnipotence  ) و اعتماد به نفس اوج گرفته در هایپومانیایی ژرف و فراگیر و نارسیسیزمی گران و گسترده داشته باشد ؟ « عرق ریزان روح » نه فقط آتشدان شخصیتی فراخ – شخصیت کلاستر B   ( خودشیفته ) - که نیز آتشی فراوان ، هایپومانیا و مانیای اختلال خلقی دوقطبی می طلبد.

همین « فشار » بیش از اندازه بر ذهن است که افزون بر توصیف های کم مانند گاه حوصله ستیز ، ترکیبات ، تشبیهات و استعاره های درخشان می آفریند. ترکیبات ، تشبیهات و استعاره هایی که بی گمان برای ما ایرانیان نمی تواند شگفت انگیز تر و درخشان تر از واژگان بدیع و مسحورکننده ی فروغ فرخزاد باشد. فروغی که بر خلاف ولف نویسنده ، به ویژه در دو دفتر شعر  واپسین خود شاعری توانا ، ماندگار و بی همتاست. به دلیل شباهت و نزدیکی فراوان ویژگی ها ی شخصیتی و اختلالات خلقی ولف و فرخزاد ، آفریده های این دو در « موج ها » ، و شعرهای دو دفتر « تولدی دیگر » و به ویژه « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » درون مایه های مشابه و حتا یکسان بسیار دارد که خود بررسی قیاسی و تطبیقی جداگانه و مفصلی را نیاز دارد. 

این گونه است که با وجود بیگانه و دور بودن فضاها و هنگامه ی رخدادهای جزءنگر « موج ها » برای بیشتر خوانندگان ایرانی ، امکان همذات پنداری ادبی و ذهنی با هفت راوی این رمان برای آنان می تواند فراهم شود.

« موج ها » هر چند اثر نویسنده ای مدرنیست است اما به ویژگی ها و تمی گام می نهد که دهه ها پس از انتشار آن « پست مدرن » خوانده می شود. اگر در « باغ ( پارک ) کیو » دنیای از هم گسیخته و زندگی پوچ و بی هوده ی آدمیان در کنار جریان هدفمند و یکپارچه ی اجزای طبیعت جان دار و بی جان روایت می شود ، در موج ها جریان زندگی در طی زمان گویا نه فقط برای انسان ها که برای محیط پیرامون او چون گل ، برگ ، شکوفه ، شاخه ، ریشه ، برکه ، مرداب ، مزرعه ، پرنده ، جهنده ، صدف ، حلزون و ......... نیز بی هدف ، فروپاشیده و رنگ باخته است؛ تا چه رسد به اشیای خانه و کلیسا و مدرسه. تنها خورشید است که هدف مندانه با تغییر جایگاه در آسمان و دگرگون شدن زاویه و اندازه ی تابش نورش ، زمان و رمان را به پیش می راند و در پی هر خواب – کنایه از مرگ – زاده شدن دوباره ی زندگی جهان ،جانداران و مردمان را سبب می شود. امواج چنین جایگاهی ندارند. امواج شاید هم چون زندگی مرگ پایان ، رفتگر رفتگان و مردارخواری وحشی و همیشگی باشد که پیکرهای آدمیان و دیگر زندگان را هم چون نعش جمود یافته ی صدف های تهی و ویران می بلعد و با خود به دور دست ها و ته دریا می برد.

اگر در « باغ ( پارک ) کیو » ( 1917 ) مشاهده گری در جایگاه راوی دانای کل به توصیف نیک دیده ها ی خود می پردازد ، در « موج ها » بیان انتزاعی سرشاری بر دیده ها ی حک شده در حافظه و خاطرات نوستالژیک ولف افزون می شود. بدین ترتیب در « باغ ( پارک ) کیو » در 1917 ولف از مشاهدات خویش از یک مکان در یک زمان واژگان را ردیف می نماید ، در « موج ها » در 1929 تصاویری از مکان های گوناگون در یک زمان ، یک مکان در زمان های گوناگون ، و مکان های گوناگون در زمان های گوناگون ارائه می نماید.

« باغ ( پارک ) کیو » مینیاتوری از دنیاست که مشاهده گر تنها به « آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون » بسنده نموده است ، اما  جهان « موج ها » - از الودون تا نیل و هند و آن سوی دریا ها و اقیانوس ها – کل جهان هستی را در بر می گیرد و راوی – راوی در پس پرده ، برنارد و پنج کاراکتر دیگر - پیوسته از اکنون به گذشته و از آن جا به آینده در گشت و گذار است. زمان افعال و زاویه ی تابش خورشید است که هنگام روایت را نمایان می سازد.

خود ولف در یادداشت های روزانه اش درباره ی موج ها نوشته است که « می خواهم در عمل همه چیز را در آن بیاورم. » و « کلیتی به لحظه بدمم ؛ در بردارنده ی هر آن چه که هست.»

بدین ترتیب در « موج ها » درست بر خلاف ویژگی شناخته شده و پذیرفته شده ی رمان ها ، سرنوشت پرسوناژهای رمان و دگرگونی جایگاه و هنگامه ها مهم و برجسته نمی شود ، بلکه خودآگاهی آمیخته با درک و شهود راویان و افکار انتزاعی در هم تنیده با احساس های نوستالژیک شش کاراکتر – شش گوشه ی دورافتاده ی یک من ( Ego ) یگانه – نمایشنامه ای و  شبح وار است که در کانون ذره بین ذهن قرار می گیرد. حتا با آن که این شش کاراکتر و بسیاری از رخدادهای کودکی ، جوانی و میان سالی آن ها و به ویژه مکان های روایت شده در « موج ها » برای خود ولف شخصا اهمیتی بنیادین و نیز نوستالژیک دارد – تا آن جا که کل متن را به یک خودفاش گری و حدیث نفس آشکار بر اساس تداعی آزاد شبه روان کاوانه بسیار نزدیک می نماید – چه خاطرات و رخدادهای سال های گوناگون و چه فضاها و مکان های مورد اشاره ی ولف ، در نقش راوی پس زمینه و شش کاراکتر رمان ، برای بیشتر خوانندگان حتا دلبسته ی تاریخ ادبیات ارزش و اهمیت ویژه ای پیدا نمی کند. آن چه برای ایشان چشمگیر و برجسته می شود ، همانا سیلان ذهنی درک و شهود انتزاعی و خودآگاهانه ی آدمی از خویشتن و پیرامون است که هر خواننده ی بینا و بیدار و هشیاری را به همذات پنداری ادبی و احساسی بر می انگیزاند تا در برخورد و واکنش امپرسیونیستیک و اگزیستانسیالیستیک راوی به جهان واقعیت ها و واقعیت جهان در حس و حالی شبه سورئالیستیک شریک و سهیم شود. واقعیتی که در ستیز و کشمکش « روزمرگی زندگی » با « مرگ » نمود و نشان می یابد تا رویاها و فانتزی های رمانتیک در بستر آن رنگ بازند.

دید فراخ و پهناور ، گوش های تیز ، مشام هشیار ، پوستی حساس و ذائقه ای خوش همراه با رشادت و دلاوری ای بی مانند و عطش سیراب ناشدنی به نوشتن و نوشتن و نوشتن ، همه و همه ابزاری برای به تصویر کشیدن جدال بی فرجام یار – زندگی – با دشمن – مرگ – می شوند تا شاید پیش از سرنوشت محتوم و تقدیر چاره ناپذیر – مرگ – رویاها و آرزوهای ذهنی کمال گرایانه دست کم اندکی جاری شوند ، شاید ذره ای از آن ها ولو بر سپیدی کاغذ ماندگار شوند.

رویاها و فانتزی هایی که بسیار پیش تر از « سنت های کهنه و جاهلی » ویکتوریایی بود. آیا این ابزار و چنین کوششی برای ما ایرانیان همدم ادبیات آشنا نیست ؟ این گونه نقاشی و نمایش سنت ستیزانه با واژگان را به آسانی می توان در پنج دفتر شعر فروغ فرخزاد – به ویژه آن دو واپسین دفتر – سراغ گرفت. با لحنی بسیار بسیار شاعرانه تر ، فاخر تر و ماندگار تر از رمان آزمایشی ( تجربی ) موج ها. آزمایشی که در رسیدن به آماج بلند پروازانه و بی همتای خود ناکام می ماند ، هر چند به آفرینش اثری متفاوت می انجامد. اثری که گر چه سبکی نوین میان شعر و رمان نمی آفریند اما ویژگی هایی منحصر به فرد را برای نخستین بار ارائه می نماید. یکی از این ویژگی ها ، روایت شدن پی در پی کاراکترها ، در سراسر دوره ی زندگی آن ها ، از دیدگان و ذهن دیگر شخصیت های رمان است. روایتی که از همان آغاز تا تک گویی پایانی برنارد – نماینده و نایب راوی غایب – هم چون موج های دریاها به گونه ای سیال ، پی در پی و سرگیجه آور تکرار و تکرار و تکرار می شود تا متن سرسام آور و روان پریشانه جلوه کند. این امر تا آن جا به پیش می رود که تردیدی در ذهن من زاده می شود : آیا ولف با آفریدن « موج ها » خود آگاهانه ، نیمه خود آگاهانه یا ناخودآگاهانه به دنبال شریک نمودن تجربیات شبه روان پریشانه ی ( Psychotic-Like  ) خویش در دوره های نرمال میان اپی زودهای اختلال خلقی دو قطبی ، و تجربه های روان پریشانه ( Psychotic  ) خود در اپی زودهای مکرر مانیک – دپرسیو با خوانندگان این رمان خاص نبوده است ؟؟ واقعیت این است که به عمد یا اتفاق ، آگاهانه یا ناخودآگاهانه « موج ها » در « تجربه ی مشترک سیلان ذهنی شیداگونه ( ٍElevated mood ) و روان پریشانه ( Psychotic  ) » بسیار کامیاب و پیروز بوده است. در خوانش « موج ها » همذات پنداری خواننده ی هوادار ادبیات ژرف و جدی از مرز همذات پنداری ادبی به همذات پنداری نه روانی که روان پریشانه – تا اندازه ی تجربه ی افکار شبه هذیانی ( Delusion-Like  ) در درون مایه ی فکر ؛ سست شدن تداعی ها ، فشار ، سبقت جویی و پرش افکار ، حاشیه پردازی و تفکر مماسی در فرآیند و فرم فکر ؛ و فریفتارها ( Illusions ) و توهمات ( Hallucinations  ) درک حواس پنج گانه - می رسد. بدین ترتیب مخاطب روان پریش نبوده ی « موج ها » در گذار نرم و آهسته ی نویسنده از امپرسیونیزم به فضای شبه سورئالیستیک به آسانی می تواند فضای سرسام آمیز ، کلافه انگیز و سرگیجه آور یک اپی زود خلقی آمیخته به روان پریشی خفیف و متوسط برآمده از اختلال خلقی دو قطبی مانیک – دپرسیو را تجربه نماید. اختلال خلقی دوقطبی ای که تنیده و آمیخته به اختلال وسواس ذهنی –  جبری  ( Obsessive – Compulsive Disorder  )است.

تردید دیگری در ذهن من رشد می کند : آیا همین همذات پنداری و همانند سازی روانی در « تجربه ی مشترک روان پریشی ( سایکوز ) » برای خوانندگان نزدیک و یا بر مرز این تجربیات ، افزون بر نام و فرجام نویسنده ، به هیاهو و بلند آوازه شدن این رمان - دست کم نزد منتقدان فرهنگی ، ادبی و هنری برخوردار از سرشت سیکلوتایمیک – نینجامیده است ؟؟؟

بی گمان هنر ذهن سرشار ، ضمیر هشیار ، گوش بیدار و چشم مراقب ولف در « موج ها » ، ثبت و توصیف « شناور در زیبایی های لغزان زندگی روزمره زیستن » بوده است ؛ زندگی زودگذر فواره وار که در آن « هر چه بالاتر بجهیم ، باز توی آب می افتیم. » ( نک ص 287 ) زندگی که مردمانش « هنوز پرده ی ابهام موج جاری را که در آن غرقه بوده اند به تن دارند. » ( نک ص 304 )

اما آن چه این رمان را از دیگر رمان های نا سورئالیستی جدا و متمایز ساخته و بر می افرازد ، همانا فرآیند و فرم خاص روایت رمان است که فرصتی کم نظیر برای « برخورد نزدیک و تجربه ی مشترک » فضایی شبه روان پریشانه پدید می آورد تا خواننده بتواند به زیر پوست و رگ خویش لمس کند که « آن چه آدم را عذاب می دهد ، فعالیت هولناک فکر است. » ( نک ص 341 )

جدا از این ها « موج ها » روایتی بی کشش ، خستگی آور ، و کسل و کلافه کننده – سرشار از « تعلیق » در زمان ، مکان و فرد – است که بیشتر در شرح و بسط جزئیات گاه کاملا غیر ضروری و « بر دوش کشیدن راز اشیا ( اشیایی که نظم حقیقی شان توهم مدام ماست ) » ( نک ص 371 و 349 ) شناور و سرگردان مانده است تا آن جا که در پایان رمان ، نویسنده دلزده و آشفته از زبان برنارد فریاد بر می آورد :                     

      « کتابم ، پر از جمله پردازی ، افتاده روی زمین. زیر میز است تا زن نظافتچی که خسته و کوفته کله ی سحر دنبال کاغذ پاره ، بلیت های کهنه ی تراموا و این جا و آن جا یادداشتی که گرد و گلوله مچاله و قاطی زباله شده بیاید و جاروشان کند و ببرد. جمله ی مناسب ماه چیست ؟ جمله ی مناسب عشق چی ؟ مرگ را به چه نامی بخوانیم ؟ نمی دانم. زبان موجزی مثل زبان دلداده ها می خواهم ، کلمات تک سیلابی مثل حرف زدن بچه ها.............. زوزه ای می خواهم ؛ فریادی. ........... دیگر به کلمات نیازی ندارم. ..................... هیچ یک از آن کلمات خوش طنین و گوشنواز را نمی خواهم................ جمله های قلابی. دیگر کارم با جمله ها تمام شده. »

این رمان که آن را سومین رمان آزمایشی ( تجربی ) ولف پس از « به سوی فانوس دریایی » و « خانم دالاوی » می دانند ، در یک بامداد تابستان آغاز شده و در یک شبانگاه پاییزی پایان می یابد. در گذار از هر بخش رمان که در آن یک کاراکتر توصیف می شود ، چشم انداز دگرگون می شود. این دگرگونی با تغییر چگونگی تابش خورشید بر ساحل و خانه و باغ بیان می شود که چشم انداز و دیدگاه یک نفر نیست. واقعیت بیشتر از سوی راوی پنهان در پس پرده بیان می شود و آن چه که در هر بخش از رمان با توصیف هر کاراکتر بیان می شود ، داده های واقعی نیستند. هر کاراکتر به بیان ذهنیات خودش درباره ی خود و دیگران می پردازد و خود نیز بیشتر به گونه ای سیال و شناور – هم چون دیگر کاراکترها -  از دریچه ی ذهن دیگران توصیف می شود. در این تکنیک و ساختار چند چشم اندازانه ( Multipersrective  ) ، هر کاراکتر تنها برای خویش این جملات را در ذهن می پروراند ، نه این که آن ها را هم چون دیالوگی در پاسخ به دیگران بر زبان آورد. مونو – دیالوگ های بی لذت ( Anhedonic  ) هر اپی زود در یک ریتم تکرار و تغییر جاری می شوند که بیانگر « آوای گروهی صداها » است. آن چه از تابش خورشید و از مکان با بیان جزئیات ، اشیا و اشخاص – از ذهن خود یا دیگری – به تصویر کشیده شده است ، « نمایش سایه وار و شبح گونه » ی همه ی این ها و رخدادهای وابسته به آن هاست که با سود جستن از توصیف و تمثیل و تشبیه و استعاره های فراوان و سرشار فرآیند و درون مایه ای شعرگونه را آفریده است. پل ارتباطی بین ساختار کلی رمان و بخش های در ارتباط با هر کاراکتر ، تصاویر و موتیف های مشترک تکرار شونده ای ست که از آن جمله می توان به « موج هایی که برکرانه می شکنند »  ، « جنگاوران دستار بر سر » ، « فیل ، جانور بزرگ ، با پای زنجیر شده که بر ساحل پای می کوبد » - و غرش آن از کرانه یا شاید دنیایی دیگر به گوش می رسد و کوبیده شدن پایش بر ساحل هم چون کوبیده شدن طبلی بزرگ آغاز اپی زودی دیگر را بانگ می دهد - ، و حتا « پیوند نور و تاریکی و اجزای فاسدشدنی » اشاره نمود.      

 

بی پایه نیست اگر « موج ها » را بیش از آثار پیشین ولف ، برآمد خودکاوی های ولف و تداعی های او از مشاهدات سال های کودکی ، نوجوانی ، جوانی و میان سالی او بدانیم . این درون نگری ، خودکاوی و مشاهده گری جزئی نگر ، وسواس مدارانه و البته شاعرگرایانه  با « نفی واقعیت » و تنها نشان دادن « سایه » ای از آن در پس پرده ی ابهام زندگی جاری ، هر چند از « موج ها » رمان منحصر به فردی پدید آورده است ، اما در همسنگ و همپایه نمودن آن با شعرهای درخشان و ماندگار ادبیات جهان ناکام مانده و در عین حال از شمار خوانندگان و دوست داران ولف به شدت کاسته است. « موج ها » هرگز بزرگ ترین دستاورد ولف نبوده و نمی تواند باشد.

انتشار « موج ها » هرگز آن موج های پیشوازی را که ولف دلزده و نا امیدانه چشم به راه شان بود را بر نانگیخت. این رمان شبه شاعرانه که هر چند اثری بدیع بوده است اما هرگز شاهکاری ادبی و اشتیاق برانگیز نیست ؛ تا چه رسد به این که در زمره ی پنج برجسته ترین رمان سده ی بیستم جای گیرد !

و اما باید از انتشار برگردان دوباره ی این رمان به کوشش جناب غبرایی خوشنود و سپاسگزار بود که نسخه ای شیواتر ، امروزی تر و کامل تر از « خیزاب ها » ی پرویز داریوش را به فارسی برگردانده و امکان تجربه ی مشترک ، برخورد نزدیک و همذات پنداری با « روان پریشی های نرم و ملایم خلق مانیک- دپرسیو » و تو صیف ها ، تشبیه ها و استعاره های درخشان برآمده از آن ، و هم چنین « هراس از مرگ » را برای فارسی خوانان فراهم ساخته است . مرگی که در پایان ، راوی شکست پذیرفته و از پا افتاده در کنشی هراس ستیزانه ( Counterphobic  ) خود را به کام آن پرتاب می کند تا موج زندگی اش بر کرانه ی مرگ بشکند.         

 

موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

یک تفاوت ما ایرانیان با مردمان جوامع پیش تاخته

 

روز زادروزم داشتم به این واقعیت فکر می کردم که فرنگی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند از کشورشان مهاجرت کنند اما ایرانی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند در کشورشان بمانند. جالبه نه ؟!؟

شخصیت و ما ایرانیان ( بخش چهل و نهم ) : هر دوشنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

آشنایی با شخصیت افسرده – منتقد : بخش چهارم

 

 

رها از طول و غرقه در عرض زندگی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

بر خلاف افراد دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، آدم های دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، رهایی و آسودگی گاه به گاه  از کنش های هدف مندانه را چندان نادرست و نا ایمن نمی پندارند و هر از چند گاهی از انجام کار طفره می روند و وقت کشی می کنند. درست است که آن ها نیز به جست و جو در اخلاقیات ، منطق ، آیین اجتماع ، راستی و درستی قانون های چیره و کردارهای پیشینیان می پردازند اما در همین حال ، نگرش پوچ گرایانه ی ایشان به هستی و زندگی بدان می انجامد که زمان های بسیاری را در طول زندگی خویش به هدر داده و به عرض زندگی بپردازند. زندگی و هستی در دیدگاه اینان ، بازیچه ای بیش نبوده و نخواهد بود.

بنابراین ، شخصیت های پر رنگ و مختل افسرده – منتقد ، همانند و تا اندازه ی افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) ، خود را از احساسات ، ترجیحات ، خواست های شان محروم نمی سازند ؛ هر چند تصمیم ها ، کنش ها ، و باورهای آن ها گرایش بدان دارد که همانند آدمیان وسواسی – جبری ، باریک بینانه و سرسختانه تر از اغلب مردمان باشد. فرجام چنین رویکردی ، رویکرد یک درمیان ( متناوب ) بین تردید و دودلی از یک سو و تندروی و تعصب ورزی از سوی دیگر است که شاپیرو آن را در رابطه با شخصیت های وسواسی – جبری ، به گونه ی کوشش های وارونه و دو سویه برای کنار آمدن با این تعارض بیان داشته بود.

در نگاهی ژرف ، می توان دیدگاه میلون درباره ی شخصیت وسواسی – جبری ، به عنوان یک شیوه ی متعارض بین فردی ، که ستیز و کشمکش بنیادین آن میان « فرمان برداری » و « نافرمانی » است ،  را در رابطه با شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) نیز مشاهده نمود.

پیش تر یادآور شدیم که بنا بر مدل آرون بک در نظریه ی شناختی ، بنیاد خلق ، عاطفه و کردار هر آدمی به طور عمده از نگرش او به دنیا – یعنی آموزه ( تجربه ) های پیشین او - سرچشمه می گیرد.

افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی ، گرایشی برای رشد و پیشرفت احساس ها و هیجان ها و مهارت های بین فردی شان ندارند و به گونه ی معمول از صمیمیت و دلبستگی پرهیز می کنند. این پرهیز و کناره جویی به دلیل ترس و هراسی ست که از شناخته شدن شان از سوی دیگران دارند. اما این رویکرد در شخصیت های افسرده – منتقد ( دپرسیو ) کم رنگ تر از وسواسی – جبری هاست؛ بنابراین رشد احساسی – هیجانی و مهارت های بین فردی در افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) بیشتر و بهتر از وسواسی – جبری هاست. بسیاری از نام آور ترین و خبره ترین کمدین ها و طنازان جهان در طول تاریخ دچار ویژگی های پر رنگ و حتا مختل شخصیت افسرده – منتقد بوده و در زندگی و دنیای خصوصی خودشان همواره در رنج و درد و تردید و نگرانی زیسته اند. این واقعیت درست برخلاف زندگی اجتماعی شان بوده است که با سود جستن از مکانیزم دفاعی پخته ی « طنز آفرینی و شوخ طبعی » همواره مایه ی شور و شادی دیگران و اجتماع بوده و هستند. تنها دوستان بسیار خصوصی و صمیمی شان شریک تیره بینی ها ، دلتنگی ها ، نگرانی ها و اندوه های آن ها  بوده اند.

از دیدگاه روان کاوی بین فردی ، اعتماد به نفس اندک آن ها را می توان بر پایه ی رشد و پرورش آن ها در خانه ای دانست که اندوه ، انتقاد و بی اعتمادی و نگرانی به فردا و دنیا و دیگران بر آن چیره بوده است. رخدادهای ناگوار ، به ویژه از دست رفتن ابژه ی عاشقانه ی نخستین – یعنی مادر ، پدر ، یا گهگاه مادر بزرگ یا پدر بزرگ – در سال های کودکی و آغاز نوجوانی ، اندوه ، بی اعتمادی ، نگرانی و دودلی و پوچ گرایی را به گونه ای ژرف و فراگیر بر ذهن فرد چیره می سازد. چنین رخداد ناگواری از دیدگاه شناختی به پدید آمدن طرح واره های بسیاری در حوزه های « بریدگی و طرد شامل :رهاشدگی / بی ثباتی ، بی اعتمادی / بد رفتاری ، محرومیت هیجانی ، نقص / شرم ، و انزوای اجتماعی / بی گانگی  » ، « خودگردانی و کارکرد مختل شامل : وابستگی / ناشایستگی ( بی کفایتی ) ، آسیب پذیری به زیان یا بیماری ، خود دگرگون نشده / گرفتار ، و شکست » ، « دیگر راستا بخشی شامل : فرمان برداری ( اطاعت ) ، از خودگذشتگی ( ایثار ) ، پذیرش جویی / جلب توجه » و « گوش به زنگی بیش از اندازه و بازداری شامل : منفی گرایی / بدبینی ، بازداری هیجانی ، عیب جویی گزافه آمیز ( افراطی ) / معیارهای سرسختانه » خواهد شد. طرح واره های « رها شدگی / بی ثباتی » ، « محرومیت هیجانی » ، « آسیب پذیری به زیان یا بیماری » ، « شکست » و « منفی گرایی / بد بینی » شایع ترین طرح واره هایی هستند که در پی از دست رفتن و مرگ ابژه ی عاشقانه ی نخستین پدید می آیند. این طرح واره ها برجسته ترین طرح واره ( اسکیما ) های شناختی آدم های دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت افسرده – منتقد است.

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

فیلم درمانی ( بخش دوازدهم ) : هر پنج شنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از سینما – بخش دوازدهم

 

زبان همه فهم جهانی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

در حالی که در زمینه ی درمان های پیکری ، رشته های تخصصی پزشکی و پیراپزشکی هر روز به سوی دست یافتن به شیوه های درمانی و کمک درمانی نوین و تازه ای هستند ، بسیاری از روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران گرایش بدان دارند که در برابر شیوه های نوین درمانی و کمک درمانی ، محتاطانه و محافظه کارانه برخورد نمایند. هر چند باید این واقعیت را در نظر داشت که در زمینه ی کاری تخصصی « روان پزشکی ، روان شناسی و مشاوره » ، شیادگری و دغل بازی نامتخصصان بسیار فراتر از عرصه ی کاری تخصصی « پزشکی و پیراپزشکی پیکری » بوده و هست. به هر حال فیلم درمانی هم از این واکنش کهن درمانگران در امان و بر کنار نبوده است و به ویژه در ایران بدان با نگاهی بدبینانه و محافظه کارانه نگریسته می شود. در حالی که فیلم درمانی گزینه ی شگفت انگیز و باورناپذیری نیست. فیلم ( سینما ) درمانی امتداد طبیعی همان شیوه ی قدیمی « کتاب درمانی » ست که از سوی ویلیام و کارل منینگر در کلینیک منینگر در دهه ی 1930 شناسانده شد. در کتاب درمانی از خواندن متن از سوی درمان جو برای شتاب بخشیدن به درمان سود جسته می شود. طبیعی ست که در هنگامه ی چرخش و دگرگون شدن سرگرمی از سمت کتاب به سوی فیلم و سینما ، برای چنین آماجی  درمانگران نیز از کتاب رو به فیلم ( سینما ) آورند. به ویژه آن که فیلم می تواند راه میان بر کارآ و سودمندی برای رسیدن بدان آماج باشد.

دکتر فیهان می گوید : « در فرهنگ امروز ما آدمیان ، تماشای پنج فیلم سینمایی برای یک جوان یا میان سال بسیار آسن تر است تا فرستادن او به خانه و خواندن یک کتاب در تنهایی. این بدین معنا نیست که من فیلم های سینمایی را بر کتاب برتری می بخشم اما واقعیت این است که مردمان با تماشای فیلم ها بسیار بهتر و ساده تر کنار می آیند تا با خواندن کتاب. البته این خود بستگی به شیوه ی اندیشه ی هر مراجع درمانگر دارد.

سود جستن از فیلم درمانی تا بدان جا پیش رفته است که انستیتوی روان کاوی سان فرانسیسکو هر سال فهرستی از ده فیلم برگزیده ی روان شناسانه را اعلام می نماید و کارگاه های و سمینارهای حرفه ای و آموزشی را در راستای شناساندن فیلم درمانی به عنوان شیوه ای سودمند و اثربخش برگزار می نماید.

از سال 1999 ، متخصصان مشاوره و روان درمانی ، سمینارهای آموزشی بسیاری را درباره ی سود جستن از فیلم های سینمایی برگزار نموده اند. تا به امروز روان درمانگران ، مشاوران و روان پرستاران فراوانی درباره ی شتاب بخشیدن به درمان با سود جستن از فیلم های سینمایی در زمینه هایی چون صمیمت و نزدیکی ، آمیزش و همبستری ، مهار خشم و سوگ واری ، اخلاق حرفه ای و ... آموزش دیده و اعتبار به چنگ آورده اند.

ژیل منسرگ که کارگاه های آموزشی بسیاری را درباره ی فیلم درمانی به پیش برده است ، فیلم ها را به مثابه ی افسانه های کهن می داند. او می گوید : « شما به شنیدن درباره ی افسانه های یونانی ، اسکاندیناوی و چینی عادت نموده اید اما این ها هیچ کدام نمی توانند در زمره ی برنامه های آموزشی امروزی باشند. » او می افزاید : « ما داستان جهانی و گیتی گستر نداشته ایم؛ فیلم ها به واقع دارند چنین چیزی پدید می آورند. »

پتی نولان ، روان درمانگر و مددکار اجتماعی ، نیز می گوید : « فیلم های سینمایی هم اکنون در سراسر گیتی بسیار در دسترس همه ی آدمیان هستند و دارند یک زبان مشترک بین درمانگران و مشاوران و مراجعان شان پدید می آورند. »

به گمان من ، جای آن دارد که آدمی از این هم فراتر رود و بگوید که صنعت – هنر سینما دهه هاست که نه تنها توانسته است که افسانه ها ، اسطوره ها و داستان های گیتی گستر ( جهان شمول ) بیافریند ، بلکه در پدید آوردن یک زبان بین المللی مشترک و همه فهم میان آدمیان این گوی گردان نیز کامیاب و سرفراز بوده است.        

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی